قایق بازرگان به مدت دو روز به سرعت به دنبال نشانه­ای منطقی از فناوری، دور سطح سیاره گشت. چیزی پیدا نکرد.

جستجوی کامل سال­ها زمان می­برد اما ارزشش را نداشت. تصور این که موجود هوشمندی خودش را پنهان کرده باشد، غیر منطقی بود. از آنجا که فناوری پیشرفته، دشمنی نداشت، وجود خودش را آشکار می­نمود. تجربۀ جهانی بازرگانان در همه جا این را نشان می­داد.

آن سیاره با وجود این که نیمه یخ زده بود، سیارۀ زیبایی بود. سفید و آبی و سبز. وحشی و خشن و رنگارنگ. زمخت و دست نخورده.

اما شغل بازرگان کار کردن با زیبایی نبود و او در برابر چنین اندیشه­هایی، با بی­صبری شانه بالا انداخت. وقتی که خدمه دربارۀ چنین مواردی با او حرف می­زدند، او پاسخ­های کوتاهی به آنها می­داد.

او گفت: "خوب، ما اینجا فرود اومدیم. به نظر می­رسه که اونجا تمرکز خوبی از هوشمندان وجود داره. از اون بهتر نمی­تونیم چیزی پیدا کنیم".

معاونش گفت: "با اینها چکار می­تونیم بکنیم، قربان"؟

بازرگان گفت: "شما می­تونین اطلاعات رو ثبت کنین. جانوران رو ثبت کنین. هم جانوران هوشمند و هم اونهایی که گمان می­کنید هوشمندن. همین طور هر کدوم از صنایع دستیشون رو که پیدا کردین. مطمئن بشین که تمام اطلاعات ثبت شده، کاملاً هولوگرافیک باشن".

معاون گفت: "ما همین الآن هم داریم می­بینیم که..."

بازرگان گفت: "ما می­تونیم ببینیم. اما باید اطلاعات رو ثبت کنیم که جستجوگرمون رو متقاعد کنیم که دست از این رویا برداره، وگرنه تا ابد اینجا می­مونیم".

یکی از خدمه گفت: "اون جستجوگر خوبیه".

بازرگان گفت: "جستجوگر خوبی بود. اما معنیش این نیست که همیشه هم خوب می­مونه. شاید موفقیت­های زیادش باعث شدن که خودش رو خیلی دست بالا بگیره. پس ما باید اون رو با واقعیت روبرو کنیم. البته اگه بتونیم".

آنها لباسهایشان را پوشیدند و از قایق خارج شدند.

البته می­توانستند از جو سیاره استفاده کنند، اما احساس قرار گرفتن در مقابل بادهای سرد و گزندۀ فضای باز سیاره آنها را ناراحت می­کرد، حتی در صورتی که جو و دمای سیاره هم مناسب بود، که در این مورد خاص نبود. گرانش سیاره هم کمی بالا بود، اما می­توانستند آن را تاب بیاورند.

موجودات هوشمند که لباسی تقریباً سر هم بندی شده از قسمت خارجی حیوانات دیگر پوشیده بودند، با دیدن نزدیک شدن آنها با بی­میلی عقب نشینی کردند و از دور به تماشا نشستند. خیال بازرگان از این بابت راحت شد. هر نشانی از عدم ستیزه جویی برای آنهایی که اجازۀ دفاع از خود را نداشتند، خوشایند بود.

بازرگان و خدمه­اش تلاشی برای گفتگوی مستقیم یا با اشاره نکردند. چه کسی می­دانست که هر اشاره­ای دوستانه تلقی خواهد شد یا بیگانه؟ در عوض، بازرگان یک میدان ذهنی برپا نمود، و آن را با لرزش­های بی­آزاری و صلح طلبی اشباع کرد و آرزو کرد که ای کاش میدان ذهنی آن مخلوقات برای پاسخگویی به حد کافی پیشرفته باشد.

ظاهراً این گونه بود، چرا که برخی از آنها به عقب خزیدند و در حالی که گویی به شدت کنجکاو شده باشند، بی­حرکت نگاه کردند. بازرگان احساس کرد که افکار زودگذری را دریافت می­کند، اما به نظر می­رسید چندان شبیه به سطح یک نباشد و به آنها توجهی نکرد.

در عوض، بی احساس به کار تهیۀ هولوگراف از بازتولید گیاهان، از گله­ای از جانوران گیاه­خوار که در مقابلش پدیدار شدند پرداخت و سپس به این نتیجه رسید که آن محیط خطرناک است و به سرعت گریخت. یک جانور بزرگ روی انتهای بدنش بلند شد، در حفره­ای در قسمت جلویی بدنش سلاح­هایی سفید را به نمایش گذاشت و سپس آنجا را ترک نمود.

خدمۀ بازرگان که مانند او کار می­کردند، با حالتی روش­مند در آن محیط حرکت می­کردند.

ادامه دارد...