برای یک لحظه کلر احساس کرد که می­خواهد بخندد. وضعیت مسخره­ای بود. آنجا یک جاروی متحرک، ظرف شو، مبل پاک کن و نوکر همه کاره وجود داشت که از روی میز کارخانه سر بلند کرده بود، و می­خواست به او به عنوان یک دلداری دهنده و محرم اسرار خدمت کند.

او ناگهان با طوفانی از اندوه گفت: "اگه دوست داری بدونی، بدون که آقای بلمونت فکر می­کنه که من اصلاً مغز ندارم... و به گمون خودم هم ندارم". او نمی­توانست جلوی تونی گریه کند. به دلیلی احساس می­کرد که می­بایست از شرافت نوع انسان در برابر این مخلوق صرف حمایت کند.

او افزود: "البته تازگی­ها این جوری شده. اون موقعی که دانشجو بود، همه چی خوب بود. وقتی که تازه داشت شروع می­کرد. ولی من نمی­تونم همسر یه مرد بزرگ باشم، و اون هم قراره یه مرد بزرگ بشه. اون از من می­خواد که یه میزبان باشم و براش یه راه ورودی به زندگی اجتماعی باشم. مثل گـ...گـ... گلیدیس کلافرن".

بینی­اش قرمز شده بود و رویش را برگرداند.

اما تونی به او نگاه نمی­کرد. چشمانش دور و بر اتاق می­چرخید. او گفت: "من بهت کمک می­کنم که خونه رو راه بندازی".

کلر با لحن خشنی گفت: "فایده­ای نداره. این کار نیاز به مهارتی داره که من ندارم. من فقط می­تونم کاری کنم که خونه جای راحتی باشه. نمی­تونم کاری کنم که تبدیل به جایی بشه که ازش برای مجلات زیبایی منزل عکس بندازن".

-: "تو دلت از اون خونه­ها می­خواد"؟

-: "خواستنش فایده­ای هم داره"؟

چشمان تونی تماماً به چشمان او دوخته شد. او گفت: "من می­تونم بهت کمک کنم".

-: "چیزی راجع به چیدمان داخلی می­دونی"؟

-: "اون چیزیه که یه خونه­دار خوب باید بلد باشه"؟

-: "اوه، آره".

-: "پس من هم قابلیت یادگیری اون رو دارم. می­تونی یه کتاب دربارۀ این موضوع برام پیدا کنی"؟

سپس چیزی آغاز شد.

کلر در حالی که به کلاهش در برابر غرش باد چنگ زده بود، دو جلد کتاب ضخیم دربارۀ هنرهای خانگی از کتابخانۀ عمومی با خودش آورد. در حالی که تونی آنها را باز می­کرد و ورق می­زد، او را تماشا می­کرد. نخستین باری بود که او حرکت انگشتان تونی را مثل یک کار عالی تماشا می­کرد.

به فکرش رسید: نمی­دونم اونها چطور این کار رو می­کنن. و در اثر گرایشی ناگهانی دستش را به طرف دست تونی دراز کرد و آن را به طرف خودش کشید. تونی مقاومتی نکرد، و اجازه داد که او دستش را بررسی کند.

کلر گفت: "فوق­العادس. حتی انگشت­هات هم طبیعی به نظر می­رسه".

تونی گفت: "البته چنین چیزی عمداً انجام شده". سپس با لحن دوستانه­ای افزود: "پوست یه نوع پلاستیک انعطاف پذیره. اسکلت هم از یه نوع آلیاژ فلزی سبک درست شده. این چیزها برات جالبه"؟

-: "اوه، نه". او چهرۀ سرخ شده­اش را بالا آورد و گفت: "فقط احساس می­کنم که فضولی کردن راجع به داخل بدنت خجالت آوره. این اصلاً به من مربوط نیست. تو که از من در این باره چیزی نپرسیدی".

-: "شیار­های مغزی من شامل این نوع از کنجکاوی نیست. همونطور که می­دونی، من فقط می­تونم در حوزۀ محدودیت­هام فعالیت کنم".

و در سکوتی که پیش آمد کلر احساس کرد که چیزی درونش فشرده می­شود. چرا او مدام فراموش می­کرد که او یک ماشین است؟ حالا خود آن چیز بود که این موضوع را به او یادآوری می­کرد. آیا او آنقدر محتاج به همدردی بود که حتی یک روبات را به عنوان موجودی همانند خودش قبول کرده بود، به خاطر اینکه او حس همدردی داشت؟

او متوجه شد که تونی هنوز دارد کتاب را ورق می­زند و ناگهان حسی سریع و برق­آسا به وجودش دوید و گفت: "خوندن بلدی دیگه، نه"؟

تونی سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد و با صدای آرام و فاقد ملامت جویی گفت: "دارم می­خونم، خانوم بلمونت".

-: "اما..." و با حالتی بی معنی به کتاب اشاره کرد.

-: "من صفحات رو اسکن می­کنم، اگه منظورتون این باشه. من قابلیت خوندن فوتوگرافیک دارم".

دیگر دیر وقت بود و کلر به تختخواب رفت و همان موقع، تونی مشغول خواندن جلد دوم بود، و در تاریکی نشسته بود، یا تاریک، از نظر چشمان محدود کلر.

آخرین فکرش، همانی که در وجودش غوغا به پا کرده بود قبل از اینکه از بین برود، فکر عجیبی بود. دست او را دوباره به یاد آورد، و تماس با آن را. دستی گرم و نرم و مانند دست انسان­ها بود. به این اندیشید که آن کارخانه چقدر باهوش بود، و به نرمی به خواب رفت.

کلر چند روز پشت سر هم به کتابخانه رفت. تونی زمینه­های مطالعه که به سرعت شاخه شاخه می­شد را پیشنهاد می­داد. او کتاب­هایی در مورد ترکیب رنگ­ها و زیبایی ظاهری، نجاری و مد، هنر و تاریخ البسه گرفته بود.

او هر کدام از کتاب­ها در مقابل چشمان با وقارش ورق می­زد، و به همان سرعت هم آنها را می­خواند و به نظر هم نمی­رسید که قابلیت فراموش کردن داشته باشد.

پیش از اینکه هفته به پایان برسد، تونی اصرار کرد که موهای کلر را کوتاه کند و چند راه برای مرتب کردن آنها، تنظیم خط ابروها و عوض کردن سایه و رژ لب به او یاد داد.

او به مدت نیم ساعت با شجاعتی عصبی و قلبی که از جا کنده می­شد، زیر تماس لذت بخش انگشتان غیر انسانی تونی ماند و بعد در آینه نگاه کرد.

تونی گفت: "کارهای بیشتری هم میشه انجام داد. مخصوصاً در مورد لباس­ها. حالا برای شروع نظرت چیه"؟

کلر برای چند لحظه پاسخ نداد. نه تا زمانی که هویت غریبه­ای که در آینه به او نگاه می­کرد را جذب کند و هیجان زیبایی آن فروکش کند. سپس در حالی که یک لحظه هم از تصویر گرمی که در آینه بود چشم برنمی­داشت، با لحنی احساساتی گفت: "بله، تونی. برای شروع خیلی خوبه".

ادامه دارد...