دیویس گفت: "تو اون رو دیدی، مگه نه"؟

اولدبری ناله کنان گفت: "دارم از ترس می­میرم".

-: "تو اون رو دیدی. همون طوری که می­گذشتیم، تو قسمت پنهان ماه رو دیدی و دیدی که هیچی نبود. خدای بزرگ! بجز تیر و پایه­هایی که یه پرده به مساحت سیزده میلیون کیلومتر مربع رو سرپا نگه داشته بودن. قسم می­خورم. یه پرده"!

او آنقدر با حالتی دیوانه­وار خندید که نفسش بند آمد.

سپس با صدایی خش­دار گفت: "برای یه میلیون سال بشریت داشت به بزرگترین دروغی نگاه می­کرد که فراتر از هر رویایی بود. رفقای ما زیر یه پرده به بزرگی یه دنیا پایه زده بودن و اسمش رو ماه گذاشته بودن. ستاره­ها هم همه نقاشی شده هستن، باید همین طور باشن. اگه می­تونستیم به حد کافی دور­تر بریم، می­تونستیم یه مقدارش رو جمع کنیم با خودمون ببریم خونه. اوه، خیلی بامزس". او داشت دوباره می­خندید.

اولدبری می­خواست بپرسد که چرا آن شخص عاقل و بالغ می­خندد. اما فقط توانست بگوید: "چرا... چرا..." خندۀ دیویس آنچنان دیوانه­وار بود صدای او را از ترس در گلو خفه می­کرد.

دیویس پرسید: "چرا؟ من از کدوم گوری باید بدونم که چرا؟ چرا تلویزیون برای نمایش­هاش کنار خیابون خونه­های قلابی می­سازه؟ شاید ما هم نمایش هستیم و ما دو تا هم به جای اینکه وسط صحنۀ نمایش باشیم، یعنی جایی که انتظار میره اونجا باشیم، اشتباهی رسیدیم به جایی که یه دکور خوش رنگ و لعاب برپا شده. قرار هم نبوده که بشریت چیزی راجع به دکور بدونه. به خاطر همین هم بوده که ابزارهای اطلاعاتی همیشه بعد از سیصد هزار کیلومتر دچار اشتباه می­شدن. البته، ما اون رو دیدیم".

او با حالتی متقلبانه به مرد بزرگ جثه­ای که کنارش بود نگاه کرد و گفت: "می­دونی چرا این که ما اون رو دیدیم مهم نیست"؟

اولدبری با چهره­ای پوشیده از اشک به دیویس خیره شد و گفت: "نه، چرا"؟

دیویس گفت: "برای این که دیدن ما مهم نیست. اگه ما برگردیم زمین و بگیم که ماه یه چادر گندس که با چوب سر هم شده، اونها ما رو می­کشن. یا اگه دلرحم باشن ما رو تا آخر عمرمون میندازن توی دیوونه خونه. به همین دلیل ما نباید یک کلمه هم راجع به چیزی که دیدیم حرف بزنیم".

صدایش با حالتی تهدید آمیز قوی­تر شد و گفت: "فهمیدی چی گفتم؟ حتی یک کلمه"!

اولدبری مویه کنان گفت: "من مامانم رو می­خوام"!

-: "فهمیدی؟ دهنمون رو می­بندیم. این تنها راهمونه که باهامون مثل یه آدم عاقل رفتار کنن. بذار یکی دیگه بیاد و حقیقت رو کشف کنه و قربانی بشه. قسم بخور که ساکت می­مونی. روی قلبت صلیب بکش و بگو اگه به کسی بگی، امیدواری که بمیری"!

دیویس درحالی که دستش را با حالتی تهدید آمیز بالا می­برد، به شدت نفس می­کشید. اولدبری تا جایی که زندان صندلی­مانندش اجازه می­داد خودش را به کناری کشید گفت: "من رو نزن، نه"!

اما دیویس که از نقطۀ خشم گذشته بود فریاد زد: "فقط یه راه امن باقی مونده". و ضربه­ای به بدن جمع شدۀ اولدبری زد، دوباره، و دوباره...

ادامه دارد...