البته یه مدت طول کشید تا اون رو ببینم، چون چیزی که اول توجه من رو به خودش جلب کرد، یه گروه از زن­های جوون بودن که دورش رو گرفته بودن. خوشبختانه زن­های جوون نمی­تونن حواس من رو پرت کنن، آخه من دیگه به سنی رسیدم که باید مراقب خودم باشم، اما اون موقع تابستون بود و اونها، تک تکشون، چنان لباس­های ناکافی­ای پوشیده بودن که من، همون طور که مرد محتاط باید این طور باشه، اونها رو با احتیاط بررسی کردم.

فقط بعد از چند دقیقه بود که متوجه شدم اونی که در مرکز توجه این حلقۀ زن­های تابستونیه، کسی نیست بجز تئوفیلوس. هیچ شکی نبود که افزایش دمای هوا باعث شده بود تأثیر رایحش بیشتر بشه.

راهم رو از بین اون حلقۀ زنونه باز کردم و با یه لبخند پدرانه بهش چشمک زدم و زدم رو شونش و روی صندلی کنار تئوفیلوس نشستم، که زن جوون و خوشگلی روش نشسته بود و با لب و لوچۀ آویزون، از روش بلند شد. گفتم: "تئوفیلوس، دوست جوون من! عجب منظرۀ دلربا و الهام بخشیه"!

همون موقع متوجه اخم کوچیک و ناراحت کننده­ای روی صورتش شدم. با نگرانی پرسیدم: "مشکلی پیش اومده"؟

بدون این که لب­هاش حرکت کنه، با صدای آهسته­ای که به زحمت می­تونستم بشنوم گفت: "تو رو خدا من رو از اینجا ببر بیرون".

البته همون طور که می­دونی، من هم مردی هستم که همیشه یه راه چاره­ای گوشۀ جیبم دارم. فقط کار یه لحظه بود که بلند شم و بگم: "خانوم­ها، این دوست جوون من به خاطر یه فوریت اساسی زیست شناختی، باید بره دستشویی آقایون. اگه شما اینجا بشینین، ما خیلی زود برمی­گردیم".

ما رفتیم توی یه رستوران کوچولو و از در پشتی خارج شدیم. یکی از اون خانوم­های جوون که شکمش به طرز ناخوشایندی جلو اومده بود و حس بد گمانی­ای به همون اندازه ناخوشایند داشت هم از در پشتی رستوران اومد بیرون، ولی ما دیدیمش و همون موقع تاکسی گرفتیم. اون زن تا دو تا چهار راه ما رو تعقیب می­کرد.

وقتی که به خونۀ امن تئوفیلوس رسیدیم، گفتم: "تئوفیلوس، ظاهراً تو راز جذب کردن زن­های جوون رو کشف کردی. این همون بهشتی نیست که آرزوش رو داشتی"؟

تئوفیلوس که زیر باد کولر کم کم داشت احساس راحتی می­کرد گفت: "نه دقیقاً. اونها کشیک همدیگه رو می­کشن. نمی­دونم چه طوری این اتفاق افتاده، یه دفعه فهمیدم. چند وقت پیش، یه زن غریبه اومد پیش من و پرسید که ما توی آتلانتیک سیتی با هم ملاقات نردیم. من هیچ وقت توی عمرم توی آتلانتیک سیتی نبودم.

هنوز این رو نگفته بودم که یکی دیگه اومد جلو و گفت که من دستمالم رو انداختم و اون می­خواد بهم پسش بده، بعدش سومی اومد جلو و گفت دلت می خواد فیلم بازی کنی، پسر جون"؟

گفتم: "تنها کاری که تو باید بکنی اینه که یکی­شون رو انتخاب کنی. من بودم اونی رو انتخاب می­کردم که بهت پیشنهاد داد فیلم بازی کنی. این زندگی خیلی راحتیه و دور و برت پر میشه از ستاره­های سینما".

-: "ولی من نمی­تونم هیچ کدومشون رو انتخاب کنم. اونها مثل شاهین مراقب همدیگه هستن. همین که به نظر می­رسه من مجذوب یکی­شون شدم، بقیه برمی­گردن طرفش و موهاش رو می­کشن و هلش میدن و دورش می­کنن. من مثل قبل دوست دختر ندارم. حداقل قبلاً لازم نبود وقتی یکی از اونها سینه­هاش رو به طرف من می­گیره، نگاهشون کنم".

از روی همدردی آهی کشیدم و گفتم: "چرا یه مسابقۀ حذفی برگزار نمی­کنی؟ وقتی که مثل همین حالا زن­ها دوره­ت کردن، بهشون بگو، عزیزان من، من عمیقاً مجذوب تک تکتون شدم. در نتیجه ازتون می­خوام به ترتیب الفبا صف ببندین و به نوبت من رو ببوسین. هر کی با احساس­تر این کار رو کرد، امشب مهمون منه. بدترین چیزی که ممکنه اتفاق بیفته اینه که یه عالمه بوسۀ مشتاقانه دریافت می­کنی".

تئوفیلوس گفت: "هوممم! چرا که نه؟ همۀ مزایا متعلق به شخص پیروزه و من هم عاشق اینم که همۀ مزایا متعلق به من باشه". بعد هم لبهاش رو لیسید و طوری لبهاش رو غنچه کرد که انگار می­خواست هوا رو ببوسه و گفت: "فکر کنم بتونم این کار رو بکنم. به نظرت بهتر نیست اصرار کنم موقعی که می­خوان من رو ببوسن، دست­هاشون رو پشت سرشون نگه دارن"؟

گفتم: "دوست من، تئوفیلوس، من اصلاً همچین فکری نمی­کنم. تو باید دوست داشته باشی که در این مورد یه مقدار تلاش هم انجام بشه. به گمون من قانون «هیچ بغل کردنی ممنوع نیست» قانون بهتریه".

تئوفیلوس مثل کسی که نمی­خواست با توصیۀ کسی که خودش هم همچین تجربه­ای رو از سر گذرونده مخالفت کنه گفت: "شاید حق با تو باشه".

ادامه دارد...