بَری وینستون بلاچ هنوز کاملاً به چهل سالگی نرسیده بود. در زمان نوجوانی به صورت نیمه حرفه­ای بیسبال بازی می­کرد. او با کمترین تلاشی راهش را در دانشکدۀ میدوِسترن ادامه داد و به عنوان یک فروشنده تا حد متوسطی موفق بود. ظاهرش تأثیر گذار بود، نه به این دلیل که خوش تیپ بود، بلکه به این دلیل که از لحاظ بدنی پرتوان به نظر می­رسید و این تأثیر را ایجاد می­کرد که صاحب خردی به بلوغ رسیده است. در موهایش رگه­هایی از رنگ خاکستری دیده می­شد و طوری سرش را بالا نگه می­داشت و چنان به گرمی لبخند می­زد که طرف مقابلش را از اعتماد به او سرشار می­ساخت.

معمولاً درک این که پشت خوش مشربی او چیزی نیست، بجر خوش مشربی بیشتر، حدود یک ساعت طول می­کشید.

اما حالا، بلاچ احساس ناراحتی می­کرد. هر وقت نگاهش با نگاه مایرز گره می­خورد، دچار ناراحتی می­شد. او می­خواست پیشرفت کند. آرزوی سرّی او این بود که نمایندۀ مجلس شود و گاهی اوقات تعجب می­کرد از این که نتواند یک سخنران بزرگ شود، اما دردسر آنجا بود که مردم او را عصبی می­کردند. پس از این که به لبخند بزرگش عادت کرد، زمان حرف زدن فرا رسیده بود، اما هیچ حرف خاصی برای گفتن نداشت.

و هیچ کس تا کنون او را مانند این مرد کوچک اندام با نگاه نافذش ناراحت نکرده بود، کسی که وقتی بلاچ مشغول خواندن متن سخنرانی­اش بود، آنجا کاملاً بی­حرکت نشسته بود. صحبت کردن با شنوندگان واقعی که سر و صدا می­کردند و سرفه می­کردند و به نظر می­رسید از این که او حرفش را تمام نمی­کند عصبانی هستند، به حد کافی سخت بود. این مرد کوچک -او به خاطر آورد که نامش جنسن بود- به هیچ طریقی واکنش نشان نمی­داد، بجز این که کار او را تمام کند.

نه، او به طریقی واکنش نشان داد. مدام متن سخنرانی به دست بلاچ می­داد تا بخواند. هر کدام اندکی با دیگری تفاوت داشتند و هر کدام به نوعی او را جذب می­کردند، اما هیچ وقت احساس نمی­کرد که دارد در مورد آنها داوری می­کند. آنها به طریقی او را غمگین و شرمنده می­کردند.

به نظر می­رسید دست­نوشته­ای که در این روز به او داده شده بود، از بقیه بدتر بود. او با نگرانی نگاهی به آن انداخت و گفت: "این همه علامت برای چیه"؟

مایرز با لحن آرامش بخشی که همیشه برای بلاچ به کار می­برد گفت: "خوب، بی­بی، بذار آقای جنسن توضیح بده".

-: "این دستور­العمله. چیزیه که باید یاد بگیری، ولی سخت نیست. خط تیره به معنی مکثه. خط زیر به معنی تأکیده، فلش به سمت پایین پیش از یه واژه به این معنیه که باید صدات رو به اندازۀ یکی دو نت پایین بیاری. فلش به سمت بالا به این معنیه که صدات رو بالا ببری. فلش خمیده، اگه انحناش به سمت پایین بود یعنی این که با لحن تحقیر آمیز واژه رو ادا کنی. اگه انحنا به سمت بالا بود، صدات رو از خشم بالا می­بری. یه پرانتز به معنی یه لبخند کوچیکه. دو تا پرانتز به معنی پوزخنده. پرانتز سه تایی به معنی خندیدنه. هیچ وقت نباید با صدای خیلی بلند بخندی. یه خط بالای واژه یعنی اینکه باید عصبانی به نظر برسی. خط دوتایی به این معنیه که واژه رو تکرار کنی. یه ستاره..."

بلاچ گفت: "من نمی­تونم همۀ اینها رو حفظ کنم".

مایرز از پشت سر بلاچ با نگرانی گفت: "من فکر نمی­کنم اون این کار رو بکنه".

به نظر می­رسید که جنسن از این عدم پذیرش دوگانه نگران نشده است. او گفت: "با تمرین می­تونی یاد بگیری. مبلغ پیش پرداخت بالاست و یه خورده مایۀ دردسره".

مایرز گفت: "ادامه بده بی­بی. یه بار دیگه متن سخنرانی رو بخون و هر جا لازم شد آقای جنسن بهت کمک می­کنه".

بلاچ طوری به نظر می­رسید که گویی باز هم می­خواد اعتراض کند، اما خوش مشربی ذاتی­اش برنده شد. دست نوشته را روی تریبون گذاشت و شروع به خواندن آن کرد. او تپق زد، با اخم به دستنوشته خیره شد، دوباره شروع کرد و باز هم توقف کرد.

جنسن به او توضیح داد و بلاچ دوباره شروع کرد. آنها یک ساعت روی سه پاراگراف نخست کار کردند تا زمانی که وقت استراحت رسید.

مایرز گفت: "افتضاحه".

جنسن گفت: "اولین باری که سوار دوچرخه شدی، کارت چطور بود"؟

بلاچ تمام سخنرانی را دوبار در طول آن روز خواند. دوبار دیگر هم روز دوم خواند. سخنرانی دومی که تهیه شده بود، دقیقاً مانند قبلی نبود، اما به همان اندازه خالی از محتوا بود.

پس از یک هفته بلاچ گفت: "فکر کنم قضیه رو گرفتم. به نظرم اون قدر خوب قضییه رو گرفتم که حس خوبی بهم دست داده".

مایرز با امیدواری­ای پوچ گفت: "من هم همین طور فکر می­کنم".

پس از آن جنسن به مایرز گفت: "اون بهتر از چیزی که من انتظار داشتم کارش رو انجام میده. اون واقعاً قابلیتش رو داره، اما..."

-: "اما چی"؟

جنسن شانه‌­ای بالا انداخت گفت: "هیچی. فقط باید ببینیم چی پیش میاد".

ادامه دارد...