باکست متوجه شد که نمی­تواند تماس طول موج شخصی نورین را برقرار کند. تماس سه بار قطع شد. او تعجب نکرد. در دو ماه اخیر، تمایل فزاینده­ای به رفتن تکنولوژی به سمت موج­های کوچک­تر به وجود آمده بود، اما چندان طول نکشیده بود و هرگز جدی نبود. در هر بار تماس، او با لذتی غم آلود از آن استقبال کرده بود.

این بار تماس برقرار شد. چهرۀ نورین به صورت هولوگرافی و سه بعدی به نمایش در آمد.

باکست با حالتی غیر شخصی گفت: "من دارم تماست رو برمی­گردونم".

نورین گفت: "برای یه لحظه فکر کردم تماس باهات غیر ممکنه. کجا بودی"؟

-: "قایم نشده بودم. همین جا بودم. توی دنوِر".

-: "چرا تو دنور"؟

-: "دنیا برای من یه وسیله برای استفادس، نورین. من هر جا که بخوام میرم".

چهرۀ نورین کمی پیچ و تاب خورد و گفت: "و شاید بتونی یه محل خالی برای خودت پیدا کنی. ما می­خوایم تو رو محاکمه کنیم، ران".

-: "همین الآن"؟

-: "همین الآن"!

-: "و همین جا"؟

-: "همین جا"!

قسمت­هایی از فضا در هر طرف و پشت سر نورین شروع به درخشیدن کرد. باکست از یک طرف به طرف دیگر نگاه کرد. چهارده نفر، شش مرد و هشت زن در آنجا بودند. او تک تکشان را می­شناخت. آنها زمانی، نه خیلی دور، دوستان خوبی برای او بودند.

در هر طرف و کمی فراتر از آن تصویر سازی، پس زمینه­ای از کلورادو در یک روز دلپذیر تابستانی وجود داشت که رو به پایان می­رفت. زمانی در آنجا شهری وجود داشت که دنور نامیده می­شد. آن پایگاه هنوز نام دنور را بر خود داشت اگرچه آن شهر هم مانند خیلی از شهر­های دیگر از روی زمین محو شده بود... او می­توانست ده روبات را هم در تصویر بشمارد که کاری را انجام می­دادند که مربوط به روبات­ها بود.

باکست تصور کرد که آنها در حال حفظ محیط زیست بودند. او جزئیاتش را نمی­دانست، اما مولتی­وک می­دانست و پنجاه میلون روبات در همه جای زمین به طرز کارامدی زیر نظر او فعالیت می­کردند.

پشت باکست یکی از شبکه­های متقاطع مولتی­وک قرار داشت، که تقریباً مانند قلعه­ای که برای حفاظت شخصی بود.

او پرسید: "چرا الآن؟ و چرا اینجا"؟

به طور ناخودآگاه به طرف اِلدرِد چرخید. او پیرترین زن در بین آنها بود و کسی بود که ابهتی داشت، البته اگر کسی می­توانست به آن «ابهت» بگوید.

چهرۀ قهوه­ای تیرۀ الدرد کمی خسته به نظر می­رسید، اما صدایش قاطع و نافذ بود: "برای اینکه ما به آخرین حقیقت هم دست پیدا کردیم. بذار نورین بهت بگه. اون تو رو بهتر می­شناسه".

چشمان باکست به طرف نورین چرخید و گفت: "من به چه جرمی متهم شدم"؟

-: "بازی در نیار، ران. تنها جرمی که وجود داره، ضربه به مولتی­وک برای آزادیه و جرم انسانی تو اینه که علیه این جرم با مولتی­وک همدست شدی. به همین خاطر، حکم ما اینه که هیچ انسان زنده­ای دیگه نمی­خواد با تو همراهی کنه، یا صدای تو رو بشنوه، یا از وجودت آگاه باشه یا به هر شکلی بهت پاسخ بده".

-: "پس چرا من رو با انزوا تهدید می­کنین"؟

-: "برای اینکه تو به همۀ انسان­ها خیانت کردی".

-: "چطوری"؟

-: "این رو انکار می­کنی که دنبال راهی می­گشتی که انسان­ها رو طوری پرورش بدی که زیردست مولتی وک قرار بگیرن"؟

باکست دستانش رو روی سینه­اش در هم گره کرد و گفت: "آهان!

خیلی سریع کشف کردین، اما فقط لازم بود از مولتی­وک بپرسین".

نورین گفت: "این رو انکار می­کنی که درخواست مهندسی ژنتیک کردی برای طراحی انسانی که به طرز برده واری مولتی­وک رو بدون هیچ سؤالی قبول داشته باشه"؟

-: "من تقاضای پرورش انسان راضی­تری رو کردم. این خیانته"؟

الدرد دخالت کرد و گفت: "ما فلسفه بافی نمی­خوایم، ران. این رو از ته دلمون می­دونیم. دوباره بهمون نگو که میشه مولتی­وک رو تحمل کرد. با ما بحث نکن که این طوری امنیت بدست میاریم. چیزی که تو بهش میگی امنیت، از نظر ما بردگیه".

باکست گفت: "شما حکمتون رو صادر کردین، یا اینکه من هم حق دفاع از خودم رو دارم"؟

نورین گفت: "شنیدی که الدرد چی گفت. می­دونیم چه دفاعی می­خوای بکنی".

باکست گفت: "هممون شنیدیم که الدرد چی گفت. اما هیچ کس به حرف­های من گوش نکرد. چیزی که اون گفت اینه که دفاع من، دفاع از خودم نیست".

سکوتی پدیدار شد و تصاویر به چپ و راست خود به یکدیگر نگاه کردند. الدرد گفت: "حرف بزن".

باکست گفت: "من از مولتی­وک خواستم مسأله­ای رو در زمینۀ بازی­های ریاضی حل کنه. برای جلب توجهش، بهش گفتم که این بازی از روی ترکیب­های ژنی مدل­سازی شده و حل اون ممکنه در طراحی ترکیب ژنی­ای به کار بره که انسانیت در وضعیت بد فعلی از هر جنبه نباشه و با اشتیاق بیشتری هدایت اون رو بپذیره و با تصمیماتش موافق باشه".

الدرد گفت: "ما هم همین رو گفتیم".

-: "فقط تحت این شرایط بود که مولتی­وک این کار رو قبول کرد. چنین نژاد جدیدی از بشریت بر اساس استانداردهای مولتی­وک کاملاً خواستنیه، و بر اساس استانداردهای مولتی­وک، اون نهایت تلاشش رو در این مورد انجام میده. خواستنی بودن چنین چیزی اون رو وسوسه می کنه که ترکیبات پیچیده­تر و پیچیده­تری رو در مورد این مسأله آزمایش کنه که موضوع بی­پایانیه که اون رو فراتر از هر کار دیگه­ای که می­تونه انجام بده، به خودش مشغول می­کنه. شما همتون شاهدش بودین".

نورین گفت: "شاهد چی"؟

-: "مگه توی پیدا کردن من مشکل نداشتین؟ توی دو ماه گذشته، هچ کدومتون متوجه مشکلات کوچیکی نشدین که کم کم به وجود اومدن؟ ... پس چرا ساکتین؟ می­تونم سکوتتون رو علامت موافقت در نظر بگیرم"؟

 -: "اگه این طور باشه، بعدش چی میشه"؟

-: "مولتی وک همۀ قابلیت­هاش رو به حل این مسأله اختصاص میده و و تلاش برای ادارۀ دنیا رو به تدریج به کمترین میزان می­رسونه، تا زمانی که به صفر برسه. با حس اخلاق­گرایی که داره، باید در راهی حرکت کنه که باعث خوشحالی انسان­ها بشه و به نظرش هیچ خوشحالی­ ای بزرگتر از موافقت با مولتی وک وجود نداره".