زندگی و زمان­های مولتی­وک

 

تمام دنیا هیجان زده شده بود. تمام دنیا می­توانست تماشا کند. اگر کسی می­خواست بداند که چند نفر تماشا کرده­اند، مولتی­وک می­توانست به او بگوید. رایانۀ بزرگ مولتی­وک حساب آن را نگه می­داشت، مانند حساب همۀ چیزهای دیگری که نگه داشته بود.

در این مورد خاص، مولتی­وک قاضی بود. چنان به طرز خونسردانه­ای بی­طرف و مطلقاً شرافتمند بود که به هیچ دادستان و وکیل مدافعی نیاز نبود. فقط متهم، سایمن هاینز در آنجا بود و شاهد، رانلد باکست.

البته باکست دیده بود. به خاطر وضعیت خاصش مجبور بود. اما بیشتر ترجیح می­داد که چنین نبود. در دهۀ دهم زندگی­اش، علائمی از پیری را نشان می­داد و موهای پر چین و شکنش آشکارا خاکستری شده بودند.

نورین تماشا نمی­کرد. او به سمت در گفته بود: "اگه یه دوست برامون باقی مونده بود..." او مکثی کرد و افزود: "که من شک دارم"! و آنجا را ترک کرده بود.

باکست مطمئن نبود که آیا اصلاً امکان داشت که او برگردد، اما در آن موقع، موضوع این نبود.

هاینز احمق­ بود که دست به آن کار زده بود، گویی کسی می­توانست به طرف یکی از خروجی­های مولتی­وک برود و آن را بشکند. انگار که رایانه­ای که دنیا را احاطه کرده بود نمی­شناسد و انگار که آن رایانه با میلیون­ها روباتی که تحت فرمانش بودند، نمی­تواند از خود دفاع کند. و تازه، حتی اگر آن خروجی می­شکست، چه اهمینتی داشت؟

هاینز این کار را در حضور باکست انجام داده بود!

مولتی­وک باکست را به دقت صدا زد و گفت: "رانلد باکست اکنون شهادت می­دهد".

صدای مولتی وک زیبا بود، زیبایی­ای که با دفعات زیاد شنیدن آن از بین نمی­رفت. جنس آن نه کاملاً مردانه بود، و نه در این مورد خاص، کاملاً زنانه، و به آن زبانی صحبت می­کرد که شنونده بهتر آن را می­فهمید.

باکست گفت: "من برای شهادت دادن آماده­ام".

راهی برای گفتن چیز دیگری بجز آنچه که گفت وجود نداشت. هاینز نمی­توانست از محکومیت اجتناب کند. اگر هاینز مثل روزهای قدیم با انسان­ها مواجه می­شد، ممکن بود سریع­تر محکوم شود و بی­رحمانه­تر مجازات شود.

ادامه دارد...