امروز درست یک سال از زمان به دنیا اومدن این وبلاگ میگذره و من دوست دارم براتون توضیح بدم که چی شد که این کار رو شروع کردم.

ریشۀ ماجرا بر می گرده به اواخر سال 92. در اون زمان چیزی نمونده بود که پدر بشم و به همین دلیل مجبور شدم قفسۀ کتابها و میز و کامپیوترم رو جمع کنم و ببرم مغازه، آخه برای گذاشتن تخت خواب و کمد لباس بچه به اون اتاق احتیاج داشتیم. البته چندان هم بد نبود چون بیشتر اوقاتم رو مغازه بودم و این خیلی خوب بود که کتابهام و کامپیوترم دم دستم باشه و اوقات بیکاری ازشون استفاده کنم.

اما اوضاع یه جور دیگه رقم خورد. وقتی که بچه به دنیا اومد، فهمیدم که نگه داشتنش کار یه نفر نیست و به همین خاطر مغازه رو سپردم دست فروشنده و خودم خونه می موندم و توی نگهداری از بچه به همسرم کمک می‌­کردم. اوضاع طوری شده بود که هر از چند گاهی می‌­تونستم به مغازه سر بزنم و حساب و کتاب رو تحویل بگیرم و این جور کارها.

اسفند ماه سال 93 بود که تصمیم گرفتم کتاب «من. آسیموف» رو بردارم و برای بار سوم بخونم. نمی‌­خواستم کتاب رو ببرم خونه و تصمیم گرفتم هر وقت که رفتم مغازه، دو سه فصلش رو بخونم.

تا این که سال به پایان رسید و من برای این که ایام عید بیکار نباشم، اون کتاب رو بردم خونه تا بخونم. صبح‌­ها یه ساعت زودتر از خونواده بیدار می­شدم و شبها یه ساعت دیرتر می‌­خوابیدم تا اینکه پیش از پایان تعطیلات نوروز کتاب تموم شد.

دو سه روز بعد یه نکته‌­ای به ذهنم رسید که مربوط به چند فصل ابتدایی می­شد. چند فصل ابتدایی رو حدود یک ماه و نیم پیش خونده بودم و جزئیاتش یادم رفته بود. کتاب رو برداشتم و اون چند فصل رو دوباره خوندم.

حالا شما تصور کنین که آیا میشه یه خورۀ کتاب­های آیزاک، یکی از کتاب­ های اون رو برداره، دو سه فصل اولش رو بخونه ولی تا آخر نخونه؟! این شد که تا پایان فروردین ماه یه بار دیگه اون کتاب رو خوندم! یعنی تقریباً دو بار در یک ماه.

خوب، معمولاً در چنین مواقعی (یعنی بعد از مواقعی که مدت زیادی رو با آثار آیزاک سر می­کنم) تب ازیموف دوباره بالا گرفت و دوباره تصمیم گرفتم برای ترجمۀ یکی از داستان­های آیزاک که توی آرشیوم داشتم تلاش کنم. تلاش قبلی چند سال پیش بود. اون موقع تصمیم گرفتم کتاب Gold: The Final Science Fiction Collection رو ترجمه کنم، اما از اونجایی که دیکشنری درست و درمونی نداشتم (یه دیکشنری دوجلدی کت و کلفت آریان پور داشتم) و انعطاف فکری لازم رو هم نداشتم، اواسط همون داستان اول (Cal) کارم ناتموم موند.

این بار تصمیم گرفتم که با یه داستان علمی تخیلی کار نکنم. پس مجموعۀ دوم بیوه مردان سیاه رو انتخاب کردم. احساس کردم چون از اصطلاحات علمی کمتر توی این کتاب استفاده شده و ماهیت گفتگویی داره، باید ترجمش راحت تر باشه. نکته دیگه هم این بود که چون این کتاب جلد دوم مجموعۀ بیوه مردان سیاه محسوب میشه و من جلد اول رو بارها خونده بودم و با حال و هوا و جزئیات داستان­ها و شخصیتها آشنا بودم، همین موضوع می تونست ترجمه رو آسون‌تر کنه.

ترجمۀ داستان اول (زمانی که هیچ تعقیب کننده‌­ای نیست) یه هفته طول کشید. سه چهار روز در اردیبهشت ماه رفتیم مسافرت و بعد از باز گشت دومی (سریعتر از چشم) رو ترجمه کردم.

خیلی خوشحال بودم چون فکر می کردم کم کم قلق کار دستم اومده. اما از یه طرف با خودم می گفتم چه فایده اگه فقط خودم از لذت خوندن این داستان­ها بهرمند بشم. پس بهتره یه وبلاگ بزنم و داستان ها رو اونجا بذارم تا همه بخونن.

وبلاگ اول توی سایت بلاگفا بود، اما بعد از ارسال نخستین داستان، سرورشون خراب شد و تا مدتها قابل دسترسی نبود. تا اینکه با خودم گفتم: اصلاً بلاگفا رو ولش کن. یه وبلاگ دیگه توی یه سایت دیگه می­زنم. و این طوری شد که این وبلاگ به دنیا اومد.

تا امروز که این پست رو میذارم 82 داستان در قالب 5 کتاب از آیزاک ترجمه کردم و احساس می­کنم که دیگه هیچی جلودارم نیست.

توی این مدت دوستان خوبی پیدا کردم که مهمترین‌شون، دوست عزیزم محمد علیزاده هستن که با ایشون توی مجلۀ علمی تخیلی فصل علم و خیال همکاری می­ کنم. همین طور کلی دوستان دیگه که همه رو مدیون آیزاک هستم.