«یه چی؟» از چا پریدم. پیشی هم فوراً از جا بلند شد و پشتش رو قوز کرد. همون جا خشکم زد.

قبلاً به اون موضوع فکر کرده بودم. کاملاً روشن بود که تمایل به دوست داشته شدن، حتی اگه توسط یه گربۀ جهنمی باشه، دل سنگ دختر عمو اندروماکی رو نرم کرده و آمادش کرده که با محبت به چشم‌های یه قربانی بدبخت نگاه کنه. کی می‌دونه؟ شاید آگاهی از دوست داشته شدن، وجودش رو تا حدی تغییر داده باشه که لقمۀ باب دندونی برای کسی باشه نه دید درست و حسابی داره و نه ذائقۀ قابل توجهی.

اما اینها تجزیه و تحلیلی بود که بعداً انجام دادم. وقتی که دختر عمو اندروماکی خبر جدید رو بهم گفت، ذهن مشتاقم درست به نکتۀ حیاتی چنگ زد. موقعیت موفقیت آمیزم به عنوان یه قوم و خویش، یه رقیب برای تصاحب پول و دارایی دختر عمو اندروماکی پیدا کرده بود.

اولین واکنشم این بود که از روی صندلی بلند شم و تکونش بدم و یه نوع مسئولیت پذیری خانوادگی رو توش زنده کنم. دومین واکنشم که یک هزارم ثانیه بعد رخ داد این بود که حتی یه ماهیچه رو هم تکون ندم، چون چشم پیشی که پر از نفرت بود به من افتاد.

گفتم: « دختر عمو اندروماکی، ولی تو که همیشه می‌گفتی اگه یه نفر دور و برت چرت و پرت بگه، بهش نشون میدی. چرا نمیذاری پیشی بهش نشون بده. این طوری درستش می‌کنه.»

«اوه، نه. هندریک مرد نازنینیه و عاشق گربه‌هه هم هست. اون پیشی رو ناز کرد و پیشی هم بهش اجازه داد. همون موقع بود که فهمیدم اون همونیه که می‌خوام. پیشی حس قضاوت خوبی داره.»

به گمونم حتی پیشی هم توی نفرت نشون دادن اشتباه می‌کرد و من باعثش شده بودم.

دختر عمو اندروماکی گفت: «به هر حال، هندریک امشب میاد اینجا من فکر می‌کنم می‌خواد برای برنامه ریزی ازدواج حرف بزنه. می‌خواستم این رو بدونی.»

سعی کردم یه چیزی بگم، ولی نتونستم. فکر می‌کردم که همۀ اندام‌های درون بدنم رو خالی کردن و من چیزی نیستم بجز یه پوستۀ تو خالی.

دختر عمو ادامه داد: «می‌خواستم این رو هم بدونی که هندریک یه آقای بازنشستۀ صحیح و سالمه. بینمون کاملاً این موضوع رو روشن کردیم که اگه من قبل از اون مردم، هیچ کدوم از پس اندازهای کوچیکم به اون نمی‌رسه. همه‌شون به تو می‌رسه، پسر عمو جورج. به خاطر این که تو کاری کردی که پیشی تبدیل به یه همدم دوست داشتنی و محافظ من بشه.»

انگار یه نفر خورشید رو به دنیای من برگردوند و یه بار دیگه، همۀ اندام‌های داخلی بدنم سر جاشون برگشتن. یه لحظه به ذهنم رسید که اگه هندریک پیش از دختر عمو اندروماکی بمیره، به احتمال زیاد اموالش به اموال دختر عمو اندروماکی اضافه میشه و در نهایت به من می‌رسه.

گفتم: «دختر عمو اندروماکی، من نگران پول تو نیستم. فقط به فکر عشق تو و خوشحالی آیندتم. با هندریک ازدواج کن و خوشحال باش. امیدوارم همیشه زنده باشی. این تنها چیزیه که من می‌خوام.»

این رو با چنان صداقتی گفتم، پیرمرد، که خودم هم باورم شد که همچین منظوری داشتم.

***

تا این که یه روز عصر...

البته من اونجا نبودم، ولی بعداً فهمیدم. هندریک هفتاد ساله، که یه کم بیشتر از صد و پنجاه سانت قد داشت و نود کیلو وزن رو دنبال خودش می‌کشید، رفته بود خونۀ دختر عمو اندروماکی.

دختر عمو در رو براش باز کرده بود و با ناز و غمزه رفته بود کنار. هندریک آغوشش رو باز کرده بود و گفته بود: «عشق من!». بعد یه قدم جلو گذاشته بود و روی قالیچه لیز خورده بود. بعد سکندری خوران به پای دختر عمو اندروماکی خورده بود و اون رو انداخته بود.

این همون چیزی بود که پیشی لازم داشت. وقتی که به صاحبش حمله می‌شد، حمله رو می‌شناخت. در همون لحظه، دختر عمو اندروماکی جیغ و ویغ کنان گربۀ جیغ جیغو رو از روی هندریک که داشت جیغ می‌زد کنار کشید. دیگه برای هر امیدی برای یه ازدواج رومانتیک که قرار بود همون شب برگزار بشه از بین رفته بود. در واقع برای هر امیدی به چیزی که شامل هندریک بشه دیر شده بود.

دو روز بعد با خواهش دختر عمو اندروماکی رفتم به ملاقاتش توی بیمارستان. سر تا پاش باند پیچی شده بود و برنامۀ دکتر‌ها این بود که باید عمل‌های متعدد پیوند پوست روش انجام بشه.

خودم رو به هندریک معرفی کردم. از زیر باند پیچی بهم التماس کرد که به دختر عموم بگم همۀ اینها بلای آسمانی‌ایه که به خاطر عهد شکنی به همسر اولش اِوِلین، که هفده سال پیش مرده،  سرش اومده و به خاطر این که فکر ازدواج با یه نفر دیگه به سرش زده.

گفت: «بهش بگو ما می‌تونیم برای همیشه با هم دوست صمیمی باقی بمونیم، ولی من دیگه هیچ وقت جرأت نمی‌کنم باهاش ازدواج کنم. چون اگه یه بار دیگه به ازدواج باهاش فکر کنم، یه خرس گریزلی بهم حمله می‌کنه.

خبرهای ناراحت کننده رو برای دختر عمو اندروماکی بردم. خودش رو انداخت توی تختخواب و زد زیر گریه که با این کارش بهترین مرد دنیا رو برای همیشه ناقص کرده، و بی شک درست هم بود.

بقیۀ قصه، پیرمرد، یه تراژدی نابه. می‌تونستم قسم بخورم که امکان نداره دختر عمو اندروماکی بتونه به خاطر یه قلب شکسته بمیره، ولی یه گروه از متخصص‌ها معتقد بودن که علت مرگ دقیقاً همین بوده. به گمونم غم انگیزه، اما  تراژدی نابی که ازش حرف زدم اینه که دختر عمو اون قدر زنده موند که وصیت نامه‌ش رو عوض کنه.

توی وصیت نامۀ جدید، دختر عمو اندروماکی مهر و محبت شدیدش به من رو ابراز کرده بود و اطمینانش از این که من خودم رو بابت چندرغاز پول ناراحت نمی‌کنم و اون همۀ دارایی 300000 دلاریش رو نه به من، بلکه به عشق از دست رفتش، هندریک می‌بخشه، به امید این که به درد و رنج و هزینه‌های پزشکی که به خاطر اون به وجود اومده، خاتمه بده.

همۀ اینها رو، وکیل دختر عمو با چنان احساساتی برای من خوند که به طور غیر قابل کنترلی در مدت قرائت وصیت نامه داشت گریه می‌کرد و همون طور که می‌تونی تصور کنی، من هم همون حال رو داشتم.

با این وجود کاملاً هم فراموش نشده بودم. دختر عمو اندروماکی توی وصیتنامش گفته بود چیزی رو به من می‌بخشه که می‌دونه براش ارزش بیشتری از چرک کف دست قائلم. خلاصه این که پیشی رو بخشید به من!

***

جورج همان جا نشسته بود با حالتی بی‌تفاوت ماتش برده بود و من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم: «هنوز هم پیشی رو داری؟»

او به زحمت به من زل زد و گفت: «نه. نه دقیقاً. درست همون روزی که پیشی به من رسید، یه اسب لگدمالش کرد.»

«یه اسب؟»

«آره. اسبه روز بعد از شدت جراحت مرد. مایۀ شرمندگیه، چون اون یه اسب بی‌گناه بود. خوشبختانه هیچ کس من رو ندیده بود که در قفس پیشی رو باز کردم و تکونش دادم تا بیفته توی اصطبل اسب.»

چشمانش دوباره مات شد و دهانش بی صدا گفت: «سیصد... هزار... دلار!»

سپس رویش را به من کرد و گفت: «حالا یه ده دلاری داری بهم قرض بدی؟»

چکار می‌توانستم بکنم؟

پایان