4

 

حتی وقتی که آنها در سکوت، در املاک رابرتسون فرود آمدند، از تنش به وجود آمده در هاریمن آنقدرها کاسته نشده بود.

رابرتسون حکمی برای تهیۀ یک داینافویل امضا کرده بود، هواپیمایی بدون صدا که می­توانست به آسانی هم به صورت افقی و هم به صورت عمودی حرکت کند، و به اندازۀ کافی بزرگ بود که بتواند وزن هاریمان و جورج ده و البته خلبان را تحمل کند (خود داینافویل نتیجۀ اختراع ماشین­ها در مورد میکروپیل­های پروتونی بود که آلودگی بسیار اندکی ایجاد می­کرد. هیچ چیزی برای راحتی بشر که از اهمیتی برابر با آن برخوردار باشد، ساخته نشده بود. لبهای هاریمن از این فکر به هم فشرده شد که حتی چنین چیزی هم مراتب حق شناسی را برای شرکت روبات­ها به ارمغان نیاورده بود).

سفر هوایی بین منطقۀ شرکت روبات­ها و املاک رابرتسون کار دشواری بود. اگر آنها را متوقف می­کردند، وجود یک روبات در هواپیما می­توانست مشکلات پیچیده­ای را برای آنها به وجود بیاورد. در مسیر بازگشت هم چنین خطری وجود داشت. خود املاک، که همچنان در مورد آن بحث وجود داشت، جزو دارایی­های شرکت روبات­ها بود و روبات­ها می­توانستند در آن دارایی­ها تحت نظارت مناسب حظور داشته باشند.

خلبان به عقب نگاه کرد و چشمانش با عصبانیت روی جورج ده ثابت شد و گفت: "می­خوایین پیاده شین، آقای هاریمن"؟

-: "بله".

-: "اون هم پیاده میشه"؟

-: "اوه بله". سپس با لحنی اندکی کنایه آمیز گفت: "تو رو پیش اون تنها نمی­ذارم".

نخست جورج ده پیاده شد و هاریمن به دنبال او رفت. آنها روی محل مخصوص داینافویل فرود آمده بودند که چندان از باغ دور نبود. مکان بسیار دیدنی­ای بود و هاریمن به این شک کرده بود که رابرتسون بر خلاف فرمول­های محیطی، برای کنترل حشرات از ترکیبات هورمونی استفاده کرده است.

هاریمن گفت: "بیا جورج. بذار نشونت بدم. آنها با هم به قدم زدن در باغ پرداختند".

جورج گفت: "یه کم شبیه چیزیه که تصورش رو کرده بودم. چشم­های من به طرز مناسبی طراحی نشده که بتونم طول موج­های مختلف رو از هم تشخیص بدم. به خاطر همین نمی­تونم چیزهای مختلف رو تنها به وسیلۀ طول موج نوری تشخیص بدم".

-: "مطمئنم که کوررنگی مایۀ ناراحتیت نمیشه. ما برای به وجود آوردن حس قضاوت به خیلی از شیارهای مغز پوزیترونیک نیاز داشتیم و جای کافی برای ایجاد حس تشخیص رنگ برامون باقی نمونده بود. در آینده، البته اگه آینده­ای وجود داشته باشه..."

-: "درک می­کنم، آقای هاریمن. به اندازۀ کافی تفاوت وجود داره که در همین جا به من نشون بده انواع حیات در این سیاره چقدر با هم متفاوت هستن".

 -: "مطمئناً اینجا ده­ها گونۀ زندگی وجود داره".

-: "و همۀ اونها از لحاظ زیست شناختی با انسان برابرن"؟

-: "هر کدوم از گونه­های جداگانه، همین طوره. میلیون­ها گونه از موجودات زندۀ مختلف وجود داره".

-: "و انسان فقط یکی از اونهاست".

-: "به هر حال در میون اونها، مهم­ترین به حساب میاد".

-: "و همین طور برای من، آقای هاریمن. ولی من دارم با حس زیست شناختی حرف می­زنم".

-: "متوجه هستم".

-: "پس زندگی، اون طوری که از میون گونه­های مختلف دیده میشه، به طرز شگفت انگیزی پیچیدس".

-: "بله، جورج. اصل مشکل اینه. هر کاری که انسان برای گرایش­ها و راحتی خودش انجام میده، روی همۀ زندگی به این پیچیدگی و محیط زیست تأثیر می­ذاره. منافع کوتاه مدت، می­تونه باعث ایجاد ضررهای بلند مدت بشه. ماشین­ها بهمون یاد دادن که چطور جوامع انسانی رو تنظیم کنیم که باعث کمتر شدن این ضررها بشن، اما اتفاقات تقریباً فاجعه آمیز اوایل قرن بیست و یک باعث شد که بشریت نسبت به نوآوری بدبین باشه. همن موضوع ترس از روبات­ها رو هم به این بدبینی اضافه کرد..."

-: "می­فهمم، آقای هاریمن... فکر می­کنم با اطمینان می­تونم بگم که اون یه نمونه از حیات جانوریه".

-: "اون یه سنجابه. یکی از گونه­های خیلی زیاد سنجاب­ها".

دم سنجاب هنگامی که به آن سوی درخت می­رفت، به تندی حرکت می­کرد.

جورج دستش را به سرعتی برق آسا حرکت داد و گفت: "و همین طور، این چیز کوچولو". او آن را بین دو انگشتش گرفته و به آن زل زده بود.

-: "اون یه حشرس. یه نوع سوسکه. هزاران گونۀ مختلف از سوسک­ها وجود داره".

-: "و هر سوسک تنها مثل اون سنجاب و مثل شما، زندس"؟

-: "مثل هر سازوارۀ کامل مستقل دیگه­ای در این سیستم بوم شناختی. تازه، سازواره­های کوچیک­تری هم وجود دارن. اون قدر کوچیک که با چشم دیده نمیشن".

-: "و اون هم یه درخته، درسته. موقعی که لمسش می­کنم سفت به نظر میاد".

 

4 الف

خلبان  در تنهایی نشسته بود.

دوست داشت بیرون برود و دست و پایش را دراز کند، اما حس مبهمی از امنیت او را داخل داینافویل نگه داشته بود.

او قصد داشت اگر روبات از کنترل خارج شد، فوراً پرواز کند. اما از کجا می­توانست بفهمد که آن از کنترل خارج شده است؟

او ربات­های زیادی را دیده بود. به عنوان خلبان خصوصی آقای رابرتسون، چنین چیزی غیر قابل اجتناب بود. اگرچه، آنها همیشه در آزمایشگاه­ها و انبارها بودند، جایی که به آن تعلق داشتند، به همراه تعداد زیادی از متخصصین که نزدیک به آنها بودند.

مطمئناً دکتر هاریمن هم یکی از آن متخصصین بود. می­گفتند که فرقی با بقیۀ متخصصین ندارد، اما روباتی در اینجا بود که نباید می­بود؛ روی زمین، و در فضای باز، که می­توانست آزادانه حرکت کند. او نمی­توانست چیزی در این مورد به کسی بگوید و شغل خوبش را به خطر بیندازد... اما این درست نبود.