جنسن گفت: "فکر کنم الآن آمادس که در مقابل شنونده سخنرانی کنه. شنونده­های یکدست تا بشه با دقت تجزیه و تحلیل کرد".

-: "جامعۀ بافندگان و نساجان آمریکا به یه سخنران نیاز دارن و فکر کنم بتونم بی­بی رو بفرستم بینشون. تو می­تونی با اون شنونده­ها کار کنی"؟

جنسن اندیشناک گفت: "با بافنده­ها؟ موقعیت اقتصادیشون می­تونه یکدست باشه و من شک دارم که سطح تحصیلاتشون خیلی گسترده ومتفاوت باشه. من به جزئیات این که نمایندۀ کدوم شهر و ایالت هستن و درصد بومی­سازیشون نیاز دارم. البته طبق معمول اطلاعات سن و جنسیت و این چیزهاشون رو هم می­خوام".

-: "من ببینم چی می­تونم از اتحادیه بکشم بیرون. اما همونطور که می­دونی، وقت چندانی نداریم".

-: "باید سعی کنیم سریع­تر کار کنیم. باید با یه عالمه از اطلاعات اساسی کار کنیم. سخنران شما هم داره یاد می­گیره که چطوری سخنرانی رو ارائه بده".

مایرز خندید و گفت: "اون به نقطه­ای رسیده که حتی من رو هم متقاعد کرده. می­دونی، من نمی­خوام اون رو بفرستم توی مجلس، بیشتر خوشم میاد بفرستمش توی تلویزیون تا نقطه نظرات من رو بفروشه... اون، منظورم اینه که..."

جنسن با لحن خشکی گفت: "منظورتون نقطه نظرات شماست. اون که چیزی نداره".

-: "مهم نیست. جوجه رو آخر پاییز می­شمرن..."

*

بلاچ کارش را در کوکتل پارتی A.A.T.W خوب انجام داد. او از دستور­العمل­هایش پیروی کرد، لبخند زد، مقداری حرف زد، اما نه خیلی زیاد، یک یا دو لطیفۀ مؤدبانه گفت، با چند نفری صحبت کرد و در بیشتر مواقع، مشغول گوش کردن بود و سر تکان می­داد.

با این وجود، مایرز که پشت میز نشسته بود، احساسا خفگی می­کرد. اگر بی­بی خراب می­کرد، آنها می­توانستند دوباره تلاش کنند، اما اگر خراب می­کرد، آیا آن قدر از وجودش باقی می­ماند که ارزش تلاش دوباره را داشته باشد؟ این می­توانست آزمونی باشد که بی­بی را نشان دهد. اما این کار را نکرده بود. عجب سر و ظاهری داشت! انگار سر یک سناتور رومی را روی بدنش گذاشته بودند.

او نگاهش را از جنسن که سمت چپش نشسته بود دزدید. مرد کوچک اندام کاملاً آرام به نظر می­رسید، اما انقباض کوچکی میان ابروانش وجود داشت، گویی نگرانی­ای سرّی مثل خوره به جانش افتاده بود.

شام به پایان رسیده بود و برخی اطلاعیه­های تجاری درحال انجام بود، از هیئت برگذاری سپاسگذاری به عمل آمد و افراد روی صندلی­هایی که به آنها نشان داده شده بود نشستند. به نظر می­رسید تمام آن جزئیات دیوانه کننده برای منظوری طراحی نشده­اند مگر قرار دادن تنشی غیر لازم بر روی سخنران.

مایرز با جدیت به بلاچ خیره شد، نگاهش را به او دوخت و دو انگشتش را به نشانۀ پیروزی خیلی کوتاه بالا آورد. ادامه بده و قلب و روحشون رو به چنگ بیار، بی­بی!

اما آیا می­توانست؟ سخنرانی یکی از بی­همتاترین و آرمان گرایانه­ترین آنها بود. ممکن بود طوری آن را قرائت کرد که گویی ستون اخبار روزنامه است، اما آن پر از دکمه­هایی بود که فشار داده می­شد، همانطور که جنسن و رایانه­اش گفته بودند.

بلاچ حالا ایستاده بود. او به راحتی گام به جلو گذاشت و نوشته را روی تریبون قرار داد. او همیشه این کار را به خوبی انجام می­داد، آن را آنچنان عالی و عادی انجام می­داد که هرگز به ذهن شنوندگان هم خطور نمی­کرد که سخنرانی قرار است از روی نوشته، خوانده شود.

مایرز به یاد زمانی افتاد که میزبان جلسه­ای بود که در آن سخنران به عللی با یک حرکت بیش از حد پر انرژی متن سخنرانی­اش را انداخته بود. می­شد نوشته را برداشت و آن را مرتب کرد، اما شنوندگان حس و حالشان را در آن لحظه از دست داده بودند و نمی­شد آنها را دوباره احیا کرد.

بلاچ لبخندی به شنوندگان زد و آهسته آغاز کرد (برای سرعت گرفتن، زیاد طولش نده، بی­بی).

طولش نداد. کمی سرعت گرفت. در جایی، او مکث کوتاهی کرد تا معنی علامتی را به خاطر آورد اما خوشبختانه آن مکث، مانند نوعی ژرف اندیشی به نظر رسید، نوعی فکر که ممکن است از خردی به بلوغ رسیده انتظارش را داشت. آن رویداد به ظاهرش خیلی کمک کرد.

سپس او سریع­تر و احساساتی­تر حرف زد و مایرز در کمال تعجب می­توانست احساس کند که طبل­ها به صدا درآمده­­اند. آنها همان عبارت­های کلیدی بودند که با تأکید درستی ادا می­شدند، و در پاسخ می­توانست لولیدن شنوندگان را احساس کند.

در یک نقطه، همه با یک اشاره خندیدند، و صدای کف زدن به گوش رسید. مایرز هرگز پیش از این نشنیده بود که صدای تشویق حرف بلاچ را قطع کند.

صورت بلاچ کمی قرمز شده بود و در جایی او چنان مشتش را روی تریبون کوبید و یک لامپ کوچک فلورسنت لرزید (نندازیش، بی­بی). شنوندگان هم در پاسخ پایشان رو روی زمین کوبیدند.

مایرز احساس کرد که هیجان در وجودش بالا می­آید، حتی با این وجود که دقیقاً می­دانست سخنرانی با چه دقتی آماده شده است. او به سمت جنسن خم شد و گفت: "اون شنونده­ها رو به جوش آورده. این همون چیزی نبود که گفتی"؟

جنسن بلافاصله سر تکان داد. لبانش تکان کمی خوردند و گفت: "آره، و شاید..."

بلاچ در حین صحبت­هایش مکث کوتاهی کرد، آنقدر که شنونگان را به تنش وا دارد، سپس دستش را با حالتی وحشیانه روی تریبون فرود آورد، نوشته را به صورت یک تودۀ مچاله شده برداشت و به کناری انداخت. در حالی که صدایش با آهنگ متفاوتی از پیروزی بالا رفته بود گفت: "به این نیازی ندارم. نمی­خوامش. این رو قبلاً با خونسردی نوشتم و حالا همۀ شما پبش روی من هستین. اجازه بدین از ته دلم با شما حرف بزنم. همون طور که جلوی شما ایستادم. دوستان و آمریکایی­های عزیز، اجازه بدین که بهتون بگم که شما و من، به همراه هم، چیزی که من توی دنیای امروز می­بینم و چیزی که ­می­خوام ببینم، حرفم رو باور کنید، دوستان عزیزم که این دو تا... یکی... نیستن".

در پاسخ غرش تشویق جمعیت به پا خواست.

مایرز وحشیانه جنسن را چنگ زد و گفت: "اون نمی­تونه اینها رو از خودش بگه".

اما توانست و این کار را انجام داد. او سخنرانی را انجام داد و این کار را در میان تشویق و فریاد حضار انجام داد. اگر حرف­هایش شنیده می­شد، چندان مهم نبود. او هر دو دستش را بالا برد گویی می­خواهد شنوندگان را در آغوش بگیرد. صدایی فریاد زد: "ادامه بده! بهشون نشون بده"!

بلاچ به آنها نشان داد. آنچه که دقیقاً گفت، اهمیتی نداشت، اما وقتی که به پایان رسید، تشویقی دیوانه­وار و شادمان و ایستاده انجام شد.

مایرز از میان سر و صدا گفت: "چه اتفاقی افتاد"؟ (او هم با صدای بلند مانند دیگران تشویق می­کرد).

جنسن همچنان نشسته بود و حالت عجیبی از در خود فرو رفتگی نشان می­داد. او به دست مایرز چنگ زد، او را نزدیک خودش کشید و با صدایی لرزان گفت: "خودت نمی­بینی چه اتفاق افتاد؟ این یه اصابت یک در میلیون بود. نزدیک آخراش بود که من داشتم کم کم نگران می­شدم که شاید ممکن نباشه. اون می­تونست..."

-: "داری راجع به چی حرف می­زنی"؟

-: "شنونده­ها به نقطۀ جوش رسیدن و بلاچ داشت برای اولین بار توی عمرش برای همچین شنوندگانی حرف می­زد، و سخنران­ها هم نقطۀ جوش خودشون رو دارن. خود بلاچ هم جوش آورده بود، و یه سخنران جوش آورده، می­تونه عقیدۀ عمومی رو با خودش همراه کنه و کوه­ها رو جابجا کنه".

-: "کی؟ بی­بی"؟

-: "آره".

-: "خوب، این عالیه".

-: "واقعا؟ اون وقتی که جوش آورده باشه، توان داره. وقتی بفهمه توانش رو داره، دیگه چه نیازی به تو داره؟ یا به من؟ و اگه این طور باشه، اون به کجا میره؟ بعضی­ها جذبۀ زیادی دارن، اما همیشه به مردم رو به سمت افتخار هدایت نمی­کنن".

بلاچ همراه با شنوندگان بود و آنها دور و برش را گرفته بودند. او با حالتی نفس بریده به مایرز گفت: "کار آسونی بود! احساس فوق­العاده­ای دارم". سپس رو به آنهایی که دور و برش بودند کرد و بدون هیچ دردسری با آنها خندید و آنها را در مشتش نگه داشته بود.

مایرز با گیجی به او نگاه می­کرد و جنسن با ترس!

پایان