گادفری میر در کنار اولدبری نشست و گفت: "کاملاً برات واضحه"؟ اولدبری حالا نزدیک به یک ماه بود که تحت نظارت بود.

نیلسون در انتهای دیگر اتاق نشسته بود و گوش می­کرد و می­دید. او اولدبری را درست پیش از بالارفتن از نردبان کشتی به خاطر می­آورد. چهره­اش هنوز چهارگوش بود، اما گونه­هایش فرو رفته بود و توان از وجودش رخت بربسته بوده.

صدای اولدبری ثابت یکنواخت اما با حالتی نیمه زمزمه­وار بود. او گفت: "اون اصلاً یه کشتی نبود. ما هم توی فضا نبودیم".

-: "ما این رو فقط توی حرف نگفتیم. کشتی و کنترل­هایی که با تصویر زمین و ماه کار می­کردن رو بهت نشون دادیم. تو اونها رو دیدی".

-: "آره. می­دونم".

میر سریع و با حالتی حق به جانب ادامه داد: "این یه پرواز خشک بود. یه شبیه سازی کامل از شرایط برای آزمایش چگونگی دوام انسان­ها. طبیعتاً نمی­تونستیم به تو و دیویس این رو بگیم چون در این صورت آزمایش بی­معنی می­شد. اگه فایده­ای نداشت، می­تونستیم هر وقت که اراده کنیم آزمایش رو متوقف کنیم. می­تونستیم با این آزمایش چیزهایی رو یاد بگیریم و تغییرات رو اعمال کنیم. بعد با دو نفر دیگه ادامه بدیم".

اولدبری با لحنی حسرت بار گفت: "اون دو نفر جدید هنوز آزمایش نشدن"؟

-: "هنوز نه. اما آزمایش میشن. یه سری تغییرات هست که باید اعمال بشه".

-: "من شکست خوردم".

-: "ما چیزهای زیادی یاد گرفتیم. پس آزمایش در نوع خودش موفقیت آمیز بود. حالا گوش کن. کنترل­های کشتی طوری تنظیم شده بودند که دچار خطا بشن و ما بتونیم واکنش شما رو توی شرایط اضطراری بعد از چند روز فشار سفر بسنجیم. نقطۀ شکست برای وقتی زمان بندی شده بود که قرار بود شما دور ماه بچرخین و اون موقع قرار بود که ما سوئیچ رو خاموش کنیم و این طوری شما نمی­تونستین توی سفر بازگشت پشت ماه رو ببینین. چون قرار نبود که شما اون طرف ماه رو ببینین، به همین خاطر ما اون طرفش رو نساختیم. اسمش رو بذار مشکلات مالی. این آزمایش به تنهایی برامون پنجاه میلیون دلار هزینه داشته و تخصیص بودجه براش به این آسونی­ها نیست".

نیلسون به تلخی افزود: "بجز این که کلید خاموشی صفحۀ نمایش سر وقت عمل نکرد. یه سوپاپ گیر کرد، شما قسمت تموم نشدۀ پشت ماه رو دیدین و ما مجبور شدیم کشتی رو متوقف کنیم تا جلوگیری..."

میر حرف او را قطع کرد و گفت: "همین بود. حالا تکرارش کن، اولدبری. همه چی رو تکرار کن".

*

آنها فکورانه در طول راهرو قدم می­زدند. نیلسون گفت: "امروز تقریباً خودش بود. تو این طوری فکر نمی­کنی"؟

میر اعتراف کرد: "این یه پیشرفت بود. یه پیشرفت بزرگ. ولی دورۀ درمانش به هیچ وجه تموم نشده".

نیلسون پرسید: "به دیویس امیدی نیست"؟

میر سرش را به آهستگی تکان داد و گفت: "این یه مورد متفاوته. اون کاملاً منزوی شده. اصلاً حرف نمی­زنه. و همین باعث میشه به هیچ طریقی نتونیم بهش نزدیک بشیم. ما آلدوسترون رو امتحان کردیم، آلکالوئید درمانی رو امتحان کردیم، الکتروانسفالوگرافی معکوس و چند تا چیز دیگه رو امتحان کردیم. هیچ کدوم فایده­ای نداشتن. اون فکر می­کنه اگه حرفی بزنه، ما اون رو بر اساس رسمی که داریم، می­کشیم. نمیشه از کسی که دچار دشمن پنداری حاد و مفرط شده چیزی پرسید".

-: "بهش نگفتی که ما می­دونیم

-: "اگه این کار رو بکنیم، ممکنه تمایل برای آدم­کشی رو در اون زنده کنیم و شاید اون قدری که در مورد اولدبری شانس آوردیم، در مورد دیویس خوش شانس نباشیم. من تقریباً فکر می­کنم که اون درمان ناپذیره. نظافتچی بیمارستان بهم گفت بعضی­وقت­ها که ماه توی آسمونه، دیویس بهش خیره میشه و زیر لب به خودش میگه: پرده"!

نیلسون موقرانه گفت: "این من رو یاد حرفی میندازه که دیویس خودش اوایل سفر گفت. عقیده­ها به سختی می­میرن. این طور نیست"؟

-: "این جنبۀ غم انگیز دنیای ماست. فقط..." میر مکث کرد.

-: "فقط چی"؟

-: "موشک­های بدون سرنشین ما -هر سه تاشون- ابزارهای ارتباطیشون درشت پیش از چرخش بومرنگی از کار افتادن و برنگشتن. بعضی وقت­ها فکر می­کنم شاید..."

نیلسون با عصبانیت گفت: "خفه شو"!

پایان