دیویس گفت: "سیصد هزار کیلومتر. تقریباً هشتاد و پنج درصد راه رو تا اونجا رفتیم".

قسمت روشن ماه پر از لکه­های جوش مانند به نظر می­رسید و دماغه­های آن از صفحۀ نمایش خارج شده بود. دریای آشفتگی یک بیضی تیره رنگ بود که به خاطر زاویۀ دید کج، از شکل افتاده بود. اما آنقدر بزرگ بود که بتوان مشت دست را در آن جا داد.

دیویس ادامه داد: "و هیچ اشکالی هم پیش نیومده. حتی یه چراغ قرمز هم روی یه صفحۀ کوچیک روشن نشده".

اولدبری گفت: "خوبه".

-: "خوبه"؟ دیویس به اولدبری خیره شد و چشمانش را از شدت سوءظن در هم کشیده بود. او گفت: "توی اون تلاش­های قبلی هم تا اینجا هیچ مشکلی پیش نیومده بود. پس هنوز خوب نیست".

-: "من که فکر نمی­کنم اشکالی پیش بیاد".

-: "ولی من فکر می­کنم بیاد. فکر نکنم قرار باشه زمین این رو بدونه".

-: "زمین چی رو بدونه"؟

دیویس زیر خنده زد و اولدبری با نگرانی به او نگاه کرد. از خود شیفتگی او احساس ترس عجیبی می­کرد. دیویس به هیچ وجه شبیه به پدر اولدبری نبود که او به طرز عجیبی به خاطر آورده بود (فقط این که پدرش را جوان­تر از دیویس به خاطر می­آورد، با همۀ موهایش و صدای قلبش).

نیم­رخ دیویس در زیر نور ماه به وضوح دیده می­شد. او گفت: "این که ممکنه چیزهای زیادی توی فضا باشه که به نظر نمی­رسه ما چیزی ازشون بدونیم. میلیاردها سال نوری جلوی روی ماست. فقط تنها چیزی که می­دونیم اینه که به جاش یه دیوار سیاه و جامد، درست اون طرف ماه وجود داره، با ستاره­هایی که نقاطی هستن که روی اون قرار گرفتن و سیاره­هایی که طوری روی اون می­چرخن که هر جوجه خروسی می­تونه از روی مدارهای خیالی اونها نظریۀ گرانش رو بیرون بکشه".

اولدبری گفت: "یه بازی برای آزمایش ذهن­های ما"؟ ذهنش گفتۀ قبلی دیویس را -یا نکند مال خودش بودند؟- با کمی تحریف به یاد آورد. همۀ این ماجراهای کشتی به نوعی بعید به نظر می­رسید.

-: "چرا که نه"؟

اولدبری سراسیمه فریاد زد: "خیلی خوب، تا اینجا خیلی خوب. یه روزی خودت می­بینی که همۀ این چیزها درست بودن".

-: "پس بگو چرا همۀ ابزارهای ثبت و ضبط، بعد از سیصد هزار کیلومتر گذشته اشتباه کردن؟ چرا؟ بهم جواب بده".

-: "این بار ما اینجا هستیم. اونها رو تنظیم می­کنیم".

دیویس گفت: "نه، تنظیم نمی­کنیم".

خاطره­ای واضح از داستانی که در اوایل نوجوانی خوانده بود، اولدبری را از هیجان سر جای خودش سیخ کرد. او گفت: "می­دونی، یه زمانی یه کتاب راجع به ماه خوندم. اهالی بهرام یه پایگاه اون طرف ماه درست کرده بودن. خودت که می­دونی، ما نمی­تونیم اون طرف رو ببینیم. اونها مخفی بودن، اما می­تونستن ما رو ببینن".

دیویس با ترش­رویی گفت: "چه طوری؟ بین زمین و اون طرف ماه، سه هزار کیلومتر ضخامت ماه وجود داره".

-: "نه، بذار از اول شروع کنم". اولدبری شنید که صدایش دوباره می­لرزد، اما اهمیتی به آن نداد. او می­خواست به خاطر یادآوری آن داستان که باعث شده بود حالش بهتر شود، از صندلی­اش بیرون بیاید و بالا و پایین بپرد، اما به دلایلی نمی­توانست. او گفت: "می­دونی، اون داستان در آینده اتفاق می­افتاد و چیزی که زمین نمی­دونست این بود که..."

-: "میشه خفه شی"؟

صدای اولدبری بریده شده. احساس رنجیدگی و سرکوب شدگی می­کرد. با لحنی شکست خورده گفت: "تو خودت گفتی که زمین چیزی نمی­دونه و به خاطر همینه که ابزارها خاموش شدن و تنها چیز جدیدی که ما قراره ببینیم، طرف دیگۀ ماهه و اگه اهالی بهرام..."

-: "میشه حرف زدن راجع به این بهرامی­های احمقت رو بس کنی"؟

اولدبری ساکت شد. او از دست دیویس بسیار دلخور شده بود. این که دیویس یک فرد بزرگسال بود دلیلی نبود که آن طور فریاد کشیدنش کار درستی باشد.

چشمانش به سمت ساعت برگشتند. با تعطیلات تابستانی فقط صد و ده ساعت فاصله داشتند. 
ادامه دارد...