اولدبری که به کنترل­ها خیره شده بود، نگران بود که مبادا یکی از آن چراغ­ها، قرمز خطر را نشان دهد و در همان زمان زنگ هشدار به صدا در آید.

به آنها اطمینان داده شده بود که تحت هیچ شرایطی چنین اتفاقی نخواهد افتاد، اما تک تک آنها، برای تمام کنترل­ها در شرایط دقیق تنظیمی آزمایش شده بودند.

و منطقی هم بود. خودکار سازی تا حدی پیشرفت کرده بود که کشتی ساز و کار خود تنظیمی داشت تا جایی که خود تنظیمی آن مانند یک موجود زنده بود. با این حال سه بار، کشتی­های بدون سرنشین که تقریباً به پیچیدگی این یکی که آنها در آن دفن شده بودند، در مسیرهای بومرنگی به طرف ماه فرستاده شده بودند. و هر سه بار کشتی­ها باز نگشته بودند.

دیگر این که هر بار، تجهیزات اطلاعاتی که اطلاعات را به زمین مخابره می­کردند، پیش از این که کشتی­ها در مسیر پیش رو حتی به مدار ماه برسند، از کار افتاده بودند.

صبر جامعه به سر آمده بود و افرادی که روی پروژۀ فضای عمیق کار می­کردند، رأی دادند که نباید تا موفقیت کشتی­های بدون سرنشین صبر کرد تا جان انسان­ها به خطر نیفتد. آنها تصمیم گرفتند که به یک کشتی سرنشین­دار نیاز است تا با تصحیح دستی، خسارت جزئی ناشی از شکست فزایندۀ تجهیزات خودکار ناقص را جبران نمود.

خدمه­ای متشکل از دو نفر. آنها از عقلانی بودن فرستادن تنها یک نفر وحشت داشتند.

اولدبری گفت: "دیویس! هی، دیویس"!

دیویس که در سکوتی خجولانه فرو رفته بود، ناگهان از جا پرید و گفت: "چیه"؟

-: "بیا ببینیم زمین چه شکلیه".

دیویس گفت: "برای چی"؟

-: "چرا که نه؟ ما که از اونجا اومدیم بیرون. بیا حداقل از منظره لذت ببریم".

او به عقب تکیه داد. صفحۀ نمایش نمونه­ای از تجهیزات خودکار بود. برخورد پرتوهای موج کوتاه آن را روشن می­کرد. خورشید تحت هیچ شرایطی قابل دیدن نبود. بغیر از آن، صفحۀ نمایش به سمت نورانی­ترین چیز موجود در فضا می­چرخید. مهندسان بی­مقدمه گفته بودند که صفحۀ نمایش به طور خودکار همۀ حرکت­های کشتی را تصحیح می­کند. چهار سلول فتوالکتریکی کوچک که در چهار گوشۀ کشتی کار گذاشته شده بود، بی وقفه می­چرخیدند و آسمان را اسکن می­کردند. و اگر منبع درخشان­ترین نور را نمی­خواستند، همیشه می­توانستند از کنترل­های دستی استفاده کنند.

دیویس کلیدی را بست و صفحۀ نمایش با نوری روشن شد. او نورهای مصنوعی اتاق را خاموش کرد و تصویر داخل صفحه در مقابل تاریکی درخشنده­تر شد.

البته آن یک گوی با قاره­های روی آن نبود. چیزی که آنها می­دیدند، ترکیب مه آلودی از سفید و آبی و سبز بود که صفحه را پر کرده بود.

روی صفحۀ ابزاری که با استفاده از میزان نیروی گرانش، فاصلۀ آنها را از زمین محاسبه می­کرد، عدد چهل و پنج هزار کیلومتر نقش بسته بود.

دیویس گفت: "می­خوام لبۀ زمین رو بگیرم". او دستش را دراز کرد تا منظره را تظیم کند و تصویر به یک طرف کج شد.

منحنی سیاه رنگی در صفحۀ نمایش پدیدار شد. هیچ ستاره­ای در آن وجود نداشت.

اولدبری گفت: "این سایۀ شبه".

منظره با لرزش سر جای خود برگشت. سیاهی از طرف دیگر پیش آمد و منحنی آن تیز­تر بود و شکل متفاوتی داشت. این بار تاریکی نقاط درخشان ستاره­ها را نشان می­داد.

اولدبری آب دهانش را بلعید و با لحنی اندهناک گفت: "کاشکی برمی­گشتم همون جا".

دیویس گفت: "حداقل ما می­تونیم ببینیم که زمین گرده".

-: "این یه کشف به حساب نمیاد"؟

وقتی که اولدبری با آن لحن حرفشش را زد، انگار دیویس را زنبور نیش زده بود. او گفت: "چرا، اگه این جوری بهش نگاه کنی، این یه کشفه. فقط درصد کمی از مردم زمین واقعاً متقاعد شدن که زمین گرده". او با اخم چراغ­های کشتی را روشن کرد و با مشت به صفحۀ نمایش کوبید.

اولدبری گفت: "البته نه تا بعد از سال "1500.

-: "اگه قیبله­های گینۀ نو رو به حساب نیاری، چون اونجا حتی سال 1950 هم افرادی وجود داشتن که باور داشتن زمین صافه. و توی آمریکا هم در اواخر دهۀ 1930 فرقه­های مذهبی وجود داشت که باور داشتن زمین صافه. یه جایزه هم برای کسی تعیین کرده بودن که بتونه ثابت کنه زمین گرده. این جور عقیده­ها به سختی می­میرن".

اولدبری غر و لند کنان گفت: "ابله­ها".

دیویس که چانه­اش گرم شده بود گفت: "تو می­تونی اثبات کنی؟ حالا جدای از این حقیقت که همین الآن دیدیش"؟

-: "حالا دیگه داری حرف­های خنده­دار می­زنی".

-: "من دارم حرف خنده­دار می­زنم؟ یا تو که داری حرف­های معلم کلاس چهارمت رو طوری میگی انگار وحی منزله؟ چه دلیلی برای اثباتش به ما دادن؟ این که سایۀ ما روی زمین موقع ماه گرفتگی گرده و این که فقط یه کره می­تونه سایۀ گرد داشته باشه؟ این­ها همش چرنده. یه صفحۀ گرد هم می­تونه سایۀ گرد داشته باشه. همین طور یه تخم مرغ و چیزهای این شکلی. اگرچه غیر عادیه، اما از یه طرف گرده. یا می­تونی به افرادی اشاره کنی که دور زمین رو گشتن؟ ممکنه اونها روی یه دایره با فاصلۀ دقیق دور نقطۀ مرکزی زمینِ صاف مسافرت کرده باشن. این هم می­تونه همون تأثیر رو داشته باشه. دکل کشتی­ها توی افق اول دیده میشه؟ این هم یه خطای دید از بین همۀ اونهاییه که خودت می­شناسی. موارد از این عجیب و غریب­تر هم هست".

اولدبری که در برابر شور و حرارت دیویس عقب نشینی کرده بود خلاصه گفت: "آونگ فوکو".

دیویس گفت: "منظورت آونگیه که بالای یه سطح صاف حرکت می­کنه و اون سطح صاف با چرخش زمین می­چرخه و سرعتش بستگی به عرض جغرافیایی جایی داره که آزمایش توش انجام میشه. البته. اگه آونگ روی یه سطح بمونه. اگه نظریه­هایی که در این مورد وجود داره درست باشن. این چطور می­تونه مردم کوچه و خیابون که فیزیک­دان نیستن رو راضی کنه؟ مگه اینکه قصد داشته باشه حرف فیزیکدان­ها رو مثل یه عقیده باور داشته باشه. بهت میگم چیه. هیچ دلیل قانع کننده­ای در مورد گرد بودن زمین وجود نداشت تا وقتی که موشک­ها تا ارتفاع کافی بالا رفتن که بتونن عکس­های کافی از سیاره بگیرن و انحناش رو نشون بدن".

اولدبری گفت: "مزخرفه. اگه زمین صاف بود و قطب شمال هم مرکزش بود، اون وقت جغرافیای آرژانتین به هم می­خورد. هر مرکز دیگه­ای هم که در نظر بگیری، جغرافی یه جای دیگه رو به هم می­زنه. اگه شکل زمین نزدیک به کروی نبود، پوستۀ زمین این شکلی نبود. نمی­تونی این رو انکار کنی".

دیویس برای چند لحظه ساکت شد، سپس با ترش­رویی گفت: "اصلاً برای چی ما داریم راجع به این با هم بحث می­کنیم. بره به جهنم".

ادامه دارد...