6

 

یک سال و نیم از زمانی که رابرتسون با آیزنمات در یک گفتگوی خصوصی با هم صحبت کرده بودند، می­گذشت. در این مدت، روبات­ها از ماه جمع آوری شده بودند و همۀ فعالیت­های پراکندۀ شرکت روبات­ها متوقف شده بود. پولی که می­توانست رابرتسون رو دوباره سر پا کند در معاملۀ خطرناک و غیر واقع بینانه­ای نهفته بود که هاریمن راه انداخته بود.

حالا در باغش، باید آخرین بختش را می­آزمود. یک سال پیش، هاریمن روباتی را به اینجا آورده بود... جورج ده، آخرین روبات کاملی که شرکت روبات­های ایالات متحده ساخته بود. حالا هاریمن با چیز دیگری به اینجا آمده بود.

به نظر می­رسید که هاریمن امواج اعتماد به نفس از خودش ساطع می­کند. او با خیالی راحت با ایزنمات حرف می­زد، و رابرتسون از این شگفت زده بود که آیا او واقعاً این اعتماد به نفسی را که نشان می­داد را حس می­کند یا خیر. باید این طور می­بود، تا جایی که رابرتسون می دانست، هاریمن بازیگر نبود.

ایزنمات، هاریمن را لبخند زنان ترک کرد و جلوی پای رابرتسون برخواست. لبخندش فوراً محو شد. او گفت: "صبح بخیر رابرتسون، این کارمندت چی با خودش آورده"؟

رابرتسون با لحنی یک نواخت گفت: "این نمایش خودشه، من همه چی رو به خودش واگذار می­کنم".  

هاریمن گفت: "من آماده­ام، جناب خادم".

-: "با چی آماده­ای، هاریمن"؟

-: "با روباتم، قربان".

ایزنمات گفت: "روباتت؟ یه روبات با خودت آوردی اینجا"؟ او نگاهی ناشی از عدم تأیید به آنها انداخت که با مقداری کنجکاوی هم همراه بود.

-: "اینجا جزو دارایی­های شرکت روبات­های ایالات متحدس، جناب خادم، یا حداقل ما این طور تعریف می­کنیم".

-: "و اون روبات کجاست، دکتر هاریمن"؟

هاریمن مشتاقانه گفت: "توی جیبم، جناب خادم".

چیزی که از جیب بزرگ کتش بیرون آمد، یک ظرف شیشه­ای کوچک بود.

ایزنمات با بدگمانی گفت: "اون"؟

هاریمن گفت: "نه جناب خادم. این"!

از جیب دیگرش چیز دیگری بیرون آمد که در حدود دوازده سانتیمتر درازا داشت و به طرز نخراشیده­ای شبیه به یک پرنده بود. در محلی که جای منقار آن بود، لولۀ باریکی قرار گرفته بود، چشمان درشتی داشت و دمش هم کانال تخلیه بود.

ابروهای پرپشت ایزنمات به سمت همدیگر رفتند و او گفت: "جداً در این مورد توضیحی هم دارین، دکتر هاریمن، یا اینکه دیوونه شدین"؟

هاریمن گفت: "یه کم صبور باشین جناب خادم. شباهت یه روبات به پرنده باعث نمیشه که کاراییش کم بشه. کوچولو بودن مغز پوزیترونی هم چیزی از حساسیتش کم نمی­کنه. این یکی چیز دیگه­ای که آوردم، یه ظرف شیشه­ایه که توش مگس میوه هست. پنجاه تا مگس میوه توی اینه که آزاد میشن".

-: "خوب"؟!

-: "این روبات پرنده­ای اونها رو می­گیره. میشه افتخار بدین و شما بازش کنین، قربان"؟ او ظرف شیشه­ای را به دست ایزنمات داد. ایزنمات نخست به آن خیره شد، سپس نگاهی به آنهایی انداخت که آنجا بودند. هاریمن صبورانه انتظار می­کشید".

ایزنمات در شیشه را باز کرد و بعد آن را تکان داد.

هاریمن به روبات که روی کف دست راستش نشسته بود به آرامی گفت: "برو"!

پرندۀ روباتی رفته بود. از هوا صدای وز وز آن به گوش می­رسید. حرکت محو بال­هایش دیده نمی­شد، پروازش فقط به خاطر میکرو پیل پروتونی­ای بود که به طرز غیر عادی­ای کوچک بود.

می­شد گه گاه و در لحظات کوتاهی آن را دید که در هوا پرواز می­کرد و ویراژ می­داد. در تمام باغ با یک الگوی تو در تو و پیچیده حرکت می­کرد و سپس باز گشت و کف دست هاریمن نشست. اندکی گرم شده بود. گلوله­ای کوچکی مثل مدفوع پرنده کف دستش ریخته شدند.

هاریمن گفت: "اگه دوست داشته باشین، می­تونین این روبات پرنده­ای رو مطالعه کنین، جناب خادم، و بر اساس شرایط خودتون توضیح بدن. حقیقت اینه که این پرنده بدون هیچ اشباهی، مگس­های میوه رو می­گیره. فقط، فقط یک گونۀ خاص به نام دروزوفیلا ملانگوستر رو می­گیره، اونها رو می­کشه و برای نابود کردن، فشردشون می­کنه".

ایزنمات محطاطانه دستش را دراز کرد و روبات پرنده­ای را لمس نمود و گفت: "بعدش چی، آقای هاریمن، ادامه بدین".

-: "ما نمی­تونیم بدون خطر آسیب رسیدن به محیط زیست، حشرات رو به صورت مؤثری کنترل کنیم. حشره کش­های شیمیایی تأثیر خیلی گسترده­ای دارن و استفاده از حشره کش­های هورمونی هم محدود شده. اما با این حال، روبات­های پرنده­ای می­تونن بدون اتلاف وقت و انرژی از محیط گسترده­ای محافظت کنن. اونها می­تونن به هر اندازه­ای که ما نیاز داریم، تخصصی سازی بشن. برای هر گونه از حشرات میشه یه پرندۀ روباتی خاص ساخت. اونها می­تونن حشرات رو با استفاده از اندازه، شکل، صدا و الگوهای رفتاری شناسایی کنن. حتی این امکان وجود داره که اونها رو با قابلیت تشخیص مولکولی، که خودمون بهش میگیم «بو»، تولید کرد".

ایزنمات گفت: "با این وجود، شما باز هم دارین در محیط زیست دخالت می­کنین. مگس میوه هم چرخۀ زندگی طبیعی­ای داره که ممکنه مختل بشه".

-: "این یه مسألۀ جزئیه. ما همین الآن هم داریم از دشمنان طبیعی چرخۀ زندگی مگس میوه استفاده می­کنیم. چیزی که نمی­تونه اشتباه باشه. اگر تعداد مگس­های میوه کاهش پیدا کنه، روبات­های پرنده­ای کاری نمی­کنن. روبات­های پرنده­ای زاد و ولد نمی­کنن، به سمت غذاهای دیگه نمیرن و خود به خود رفتارهای ناخواسته پیدا نمی­کنن".

-: "میشه اونها رو فرا خوند"؟

-: "البته که میشه. ما می­تونیم روبات­های جانور شکلی درست کنیم که هر آفتی رو از بین ببرن. برای این موضوع، ما می­تونیم روبات­های جانوری­ای رو بسازیم که بر اساس الگوهای محیط زیست، اهداف سازنده­ای رو به انجام می رسونن. با اینکه ما هنوز نیاز خاصی رو پیش­بینی نکردیم، اما امکان ساخت زنبورهای روباتی که مناطق خاصی رو گرده افشانی می­کنن، یا کرم­های روباتی که خاک رو مخلوط می­کنن، غیر قابل تصور نیست. هر چیزی که خواسته باشین..."

-: "اما برای چی"؟

-: "برای چیزی که ما تا به حال پیش از این انجام نداده بودیم. برای تنظیم محیط زیست مطابق با نیازهامون، از طریق قوی­تر کردن بخش­های مختلفش، به جای ایجاد اختلال در اون… متوجه نیستین"؟ از وقتی که ماشین­ها بحران محیط زیست رو به پایان رسوندن، بشریت در یه آتش بس موقت و ناراحت کننده زندگی می­کنه و از حرکت به هر سمتی وحشت داره. ایجاد نوعی از بشریت تحصیل کرده که به هیچ پیشرفت علمی­ای از هیچ نوعی اعتماد نداره، باعث شده که ما احمق جلوه داده بشیم".

ایزنمات که کم کم احساس دشمنی می­کرد گفت: "آیا شما دارین در عوض مجوز ادامۀ برنامه­های روبات­هاتون منظورم روبات­های عادی انسان شکلتونه- این رو به ما پیشنهاد میدین"؟

هاریمن با خشونت گفت: "نه! اون موضوع به پایان رسیده. خدمت روبات­ها به منظور رسیدن به اهدافشون دیگه تموم شده. این برنامه­ها اونقدر دربارۀ مغزهای پوزیترونیک به ما چیز یاد دادن و این امکان رو برای ما به وجود آورده که می­تونیم شیارهای مغزی لازم رو توی یه مغز کوچولو جا بدیم که بشه یه پرندۀ روباتی ساخت. ما حالا می­تونیم به طرف چنین چیزهایی بریم و به کارمون رونق بدیم. شرکت روبات­های ایالات متحده، دانش و استعداد لازم رو به کار می­گیره و ما با سازمان کنفرانس جهانی همکاری کاملی خواهیم کرد. کار ما رونق می­گیره، کار شما هم رونق می­گیره و در نتیجه بشریت شکوفا میشه.

وقتی که همۀ اینها به پایان رسید، ایزنمات در سکوت، به فکر فرو رفته بود.

 

6 الف

 

ایزنمات در تنهایی نشسته بود.

او خودش را در حالی یافت که به باور رسیده بود. او هیجانی را یافت که در وجودش جوشیدن گرفته بود. اگرچه شرکت روبات­های ایالات متحده، حکم دست­ها را داشت، اما این دولت بود که مغز هدایت کننده بود. حتی خود او هم می­توانست مغز هدایت کننده باشد.

اگر پنج سال دیگر در دفترش دوام می­آورد، که کاملاً امکانش وجود داشت، زمان کافی داشت تا ببیند که پشتیبانی روبات­ها از محیط زیست، مورد قبول واقع شده است. اگر ده سال دیگر باقی می­ماند، نام او به طرز انکار ناپذیری با این ماجرا پیوند می­خورد.

آیا این که کسی بخواهد به خاطر یک انقلاب بزرگ و ارزشمند در شرایط انسان­ها و سیاره، در یادها باقی بماند، ایرادی داشت؟

ادامه دارد...