او گرسنه بود. هر چند وقت یک بار گرسنه می­شد.

 هر از گاهی از کنار دکه­های میوه فروشی می­گذشت که از نوعی بودند که تولید کنندکان کوچک در نقطه­های نادیده گرفته شدۀ اقتصاد کاملاً رایانه­ای راه انداخته بودند. اگر بردستون حواسش را جمع می­کرد، می­توانست یک سیب یا پرتقال کش برود.

کار وحشتناکی بود. همیشه این احتمال وجود داشت که مچش را بگیرند و اگر می­گرفتند، از او می­خواستند که پولش را پرداخت کند. البته او پولش را داشت آنها با او خیلی مهربان بودند- اما چطور می­خواست پرداخت کند؟

هر روز ده دوازده بار مجبور می­شد انتقال اعتبار انجام دهد تا بتواند از کارت اعتباری­اش استفاده کند. چنین چیزی به معنی تحقیری بی­انتها بود.

او خودش را بیرون از یک رستوران یافت. احتمالاً بوی غذا بود که به یادش آورد که گرسنه است.

با احتیاط از میان پنجره به داخل خیره شد. چند نفری بودند که غذا می­خوردند. تعدادشان خیلی زیاد بود. حتی وجود یکی دو نفر هم به اندازۀ کافی بد بود. نمی­توانست خودش را وادار کند که میان گروهی برود که با نگاهی ترحم انگیز به او خیره می­شدند.

برگشت. شکمش به قار و قور افتاده بود، و دید که او تنها کسی نیست که از پنجره به داخل خیره شده است. یک پسر بچه هم در حال نگاه کردن از پنجره بود. حدوداً ده ساله بود و چندان گرسنه به نظر نمی­رسید.

بردستون تلاش کرد که لحن گرم و صمیمانه­ای به صدایش دهد و گفت: "سلام دوست جوون. گرسنته"؟

پسرک نگاه محتاطانه­ای به او انداخت، گام به کناری گذاشت و گفت: "نه"!

بردستون تلاشی برای نزدیکتر شدن نکرد. اگر می­کرد، بی­شک پسرک می­گریخت. او گفت: "شرط می­بندم اون قدر بزرگ شدی که بتونی برای خودت سفارش بدی. می­تونی یه همبرگر یا یه چیز دیگه سفارش بدی. مطمئنم".

غرور بر احتیاط چیره شد. پسرک گفت: "معلومه! هر چی بخوام سفارش میدم"!

-: "ولی برای خودت کارت اعتباری نداری، درسته؟ برای همین هم نمی­تونی سفارش بدی، نه"؟

پسرک با چشمان قهوه­ایش نگاهی با احتیاط به او انداخت. او لباس­هایی تمیز به تن داشت و هاله­ای از هوشیاری و زرنگی در اطرافش موج می­زد.

بردستون گفت: "می­دونی چیه، من یه کارت اعتباری دارم و تو می­تونی ازش استفاده کنی و سفارش بدی. برای خودت یه همبرگر یا هر چی که دلت خواست سفارش بده. می­تونی برای من هم یه چیزی بگیری. یه استیک عالی و سیب زمینی تنوری و یه کم کدو سبز و یه کم قهوه. دو تا تیکه هم پای سیب. یکیش مال توئه".

پسرک گفت: "من میرم خونه و اونجا غذا می­خورم".

-: "ای بابا! این جوری برای پدرت یه خورده پول ذخیره می­کنی. اونها می­دونن که اینجایی. مطمئنم".

-: "ما خیلی وقت­ها اینجا غذا می­خوریم".

-: "چه بهتر. یه بار دیگه هم غذا بخور. فقط این دفعه، تو با کارت کار کن. انتخاب رو تو انجام بده... مثل یه آدم بزرگ. راه بیفت. تو اول برو تو".

بردستون داخل شکمش احساس تنش و ناراحتی می­کرد. کاری که او می­کرد برای خودش کاملاً منطقی بود و به هیج وجه آسیبی هم به پسرک نمی­رساند. اگرچه اگر کسی نگاه می­کرد ممکن بود به نتیجۀ وحشتناک و کاملاً اشتباهی منجر شود.

اگر چنین احتمالی پیش می­آمد، بردستون می­توانست توضیح دهد، اما اگر همه می­دیدند که او چطور روی یگ پسر بچه مانور کرده که کاری را برایش انجام دهد که خودش نمی­تواند، عجب سرشکستگی­ای به وجود می­آمد!

پسرک تردید کرد، اما بعد وارد رستوران شد و بردستون هم در حالی که با دقت فاصله­اش را با او حفظ کرده بود، به دنبالش رفت. پسرک پشت یک میز نشت و بردستون هم روبرویش نشست.

بردستون لبخندی زد و کارت را به پسرک داد. کارت -مثل همیشه ذر این روزها- دستش را به طور ناراحت کننده­ای به خارش انداخت و او از اینکه کارت را از خودش دور کرده بود، کمی خیالش آسوده شد. کارت، برقی شدید و فلزی داشت و باعث شد ماهیچه­های دور چشمش منقبض شوند. نمی­توانست نگاه به آن را تاب بیاورد.

او با صدای آهسته­ای گفت: "بیا پسر جون. هر چی خواستی انتخاب کن".

پسرک دروغ نگفته بود. او می­توانست به خوبی با یک پایانۀ کوچک رایانه­ای کار کند. گویی انگشتانش روی کنترل­های آن پرواز می­کردند.

-: "استیک برای شما، آقا، سیب زمینی تنوری، کدو سبز، پای سیب، قهوه. سالاد هم می­خواین، آقا"؟ صدایش مثل صدای بچه­هایی که در حال بلوغ بودند خش دار شده بود. او ادامه داد: "مامانم همیشه سالاد هم سفارش میده، ولی من دوست ندارم".

-: "فکر کنم بد نباشه امتحانش کنم. یه سالاد مخلوط سبزیجات. توی منوشون دارن؟ با سس سرکه و روغن زیتون. این رو هم دارن، می­تونی سفارش بدی"؟

-: "من چیزی به اسم سس سرکه... نمی­دونم چی­چی نمی­بینم... ولی شاید همین باشه".

چیزی که پسرک سفارش داده بود، سس فرانسوی از آب در آمد و برادستون به آن رضایت داد، چون آن هم به اندازۀ کافی خوب بود.

پسرک به آسانی و با مهارت کارت را وارد دستگاه کرد و رشک تلخ بردستون را برانگیخت، حتی تصور آن حرکت هم باعث پیچش شکمش می­شد.

پسرک کارت را پس داد و گفت: "فکر کنم به اندازۀ کافی پول داشتین".

بردستون گفت: "متوجه مبلغ نشدی"؟

-: "اوه، نه. کسی انتظار نداره که نگاه کنین؛ بابام که همیشه این رو میگه. منظورم اینه که سفارش برگشت نخورد، پس حتماً برای غذا کافی بوده".

بردستون حس ناامیدی را در وجودش خفه کرد. او نمی­توانست اعداد را بخواند و نمی­توانست خودش را وادار کند که از کسی بپرسد. در نتیجه مجبور بود به بانک برود و راهی برای مانوور کردن اختراع کند تا آنها به او بگویند.

او تلاش کرد سر حرف را باز کند و گفت: "اسمت چیه، پسر جون"؟

-: "رجینالد".

-: "این روزها توی خونه­تون چه درس­هایی می­خونی، رجی"؟

-: "بیشتر حساب، آخه بابام میگه باید بخونم. راجع به دایناسور­ها هم می­خونم آخه خودم دوست دارم. بابام میگه اگه بچسبم به ریاضی، می­تونم دایناسور هم درست کنم. من می­تونم رایانه رو طوری برنامه ریزی کنم که تصویر گرافیکی حرکت دایناسور رو نشون بده. می­دونی برونتوسورها چه طوری روی زمین راه می­رفتن؟ باید با گردنشون تعادلشون رو حفظ می­کردن، چون گرانیگاه بدنشون، روی باسنشون بود. باید گردنشون رو مثل زرافه بالا نگه می­داشتن، البته بجز موقع­هایی که توی آب بودن. بعدش... این هم از همبرگر من. غذای شما هم رسید".

همۀ غذاها روی یک چرخ دستی آمد و در نقطۀ مناسب ایستاد.

رجینالد کاملاً مؤدبانه گفت: "من همبرگرم رو کنار پیشخون می­خورم، آقا".

بردستون تکانی خورد و گفت: "امیدوارم که همبرگر خوبی باشه، رجی". او دیگر به پسرک نیازی نداشت و از رفتن او خیالش راحت شد. یک نفر از داخل آشپزخانه، که بی­شک متخصص کاربری رایانه بود، بیرون آمد و با حالتی دوستانه با رجینالد گرم گرفت، که آن هم مایۀ آسودگی خیال بود.

هیچ شکی در مورد حرفۀ او وجود نداشت. هر کسی می­توانست یک کاربر رایانه را با دیدن حال و هوای رخوت انگیزی از اهمیت که دور او بود و حسی از برون تراویدن دانش که گویی بار همۀ دنیا را به دوش می­کشد، تشخیص دهد.

اما بردستون روی شامش تمرکز کرده بود، نخستین غذای کاملی که می­توانست پس از یک ماه به صورت عادی از آن لذت ببرد.

ادامه دارد...