روز بعد، پیشی رو بردم پیش دختر عمو اندروماکی. پیشی همیشه گربۀ قوی و بدجنسی بود. ولی بی‌تفاوتیش نسبت به بقیه باعث نوعی بی‌علاقگی ذاتی شده بود که طبیعت شیطانیش رو محدود می‌کرد. ولی حالا عشق ناگهانی دیوانه وارش به دختر عمو اندروماکی در غیاب خودخواهیش باعث شده بود که تبدیل به یه هیولا بشه. از اونجایی که پشت میله‌های قفس بود، به طرز خطرناکی تحت فشار بود و می‌تونست من رو پاره پاره کنه و من هم مطمئن بودم که می‌تونه.

ولی وقتی که صاحبش رو دید حالتش تغییر کرد. اون هیولای چنگ زن و خرناس کش، یه دفعه تبدیل شد به یه گربۀ ملوس و ناز نازی. روی پشتش غلطید و شکم عضلانیش رو نشون داد و کاملاً معلوم بود که دلش می‌خواد شکمش رو بخارونن.

دختر عمو اندروماکی با فریادی از خوشحالی انگشتش رو از لای میله‌های قفس برد تو تا نوازشش کنه. من در قفس رو باز کردم و پیشی پرید توی بغل دختر عمو اندروماکی و مثل یه کامیون که داره توی جادۀ خاکی حرکت می‌کنه خر خر می‌کرد و چنان گونۀ دختر عمو اندروماکی رو می‌لیسد که انگار می‌خواست زبون سوهان مانندش رو تیز کنه.

دیگه وارد جزئیات بقیۀ اتفاقاتی که افتاد نمیشم، آخه چیزی نیست که قابل تحمل باشه. فقط همین کافیه که بگم در میون همۀ اون اتفاقاتی که داشت می‌افتاد، دختر عمو اندروماکی داشت به اون گربۀ پست فطرت می‌گفت: «دلت برای اندروماکی تنگ شده بود، آره؟»

بهت بگم که همین کافی بود تا بالا بیارم.

همین جوری بی‌حرکت ایستاده بودم تا اون چیزی که می‌خوام رو از زبون دختر عمو اندروماکی بشنوم و بالاخره، دختر عمو سرش رو آورد بالا و در حالی که چشم‌های ریز و کم سوش یه کم برق می زد گفت: «ممنونم، پسر عمو جورج. معذرت می‌خوام که بهت شک کردم. ولی بهت قول میدم که تا روز مرگم هم این رو فراموش نمی‌کنم و بهت پاداش خوبی میدم.»

گفتم: «مایۀ افتخار منه، دختر عمو اندروماکی و امیدوارم که صد و بیست سال عمر کنی.»

خلاصه این که اگه دختر عمو توی اون لحظه رضایت داده بود که فوراً مبلغ خوبی بهم بده، به آرزویی که کرده بودم باور داشتم.

***

یه مدت خودم رو از دختر عمو اندروماکی دور نگه داشتم. البته نمی‌خواستم که شانسم رو دور بندازم، ولی قبلاً حضورم اون دور و برها، همیشه باعث ناراحتی دختر عمو می‌شد. نمی‌دونم چرا.

ولی با این وجود هر از گاهی بهش تلفن می‌زدم، فقط برای این که مطمئن باشم همه چی مرتبه و مطابق با میلم، همه چی هم مرتب بود. حداقل همیشه توی گوشم آواز می‌خوند که من عاشق پیشی کوچولو‌ام. بعدش هم شروع به تعریف کردن جزئیات رفتار پر مهر و محبت پیشی می‌کرد.

تا این که یه روز، سه ماه بعد از این که پیشی رو برگردوندم، دختر عمو اندروماکی تلفن زد و از من برای نهار دعوت کرد. طبیعتاً در اون شرایط تمایلات دختر عمو برای من قانون بود. به همین خاطر با عجله سر وقت به اونجا رفتم. چون پشت تلفن خیلی خوشحال بود، هیچ نگرانی‌ای نداشتم.

حتی وقتی که وارد آپارتمان می‌شدم هم نگران نبودم. یا حتی وقتی که روی قالیچۀ کوچیکی که روی کف براق آپارتمانش انداخته بود لیز خوردم و کم مونده بود گردنم بشکنه. به نظر من که دلیل وجود اون قالیچه فقط یه نوع تمایل به آدم کشی بود. همون طوری که انتظارش رو داشتم، با لبخند بهم خوش آمد گفت.

«بیا تو، پسر عمو جورج. به پیشی کوچولو سلام کن.»

یه نگاه به پیشی کوچولو اندختم و از ترس پریدم عقب. پیشی کوچولو که شاید پر از عشق شده بود، با سرعت بیشتری بزرگتر شده بود. به نظر می‌رسید که بدون حساب کردن دمش، یه متر شده بود و اگه خیلی بخوام محافظه کارانه راجع به وزنش قضاوت کنم، حدود دوازده سیزده کیلو پشم و دمبه و چربی بود. چشم‌هاش بسته شده بود دهن خرناس کشش باز بود. دندون‌های جلوییش مثل سوزن برق می‌زد و موقعی که به من نگاه می‌کرد، توی چشم‌هاش یه نوع نفرت غیر قابل توصیف بود. یه جوری بین دختر عمو اندروماکی و من ایستاده بود که انگار می‌خواست از اون زن احمق در برابر کوچکترین حرکت اشتباه من محافظت کنه.

اصلاً جرأت هیچ حرکتی رو نداشتم. چون از کجا باید می‌دونستم که چه حرکتی از نظر اون هیولا اشتباهه؟

سعی کردم شجاعتم رو حفظ کنم، ولی لرزش واضحی توی صدام بود و گفتم: «میشه به پیشی اعتماد کرد، دختر عمو اندروماکی؟»

دختر عمو اندروماکی که داشت ریز ریز می‌خندید و صدای خندش مثل لولای زنگ زده بود گفت: «کاملاً. چون اون می‌دونه که تو آشنای منی و فکر من رو می‌خونه.»

با ترس گفتم: «خوبه.» و نگران بودم که نکنه بتونه فکر من رو هم بخونه. به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونه، چون اگه می‌تونست من رو زنده نمیذاشت.

دختر عمو اندروماکی نشت روی کاناپه و به من هم گفت که روی مبل بشینم. صبر کردم تا پیشی پرید روی کاناپه و با خوشحالی سرش رو گذاشت توی دامن دختر عمو اندروماکی. تا قبلش اصلاً جرأت نداشتم برای نشستن حرکتی بکنم.

دختر عمو اندروماکی گفت: «البته پیشی کوچولوی دوست داشتنی وقتی که فکر می‌کنه یه نفر می‌خواد به من آسیب بزنه، یه خورده غیر منطقیه. یکی دو هفته پیش، درست موقعی که داشتم از در می‌رفتم بیرون، پسر روزنامه پخش کن، روزنامه رو پرت کرد طرف من. روزنامه خورد به شونۀ من. آسیبی به من نرسید ولی پیشی مثل موشک افتاد دنبال پسره. اگه پسره با آخرین سرعت رکاب نمی‌زد، نمی‌دونم چی به سرش می‌اومد. حالا دیگه پسره اینجا نمیاد و من مجبورم که خودم برم بیرون و از دکه روزنامه بخرم. اگرچه مایۀ آسودگی خیاله که من رو در مقابل چاقوکش‌ها و دزدها محافظت می‌کنه.»

وقتی که گفت «چاقوکش‌ها و دزدها»، انگار پیشی یاد من افتاد، چون برگشت به طرف من و توی چشم‌هاش یه شعلۀ جهنمی می‌سوخت.

به نظرم می‌رسید که می‌دونستم چه اتفاقی افتاده. نفرت، عشق معکوسه.

پیشی یه نفرت ملایمی از همه چی و همه کس بجز خودش و شاید دختر عمو اندروماکی داشت. با افزایش عشقش به دختر عمو اندروماکی، ازازل که داشت از قوانین پاسداشت احساسات پیروی می‌کرد، عشق رو از همۀ چیزهای دیگه بیرون کشیده بود. به این ترتیب نفرتش به چیزهای دیگه بیشتر از همیشه شده بود. خلاصه این که حالا پیشی از همه چی و همه کس چنان متنفر شده بود که باعث شده بود عضلاتش بزرگتر و قوی تر بشن و دندون‌ها و پنجه‌هاش تیزتر بشن و اون رو تبدیل به یه ماشین کشتار کنه.

دختر عمو اندروماکی داشت تند تند تعریف می‌کرد: «هفتۀ پیش من و پیشی رفته بودیم پیاده روی صبحگاهی و آقای والسینگام هم با سگ دوبرمنش اومده بود. من همۀ تلاشم رو کردم که باهاش روبرو نشم و رفتم اون طرف خیابون ولی سگه پیشی رو دید و به طرف اون طفل معصوم شروع به غرش کرد. صدای غرشش من رو ترسوند ولی انگار برای پیشی مهم نبود. من که اصلاً از سگ‌ها خوشم نمیاد. اون قدر ترسیده بودم که یه جیغ کوچولو کشیدم. جیغم علاقۀ پیشی به محافظت از من رو فعال کرد و یهو پرید روی سگه. اصلاً نمی‌شد اونها رو از هم جدا کرد. آقای والسینگام می‌خواست گزارش پیشی رو به عنوان یه حیوون خطرناک بده، ولی کاملاً معلوم بود که سگش اول شروع کرده و کار پیشی فقط دفاع از خود بوده.»

وقتی که داشت جملۀ آخر رو می‌گفت، پیشی رو بغل کرد و صورتش عملاً با دندون‌های پیشی تماس پیدا کرد، ولی اون اصلاً نگران نبود. بعدش هم رفت سر اصل مطلبی که من رو به خاطرش دعوت کرده بود.

لبخندی زد و گفت: «ولی من خبرت کردم چون حس می‌کردم باید شخصاً خبرهای جدید رو بهت بدم، نه از پشت تلفن. یه آقای با شخصیتی هست که بهم تلفن زده.»

ادامه دارد...