نورین گفت: "همۀ اینها چه معنی­ای داره؟ هنوز هم مولتی­وک توانایی کافی برای ادارۀ دنیا و ما رو داره و  اگه این کار رو با کمتر از حداکثر کفایت انجام بده، فقط ممکنه یه ناراحتی موقتی توی بردگی ما اضافه کنه. فقط موقتی، چون زیاد طول نمی کشه. دیر یا زود مولتی­وک متوجه می­شه که این مسأله یا غیر قابل حله، یا اون رو حل می­کنه و در هر حالت، چیزی که حواسش رو پرت کرده تموم میشه. بعدش بردگی دائمی و قطعی از راه می رسه".

باکست گفت: "اما الآن که حواسش پرته، ما می­تونیم این حرف­ها رو که خیلی هم خطرناکه- بدون این که اون متوجه بشه بزنیم. به هر حال من جرأت نمی­کنم که خیلی زیاد در این مورد ریسک کنم. پس لطفاً حرفهام رو زودتر درک کنین.

من یه بازی ریاضی دیگه دارم. یه بازی در مورد ساخت شبکه­ای بر اساس مدل مولتی­وک. می­تونستم نشون بدم که اصلاً مهم نیست که این شبکه چقدر پیچیده و افراطی باشه، حداقل یه نقطه وجود داره که همۀ جریان­ها تحت شرایط خاص با هم یه جا جمع بشن. همیشه یه ضربۀ سرنوشت ساز وجود داره که اگه به اون نقطه وارد بشه، باعث بارگذاری بیش از حد یه جای دیگه میشه که منجر به خراب شدن اون و بارگزاری بیش از حد یه جای دیگه میشه و همین طور ادامه پیدا می­کنه تا اینکه همش نابود میشه".

-: "خوب"؟

-: "نکته همینه. چه دلیلی داشت که من به دنور اومدم؟ مولتی­وک هم این رو می­دونه. این نقطه به صورت الکترونیکی و روباتی به شدت کنترل میشه به طوری که نفوذ ناپذیره".

-: "خوب"؟

-: "اما حواس مولتی­وک پرت شده، و به من هم اعتماد داره. خیلی زحمت کشیدم تا این اعتماد رو بدست آوردم. برام به قیمت از دست دادن همۀ شما تموم شده. فقط با وجود اعتماده که امکان خیانت وجود داره. اگه هر کدوم از شما تلاش کنین که به این نقطه نزدیک بشین، مولتی­وک حتی با وجود حواس­پرتی­ای که داره، تحریک میشه. اگه حواسش مولتی­وک پرت نشده بود، حتی به من هم اجازۀ نزدیک شدن نمی­داد. اما حواسش پرت شده و من هم اینجا هستم"!

باکست سلانه سلانه و به آرامی به طرف شبکۀ محافظتی که پشت سرش قرار داشت رفت و چهارده تصویر که روی او قفل شده بودند، همراه با او رفتند. صدای نجوای آهستۀ مرکز مولتی­وک اطراف آنها را فرا گرفت.

باکست گفت: "چرا به حریف آسیب ناپذیر حمله کنیم؟ اول آسیب پذیرش می­کنیم، بعد..."

باکست در تلاش بود که آرام بماند، اما همه چیز به این بستگی داشت. همه چیز! با یک حرکت ناگهانی، او اتصالی را جدا کرد (ای کاش زمان بیشتری برای اطمینان داشت).

او توقف نکرد و همچنان که نفسش را حبس کرده بود، متوجه شد که صدا از بین رفته است. زمزمه به پایان رسید و مولتی­وک برای همیشه خاموش شد. اگر بعد از یک لحظه، آن صدا برنمی­گشت، پس او نقطۀ کلیدی را یافته بود و بازیابی مولتی­وک غیر ممکن بود. اگر او به اندازۀ کافی سریع نبود، روبات­هایی که نزدیک می شدند...

او متوجه شد که سکوت ادامه یافت. روبات­ها هنوز در فاصلۀ دور کار می­کردند. هیچ کدامشان نزدیک نشدند.

روبرویش هنوز تصویر چهارده عضو مجلس ایستاده بودند و به نظر می­رسید که همۀشان در اثر عظمت اتفاقی که ناگهان افتاده بود گیج شده باشند.

باکست گفت: "مولتی­وک سوخت و خاموش شد. نمی­تونه خودش رو بازسازی کنه". او تقریباً مست صدایش شده بود که می­گفت: "از وقتی که شما رو ترک کردم دارم روی این کار می­کنم. وقتی که هاینز حمله کرد، می­ترسیدم که دوباره از این نوع تلاش­ها انجام بشه و مولتی­وک حفاظش رو قوی­تر کنه. پس مجبور بودم سریع کار کنم. مطمئن نبودم..." او نفس نفس می­زد، اما خودش را وارد کرد که به صحبت ادامه دهد و از صمیم قلب گفت: "بالاخره آزادیمون رو بدست آوردم".

او مکث کرد و بالاخره متوجه سنگینی سکوت شد. چهارده تصویر به او خیره شدند و هیچ کدامشان هیچ حرفی نداشتند که به او بزنند.

باکست با لحن تندی گفت: "شما داشتین راجع به آزادی حرف می­زدین. حالا آزادین". سپس با تردید افزود: "مگه این همون چیزی نیست که می­خواستین"؟

پایان