می‌خواستم یه جواب هوشمندانه بدم در این مورد که خوشگل کردن دختر عمو اندروماکی خیلی آسون‌تره، ولی تونستم به این تمایل چیره بشم، چون یه ایدۀ خیلی درخشان توی ذهنم شکل گرفته بود.

همون اواخر بود که دوستیم با ازازل شکل گرفته بود، که ممکنه قبلاً راجع بهش برات تعریف کرده باشم... اِ... تعریف کردم؟ خیلی خوب. لازم نیست این قدر حال به هم زن نشون بدی که قبلاً اون رو می‌شناختی.

به هر حال، چرا نباید از توانایی‌های آزازل برای این مورد استفاده می‌کردم؟ فایدۀ داشتن یه موجود فرازمینی دو سانتی که توانایی‌های پیشرفتۀ تکنولوژیکی داره چیه، اگه ازش استفاده نکنی؟

 گفتم: «دختر عمو اندروماکی. من فکر می‌کنم بتونم کاری کنم که پیشی از خودش مهر و محبت نشون بده.»

با لحن ناخوشایندی گفت: «تو؟»  این کلمه رو با لحنی به کار برد که قبلاً هم برای من به کار برده بود و من هم اغلب به این موضوع فکر می‌کردم که چقدر این لحنش مایۀ رنجیدن من شده بود.

ولی اون ایده هر لحظه بهتر و بهتر به نظر می‌رسید و من دختر عمو اندروماکی رو تصور می‌کردم که چون کارش رو راه انداخته بودم، داره از ازم تشکر می‌کنه.

صادقانه گفتم: «دختر عمو اندروماکی، بذار پیشی یه روز پیش من باشه، فقط یه روز. اون وقت من پیشی‌ای رو برات میارم که عاشقته و هیچی رو بیشتر از این دوست نداره که توی بغلت بشینه تا گوش‌هاش رو ناز کنی.»

دختر عمو اندروماکی با تردید گفت: «مطمئنی که وقتی می‌بریش باهاش مهربونی؟ خودت که می‌دونی، پیشی یه موجود خیلی حساس، خجالتی و مؤدبه.»

آره، حتماً! خجالتی و مؤدب درست مثل یه خرس گریزلی عصبانی.

زیرکانه گفتم: «من خیلی خوب ازش مراقبت می‌کنم، دعترعمو اندروماکی.»

این طوری شد که دختر عمو اندروماکی که آرزوی یه پیشی مهربون رو داشت، به شک و تردیدش غلبه کرد و با یه عالمه دستور‌العمل در مورد این که پیشی کوچولو با بی‌رحمی آسیب نبینه، به من اجازه داد که اون رو از اونجا ببرم.

البته باید اول یه قفس می‌خریدم. قفسی که میله‌هاش به کلفتی انگشت من باشه تا اگه پیشی خیلی عصبانی شد، اون رو از من دور نگه داره. بعدش ما با هم از اونجا رفتیم.

***

اون روزها، ازازل مثل حالا وقتی که صداش می‌کنم عصبانی نمی‌شد. اون موقع‌ها راجع به زمین کنجکاو بود.

اگرچه توی این موقعیت به خصوص، ترسیده بود. مدام جیغ می‌کشید، اما صداش فراصوتی بود. مثل یه میخ داشت پردۀ گوشم رو پاره می‌کرد.

دستم رو گذاشتم روی گوشم و گفتم: «چی شده؟»

ازازل با دمش به پیشی اشاره کرد و گفت: «اون موجود. اون چیه؟»

برگشتم به پبشی نگاه کردم. کف قفس خودش رو پهن کرده بود. با اشتیاق چشم‌های سبزش رو روی ازازل متمرکز کرده بود. دمش یواش یواش تکون می‌خورد و یه دفعه خودش رو به میله‌های قفس رسوند و اونها رو به لرزه درآورد. ازازل دوباره جیغ کشید.

راستش رو بهش گفتم: «این فقط یه گربه‌س. یه بچه گربۀ کوچولو.»

ازازل جیغ و ویغ کنان گفت: «من رو بذار تو جیبت. من رو بذار تو جیبت.»

در کل ایدۀ خوبی به نظر می‌اومد. اون رو توی جیب پیراهنم فرو کردم و اونجا داشت مثل یه دیاپازون می‌لرزید و پیشی که از ناپدید شدن ازازل، هاج و واج مونده و عصبانی شده بود، ناراحتیش رو نشون می‌داد.

بالاخره تونستم صدایی که از داخل جیبم می‌اومد رو تشخیص بدم. ازازل داشت می‌گفت: «اوه، دم انعطاف پذیر و قشنگم! اون هیولا مثل یه دارکوپاتان می‌مونه. درست عین همونه. اون‌ها حیوون‌های درنده‌ای هستن که گاز می‌گیرن و چنگ می‌زنن و پاره پاره می‌کنن، ولی این گربه‌هه خیلی از اونها گنده‌تره همین جوری از روی ظاهر هم از اونها درنده‌تره. چرا من رو بهش نشون دادی، زگیل بد ترکیب؟»

گفتم: «ای ارباب بی‌باک جهان، دقیقاً در ارتباط با همین حیوون ـ که اسمش پیشیه ـ هست که من به قدرت بی‌مانند تو نیاز دارم.»

صدای خفه‌شو شنیدم که زار زد: «نه، نه!»

«به خاطر اینه که بتونیم ازش یه گربۀ بهتر بسازیم. من می‌خوام پیشی، دختر عمو اندروماکی که صاحبشه رو دوست داشته باشه. می‌خوام که پیشی به دختر عموم مهر و محبت و شیرینی نشون بده.»

ازازل که ترسیده بود، از بالای لبۀ جیب یه لحظه به پیشی نگاه کرد. بعد گفت: «توی ذات این حیوون هیچ عشق و علاقه‌ای به کسی بجز خودش وجود نداره. از طرز نگاه کردنش که کاملاً معلومه.»

«دقیقاً! فقط کافیه که تو عشق به دختر عمو اندروماکی رو بهش اضافه کنی.»

«منظورت چیه که عشق رو اضافه کنم؟ تا حالا چیزی راجع به قانون پاسداشت احساست نشنیدی، ابله مادون تمدن؟ عشق رو نمیشه اضافه کرد. فقط میشه اون رو از یه چیز به چیز دیگه‌ای که باهاش ارتباط داره منتقل کرد.»

گفتم: «خوب همین کار رو بکن. از زیادی عشق پیشی به خودش استفاده کن و کاری کن که به دختر عمو اندروماکی دلبستگی پیدا کنه.»

«گرفتن عشق اون ابردراکوپاتان به خودش کار خیلی سختیه. من دیدم که همنوعان من قدرت تشدید کنندگی‌شون رو به خاطر کارهای آسون‌تر از این برای همیشه از دست دادن.»

«پس عشق رو از یه جای دیگه بگیر و به پیشی تزریق کن، ای ازازل والامرتبه. دلت می‌خواد پشت سرت حرف راه بیفته که توی یه چالش به این کوچیکی شکست خوردی؟»

تکبر بزرگترین نقطۀ ضعف ازازله می‌تونستم ببینم که چیزی که بهش گفتم بهش فشار آورده.

ازازل گفت: «خیلی خوب، تلاشم رو می‌کنم. شمایلی از دختر عمو اندروماکی نداری؟ یه شمایل خوب؟»

معلوم بود که داشتم. اگرچه شک داشتم که عکسی از دختر عمو اندروماکی وجود داشته باشه که هم شمایل باشه و هم خوب باشه. ولی اگه این نکتۀ فلسفی رو کنار بذاریم، یه آلبوم بزرگ از عکس‌های دختر عمو اندروماکی داشتم که همیشه وقتی می‌اومد پیش من، میذاشتمش جایی که جلوی چشم باشه. باید اون موقع درختچۀ انجیری که توی اتاق نشیمن داشتم رو بیرون می‌بردم، آخه اون عکس باعث می‌شد برگ‌هاش پژمرده بشه.

ازازل با بدگمانی نگاهی به عکس انداخت، آهی کشید و گفت: «بسیار خوب. ولی یادت باشه که این جادو نیست، دانشه. من فقط می‌تونم در محدودۀ قوانین پاسداشت احساسات کار کنم.»

ولی تا وقتی که ازازل کارش رو انجام می‌داد، من چکار به محدودۀ قوانین داشتم؟

ادامه دارد...