همون موقع­ها بود که یه کاری برام پیش اومد و از شهر خارج شدم تازه بعد از یه ماه تونستم تئوفیلوس رو ببینم. اون توی یه فروشگاه بود و داشت یه چرخ دستی پر از خرت و پرت رو هل می­داد. طرز نگاه کردنش من رو بهت زده کرد. وقتی که این طرف و اون طرف رو نگاه می­کرد، انگار یه شبح بود.

رفتم طرفش اون با دهن بسته فریادی کشید و جاخالی داد. بعدش من رو شناخت و گفت: "خدا رو شکر... ­ترسیدم زنه باشی".

سرم رو تکون دادم و گفتم: "هنوز مشکلی هست؟ پس دیگه مسابقۀ حذفی برگزار نمی­کنی"؟

-: "تلاشم رو کردم. مشکل همون بود".

-: "مگه چی شد"؟

اون یه نگاه به دور و برش کرد و به یه طرف رفت تا نگاهی به راهروی بین قفسه­ها بندازه. بعد از این که مطمئن شد کسی اون جا نیست، مثل کسی که فکر می­کنه لازمه احتیاط کنه و وقتشم محدوده، یواش و با عجله گفت: "خوب... ترتیبش رو دادم. مجبورشون کردم فرم پر کنن و توش سن و مارک خمیر دندون و از این جور چیزهای معمولی رو بنویسن و یه قرار ملاقات هم ترتیب دادم. هماهنگ کرده بودم که مسابقه توی سالن رقص والدورف آستوریا برگزار بشه، با یه عالمه ذخیرۀ رژ لب و یک کپسول اکسیژن حرفه­ای که من رو سر حال نگه داره. ولی یه روز قبل از مسابقه، یه مرد اومد به آپارتمان من.

میگم مرد، ولی به چشم­های بهت زدۀ من، مثل یه کپه آجر متحرک بود. دو متر قد و یه متر و نیم پهناش بود و مشتش اندازۀ پتک آهنگری بود. اون لبخند زد و دندون­هاش رو نشون داد و گفت: آقا، خواهر من یکی از اون­هاییه که می­خواد توی مسابقۀ فردا شرکت کنه".

من هم که سعی می­کردم اوضاع رو دوستانه نگه دارم، لبخند زدم و گفتم: "خوشحالم که این رو می­شنوم".

اون گفت: "خواهر کوچولوی من یه غنچۀ ظریف روی شجره نامۀ بزرگ اجدادی­مونه. اون نور چشم من و سه تابرادرمه و هیچ کدوم از ما طاقت دلشکستگیش رو نداریم".

پرسیدم: "برادر­هاتون هم شبیه شما هستن"؟

اون با تأسف گفت: "نه دقیقاً. به خاطر بیماری در کودکی، من رشدم کم شده و کوچیک موندم. ولی برادرهام مرد­های صحیح و سالمی­هستن که قدشون تا اینجاست. بعد هم با دستش ارتفاع دو متر و نیمی رو نشون داد".

من هم با کلی عشق و اشتیاق گفتم: "مطمئنم که خواهر خوشگل شما شانس خیلی خوبی داره".

-: "خوشحالم که این رو می­شنوم. در واقع برای جبران این کوتولگی ناخواسته، من یه نوع حس پیش­بینی پیدا کردم و به طریقی مطمئنم که خواهر کوچولوی من این مسابقه رو می­بره. به یه دلیل عجیب، خواهر کوچولوی من علاقۀ دخترونه­ای به شما داره و من و برادرهام احساس می­کنیم که اگه اون ناامید بشه، از سگ کمتریم. و اگه این طور بشه..."

اون دوباره لبخند زد و این دفعه دندون­هاش رو بیشتر نشون داد و آهسته شروع به شکستن بند انگشت­های دست راستش کرد و یه صدایی در می­اومد که انگار داره استخون خورد می­کنه. من تا حالا هیچ وقت صدای شکستن استخون رو نشنیده بودم، اما یه حسی بهم می­گفت که صداش اون طوریه.

گفتم: "من احساس می­کنم که حق با شما باشه، آقا. شما عکسی از همشیره­تون دارین که یه یادآوری به من بشه"؟

اون گفت: "اتفاقاً دارم". بعدش یه عکس درآورد و من احساس کردم که برای یه لحظه قلبم ایستاد. هیچ متوجه نمی­شدم که چطوری می­خواد مسابقه رو ببره.

حس پیش­گوییش حتماً واقعی بود، چون بر خلاف همۀ موارد تعجب برانگیز، اون خانوم جوون مسابقه رو برد. وقتی که معلوم شد اون برنده شده، چیزی نمونده بود آشوب به پا بشه، اما برنده خودش به شخصه با چابکی شگفت انگیزی اتاق رو خالی کرد و از همون موقع، بدبختانه -یا شاید هم خوشبختانه- ما دو تا از هم جدا نمیشیم. در واقع، اون اونجاست که داره توی قفسه­های گوشت می­چرخه. اون خیلی گوشت می­خوره، البته بعضی وقت­ها می­پزه و می­خوره".

من نگاه کردم و یه دختر رو دیدم به فوراً فهمیدم که اون همونی بود که تاکسی رو دو تا چهار راه تعقیب کرده بود. واقهاً که دختر سمجی بود. با تعجب نگاهی به شکم لرزون و ساق پای قوی بنیه و ابروهای به هم پیوستۀ کلفتش کردم.

گفتم: "می­دونی تئوفیلوس، ممکنه بتونی جذابیتت رو به حالت کم توان سابق برگردونی".

تئوفیلوس آهی کشید و گفت: "اون طوری احساس امنیت نمی­کنم. نامزدم و برادرهاش ممکنه از کاهش علاقش برداشت ناجوری بکنن. در ضمن، منافعی هم وجود داره. مثلاً من می­تونم توی هر ساعتی از شب توی خیابون­های این شهر قدم بزنم، اصلاً هم مهم نیست که این کار چقدر خطر داشته باشه. تا وقتی که اون با منه، من کاملاً احساس امنیت می­کنم. غیر منطقی­ترین پلیس راهنمایی رانندگی، با یه اخم اون نرم میشه. تازه، اون توی ابراز محبتش خیلی برونگرا و خلاقه. نه، جورج. من سرنوشتم رو می­پذیرم. پونزدهم ماه دیگه ما با هم ازدواج می­کنیم و اون من رو با خودش به خونۀ جدیدی می­بره که برادرهاش برای ما تهیه کردن. اونها با تولید اتوموبیل آیندشون رو ساختن. آخه می­دونی، چون توانایی کار کشیدن از مغزشون رو نداشتن، از دست­هاشون استفاده می­کنن. این درست همون چیزیه که من بعضی وقت­ها آرزو می­کنم..."

چشم­هاش به طور غیر ارادی روی یه زن جوون افتاد که داشت به طرف اون می­اومد. وقتی که داشت نگاهش می­کرد، چشم­های زنه هم بهش افتاد و حسی همۀ اندامش رو لرزوند. اون با کمرویی و با یه صدای دل­ انگیز گفت: "ببخشید، من و شما اخیراً توی حموم ترکیه­ ای همدیگه رو ندیدیم"؟

به محض این که این رو گفت، صدای قدم­های محکمی از پشت سرمون اومد و یه صدای بم خشن حرفش رو قطع کرد و گفت: "تئوفیلوس، عزیز دلم، این زنیکۀ پتیاره مزاحمت شده"؟

روی پیشونی عزیز دل تئوفیلوس یه اخم خیلی شدید به وجود اومده بود که به طرف اون خانوم جوون بود. اون به لرزه افتاد و معلوم بود که ترسیده بود.

من فوراً خودم رو بین اون دو تا انداختم، البته برای خودم خطر زیادی داشت، اما همه من رو می­شناسن که مثل شیر شجاعم. گفتم: "این خانوم خوشگل خواهر زادۀ منه، خانوم. داشته از دور من رو می­پاییده، اومده جلو که من رو ببوسه و با این کار به جایی اومده بوده که تئوفیلوس عزیز شما کاملاً تصادفی اونجا بوده".

اون بدگمانی­ای که برای اولین بار روی صورت عشق تئوفیلوس دیدم خودش رو نشون داد. با لحنی که مطلقاً فاقد حس نوع دوستی­ای بود که انتظارش رو داشتم گفت: "آره جون خودت! می­خوام رفتنتون رو ببینم. جفتتون! همین الآن"!

من کاملاً احساس کردم که عاقلانس که همین کار رو بکنم. بازوی اون دختر جوون رو گرفتم و دور شدیم و تئوفیلوس رو با سرنوشتش رها کردیم.

اون خانوم جوون گفت: "اوه، آقا! کار خیلی شجاعانه ­ای بود این تیزهوشی شما رو می­رسونه. اگه شما من رو نجات نداده بودین، دچار انواع خراشیدگی و کوفتگی می­شدم".

من هم با یه لحن زن پسندانه گفتم: "که واقعاً شرم آوره. چون بدنی که شما دارین رو نباید خراش داد. کوفتگی هم نباید توش ایجاد کرد. خوب، شما به حموم ترکیه­ای اشاره کردین. بهتره که با همدیگه دنبال یه حموم ترکیه ­ای بگردیم. تصادفاً من توی آپارتمان یکی دارم. یا حداقل یه حموم آمریکایی دارم که اون هم عملاً همونه. هر چی که نباشه شخص پیروز..."

پایان