تناسب کامل

 

ایان برَدستون، اندوهگین در راهش به یک محلۀ دیگر رسید. او در کنار توده­ای از جمعیت که در کنار در باز یک فروشگاه بزرگ تجمع کرده بودند، ایستاد. نخست وسوسه شد که برگردد و بگریزد، اما نتوانست خودش را وادار به چنین کاری کند. جذابیت ترس و وحشت او را بی­اراده به سمت تودۀ جمعیت کشاند.

کنجکاوی­اش احتمالاً علامت سؤال بزرگی روی چهره­اش نشانده بود، چرا که یک نفر در همان نزدیکی با لذت قضیه را برایش تعریف کرد: "شطرنج سه بعدیه. بازی داغیه".

بردستون می­دانست که طرز کار آن چگونه است. شش نفر دربارۀ هر حرکت تبادل نظر می­کردند و همگی سعی می­کردند که رایانه را شکست دهند. احتمال داشت که ببازند. شش بازیکن علیه یک بازیکن. درخشش غیر قابل مقاومت صفحۀ گرافیکی به چشمش خورد و او چشمش را بست. به تلخی برگشت و متوجه هشت صفحه شطرنجی شد که با میله­های چوبی، یکی بالای دیگری به صورت سردستی متعادل شده بودند.

صفحه شطرنج­های معمولی با مهره­های پلاستیکی.

او با غافلگیری انفجار آمیز گفت: "هی"!

مرد جوانی که روی تختۀ بالایی استاده بود با لحنی تدافعی گفت: "نتونستیم به اندازۀ کافی بریم جلو. من هم خودم این رو درست کردم که بتونیم مسابقه رو دنبال کنیم. مواضب باش خرابش نکنی"!

بردستون گفت: "موقعیت همونیه که بود"؟

-: "آره، الآن ده دقیقس که دارن بحث می­کنن".

بردستون نگاهی به موقعیت انداخت و مشتاقانه گفت: "اگه رخ رو از خونۀ بتا ب 6 به خونۀ دلتا ب 6 حرکت بدین، دست بالا رو می­گیرین".

مرد جوان صفحات را بررسی کرد و گفت: "مطمئنی"؟

-: "کاملاً مطمئنم. اصلاً مهم نیست که رایانه چکار بکنه. آخرش باید حرکتی انجام بده که از وزیرش محافظت کنه".

مرد جوان بررسی بیشتری انجام داد و فریاد زد: "آهای! با شمام! یه یارو اینجا هست که میگه رخ باید دو تا خونه حرکت کنه".

صدای آه فزاینده­ای از گروه میانی برخواست. صدایی گفت: "من هم داشتم به همین فکر می­کردم".

یکی دیگر گفت: "فهمیدم. این جوری وزیر توی موقعیت آسیب پذیر قرار می­گیره. متوجه نشده بودم". صاحب این صدای دوم برگشت و گفت: "شما! کسی که این پیشنهاد رو داد! میشه افتخار بدین؟ میشه شما حرکت رو ثبت کنین"؟

بردستون خودش را عقب کشید. چهره­اش از ترس به هم پیچیده بود. او گفت: "نه، نه! من بازی نمی­کنم". سپس برگشت و به سرعت از آنجا رفت.

... ادامه دارد