مرد نگران به نظر می­رسید. او گفت: "تو دیگه از کجا پیدات شد. یه لحظۀ پیش که کسی اینجا نبود"؟ او اینها را با لهجۀ غلیظ آلمانی گفت.

ویل مطمئن نبود. نمی­توانست به خاطر بیاورد. اما به نظرش می­رسید که هنوز واژه­ای در میان هرج و مرج داخل جمجمه­اش سالم باقی مانده، اگرچه حتی در بارۀ معنی آن هم مطمئن نبود.

او نفس بریده گفت: "ماشین زمان".

آن مرد خودش را سفت گرفت و گفت: "از این رمان­های علمی قلابی خوندی"؟

ویل گفت: "چی"؟

-: "کتاب اچ. جی. ولز رو خوندی؟ ماشین زمان"؟

به نظر می­رسید که تکرار آن واژه کمی ویل را تسکین داده است. درد سرش کمتر شد. نام ولز برایش آشنا بود، یا نکند نام خودش بود؟ نه، نام خودش ویل بود.

او گفت: "ولز؟ اسم من ویله".

آن مرد دستش را دراز کرد و گفت: "من هیوگو گرنزبک هستم. یه زمانی من هم رمان­های علمی قلابی می­نوشتم، ولی البته درست نیست که بهشون بگیم «قلابی». این جوری باعث میشه که مردم فکر کنن یه چیز تقلبی در موردشون وجود داره. ولی این طوری نیست. اگه به درستی نوشته بشن اون وقت یه داستان علمی میشن. من خلاصش کردم"  چشمان تیره­اش برق زدند- "به ساینتیفیکشن".

ویل در حالی که نومیدانه سعی می­کرد خاطرات در هم شکسته و تجربیات دست نخورده­اش را جمع کند، اما چیزی بجز حالت­ها و برداشت­ها گیرش نیامد، گفت: "بله، ساینتیفیکشن خیلی بهتر از قلابیه. ولی هنوز کاملاً..."

-: "اگه انجام بشه... خوب... تو داستان «رالف +41C124» من رو خوندی"؟

ویل اخم کرد و گفت: "داستان مشهور هیوگو گرنزبک..."

دیگری در حالی که سر تکان می­داد گفت: "خلاصه این که من سال­ها مجله­هایی در مورد رادیو و اختراعات الکتریکی منتشر می­کردم. تا حالا مجلۀ دانش و اختراع رو نخوندی"؟

ویل واژۀ اختراع را گرفت و به طریقی حس کرد که در لبۀ درک منظور آن مرد از «ماشین زمان» است. او مشتاق­تر شد و گفت: "بله، بله".

-: "و نظرت در مورد ساینتیفیکشنی که توی هر شماره اضافه کردم چیه"؟

دوباره واژۀ ساینتیفیکشن تکرار شد. آن واژه اثر آرام بخشی روی او داشت، اما هنوز کاملاً درست نبود. یک چیز دیگر... نه کاملاً...

او همین­ها را گفت: "یه چیز دیگه... نه کاملاً..."

-: "هنوز کافی نیست، آره، خودم هم به همین فکر می­کردم. پارسال یه سری تحقیقات میدانی در مورد یه مجله انجام دادم که فقط شامل ساینتیفیکشن باشه. می­خواستم اسم مجله رو بذارم «ساینتیفیکشن». ولی نتیجش خیلی ناامید کننده بود. چطوری می­تونی این رو توضیح بدی"؟

ویل حرف­های او را نمی­شنید. او هنوز روی واژۀ «ساینتیفیکشن» تمرکز کرده بود که به نظرش کاملاً درست نمی­آمد، اما نمی­فهمید که چرااین طور است.

او گفت: "این اسم درست نیست".

-: "برای مجله درست نیست؟ شاید هم این طور باشه. به اسم خوبی فکر نکردم. یه چیزی که نگاه­ها رو جذب کنه. اسمی که به خواننده بفهمونه که چی داره می­خره، و درست همون چیزی باشه که اون می­خواد. خودشه. اگه می­تونستم یه اسم خوب پیدا کنم می­تونستم مجله رو راه بندازم و خودم رو برای تحقیقات میدانی ناراحت نکنم. لازم نبود که اصلاً چیزی بپرسم. می­تونستم بهار سال دیگه، خیلی راحت بفرستمش توی روزنامه فروشی­های کل آمریکا. خودشه".

ویل با نگاهی خالی از احساس به او خیره شد.

آن مرد گفت: "البته. داستان­هایی که من می­خوام باید بتونن دانش رو آموزش بدن، حتی اگه خواننده رو سرگرم کنن و به هیجان بیارن. اونها باید دریجۀ درک گسترده­ای از آینده رو باز کنن. مثل هواپیماهایی که می­تونن بدون توقف از عرض اقیانوس اطلس عبور کنن".

-: "هواپیما"؟ تصویری زودگذر از یک نهنگ فلزی از ذهن ویل گذشت که روی قسمت انتهایی­اش به هوا بر می­خواست. فقط برای یک لحظه به درازا انجامید و از بین رفت. او گفت: "بزرگ­هاش می­تونن صدها نفر رو سریعتراز صوت جابجا کنن".

-: "البته، چرا که نه؟ تمام مدت هم میشه از طریق رادیو باهاشون ارتباط داشت".

-: "ماهواره­ها".

-: "چی"؟ حالا نوبت مرد دیگر بود که متعجب به نظر برسد.

-: "امواج رادیویی که از ماهواره­های مصنوعی داخل فضا پایین میان".

مرد دیگر به شدت سرش را تکان داد و گفت: "من توی داستان «رالف +41C124» بیش­بینی استفاده از امواج رادیویی برای ارتباط با فواصل دور رو کرده بود. آینه­های فضایی؟ اون رو هم پیش­بینی کردم. و البته تلویزیون. و انرژی­ای که از اتم­ها بدست میاد".

ویل به جنب و جوش در آمده بود. تصاویر در مقابل چشم ذهنی­اش با حالتی نامنظم برق می­زدند. او گفت: "اتم. آره، بمب­های اتمی".

مرد دیگر با خودپسندی گفت: "رادیوم".

ویل گفت: "پلوتونیوم".

-: "چی"؟

-: "پلوتونیوم. شکافت هسته­ای. تابش­های خورشیدی. نایلون و پلاستیک. آفت کش برای از بین بردن حشرات. رایانه­هایی که مشکلات رو نابود می­کنن".

-: "رایانه؟ منظورت روبات­هاست"؟

ویل مشتاقانه گفت: "رایانه­های جیبی. چیزهای کوچولویی که می­گیری توی دستت و مشکلاتت رو حل می­کنی. رادیوهای کوچولو که اونها رو هم می­تونی توی دستت بگیری. دوربین­هایی که عکس می­گیرن و طوری پیشرفت می­کنن که توی یه جعبه جا می­گیرن. هولوگراف­ها. تصاویر سه بعدی".

مرد دیگر گفت: "تو هم ساینتیفیکشن می­نویسی"؟

ویل اصلاً گوش نمی­کرد. فقط تلاش می­کرد تا تصاویر را گیر بیندازد. آنها واضح­تر می­شدند. او گفت: "آسمون خراش­ها. آلومینیوم و شیشه. بزرگراه­ها. تلویزیون­های رنگی. سفر به ماه. ارسال کاوشگر به برجیس".

مرد دیگر گفت: "سفر به ماه؟ ژول ورن. داستان­های ژول ورن رو هم می­خونی"؟

ویل سرش را تکان داد. حالا کاملاً برایش واضح شده بود. ذهنش کمی بهبود یافته بود. او گفت: "تماشای فرود اومدن انسان روی ماه از تلویزیون. همه تماشا می­کنن. همین طور تصویرهایی از بهرام. هیچ آبراهه­ای روی بهرام نیست".

مرد دیگر که دهانش از تعجب باز مانده بود گفت: "روی بهرام آبراهه نیست؟ ولی اونها دیده شدن".

ویل با خشونت گفت: "آبراهه­ای نیست. ولی آتشفشان هست. بزرگترین آتشفشان­ها. تکاب­هاش هم از همه بزرگ­تره. ترانزیستور، لیزر، تاکیون. گیر انداختن تاکیون­ها. میشه اونها رو علیه زمان فشار داد. حرکت در طول زمان. حرکت در طول زمان. یه... ما..."

صدای ویل محو می­شد و خطوط بدنش می­لرزید. همین اتفاق در آن لحظه برای آن مرد هم می­افتاد، که به آسمان آبی خیره شده بود و زیر لب می­گفت: "تاکیون­ها؟ چی داشت می­گفت"؟

او داشت فکر می­کرد که اگر غریبه­ای که او تصادفاً در پارک دیده بود، این قدر به ساینتیفیکشن علاقه داشت، شاید علامت خوبی برای زمان انتشار مجله باشد. سپس به خاطر آورد که هنوز هیچ اسمی برای مجله­اش ندارد و با تأسف آن اندیشه را رها کرد.

او برگشت تا واپسین حرف­های ویل را بشنود که می­گفت: "سفر در زمان تاکیونی، چه... داسـ...ـتان شگفت انگیزی". سپس او رفته بود و به زمان خودش بازگشته بود.

*

هیوگو گرنزبک وحشتزده به جایی که آن مرد نشسته بود، خیره شد. آمدن آن مرد را ندیده بود و حالا هم رفتن او را واقعاً ندیده بود. ذهن او ناپدید شدن را قبول نمی­کرد. چه مرد عجیبی بود. لباس­هایش به طرز عجیبی پاره شده بود و حالا که فکرش را می­کرد، حرف­هایش افراطی و گیج کننده بود.

اما خود مرد غریبه بود که گفت: چه داستان شگفت انگیزی. این آخرین حرفش بود.

و بعد، هیوگو گرنزبک با دهان خودش آن واژه را زیر لب تکرار کرد: "داستان شگفت انگیز... داستان­های شگفت انگیز"؟

لبخندی بر لبانش نشست.

پایان