تنها پس از اینکه غذایش را تمام کرد -تا آنجا که ممکن بود آهسته و به طور کامل غذایش را تمام کرد- بود که یک بار دیگر شروع به بررسی اطرافش نمود. پسرک مدت­ها بود که رفته بود. بردستون به تلخی اندیشید که حداقل آن پسر به حالش تأسف نخورده بود، برایش افاده نکرده بود و مثل ارباب با او رفتار نکرده بود. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که آن رویداد برایش عجیب باشد؛ فقط روی بزرگ شدنش و اینکه قادر بود با یک پایانۀ رایانه­ای کار کند، تمرکز کرده بود.

بزرگ شدن!

رستوران حالا دیگر خیلی شلوغ نبود. کاربر رایانه هنوز پشت آن نشسته بود، احتمالاً در حال بررسی سیم کشی رایانه­ای بود.

بردستون با دردی ناگهانی اندیشید که آن شغل عملاً مهم­ترین شغل فن­شناسان در تمام دنیا بود. برنامه ریزی همیشگی، برنامه ریزی دوباره، تنظیمات، بررسی جریان­های الکتریکی جزئی که کنترل کارهای دنیا برای همه را انجام می­دادند... یا تقریباً برای همه.

حس راحتی و گرمای درون که آن استیک عالی به وجود آورده بود، حس شورش را در بردستون برانگیخت. چرا نباید تلاش می­کرد؟ چرا نباید کاری برای وضعیتش انجام می­داد؟

نگاهش با نگاه کاربر رایانه گره خورد و با تلاش صمیمانه­ای که حتی در نگاه خودش هم غیر واقعی بود گفت: "هی، رفیق! توی این محله وکیل پیدا میشه"؟

-: "فکر کنم بشه".

-: "می­تونی یه خوبش رو معرفی کنی که زیاد هم دور نباشه"؟

کاربر رایانه مؤدبانه گفت: "می­تونی راهنمای محله رو توی ادارۀ پست پیدا کنی. فقط کافیه «درخواست برای وکیل» رو تایپ کنی".

-: "منظورم یه وکیل خوبه. یه آدم زرنگ. توی این مایه­ها". او خندید به این امید که حداقل طرف مقابل هم لبخند بزند.

آن مرد لبخند نزد. او گفت: "همشون شرح و توضیحات دارن. خواسته­هات رو فهرست کن، رایانه خودش بر اساس سن، آدرس، تعداد پرونده­ها، سطح دستمزد یا هر چیزی که بخوای ارزیابی می­کنه. البته اگه با کلید­ها درست کار کنی، اون وقت اون هم کار می­کنه. من خودم هفتۀ پیش بررسیش کردم".

پیشنهاد کار کردن درست با کلیدها مثل همیشه تیرۀ پشتش را لرزاند. او گفت: "منظورم این نبود رفیق. من پیشنهاد شخصی تو رو می­­خوام. متوجه هستی که".

کاربر رایانه سرش را تکان داد و گفت: "من که راهنمای شهری نیستم".

بردستون گفت: "لعنتی! چت شده؟ فقط یه وکیل رو اسم ببر. هر کی که شد. مگه دونستن چیزی بدون بازی با رایانه خلاف مقرراته"؟

-: "استفاده از راهنمای شهری ده سنت خرج داره. اگه بیشتر از ده سنت توی حسابت داری، پس ناراحت چی هستی؟ مگه نمی­دونی چطوری باید از کارت استفاده کنی؟ یا نکنه که تو..." چشمانش از آن اندیشۀ ناگهانی گشاد شدند و ادامه داد: "اوه... حروم... پس به خاطر این بود که از رجی خواستی برات غذا سفارش بده! گوش کن! من نمی­دونم..."

بردستون برخواست که برود. با عجله به سمت خارج از رستوران رفت و چیزی نمانده بود که با مرد بزرگ جثه­ای که چهرۀ سرخ و سفید داشت و موهایش کم کم داشت می­ریخت، برخورد کند.

آن مرد با ملایمت گفت: "خواهش می­کنم یه لحظه صبر کن. شما همونی نیستین که یه کم قبل برای پسر من یه همبرگر خریدین"؟

بردستون تردید کرد. سپس در حالی که دهانش خشک شده بود، سرش را به علامت تأیید تکان داد.

-: "من می­خوام پول شما رو پس بدم. مشکلی نیست. من شما رو می­شناسم و کار رو با کارتتون انجام میدم".

کاربر رایانه به تندی دخالت کرد و گفت: "وکیل می­خواستی، رفیق، آقای گولد وکیله".

هیجان شدیدی که در چشمان بردستون به وجود آمده بود، بلافاصله خود را نشان داد.

گولد گفت: "اگه دنبال وکیل می­گشتین، من وکیلم. این طوریه که شما رو می­شناسم. بهتون اطمینان میدم که پروندۀ دردناک شما رو با دقت دنبال ­کردم. وقتی رجی اومد خونه و تعریف کرد که شام خورده و با رایانه کار کرده، حدس زدم که اونی که داره توصیفش می­کنه، شما باشین. و البته شما رو شناختم".

بردستون گفت: "میشه خصوصی حرف بزنیم"؟

-: "خونۀ من پیاده پنج دقیقه با اینجا فاصله داره".