مولتی­وک دیگر یک مکان مشخص نداشت. به وسیلۀ سیم کشی، کابل­های نوری و پرتوهای مایکروویو در همه جا حاضر بود. مغزی داشت که به صد مغز فرعی تقسیم شده بود اما مانند یک مغز واحد عمل می­کردند. در همه جا خروجی­هایی داشت که هیچ کدام از آن پنج میلیون انسان از یکی از آنها زیاد دور نبود.

برای همۀ آنها وقت وجود داشت، چرا که مولتی­وک می­توانست با تک تک آنها در یک زمان صحبت کند و لازم نبود ذهنش را متوجه مشکل بزرگتری که نگران آن بود معطوف کند.

باکست هیچ تصوری در مورد قدرت آن نداشت. پیچیدگی شگفت آنگیز آن چه بود بجز بازی ریاضی­ای که باکست دهه­ها بود که آن را درک می­کرد؟ او روشی را می­شناخت که از طریق آن، پیوند­های ارتباطی از یک قاره به قارۀ دیگر، در یک شبکۀ عظیم انجام می­شد. شبکه­ای که آنالیز آن می­توانست بر اساس یک بازی جذاب شکل بگیرد. چطور ممکن بود شبکه­ای را ترتیب داد که سرریز اطلاعات به آن به آن فشار وارد نکند؟ چطور ممکن بود نقاط راه گزینی را ترتیب داد؟ اثبات شده بود که نوع ترتیب دهی مهم نیست، همیشه حداقل یک نقطه برای قطع ارتباط وجود داشت.

به محض اینکه باکست آن بازی را یاد گرفت، او را از مجلس بیرون انداختند. آنها بجز حرف زدن چه کار دیگری می­توانستند انجام دهند و فایده­اش چه بود؟ مولتی­وک بی­طرفانه اجازۀ هر حرفی و در مورد هر چیزی را می­داد چرا که برایش مهم نبود. این فقط اعمال بودند که مولتی­وک جلوی آنها را می­گرفت، آنها را منحرف می کرد یا به خاطر آنها مجازات می کرد.

و این عمل هاینز بود که پیش از آنکه باکست برای آن آماده باشد، بحران را به وجود آورده بود.

حالا او مجبور بود عجله کند. او بدون هیچ اطمینانی از آنچه پیش می­آمد، برای گفتگو با مولتی­وک آماده شد.

می­شد در هر زمانی از مولتی­وک سؤال کرد. نزدیک به یک میلیون خروجی از نوعی وجود داشت که حملۀ ناگهانی هاینز به یکی از آنها صورت گرفته بود، یا از نوعی که هر کسی می­توانست از طریق آن با مولتی­وک حرف بزند. مولتی­وک پاسخ می­داد.

خود گفتگو موضوع دیگری بود. به زمان نیاز داشت، به خلوت نیاز داشت، و بیش از همه به قضاوت مولتی­وک نیاز داشت. با اینکه مولتی­وک ظرفیت­هایی داشت که همۀ مسائل دنیا هم آن را پر نمی­کرد، به نوعی احتیاطش را در مورد زمانش بیشتر کرده بود. شاید چنین چیزی نتیجۀ خود ارتقاء دهندگی مداوم آن بود. مولتی­وک به طور دائم از ارزش خود بیشتر و بیشتر آگاه می­شد کمتر احتمال داشت که در مورد مسائل پیش پا افتاده از خود صبوری نشان دهد.

باکست مجبور بود به حسن نیت مولتی­وک اعتماد کند. ترک کردن مجلس و همۀ فعالیت­هایش از آن موقع، حتی تحمل شهادت دادن علیه هاینز، آن حسن نیت را جلب کرده بود. شاید همین کلید موفقیت در این دنیا بود.

شاید مجبور بود که آن حسن نیت را بپذیرد. برای اینکه درخواستش را ارسال کند، سفر هوایی­ای به نزدیک­ترین ایستگاه پست انجام داد. نمی خواست فقط تصویر آن را بفرستد، می­خواست خودش شخصاً در آنجا حضور داشته باشد. به طریقی احساس می­کرد که ارتباطش با مولتی­وک به این صورت نزدیک­تر بود.

اتاق طوری بود که گویی برای یک کنفرانس انسانی از طریق تلویزیون مداربسته ساخته شده است. برای یک لحظۀ زود گذر، باکست فکر کرد که مولتی­وک شکلی انسانی به خود خواهد گرفت و به او خواهد پیوست.

البته چنین چیزی رخ نداد. صدای خندۀ نرم و آهسته و بی­پایان کارکردن مولتی­وک به گوش می­رسید، چیزی که همیشه در حضور مولتی­وک وجود داشت؛ و حالا بالاتر از همۀ اینها، صدای مولتی­وک بود.

این صدای همیشگی مولتی­وک نبود. به گوش او تقریباً صدایی کوچک، زیبا و حیله گرانه می­نمود.

-: "روز بخیر، باکست. خوش اومدی. دوستان انسانت تو رو طرد کردن".

باکست فکر کرد که مولتی­وک همیشه رک بود. او گفت: "مهم نیست، مولتی­وک. چیزی که مهمه اینه که من با تصمیمات تو که برای خیر و صلاح نژاد بشره موافقم. تو توی نگارش اولیۀ خودت این­طور طراحی شدی و ..."

-: "و خود-طراحی من هم به این شیوۀ اساسی ادامه میده. اگه تو این رو می­فهمی، پس چرا خیلی از انسان­ها نمی­فهمن؟ من هنوز تجزیه و تحلیل این پدیده رو تکمیل نکردم".

باکست گفت: "من یه مسأله برات آوردم".

 مولتی­وک گفت: "چه مسأله­ای"؟

-: "من مدت خیلی زیادی رو روی مسائل ریاضی کار کردم که اونها رو از مطالعه روی ترکیبات ژنی الهام گرفتم. نمی­تونم به پاسخ­های لازم دست پیدا کنم و رایانه­های خونگی هم فایده ندارن".

صدای کلیک عجیبی به گوش رسید و باکست نتوانست از این فکر ناگهانی که مولتی­وک جلوی خندۀ خود را گرفته است، به خود نلرزد. این عمل انسانی فراتر از چیزی بود که او آمادگی پذیرش آن را داشت.

مولتی­وک گفت: "هزاران ژن مختلف توی سلول انسان وجود داره. از هر ژن شاید به طور متوسط پنجاه گونۀ متفاوت وجود داشته باشه و شاید تعداد بی­شمار دیگه­ای هم قبلاً وجود داشته. اگه بخوایم تمام ترکیبات ممکن رو محاسبه کنیم، فقط فهرست کردن اونها با بالاترین سرعت من، اگه به صورت ثابت ادامه پیدا کنه، در طولانی­ترین مدت ممکن از عمر جهان فقط کسر کوچکی ازش انجام میشه".

باکست گفت: "به فهرست سازی کامل نیازی نیست. نکتۀ بازی من هم همینه. بعضی از این ترکیبات، محتمل­تر از بقیه هستن و با ساختن احتمال بیشتر روی احتمال بیشتر، می­تونیم این فهرست سازی رو به میزان خیلی زیادی کوتاه کنیم. به خاطر همین من ازت کمک می­خوام".

-: "این کار هنوز هم خیلی وقت من رو می­گیره. چطور می­تونم اجازۀ این کار رو به خودم بدم"؟

باکست تردید کرد. هیچ فایده­ای در تلاش برای محول کردن یک کار پیچیده به مولتی­وک وجود نداشت. با وجود مولتی­وک، کوتاه­ترین فاصلۀ بین دو نقطه، یک خط راست بود.

او گفت: "یه ترکیب ژنی مناسب می­تونه انسانی رو بسازه که از محول کردن تصمیمات به عهدۀ تو راضی­تر باشه، تمایل بیشتری برای باور کردن تو در حل مشکلات برای خوشحال کردن انسان­ها داشته باشه و اشتیاق بیشتری برای خوشحال بودن داشته باشه. من نمی­تونم ترکیب صحیح رو پیدا کنم، اما تو می­تونی، و با راهنمایی مهندسی ژنتیک..."

-: می­فهمم که منظورت چیه. این خیلی خوبه. من یه مقدار زمان بهش اختصاص میدم".

ادامه دارد...