بالاخره یه بچه گربۀ مادۀ خاکستری که ظاهر ساده‌ای داشت گیر آورد و هر ذره از محبت ناشینه‌ش رو به پای اون می‌ریخت.

به دلیل کمبود وحشتناک فهم و شعوری که داشت، اسم اون گربه رو گذاشت «پیشی» و گربه‌هه هم اون اسم رو تا آخر برای خودش نگه داشت، اگرچه اندازه و وضعیت مزاجیش تغییر کرده بود.

همیشه اون گربه رو می‌گرفت و بغلش و با اون صدای خش‌دار حال به هم زنش براش آواز می‌خوند:

«عاشقتم پیشی کوچولو پشمات چقدر گرمه

اگرم بهش شونه نزنم موهات هنوز نرمه

دوسش دارمو نازش می‌کنم، بهش غذا میدم

پیشی کوچولو دوسَم داره و دوست خوب منه»

واقعاً که تهوع آور بود.

پیرمرد، این رو ازت پنهون نمی‌کنم که اوایل نگران بودم. توی سرم افکاری از پیر دختر‌های احمقی می‌چرخید که همۀ اموالشون رو به حیوون‌های خونگی لوس و بی‌شعورشون بخشیده بودن.

واقعاً به فکرم رسیده بود که میشه اون گربه رو خیلی راحت دزدید و سر به نیستش کرد یا بردش باغ وحش و انداختش جلوی شیرها تا بخورنش، اما این طوری دختر عمو اندروماکی خیلی راحت می‌رفت و یه گربۀ دیگه می‌خرید.

در ضمن، ممکن بود به من سوء‌ظن پیدا کنه که من بچه‌شو کشتم. با توجه به این که دشمن پنداری بین پیردختر‌های ترشیده شایعه، این رو می‌دونستم که کاملاً امکان داره که این فکر به ذهنش برسه که من دنبال پول و ثروتشم و بتونه تفاسیر دیگه‌ای هم داشته باشه و این طوری تا حد وحشتناکی به حقیقت نزدیک بشه. در واقع به شدت مشکوک بودم که چنین فکری همون موقع هم به ذهنش رسیده بود.

در نتیجه به ذهنم رسید که اوضاع رو برعکس کنم. چرا عشق و علاقۀ شدید به گربه‌هه رو از خودم نشون ندم؟ باهاش بازی‌های احمقانه می‌کردم، یه تیکه نخ رو جلوش تاب میدادم تا باهاش بجنگه، بعضی وقت‌ها پشت گوش‌هاش رو می‌خاروندم، بهش غذاهای چرب و نرم می‌خوروندم، حتی بعضی وقت‌ها، وقتی که دختر عمو اندروماکی داشت نگاه می‌کرد، از بشقاب خودم بهش غذا می‌دادم.

باید بگم که مؤثر بود. کاملاً معلوم بود که دختر عمو اندروماکی نرم شده. این طور فرض گرفته بودم که اون متقاعد شده که من دنبال پول پیشی نیستم. این طوری شد که اون عشق خاص و نابی رو بدست آورد که من نسبت به همۀ مخلوقات خدا داشتم. می‌خواستم با یه لحن گرم و سوزان این نکته رو گوشزد کنم تا تأثیرش قوی‌تر بشه. کاری کردم که عشق من رو به پیشی، بدون این که نگران انگیزه‌های پنهونی من باشه، باور کنه.

به هر حال دردسر یه بچه گربه اینه که بالاخره یه روزی تبدیل به یه گربۀ بالغ میشه... بگو ببینم، این همون چیزی نیست که اوگدن نش گفته؟ خوب، بهترین غذاهای من هم مدام دزدیده می‌شدن و من کاملاً در این مورد از خودم بردباری نشون می‌دادم.

نمی‌دونم، پیرمرد، که تا حالا گربه داشتی یا نه، ولی هر چی زمان می‌گذره، اونها بزرگتر، خودخواه‌تر، از خود متشکرتر، نسبت به صاحبانشون نمک نشناس‌تر، تنبل‌تر و مطلقاً نسبت به هر چیز دیگه‌ای بجز خوردن و خوابیدن بی‌تفاوت‌تر میشن. آخرین چیزی که به اون ذهن حقیرشون می‌رسه هم راحتی و آسایش روانی کسیه که بهشون غذا میده.

یه نکتۀ دیگه‌ای هم که وجود داشت این بود که هر چی پیشی بزرگتر می‌شد، بداخلاق‌تر می‌شد. همیشه به نظرم می‌رسید که گربه‌های ماده سربراه‌ترن و این گربه‌های نر هستن که پرخاشگرن. به هر حال برام واضح بود که پیشی، برخلاف جنسیتش، خلق و خوی یه گربۀ نر رو داره. در ضمن، تحمل من رو نداشت و عمداً مسیرش رو عوض می‌کرد تا از کنار من بگذره و یواشکی من رو چنگ بزنه. پیرمرد، یعنی دارم بهت می‌گم که چیزی نمونده بود باور کنم که اون هیولا می‌تونست ذهن من رو بخونه.

با توجه به اخلاق پیشی، اصلاً تعجب برانگیز نبود که دختر عمو اندروماکی یه خورده علاقش رو از دست داد. یه روز دیدمش که داره گریه می‌کنه، یا با توجه به روحیات زمخت و خشنی که داشت، چیزی نمونده بود که اشکش در بیاد.

اون بهم گفت: «اوه، پسرعمو جورج. پیشی دیگه من رو دوست نداره!»

همون موقع پیشی خیلی راحت سه متر اون طرف‌تر روی زمین ولو شده بود داشت با تکبر و بی‌میلی به دختر عمو اندروماکی نگاه می‌کرد. این حالت همیشگیش بود، بجز وقت‌هایی که با من تنها بود. در اون مواقع، نگاهش از روی تنفر بود.

من اون حیوون رو به طرف خودم صدا کردم، ولی اون فقط یه نگاه تحقیر آمیز به طرف من انداخت و یه کم خرناس کشید و از جاش تکون نخورد. من رفتم طرفش و بلندش کردم. اون با هفت کیلو وزن اینرسی زیادی داشت و بلند کردنش کار آسونی نبود، مخصوصاً این که پنجۀ راستش (که از همه خطرناک‌تر بود) رو توی موقعیتی قرار داد که بتونه خیلی سریع چنگ بزنه.

من دو تا پنجۀ جلوییش رو گرفتم که باعث شد آویزون بشه و تأثیر جاذبه روش دوبرابر بشه. عقیده دارم که فقط گربه‌ها و نوزادان واقعاً آسیب پذیر انسان هستن که این راز رو می‌دونن و من هی تعجب می‌کنم که چرا دانشمندها راجع به این پدیده تحقیق نمی‌کنن.

گربه‌هه رو گذاشتم توی بغل دختر عمو اندروماکی و به اون منظره اشاره کردم و گفتم: «می‌بینی دختر عمو، پیشی دوسِت داره.»

ولی همون موقعی که انگشتم رو دراز کرده بودم، از اون شیطان خبیث غافل شدم. اون هم از این فرصت استفاده کرد و انگشت من رو گاز گرفت. همچین گاز گرفت که دندونش به استخون انگشتم خورد. بعدش هم از بغل دختر عمو اندرماکی پرید پایین و رفت.

دختر عمو اندروماکی که گریش در اومده بود گفت: «دیدی؟ اون دیگه دوستم نداره.» شخصیتش طوری نبود که چیزی راجع به انگشت زخمی دست من بگه.

من که با اوقات تلخی داشتم انگشتم رو می‌مکیدم گفتم: «گربه‌ها این جوریَن دیگه. چرا پیشی رو نمیدی به یکی که ازش متنفری و یه بچه گربۀ دیگه نمی‌خری؟»

دختر عمو اندروماکی برگشت طرفم و یه نگاه سرزنش بار بهم انداخت و گفت: «اوه، نه! من عاشق پیشی کوچولوام. هیچ راهی نیست که بشه یه گربه رو وادار کرد که از خودش مهر و محبت نشون بده؟»

ادامه دارد...