آخرین بنیاد کهکشانی

 

سال 75 یه کتاب خریدم به نام «آخرین بنیاد کهکشانی».

ممکنه برای یه خوانندۀ ناآگاه این اشتباه پیش بیاد که این یکی از کتاب­های آیزاکه (نام کتاب شبیه نام کتابهای آیزاکه) و آقای فرهاد ارکانی ترجمش کرده. اما در چنین مواردی معمولاً نام مترجم زیر نام نویسنده قرار میگیره، نه هم ردیف با اون. پس در نتیجه اگر چنین اشتباهی پیش بیاد، تقصیر خوانندس، نه ناشر. هر چند که درج نام یه نویسندۀ ایرانی در کنار یه نویسندۀ نام آشنای خارجی خیلی بعیده اما خوب هیچ اشتباهی از طرف ناشر یا نویسنده صورت نگرفته.

اون موقعی که من این کتاب رو خریدم، به هیچ وجه در این مورد مشکلی نداشتم و دچار اشتباه هم نشدم. به دو دلیل. اول اینکه می­دونستم کتابهای بنیاد شامل چه کتابهایی میشن و دلیل بهتر اینکه سال قبلش این کتاب رو توی کتابخونۀ هیئتی که دوستم کتابدارش بود، خونده بودم!

علت اینکه این کتاب رو خریدم هم فقط به خاطر دو تا از داستان های آیزاک بود که توی این کتاب ترجمه شده بود و هیچ جای دیگه وجود نداشت (هر چند بعدها هر دوی این داستان ها رو در مجلات دانشمند قدیمی پیدا کردم اما ترجمۀ داستانها در این کتاب بهتر بود).

البته همۀ کتاب رو خوندم. ولی چندان خوشم نیومد، نه اینکه داستانها بد باشن، بلکه به این دلیل که نویسندۀ بقیۀ داستانها، خودش رو «بزرگترین طرفدار آیزاک در ایران» می­دونست، در حالی که من این عنوان رو برازندۀ خودم می­دونستم و تحمل رقیب رو نداشتم. به همین دلیل هم داستانها رو با دقتی موشکافانه می خوندم و همش دنبال این بودم که سوتی نویسنده رو بگیرم.

مخصوصاً از یه داستان به نام «آینه ها» خیلی لجم گرفت. در این داستان نویسنده تعدادی فضانورد رو به یه ستارۀ دوردست در کیهان فرستاد و اونها در زمانی که برای رسیدن به اون ستاره پیش بینی شده بود، به زمین رسیدن. بعد هم به این نتیجه رسید که اون ستاره، تصویر آینه ای زمینه و فضا نوردانی که به زمین رسیدن، فضانوردان ما نیستن، بلکه همزادان اونها در اون ستاره هستن و فضانوردان ما هم در اونجا فکر می کنن که به زمین رسیدن. نکته ای که به ذهن من رسیده بود این بود که اگه اون ستاره، واقعاً تصویر آینه ای زمین باشه و وقتی که فضانوردان ما به طرف اون حرکت می کنن، همزادانشون هم به طرف زمین راه میفتن، چرا وسط راه به هم برخورد نکردن؟!!!

از همۀ اینها که بگذریم، داستان آخر کتاب که اسمش «آخرین بنیاد» هست، حرصم رو از همه بیشتر در آورد. در این داستان چنین تصور شده بود که آر. دانیل اولیواو (روبان انسان نمای چند تا از رمانهای آیزاک) از آینده و در زمان امپراتوری کهکشانی، به زمان حال اومده و ایدۀ نوشته شدن رمانهای روباتی و داستانها و رمانهای بنیاد رو به ذهن آیزاک القا کرده!

هر چی با خودم فکر می کردم نمی فهمیدم که چطور ممکنه یه نفر ادعا کنه عاشق آیزاک و داستانهاشه، اما بیاد و اینطوری به همه چی گند بزنه. خلاصه این که بدجوری دلم می خواست حال این آقای ارکانی رو بگیرم. به همین دلیل داستان رو با دقت دو چندان خوندم و گاف وحشتناکی گرفتم.

ماجرای گاف از این قراره: داستان با این جمله شروع میشه: زمان: یک بعد از ظهر نسبتا سر پاییزی، چهارم اکتبر 1941. و به این صورت تموم میشه که دانیل اولیواو به زمان آینده برمیگرده و آیزاک یه کاغذ توی ماشین تحریر میذاره و تایپ می کنه: غارهای پولادین فصل اول.

حال مشکل کجاست؟ در زمان بندی.

نویسنده اگرچه قبل از شروع داستان به رمانهای روباتی و رمانهای بنیاد به عنوان پیش نیاز مطالعۀ این داستان اشاره می کنه، اما این نکته رو در نظر نگرفته که اگرچه از لحاظ تقدم زمان داستانی، رمانهای روباتی پیش از داستانهای بنیاد اتفاق افتادن، اما بعد از سه گانۀ بنیاد نوشته شدن. تاریخ شروع نوشتن نخستین داستان بنیاد، 11 آگست سال 1941 بوده (حالا این روز چهارم اکتبر از کجا اومده رو من نمیدونم) و ایدۀ رمان غارهای پولادی در روز 19 آوریل سال 1952 حین صحبت با هوراس گولد به وجود اومده و در سال 1953 در مجلۀ گلکسی چاپ شده و در سال 1954 هم به صورت کتاب منتشر شده. همۀ اینها رو هم در مقدمۀ کتابهای بنیاد (ظهور امپراتوری کهکشانها) و غارهای پولادی که به عنوان پیش نیاز معرفی شدن، نوشته.

این که چطور ممکنه یه نفر ادعا کنه «بزرگترین طرفدار آیزاک در ایران» هست و قبل از نوشتن داستان در مورد آیزاک کوچکترین تحقیقی در موردش نکنه رو من درک نمی کنم. بیست سال از زمانی که این کتاب رو خریدم میگذره و این نکته توی دلم مونده بود و عقده شده بود. حالا عقده گشایی می کنم و میگم: دلم خنک شد آقای ارکانی!