عقیده ­ها به سختی می­ میرند

 

آنها با تسمه در مقابل فشار ناشی از شتاب بسته شده بودند، دور صندلی­هایشان که هوشمندانه طراحی شده بود را مایع فرا گرفته بود و بدن­هایشان با دارو تقویت شده بود.

سپس وقتی که زمان آن رسید که تسمه­ها باز شوند، جای اندکی بیش از قبل برایشان باز شد.

لباس سبکی که هر کدام به تن داشتند، توهمی از آزادی را برایشان ایجاد می­کرد، اما این فقط یک توهم بود. شاید می­توانستند دستانشان را آزادانه حرکت دهند، اما پاهایشان جای محدودی داشت. هر بار فقط یکی از آنها را می توانستند دراز کنند، نه هر دو را همزمان.

می­توانستند تا نیمه روی صندلی­هایشان به سمت راست یا چپ بچرخند، اما نمی­توانستند صندلی­هایشان را ترک کنند. صندلی­ها تنهای جایی بود که وجود داشت. آنها می­توانستند در حالی که آنجا نشسته بودند، غذا بخورند، بخوابند و به همۀ نیازهای جسمانیشان تا حد کافی رسیدگی کنند، و مجبور بودند همان جا بنشینند.

در حدود یک هفته بود (در واقع کمی بیشتر از یک هفته) که آنها به زندگی در آن گور محکوم شده بودند. در آن لحظه اصلاً مهم نبود که آن گور توسط تمام فضا احاطه شده بود.

شتاب گیری به پایان رسید. آنها شروع به حرکتی سریع و ساکت در میان فضایی کردند که بین زمین و ماه فاصله انداخته بود و ترس شدیدی بر آنها حکم فرما بود.

بروس جی. دیویس جونیور با لحنی پر طنین گفت: " راجع به چی حرف بزنیم"؟

ماروین اولدبری گفت: "نمی­دونم". و دوباره سکوت برقرار شد.

آنها با هم دوست نبودند. تا این اواخر حتی یکدیگر را ندیده بودند. اما همراه با یکدیگر زندانی شده بودند. هر دو داوطلب شده بودند. هر دو واجد شرایط بودند. هر دو مجرد، باهوش و در سلامت کامل بودند.

هر دو کم و بیش دوره­های روان درمانی گسترده­ای را از سر گذرانده بودند.

و مهم­ترین نصیحت بر و بچه­های روان­شناسی این بود که: "با هم حرف بزنین".

آنها گفته بودند: "اگه لازم بود، مدام حرف بزنین. به خودتون اجازه ندین که از تنهایی بترسین".

اولدبری گفت: "اونها از کجا می­دونستن"؟ او بلند قد و بزرگ جثه بود و چهره­ای چهارگوش داشت. دسته­ای از موهای کم پشت درست بالای بینی­اش بود که نقطۀ تمایزی بین ابروهای تیره­اش به شمار می­آمد.

دیویس موهایی روشن و چهره­ای کک و مکی داشت. پوزخندی ستیزه جویانه داشت و زیر چشمانش کم کم گود می­افتاد. شاید سایه­های زیر چشمانش بود که باعث می­شد به نظر برسد چشمانش نگران است.

او گفت: "کی از کجا می­دونست"؟

-: "اون روان­شناس­ها. گفتن حرف بزنین. از کجا می­دونستن که فایده­ای داره"؟

دیویس به تندی پرسید: "برای اونها چه اهمیتی داره. این یه آزمایشه. اگه موفقیت آمیز نبود، به دو نفر بعدی میگن یک کلمه هم حرف نزنین".

اولدبری دستانش را دراز کرد و انگشتانش، نیم کرۀ ابزارهای اطلاعاتی که دور آنها را گرفته بود، لمس کردند. او می­توانست کنترل­ها را تکان دهد، تجهیزات تهویۀ هوا را به کار ببرد، لوله­های پلاستیکی­ای را فشار دهد که از داخل آنها می­توانستند ترکیب غذایی مخلوط شده­ای را بمکند، با آرنجش به واحد تخلیۀ مواد زائد بزند و صفحات مدرجی را لمس کند که با آنها می­توانستند منظره را کنترل کنند.

همۀ اینها در نور ملایمی غرق شده بود که با برق تولید شده از باتری­های خورشیدی که پوستۀ کشتی را پوشانده بودند، تغذیه می­شد. پوسته جایی بود که نور خورشید هرگز آن را از دست نمی­داد.

او با خود فکر کرد: خدا رو شکر که به کشتی چرخش داده شده. چرخش نیری گریز از مرکز ایجاد می­کرد و او را به صندلی­اش می­چسباند و به او حس وزن می­داد. بدون آن حس گرانش که محیط را مانند زمین می­کرد، کشتی قابل تحمل نبود.

با این وجود می­توانستند کشتی را کمی جادارتر درست کنند. فضایی که آنها می­توانستند به طور جداگانه از تجهیزات استفاده کنند و از آن برای اقامت استفاده کنند.

او افکارش را به زبان آورد و گفت: "حتماً اجازۀ این رو داشتن که فضای بیشتری ایجاد کنن".

دیویس پرسید: "چرا"؟

-: "که بتونیم بایستیم".

دیویس خرناس کشید. این دقیقاً همان پاسخی بود که می­شد داد.

اولدبری گفت: "تو چرا داوطلب شدی"؟

-: "قبل از اینکه راه بیفتیم باید ازم می­پرسیدی. اون موقع می­دونستم چرا. می­خواستم یکی از اولین انسان­هایی باشم که ماه رو دور زدن و برگشتن. می­خواستم توی سن بیست و پنج سالگی یه قهرمان بزرگ بشم. مثل کریستف کلمب، خودت که می­دونی". او با خستگی سرش را از یک طرف به طرف دیگر چرخاند و برای یکی دو لحظه، لولۀ آب را مکید. سپس گفت: "ولی همون قدری که دوست داشتم بیام، برای دو ماه می­خواستم کناره گیری کنم. هر شب توی خواب عرق می­ریختم و قسم می­خوردم که فردا استعفا میدم".

-: "ولی این کار رو نکردی".

-: "نه، نکردم. برای این که نمی­تونستم. برای اینکه جیگرش رو نداشتم که بگم جیگرش رو ندارم. حتی وقتی که من رو روی این صندلی بستن، می­خواستم فریاد بزنم، نه! یک دیگه رو پیدا کنین. ولی حتی این کار رو هم نتونستم بکنم".

اولدبری بدون خوشحالی لبخندی زد و گفت: "من حتی نمی­خواستم بهشون بگم. فقط یه نامه نوشتم و گفتم که از پسش بر نمیام. می­خواستم پستش کنم و خودم رو توی بیابون گم و گور کنم. می­دونی اون نامه الآن کجاست"؟

-: "کجاست"؟

-: "توی جیب پیراهنم. درست همین جا".

دیویس گفت: "مهم نیست. وقتی که برگردیم، قهرمانیم. قهرمان­های بزرگ و مشهوری که از ترس دارن می­لرزن"!

*

لارس نیلسون مرد رنگ پریده­ای بود با چشمانی غمگین که انگشتان لاغرش مفاصل ورقلمبیده­ای داشت. او به مدت سه سال مسئول غیر نظامی پروژۀ «فضای عمیق» بود. او از شغلش لذت می­برد، از همۀ قسمت­های آن، حتی از تنش و شکست، تا همین حالا. تا لحظه­ای که آن دو مرد در جایشان داخل آن ماشین تسمه پیچ شده بودند.

او گفت: "یه جورهایی حس می­کنم دارم به موجود زنده رو تشریح می­کنم".

دکتر گادفری مِیِر که رئیس گروه روان­شناسی بود، رنجور به نظر می­رسید. او گفت: "انسان­ها هم مثل کشتی­ها باید خطر کنن. تا جایی که می­تونستیم کارهای آماده سازی رو انجام دادیم و تا جایی  که امکانات انسانی اجازه می­داد، امنیتشون رو تأمین کردیم. از همۀ اینها گذشته، این افراد داوطلب شده بودن".

نیلسون که رنگ به چهره نداشت گفت: "می­دونم".

اما این حقیقتی بود که واقعاً خیال او را راحت نمی­کرد.

ادامه دارد...