با ناراحتی گفت: "من که هیچ وقت همچین کاری نکردم. یا تقریباً هیچ وقت. و تو چطوری از من انتظار داری که خودم رو پذیرا نشون بدم؟ من که لبخند می‌زنم میگم چطوری، نمی‌زنم؟ همیشه هم میگم عجب روز خوبیه، حتی اگه روز خوبی نباشه".

-: "کافی نیست عزیزم. تو باید دست یه مرد رو به نرمی توی دست خودت بگیری. باید گونۀ مرد و نیشگون بگیری، موهاش رو به هم بریزی و خیلی با ظرافت نوک انگشت‌هاش رو گاز بگیری. همین چیزهای کوچیک، به وضوح نشون دهندۀ علاقس، نشون دهندۀ تمایل از جانب تو به در آغوش کشیدن دوستانه و بوسیدنه".

ایشتر که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت: "من نمی‌تونم همچین کاری بکنم. اصلاً نمی‌تونم. من به سختگیرانه‌ترین روش ممکن بار اومدم. برام غیر ممکنه که بجز رفتار درست، رفتار دیگه‌ای از خودم نشون بدم. این مرده که باید پا پیش بذاره و حتی اون موقع هم من در به شدت خودم رو عقب می‌کشم. مادرم بهم یاد داده که همیشه این جوری باشم".

-: "ولی ایشتر، این کار رو موقعی انجام بده که مادرت نگاه نمی‌کنه".

-: "نمی‌تونم. من خیلی... خیلی خویشتندارم. چرا یه مرد نمی‌تونه... نمی‌تونه بیاد پیش من"؟

وقتی که این حرف‌ها رو زد از فکری که به ذهنش رسید یه کم قرمز شد و با دست بزرگ اما خوش ترکیبش، قلبش رو چنگ زد. (بیهوده فکر کردم که کاش دستش می‌دونست عجب موقعیتی پیدا کرده).

فکر کنم این واژۀ «خویشتندار» بود که بهم ایده داد. گفتم: "ایشتر، فرزندم، متوجه شدم. تو باید توی نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی کنی. بعضی‌هاشون هستن که مزۀ خوبی دارن و باعث تقویت مزاج میشن. اگه یه مرد رو دعوت کنی و باهاش چند تا لیوان گرَسهوپر بخوری، یا مارگاریتا، یا یه دوجین مشروب دیگه که می‌تونم اسمشون رو بهت بگم، می‌فهمی که هم خویشتنداری تو کم میشه هم مال اون. بعد اون به قدری جسارت پیدا می‌کنه که ممکنه پیشنهادی بهت بده که هیچ مرد شریفی به یه خانوم محترم نمیده و تو هم اون قدر جسارت پیدا می‌کنی که و قتی اون این کار رو کرد می‌خندی و بهش پیشنهاد میدی که توی هتلی که تو می‌شناسی و مادرت ازش بی‌خبره، با هم ملاقات کنین".

ایشتر آهی کشید و گفت: "این طوری که خیلی فوق‌العادس، ولی فایده‌ای نداره".

-: "معلومه که داره. تقریباً همۀ مردها آرزوشونه که پیشت بشینن و باهات نوشیدنی بخورن. اگه کسی تردید کرد، بهش بگو که مهمون توئه. هیچ مردی، هر چقدر هم که پولدار باشه، وقتی یه خانوم محترم بهش میگه که مهمون..."

اون حرف من رو قطع کرد و گفت: "مشکل این نیست. مشکل خود منم. من نمی‌تونم مشروب بخورم".

من که تا اون موقع همچین چیزی نشنیده بودم. گفتم: "کاری نداره، عزیزم. فقط دهنت رو باز می‌کنی و..."

-: "نوشیدن بلدم. قورت دادن رو هم بلدم. مسأله تأثیریه که روی من می‌ذاره. سرگیجه می‌گیرم".

-: "ولی تو که خیلی مشروب نمی‌خوری. تو..."

-: "همون یه لیوان بسه تا سرگیجه بگیرم. مگه این که حالم به هم بخوره و بالا بیارم. خیلی امتحانش کردم. من نمی‌تونم بیشتر از یه لیوان مشروب بخورم و اگر هم بخورم، دیگه توی حس و حال... همونی که خودت می‌دونی نیستم. خودم که میگم این به خاطر نقص سوخت و ساز بدنمه، اما مادرم میگه که این یه موهبت الهیه که من رو در مقابل مردهای شروری که می‌خوان بی‌گناهی من رو لکه دار کنن، حفظ می‌کنه".

باید بگم یه لحظه از این فکر که کسی ممکنه جلوی خودش رو از زیاده روی در لذت بردن از انگور بگیره، صدام بند اومد. اما فکر چنین گمراهی‌ای، باعث شد قدرت تشخیصم تقویت بشه و همین باعث شد چنان نسبت به خطر بی‌تفاوت بشم که که قسمت نرم بالای بازوی ایشتر رو واقعاً فشار دادم و گفتم: "این رو بسپر به من، فرزندم. من ترتیب همه چی رو برات میدم".

دقیقاً می‌دونستم که باید چکار کنم.

ادامه دارد...