بازرگان گفت: "جستجوگر، من هدیه­ای برای همۀ خدمۀ کشتی آماده کردم. اما اول باید به شما نشونش بدم. با احترام صمیمانه و عرض پوزش بابت پوشیده بودن افکار. حق با شما بود. چیز عجیبی در مورد این سیاره وجود داره. با وجود این که هوشمندان این سیاره به سختی به سطح یک رسیدن و فناوری­شون بی­نهایت ابتداییه، دیدگاهی رو توسعه دادن که ما تا به حال نمونش رو نداشتیم، و تا جایی که من اطلاع دارم، تو هیچ کدوم از دنیاهای دیگه هم بهش بر نمی­خوریم.

ناخدا با ناراحتی گفت: "من که نمی­تونم تصور کنم اون چی می­تونه باشه". او می­دانست که بازرگانان گاهی اوقات در مورد کارهایشان بیش از حد غلو می­کنند تا ارزش خود را بالا ببرند.

جستجوگر چیزی نگفت. او از دو نفر دیگر ناراحت­تر بود.

بازرگان گفت: "این یه نمونه از هنرهای دیداری اونهاست".

ناخدا گفت: "بازی با رنگ"؟

-: "همین طور شکل. اما با شدیدترین تأثیر ممکن". او پروژکتور هولوگرافی را راه انداخت و ادامه داد: "نگاه کنین"!

در فضای نمایشی پیش روی آنها، گله­ای از جانوران تنومند، پشمالو، دو شاخ و چهارپا پدیدار شد. آنها اندکی تردید کردند، سپس گریختند. گرد و خاک از زیر سم­هایشان به هوا برخواست.

ناخدا زیر لب گفت: "عجب چیزهای زشتی­ هستن".

تصویر هولوگرافیک حرکت گله را آرام کرد، آن را بزرگ نمود و یکی از آن جانوران محیط نمایش را پر کرد. سر بزرگش پایین آمد و سوراخ­های بینی­اش باد کرد.

بازرگان گفت: "این حیوون رو ببینین، حالا این ترکیب اولیه که از روغن و مواد معدنی درست شده رو ببینین که ما اون رو روی سقف یه غار پیداش کردیم".

دوباره آنجا بود! دقیقاً مانند تصویر هولوگرافی­اش نبود، تخت و درخشنده بود.

ناخدا گفت: "عجب شباهت عجیبی"!

بازرگان گفت: "عجیب نیست. عمدیه. ده­ها نوع از این شکل در موقعیت­های مختلف اونجا بود، از حیوانات متفاوت. جزئیات شباهتشون بیشتر از اونیه که تصادفی باشه. متوجه هستین که این چه دیدگاه جالبیه؟ این که رنگ­ها و شکل­ها رو به روشی قرار بدیم تا چشم­ها رو گول بزنیم که دارن به یه چیز واقعی نگاه می­کنن. این سازواره­ها، هنری رو ابداع کردن که واقعیت رو نشون میده. به گمونم می­تونیم اسمش رو بذاریم هنر تجسمی.

و تازه، همش این نیست. ما دیدیم که این توی سه بعد هم انجام شده". بازرگان تعدادی چیز کوچک را نشان داد که از سنگ خاکستری و استخوان­های زرد کمرنگ ساخته شده بودند و گفت: "به وضوح مشخصه که اینها قصد دارن چی رو نشون بدن".

به نظر می­رسید که ناخدا گیج شده است. او گفت: "شما اینها رو موقع ساخته شدن دیدین"؟

-: "نه، ندیدم. یکی از افرادم یه موجود سیاره­ای رو دیده که داشته رنگ­ها رو توی غار می­مالیده، اما ما اینها رو وقتی تکمیل شده بودن پیدا کردیم. با این وجود هیچ توضیح دیگه­ای بجز این که اینها عمداً شکل گرفتن وجود نداره. این چیزها نمی­تونن تصادفی به این شکل در اومده باشن".

ناخدا گفت: "این چیزها جالبن، اما به خوبی از انگیزه­ها پیروی نمی­کنن. تصاویر هولوگرافی که بهتر می­تونن این هدف رو براورده کنن. مگه نه"؟

-: "این موجودات هیچ تصوری از این که یه روزی ممکنه تصاویر هولوگرافی به وجود بیاد ندارن و نمی­تونن به خاطرش یه میلیون سال صبر کنن. در ضمن، شاید هولوگرافی بهتر نباشه. اگه شما این چیزهای نمایشی رو با نمونه­های اصلی مقایسه کنین، متوجه می­شین که اینها به روش­های دقیقی ساده شدن و تغییر شکل داده شدن تا روی ویژگی­های دقیقی تمرکز بشه. من عقیده دارم این شکل از هنر، به روش­هایی می­تونه باعث پیشرفت خلاقیت بشه و مطمئناً چیزی متفاوت­تر از اونیه که بشه راجع بهش حرف زد".

بازرگان رو به جستجوگر کرد و گفت: "من از توانایی­های شما حیرت زده شدم. میشه توضیح بدین که چطور بی­همتایی این هوشمندان رو حس کردین"؟

جستجوگر حرکتی به علامت منفی انجام داد و گفت: "من اصلاً چنین چیزی رو حدس نمی­زدم. این خیلی جالبه و من ارزشش رو درک می کنم، اگرچه نمی­دونم که آیا ما خودمون می­تونیم رنگ­ها و شکل­ها رو به منظور به وجود آوردن چنین هنرهای تجسمی­ای کنترل کنیم یا نه. اما با این وجود، این موضوع من رو نگران می­کنه. نگرانی من از اینه که شما اینها رو چطور صاحب شدین؟ به جای اینها چی دادین؟ اینجا جایی که من می­تونم عجیب بودن موضوع رو ببینم".

بازرگان گفت: "خوب، به نوعی حق با شماست. این کاملاً عجیبه. من فکر نمی­کنم تا زمانی که این موجودات اینقدر ابتدایی هستن، بتونیم چیزی بهشون بدیم، اما این کشف مهم­تر از اینه که هیچ تلاشی برای از خود گذشتگی انجام نشه. به خاطر همین، من از بین اونهای که این چیزها رو شکل دادن، یکی رو انتخاب کردم که به نظر می­رسید میدان ذهنیش به نوعی فعال­تر از بقیه بود و تلاش کردم در عوض بهش یه استعداد رو منتقل کنم".

جستجوگر گفت: "و البته، موفق هم شدی".

بازرگان، خوشحال از اینکه جستجوگر نکته را دریافت و چیزی هم نپرسید، گفت: "بله، موفق شدم. اون موجودات، حیواناتی که شکلشون رو با رنگ درست می­کنن رو با پرتاب کردن چوب­های درازی که به نوکشون سنگ­های تیزی وصل کردن، می­کُشن. این چوب­ها پوست حیوانات رو سوراخ می­کنن و اونها رو زخمی و ضعیف می­کنن. بعد به وسیلۀ موجوداتی که تک تک، از اون حیوانات کوچک­تر و ضعیف­تر هستن، کشته میشن. من متوجه شدم که چوب­­های نوک تیز کوچکتر با استفاده از یه چوب بزرگ و تحت تنش یه ریسمان که ازش به عنوان سامانۀ پیشران استفاده میشه، می­تونن با سریع­تر و مؤثرتر حرکت کنن".

جستجوگر گفت: "چنین وسیله­ای در بین موجودات هوشمند اولیۀ دیگه هم پیدا شده که البته خیلی از اینها پیشرفته­تر بودن. دیرین ذهن شناسان اسمش رو گذاشتن تیر و کمون".

ناخدا گفت: "دانش رو چطور جذب کردن؟ در این سطح از پیشرفت اصلاً ممکن نیست".

-: "اما جذب کردن. هیچ اشتباهی هم وجود نداره. پاسخ دهی در برابر میدان ذهنی یه چیز درونیه و تقریباً غیر قابل مقاومته. مطمئناً فکر نمی­کنیم که من این اشیاء هنری رو برداشتم، که ارزش خیلی زیادی هم دارن، بدون این که متقاعد شده باشم در عوضش چیزی پرداخت کردم. هیچ در برابر هیچ، نا خدا".

جستجوگر با لحنی افسرده گفت: "عجیب اینجاست. این که اونها پذیرفتن".

ناخدا گفت: "اما بازرگان، ما مطمئناً نمی­تونیم این کار رو بکنیم. اونها آماده نیستن. این طوری بهشون آسیب می­زنیم. اونها با استفاده از تیر و کمان، نه فقط به حیوون­ها، بلکه به خودشون هم آسیب می­زنن".

بازرگان گفت: "ما بهشون آسیب نمی­زنیم و آسیب هم نزدیم. این که اونها چه کاری با هم می­کنن و آخر کارشون کی می­رسه، مربوط به یه میلیون سال دیگس و به ما مربوط نیست".

ناخدا و بازرگان رفتند تا برای شرکت کشتی فضایی گزارشی تهیه کنند. جستجوگر به سمتی که آنها می­رفند با ناراحتی گفت: "اما اونها پذیرفتن. اونها در میان یخ شکوفا میشن. و در عرض بیست هزار سال، این به ما مربوط میشه".

او می­دانست که آنها حرفش را باور نمی­کنند، و احساس ناامیدی کرد.

پایان