پانزده روز گذشت. روزهایی که در طول آنها باکست کاملاً تنها بود. تنهایی فیزیکی چیز چندان مشکل نبود که در دنیای مولتی­وک به وجود آمده بود. توده­های مردم در آن روزهای فاجعۀ عظیم مرده بودند و رایانه­ها بودند که آنچه باقی مانده بود را نجات دادند و بازیابی را هدایت کردند، و طراحی­شان را پیشرفت دادند تا اینکه همگی در مولتی­وک ادغام شدند. پنج میلیون انسان روی زمین باقی مانده بودند تا در راحتی کامل زندگی کنند.

اما آن پنج میلیون نفر پراکنده بودند و شانس دیدن یک نفر خارج از محدوده، بجز مواقع از پیش برنامه ریزی شده، زیاد نبود. هیچ کس هم قرار نبود باکست را ببیند، حتی از طریق تلویزیون.

در آن زمان باکست می­توانست انزوا را تحمل کند. او در طی بیست و سه سال گذشته خودش را زیر طراحی بازی­های ریاضی دفن کرده بود. هر مرد یا زنی که روی زمین زندگی می­کرد، می­توانست یک راه زندگی را که با خودش متناسب بود انتخاب کند، راهی که همیشه مولتی­وک آن را آماده می­کرد. مولتی­وک با توانایی کاملی که داشت، موضوعات مربوط به انسان­ها را بررسی می­کرد و در مورد راه انتخاب شده، تا زمانی که باعث کاهش خوشحالی انسان­ها نمی­شد، قضاوت نمی­کرد.

اما بازی­های ریاضی چه جنبۀ منفی­ای می­توانست داشته باشد؟ باکست با خوشحالی فکر کرد که آنها فقط چیزهای مطلقاً انتزاعی هستند و به هیچ کس آسیبی نمی­رسانند.

او انتظار نداشت که انزوا ادامه پیدا کند. مجلس نمی­توانست بدون محاکمه او را به طور دائمی منزوی کند، البته محاکمه­ای که متفاوت با چیزی بود که هاینز آن را تجربه کرده بود، محاکمه­ای بدون قدرت بی­رحمانۀ مولتی­وک در مورد عدالت مطلق.

  با این وجود، وقتی که انزوا به پایان رسید، خیالش راحت شد و خوشحال بود از اینکه بازگشت نورین بود که به آن پایان داد. او به زحمت از روی تپه به سمت باکست بالا می­آمد و او نیز با لبخند به سمت نورین راه افتاد. دورۀ پنج سالۀ موفقیت آمیزی بود که آنها با هم بودند. حتی ملاقات گاه به گاه با دو فرزند و دو نوه­اش هم خوشایند بود.

باکست گفت: "ممنون که برگشتی".

نورین گفت: "برنگشتم". نگاهش خسته بود. موهای قهوه­ایش را باد آشفته کرده بود و گونه­های برجسته­اش کمی خشن شده و آفتاب سوخته بود.

باکست شروع به تهیۀ یک نهار سبک و قهوه کرد. او می­دانست که نورین از چه چیز خوشش می­آمد. نورین جلوی او را نگرفت و اگرچه برای یک لحظه تردید کرد، غذا را خورد.

او گفت: "من اومدم باهات حرف بزنم. مجلس من رو فرستاده".

باکست گفت: "مجلس! همه­ش پونزده نفر مرد و زن هستن. تازه اگه من رو هم به حساب بیاری. خودشون، خودشون رو انتخاب کردن یه مشت آدم­های درمونده هستن".

-: "وقتی که خودت هم عضو بودی، همچین فکری نمی­کردی".

-: "پیرتر شدم و یه چیزهایی یاد گرفتم".

-: "حداقلش اینه که یادگرفتی به دوستانت خیانت کنی".

-: "هیچ هم خیانت نکردم. هاینز می­خواست به مولتی­وک آسیب بزنه. براش کار احمقانه و غیر ممکنی بوده".

-: "تو ازش شکایت کردی".

-: "مجبور بودم. مولتی­وک بدون شکایت من از حقایق با خبر بود. اگه من شکایت نمی­کردم، خودم شریک جرم بودم. ممکن بود هاینز دستگیر نشه، ولی من می­باختم".

-: "بدون وجود شاهد انسانی، مولتی­وک حکم رو به حالت تعلیق در می­آورد".

-: "نه در مورد فعالیت ضد مولتی­وک. این که موضوع والدین غیر قانونی یا کار تمام وقت بدون مجوز نیست. من نمی­تونستم این شانس رو قبول کنم".

-: "پس اجازه دادی سایمن به مدت دو سال از اجازۀ هر کاری محروم بشه"!

-: "حقش بود".

-: "عجب فکر تسلی بخشی! شاید رأی اعتماد مجلس رو از دست داه باشی، اما اعتماد مولتی­وک رو بدست آوردی"!

باکست با جدیت گفت: "اعتماد مولتی­وک یه دنیا اهمیت داره". او ناگهان متوجه شد که به اندازۀ نورین قد بلند نیست.

نورین آن قدر عصبانی بود که ممکن بود او را بزند، لبانش به هم فشرده شده و از شدت فشار سفید شده بودند. اما بعد تولد هجده سالگی­اش را به خاطر آورده بود. دیگر جوان نبود، و عادت به نشان ندادن خشونت بیش از حد با او عجین شده بود... البته نه در احمق­هایی مانند هاینز.

او گفت: "پس این همۀ حرفیه که برای گفتن داری"؟

-: "چیزهای زیادی برای گرفتن هست، نکنه یادت رفته؟ نکنه همتون فراموش کردین؟یادتون رفته که یه زمانی اوضاع چطوری بود؟ قرن بیستم رو یادت میاد؟ ما حالا زندگی طولانی­تری داریم. در امنیت زندگی می کنیم. زندگی شادی داریم".

-: "ما زندگی بی­ارزشی داریم".

-: "دوست داری به دنیای قدیم برگردی"؟

نورین به شدت سرش را تکان داد و گفت: "اینها فقط قصه­های ترسناک برای ترسوندن ماست. ما درسمون رو خوب یاد گرفتیم. با کمک مولتی­وک می­تونیم موفق بشیم، ولی دیگه به این کمک نیاز نداریم. کمک بیشتر باعث میشه اونقدر بی­خاصیت بشیم تا بمیریم. بدون مولتی­وک، ما خودمون روبات­ها رو راه میندازیم. می­تونیم مزرعه­ها و معادن و کارخونه­ها رو هدایت کنیم".

-: "چقدر خوب"؟

-: "به اندازۀ کافی. با تمرین کارمون بهتر هم میشه. ما توی هر کاری به انگیزه نیاز داریم، وگرنه هممون می­میریم".

باکست گفت: "ولی نورین، ما همین الآن هم کار داریم. هر کاری که بخوایم رو می­تونیم انجام بدیم".

-: "هر کاری که بخوایم، البته تا زمانی که اهمیتی نداشته باشه. حتی این هم ممکنه ازمون گرفته بشه. مثل هاینز. و کار تو چیه، ران؟ بازی­های ریاضی؟ خط کشیدن روی کاغذ؟ انتخاب ترکیب­های عددی"؟

باکست تقریباً برای دفاع از خود، دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: "این هم می­تونه مهم باشه. این کار چرند نیست. دست کم نگیر..." او مکث کرد، از ته دل می­خواست توضیح بدهد، اما نمی­دانست چگونه. ادامه داد: "من دارم روی مسألۀ مهم آنالیز ترکیبی بر اساس الگوهای ژنی کار می­کنم که می­تونه مورد استفاده..."

-: "برای سرگرمی خودت و چند نفر دیگه قرار بگیره. آره، شنیدم که راجع به بازی­هات حرف می­زنی. تصمیم می­گیری که چطوری با حداقل گام­ها از نقطۀ الف به نقطۀ ب بری و اینطوری یاد میگیری که چطوری با حداقل خطرها از رحم به گور بری و ما هممون باید به خاطر این از مولتی­وک ممنون باشیم".

نورین از جا برخواست و گفت: "ران، تو محاکمه میشی. از این بابت مطمئنم. محاکمه توسط خود ما. تو هم محکوم میشی. مولتی­وک از تو در برابر هر نوع آسیب بدنی محافظت می­کنه، اما نمی­تونه ما رو مجبور کنه که تو رو ببینیم یا باهات حرف بزنیم یا اصلاً کاری به کارت داشته باشیم. این طوری یاد می­گیری که بدون انگیزۀ برهمکنش انسانی، قادر به فکر کردن نیستی، یا قادر نیستی که حتی بازی­هات رو انجام بدی. خداحافظ".

-: "نورین، صبر کن"!

نورین به طرف در برگشت و گفت: "البته تو مولتی­وک رو داری. می­تونی با اون حرف بزنی، ران".

او کوچک شدن نورین را دید که از جاده­ای که از میان پارک می­گذشت، دور می­شد. پارکی که با کار و زحمت روبات­هایی سرسبز و سالم نگه داشته شده بود که کسی آنها را ندیده بود.

او فکر کرد: "آره، من با مولتی­وک حرف می زنم".

ادامه دارد...