2

 

ماکسول رابرتسون سهامدار عمدۀ شرکت روبات­های ایالات متحده بود و به آن حس مالکیت داشت. ظاهرش به هیچ وجه تأثیر گذار نبود. پا به سنین میانسالی گذاشته بود، نسبتاً خپل و کوتاه بود و عادت داشت وقتی که ناراحت می شود، گوشۀ سمت راست لب پایینی­اش را بجود.

با وجود دو دهه همکاری با افراد دولتی، او راهی برای کنترل کردن آنها یافته بود. او آمادگی این را داشت که با رفتار نرم، مجاب شدن و لبخند زدن همیشه زمان بیشتری به دست بیاورد.

اما کارها سخت­تر می­شد. گانر اِیزنمات یکی از دلایل بزرگ آن بود. در میان ردیفی از خادمان متحد جهانی، که قدرتشان در طول قرن گذشته در خدمت هیئت اجرایی جهانی بود، ایزنمات خیلی بیشتر از بقیه اهل مصالحه بود. او اولین خادمی بود که در آمریکا متولد نشده بود و اگرچه این موضوع به هیچ وجه قابل اثبات نبود که این نام کهن شرکت روبات­های ایالات متحده بود که خصومت او را برانگیخته است، اما همۀ آنهایی که در شرکت روبات­ها بودند به آن باور داشتند.

پیشنهاد شده بود، البته نه در سال نخست و نه در نسل اول که نام شرکت باید به «روبات­های جهانی» تغییر پیدا کند، اما رابرتشون چنین اجازه­ای نمی­داد. شرکت اصلی با سرمایۀ آمریکایی، مغزهای آمریکایی و کار و زحمت آمریکایی ساخته شده بود و اگرچه مدت­ها بود که شرکت از لحاظ گستره و ماهیت، جهانی شده بود، تا زمانی که تحت کنترل او قرار داشت، نام آن باید گواهی بر اصلیت آن می­بود.

ایزنمات مرد قد بلندی بود که چهره­ای دراز و غمگین با خطوط و ظاهری زمخت و خشن داشت. زبان جهانی را با لهجۀ آمریکایی تلفظ می­کرد، با این وجود، هرگز پیش از این به دفترش در ایالات متحده نرفته بود.

-: "این به نظر من کاملاً واضحه، آقای رابرتسون. هیچ مشکلی وجود نداره. تولیدات شرکت شما همیشه اجاره داده شدن و هیچ وقت فروخته نشدن. اگه به دارایی اجاره­ای در ماه، دیگه نیازی نباشه، این به عهدۀ شماست که تولیداتتون رو پس بگیرین و ترتیب انتقال اونها رو بدین".

-: "بله، جناب خادم. اما به کجا؟ این برخلاف قانونه که اونها رو بدون اجازۀ دولت به زمین بیاریم و چنین چیزی ممنوعه".

-: "اونها اینجا برای شما هیچ فایده­ای ندارن. می­تونین اونها رو به سیارۀ تیر یا به سیارک­ها بفرستین".

-: "باهاشون اونجا چکار کنیم"؟

ایزنمات شانه­ای بالا انداخت و گفت: "نوابع شرکتتون می­تونن یه فکری براش بکنن".

رابرتسون سرش را تکان داد و گفت: "در این صورت شرکت کلی ضرر می­کنه".

ایزنمات بدون حرکت گفت: "متأسفم که چنین اتفاقی میفته. این رو درک می­کنم که شرکت چند ساله که در وضعیت اقتصادی ضعیفی به سر می­بره".

-: "بیشترش به خاطر اینه که دولت برای ما محدودیت به وجود آورده، جناب خادم".

-: "شما باید واقع گرا باشید، آقای رابرتسون. شما که می­دونین مخالفت عمومی علیه روبات­ها در حال افزایشه".

-: "چنین چیزی اشتباهه، جناب خادم".

-: "اما به هر حال وجود داره. شاید انحلال شرکت خردمندانه­تر باشه. البته این صرفاً یه پیشنهاده".

-: "توی پیشنهادتون یه نوع اجبار وجود داره، جناب خادم. آیا این لازمه که بهتون بگم، این ماشین­های ما بودن که یه قرن پیش، بحران محیط زیست رو حل کردن"؟

-: "مطمئنم که بشریت از شما سپاسگذاره، ولی اون ماجرا مال مدت­ها پیش بود. ما حالا در همبستگی با طبیعت زندگی می­کنیم، اگرچه اشاره به گذشته­ها ناراحت کنندس، اما گذشته­ها گدشته".

-: "منظور شما اینه که ما اخیراً برای بشریت چکار کردیم"؟

-: "گمون کنم همینه".

-: "مطمئناً نمیشه از ما انتظار داشت که فوراً شرکت رو منحل کنیم؛ نه بدون ضرر خیلی زیاد. ما به زمان نیاز داریم".

-: "چقدر"؟

-: "چقدر شما می­تونین به ما زمان بدین"؟

-: "این به عهدۀ من نیست".

رابرتسون به نرمی گفت: "ما اینجا تنهاییم. لازم نیست با همدیگه بازی کنیم. چقدر زمان می­تونین به ما بدین"؟

حالت ایزنمات طوری شد که گویی دارد با خودش محاسبه می­کند. او گفت: "فکر می­کنم می­تونین روی دو سال آینده حساب کنین. من با شما رو راستم. دولت قصد این رو داره که اگه شما خودتون چنین کاری رو انجام ندین، کنترل شرکت رو کم و بیش به دست بگیره و به کارش خاتمه بده. مگه اینکه تغییر گسترده­ای در عقیدۀ عمومی ایجاد بشه، که من به شدت در این باره تردید دارم". او سرش را تکان داد.

رابرتسون به نرمی گفت: "پس دو سال وقت داریم".

 

2 الف

 

رابرتسون در تنهایی نشسته بود.

افکارش هدفی نداشت و به گذشته می­اندیشید. چهار نسل از رابرتسون­ها ریاست شرکت را به عهده داشتند. هیچ کدام از آنها روبات شناس نبودند. افرادی مثل لانینگ و باگرت و بیش از همه، سوزان کالوین بودند که شرکت روبات­ها را به چیزی تبدیل کرده بودند که بود. اما مطمئناً آن چهار رابرتسون بودند که فضایی ایجاد کرده بودند که کار آنها را ممکن کرده بود.

بدون وجود شرکت روبات­­های ایالات متحده، قرن بیست و یکم ممکن بود وارد فاجعۀ عمیقی شود. این به خاطر ماشین­ها بود که توانسته بودند برای یک نسل، بشریت را به سرعت از میان مسیر­های تاریخ بگذرانند.

و حالا به خاطر آن، به او دو سال زمان داده شده بود. در عرض دو سال چه کاری می­شد انجام داد که بتوان به تعصب چیرگی ناپذیر بشریت فائق آمد؟ او نمی­دانست.

هاریمن با امیدواری در مورد ایده­های جدیدی حرف زده بود اما زیاد به جزئیات آن نپرداخته بود. البته این خوب بود، چون اگر هم می­گفت، رابرتسون چیزی از آن سر در نمی­آورد.

اما آیا هاریمن می­توانست کاری انجام دهد؟ آیا کاری وجود داشت که کسی بتواند در مورد بیزاری بشر از موجود مشابهش انجام دهد؟ هیچ کاری...

رابرتسون وارد حالت نیمه هشیاری­ای شد که هیچ جرقۀ الهامی از آن بیرون نیامد.

 ادامه دارد...