او در نامه­ای که برای لری فرستاد، چیزی در این باره چیزی ننوشت. می­خواست او همۀ اینها را یکباره ببیند، و چیزی در درونش بود که می­دانست این فقط غافلگیر کردن لری نیست که از آن لذت می­برد. این قرار بود نوعی انتقام باشد.

یک روز صبح تونی گفت: "دیگه وقت خرید کردن رسیده، اما من اجازه ندارم که خونه رو ترک کنم. اگه من همۀ اون چیزهایی که لازمه رو دقیقاً بنویسم، می­تونم بهت اعتماد کنم که همشون رو تهیه می­کنی؟ ما به پارچۀ پرده و مبلمان احتیاج داریم، کاغذ دیواری، کفپوش، رنگ، لباس و چند تا چیز کوچیک دیگه".

کلر با تردید گفت: "شاید دقیقاً نتونم همۀ اون چیزهایی که مشخص کردی رو تهیه کنم".

-: "می­تونی چیزهایی که خیلی بهشون نزدیک هستن رو بخری، البته اگه همۀ شهر رو بگردی و پول هم مسألۀ مهمی نباشه".

-: "ولی تونی، پول مطمئناً مسألۀ مهمیه".

-: "به هیچ وجه. اول از همه برو به شرکت روبات­های ایالات متحده. من یه یادداشت برات می­نویسم. اونجا دکتر کالوین رو ببین و بهش بگو که من گفتم این برای قسمتی از آزمایشه".

دکتر کالوین به نوعی کمتر از عصر آن روز نخست او را می­ترساند. با چهرۀ جدید و کلاه نویش، او دیگر آن کلر سابق نبود. روانشناس به دقت به حرفهای او گوش کرد و چند سؤال پرسید، سری تکان داد، و سپس کلر خودش را درحالی یافت که خارج می­شود، آن هم همراه با اعتبار نامحدودی که به عهدۀ شرکت روبات­ها و مردان مکانیکی بود.

شگفت­انگیز بود که پول چه کارها که نمی­توانست انجام دهد. همۀ کالاهای فروشگاه­ها به پایش ریخته می­شد، حرف زدن خانم فروشنده دیگر با صدای بالا نبود و ابروهای بالا رفتۀ مسئول تزئینات داخلی دیگر مانند تندر زئوس نبود.

و یک بار وقتی که فروشندۀ چاق و قلمبۀ یکی از اشرافی­ترین فروشگاه­های لباس متوجه توضیحات او در مورد کمد لباس نشد و با اصیل­ترین لهجۀ فرانسوی شروع به غر و لند کرد، او با تونی تماس گرفت و گوشی تلفن را به سمت موسیو گرفت. لحنش محکم بود اما انگشتانش کمی می­لرزید. گفت: "اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه، بی زحمت با... اِم... منشیم حرف بزنین".

مرد چاق در حالی که دستانش را پشتش قلاب کرده بود به طرف تلفن آمد. آن را با دو انگشتش گرفت و با صدای نازک نارنجی­ای گفت: "بله..." مکثی کوتاه، یک مکث دیگر... "بله..." یک مکث طولانی­تر... شروع جیک جیک مانندی برای اعتراض که به سرعت خاموش شد، مکثی دیگر و سپس با حالتی مطیع گفت: "بله". و گوشی تلفن را سر جایش قرار داد.

او با لحنی آزرده و سرد گفت: "اگه مادام تشریف بیارن، چیزهایی که نیاز دارن رو براشون تهیه می­کنیم".

-: "فقط یه لحظه". کلر به سرعت به طرف تلفن رفت و دوباره شماره گرفت: "سلام، تونی. نمی­دونم چی گفتی، ولی عمل کرد. ممنونم. تو..." او کمی برای یافتن واژه­ای مناسب تقلا کرد، سپس تسلیم شد و با صدای جیر جیر مانندی گفت: "خیلی نازنینی".

وقتی که گوشی را گذاشت و برگشت، گلیدیس کلافرن را دید که به او نگاه می­کرد. گلیدیس کلافرن که کمی سردرگم و کمی هم شگفت زده شده بود، با سری که کمی به یک طرف خم شده بود به او نگاه می­کرد.

-: "خانوم بلمونت"؟!

انگار که باد کلر را خالی کرده باشند. دقیقاً به همین صورت بود. او تنها توانست با حالتی احمقانه، مثل عروسک­های خیمه شب بازی سرش را تکان دهد.

گلیدیس لبخند گستاخانه­ای زد و گفت: "نمی­دونستم از اینجا خرید می­کنی". طوری این حرف را زد که گویی آن فروشگاه دیگر از نظر او به افراد طبقۀ پایین جامعه اختصاص داشت.

کلر من و من کنان گفت: "معمولاً از اینجا خرید نمی­کنم".

-: "با موهات کاری نکردی؟ خیلی... قشنگ شده.... اوه، باید من رو ببخشی، ولی اسم شوهرت لارنس نیست؟ به نظر اومد که اسمش لارنس باشه".

کلر دندان قروچه­ای کرد، اما باید توضیح می­داد. مجبور بود. او گفت: "تونی یکی از دوستان شوهرمه. اون بهم کمک کرد تا چند تا چیز رو انتخاب کنم".

-: "متوجه هستم. به گمونم مرد نازنینی باشه". او با لبخند از کنار کلر گذشت و روشنی و گرمای دنیا را با خودش برد.

برای کلر کاملاً مشخص بود که تونی مایۀ تسلی خاطر او شده بود. گذشت ده روز تردید او را از میان برده بود. حالا او می­توانست جلوی تونی گریه کند. گریه کند و از خود بیخود شود.

او با گریه گفت: "من خیلی احـ...احمق بودم". و با دستمالش که کاملاً از اشک خیس شده بود، صورتش را پاک کرد و ادامه داد: "اون این کار رو با من کرد. من نمی­دونم دلیلش چی بود. ولی این کار رو کرد. باید حالش رو جا می­آوردم. باید مینداختمش زمین و له و لوردش می­کردم"!

تونی متعجب اما با ملایمت گفت: "می­تونی این قدر از یه انسان متنفر باشی؟ این قسمت از ذهن انسان­ها به روی من بستس".

کلر مویه کنان گفت: "اوه، از اون متنفر نیستم. فکر کنم از خودم متنفر باشم. اون چیزیه که من می­خوام مثل اون باشم، البته از لحاظ ظاهری. ولی نمی­تونم".

ادامه دارد...