کاوشگرها دقیقاً همان چیزی را آوردند که ناخدا انتظارش را داشت، آن هم با جزئیات زیاد. گونه­های هوشمند تقریباً شبیه به هم بودند، حداقل تا جایی که  ظاهر بیرونی مطرح بود، در گونه­های کم اهمیت­تر مناطق داخلی بازوی پنجم کهکشان... چندان غیر عادی نبود، اما بی­شک مورد علاقۀ ذهن شناسان قرار داشت.

با این وجود، این گونۀ هوشمند در اولیه­ترین مراحل فناوری بود. مدت­های زیادی زمان لازم بود تا چیزی مفید به وجود بیاوردند.

ناخدا که به سختی می­توانست خشمش را نشان ندهد هم همین را گفت، اما جستجوگر که همچنان برگه­های گزارش را بررسی می­کرد، بی­حرکت باقی ماند.

او گفت: "عجیبه". و در خواست جلسه با بازرگان را کرد.

این دیگر واقعاً خیلی زیاد بود. یک ناخدای موفق هرگز نباید بهانه­ای برای ناراحتی به دست جستجوگر می­داد، اما هرچیزی هم حدی داشت.

ناخدا که در تقلا بود تا گفتگو، اگر دوستانه نیست، حداقل مؤدبانه باشد، گفت: "برای چی، جستجوگر؟ از این سطح چه انتظاری میشه داشت"؟

جستجوگر اندیشمندانه گفت: "اونها ابزار دارن".

-: "سنگ، استخون، چوب! همش همین! مطمئناً ما چیزی اونجا پیدا نمی­کنیم".

-: "و هنوز هم یه چیز عجیبی توی الگو هست".

-: "ممکنه بدونم که اون چی می­تونه باشه، جستجوگر"؟

-: "اگه می­دونستم که چی می­تونه باشه که دیگه عجیب نبود و لازم نبود کشفش کنم، ناخدا! من واقعاً باید در مورد جلسه با بازرگان پافشاری کنم".

*

بازرگان هم درست مانند ناخدا خشمگین بود و ظرفیت بیشتری هم برای نشان دادن آن داشت. هر چه نبود، او هم متخصصی بود مثل همۀ آنهای دیگری که در کشتی بودند و حتی به عقیدۀ خودش (و چند نفر دیگر) تخصصش به اندازۀ تخصص جستجوگر ضروری بود.

شاید ناخدا کشتی را هدایت می­کرد و شاید جستجوگر تمدن­های مفید را با استفاده از نشانه­های دقیق شناسایی می­نمود، اما در مرحلۀ پایانی، این بازرگان و گروهش بودند که با بیگانگانی روبرو می­شدند که برایشان مفید بود و در عوض چیزی می­دادند که برای آنها هم مفید بود .

و همۀ اینها با ریسک بزرگی همراه بود. محیط زیست بیگانه نباید به هم می­خورد. هوشمندان بیگانه نباید حتی برای حفظ جان یکی از افراد، آسیب می­دیدند. دلایل خوبی برای آن در مقیاس کیهانی وجود داشت و بازرگانان بابت ریسک­هایی که از سر می­گذراندند، به نحو سخاوتمندانه­ای پاداش می­کردند، اما چراباید ریسک­های بی­فایده­ای را می­پذیرفتند؟

بازرگان گفت: "اونجا هیچی نیست. برداشت من از اطلاعات کاوشگرها اینه که ما با جانوران نیمه هوشمند سر و کار داریم. خطرشون خیلی زیاده. ما می­دونیم که چطور باید با هوشمندان واقعی کار کنیم و اعضای گروه بازرگانی به ندرت بدست اونها کشته میشن. کی می­دونه که این حیوون­ها چه واکنشی نشون میدن، و تو هم خوب می­دونی که ما نباید به طور کامل از خودمون دفاع کنیم".

جستجوگر گفت: "این حیوون­ها، اگه چیزی بیشتر از حیوون نباشن، به طرز شگفت انگیزی خودشون رو با یخ سازگار کردن. دگرگونی­های ظریفی توی الگو هست که من درکشون نمی­کنم، اما عقیدۀ من اینه که اونها خطرناک نخواهند بود و حتی ممکنه مفید هم باشن. احساس می­کنم ارزش آزمایش دقیق­تر رو داشته باشن".

بازرگان پرسید: "هوشمندان عصر حجر به چه دردی می­خورن"؟

-: "این رو دیگه شما باید کشف کنین".

بازرگان با عصبانیت با خود فکر کرد: البته، این چیزیه که ما باید کشفش کنیم.

او به خوبی از تاریخ و هدف اکتشافات کشتی فضایی با خبر بود. زمانی بود، یک میلیون سال پیش، که هیچ بازرگان، جستجوگر و ناخدایی نبود. فقط نیاکان حیوان مانندشان بودند که ذهنشان و فناوری عصر حجری را گسترش می­دادند، بسیار شبیه حیوانات همین دنیایی که در مدارش قرار داشتند. پیشرفت چقدر آهسته بود، چقدر فرایند خودپروری آهسته بود، تا وقتی که به تمدن سطح سه می­رسیدند. سپس کشتی­های فضایی از راه می­رسیدند و شانس ترکیب فرهنگ­ها به وجود می­آمد. آن وقت بود که باید این فرایند رخ می­داد.

بازرگان گفت: "جستجوگر، من به تجربۀ شهودی شما احترام می­ذارم. میشه شما هم به تجربۀ عملی من احترام بذارین، اگرچه چندان تأثیر گذار نیست؟ هیچ راهی وجود نداره که ما از چیزی که کمتر از تمدن سطح سه هست، استفاده کنیم".

جستجوگر گفت: "این یه حرف کلیه که شاید درست باشه، شاید هم نباشه".

-: "با عرض احترام، جستجوگر، این درست هست. و حتی اگه اون... اون نیمه جانوران چیزی داشته باشن که به درد ما بخوره، و من نمی­تونم تصور کنم که چی می­تونه باشه، ما چی می­تونیم در عوض بهشون بدیم"؟

جستجوگر ساکت بود.

بازرگان ادامه داد: "در این سطح هیچ راهی وجود نداره که یه موجود پیش-هوشمند، انگیختگی توسط یه موجود بیگانه رو بپذیره. ذهن شناسان هم با این موضوع موافقن و تجربیات من هم این رو تأیید می­کنن. فراید خودپروری باید ادامه پیدا کنه تا حداقل به سطح دو دست پیدا کنن. و ما هم باید در عوض چیزی بهشون بدیم. اگه چیزی ندیم، چیزی هم نمی­تونیم بگیریم".

ناخدا گفت: "و البته منطقی هم هست. با تحریک این هوشمندان به پیشرفت، می­تونیم در ملاقات بعدی ازشون بهره­برداری کنیم".

بازرگان با بی­صبری گفت: "من به منطقش کاری ندارم. این قسمتی از سنت حرفه­ای منه. ما تحت هیچ شرایطی آسیبی ایجاد نمی­کنیم و در ازای چیزی که دریافت می­کنیم، پرداخت هم می­کنیم. اینجا چیزی نیست که بخوایم بگیریم، و حتی اگر چیزی هم باشه، راهی نداره که ما چیزی پرداخت کنیم. داریم وقت تلف می­کنیم".

جستجوگر سرش را تکان داد و گفت: "من ازتون می­خوام یکی از مراکز جمعیت اونها بازدید کنین، بازرگان. وقتی که برگشتین، من از هر تصمیمی که گرفتین پیروی می­کنم".

و حرفش مورد پذیرش قرار گرفت.