آنها حالا به سمت ماه سقوط می­کردند. یک سقوط آزاد. سرعت گرفتنشان به شدت گرانش بستگی داشت. گرانش ماه ضعیف بود، اما آنها از ارتفاع بالایی سقوط خود را آغاز کرده بودند. و حالا، سرانجام، منظرۀ ماه شروع به حرکت کرده بود و دهانه­های جدیدی جلوی دیدشان می­آمدند.

البته آنها با ماه برخورد نمی­کردند و سرعتشان آنها را به سلامت دور ماه می­چرخاند. آنها از مقابل نیمی از سطح ماه حرکت می­کردند، در یک ساعت از جلوی چهار هزار و پانصد کیلومتر از سطح آن می­گذشتند، سپس در راه بازگشت پرتاب می­شدند تا بتوانند یک بار دیگر زمین را ببینند.

اما اولدبری غمگینانه دلش برای چهرۀ آشنای ماه تنگ شده بود. از این فاصلۀ نزدیک، ماه چهره­ای نداشت و فقط سطح ناصاف آن دیده می­شد. از بس با نارحتی ماه را تماشا کرده بود، احساس می­کرد چشمانش پر از اشک شده.

و آنگاه، ناگهان، فضای کوچک و شلوغ و داخل کشتی از صدای بلند زنگ انباشته شد و نیمی از صفحات مدرج روی سطح کنترل که روبروی آنها بود، با هیاهو رنگ قرمز اختلال را نشان دادند.

اولدبری از ترس خودش را عقب کشید و جمع کرد، اما دیویس با فریادی که به نظر می­رسید پیروزمندانه است گفت: "نگفتم؟ همه چی ایراد پیدا می­کنه"!

او بی­فایده دستور­العمل­ها را بررسی کرد و گفت: "دیگه هیچ اطلاعاتی فرستاده نمیشه. همه چی سری می­مونه".

اما اولدبری هنوز به ماه نگاه می­کرد. ماه به طرز وحشتناکی نزدیک بود و سطح آن با سرعت حرکت می­کرد. آنها به آرامی شروع به چرخیدن کردند و اولدبری با جیغی گوش خراش گفت: "اونجا! اونجا رو نگاه کن"! انگشت اشاره­اش از شدت ترس سیخ شده بوده.

دیویس سرش را بالا آورد و گفت: "اوه، خدای من! اوه، خدای من"! و بارها و بارها این را تکرار کرد، تا وقتی که صفحۀ نمایش از هر چیزی خالی شد و صفحات مدرجی که آن را کنترل می­کردند هم رنگ قرمز را نشان دادند.

*

لارس نیلسون نمی­توانست از آنچه که بود رنگ پریده­تر شود، اما دستانش، هنگامی که آنها را مشت می­کرد، می­لرزیدند.

او گفت: "دوباره! این یه بدبیاری لعنتیه. بعد از ده سال، خودکار سازی دووم نیاورد. نه توی پروازهای بی­سرنشین، نه توی این یکی. کی پاسخگوئه"؟

انداختن مسئولیت به گردن دیگران هیچ فایده­ای نداشت. هیچ کس مسئول نبود و نیلسون هم بلافاصله با غر و لندی این را تصدیق کرد. مسأله فقط این بود که در یک لحظۀ حیاتی، یک بار دیگر، همه چیز از کار افتاده بود.

او گفت: "ما باید یه جوری اونها رو بکشیم بیرون. هممون می­دونیم که نتیجه زیر سؤاله".

اما هنوز، کاری که می­شد انجام داد، در دست اجرا بود.

ادامه دارد...