پیشگفتار «داداش کوچولو»ها

 

اگر کتاب‌ «من آسیموف: خاطرات آیزاک آسیموف» یا «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» رو خونده باشید، در اونها به این نکته اشاره شده که آیزاک در سن 14 سالگی توی یه دورۀ نویسندگی در مدرسه‌شون ثبت نام کرد و یه انشا نوشت با نام «برادران کوچک» دربارۀ تولد برادرش در چند سال پیش که معلم اون کلاس، انشای آیزاک رو برای چاپ توی نشریۀ نیم سالانۀ مدرسه انتخاب کرد و این نخستین مطلب از آیزاکه که رسماً منتشر شده.

توی کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» به این نکته اشاره کرده که حتی خودش هم نسخه‌ای از اون انشا رو نداره. اون کتاب در سال 1972 منتشر شد. بعد از انتشار، آیزاک به این فکر افتاد که آیا می‌تونه نسخه‌ای از اون انشا رو گیر بیاره. در نتیجه با تعدادی از کتابداران نیویورک صحبت کرد و تلاش کرد تا یکی از کتابداران دبیرستانش رو پیدا کنه.

پس از این که یک خانم کتابدار خودش رو معرفی کرد، به درخواست آیزاک در بایگانی‌ها جستجو و نسخه‌ای از اون نشریه که انشا داخلش منتشر شده بود رو پیدا کرد و یه رونوشت برای آیزاک فرستاد.

آیزاک در اون زمان در حال تدوین کتابی به نام Before the Golden Age (پیش از دوران طلایی) بود که در سبک و سیاق کتاب «اولین داستان‌های...» جمع آوری شده بود. از اونجایی که این کتاب هم حالت زندگی‌نامه‌ای داشت، ایزاک متن انشا رو در اون کتاب قرار داد.

گفتم شاید جالب باشه که نخستین متن منتشر شده از آیزاک هم به فارسی ترجمه بشه.

پی نوشت: نام این انشا به زبان انگلیسی Little Brothers هست که در کتاب‌های «من آسیموف» و «اولین داستان‌های...» به صورت «برادران کوچک» ترجمه شده. اما بعد از این که من متن اصلی این انشا رو خوندم به این نتیجه رسیدم که عنوان «داداش کوچولو»ها برای این انشا مناسب‌تره.

 

«داداش کوچولو»ها

 

مأموریت کنونی من در زندگی بیان احساسات زهرآلود ما داداش بزرگ‌هاست که باید در زندگیمان وجود ویرانگر داداش کوچولوها را تاب بیاوریم.

وقتی که در روز 22 جولای سال 1929 برای نخستین بار این خبر به من رسید که صاحب برادری خواهم شد، چندان احساس ناراحتی نکردم. خودم هیچ چیزی در مورد برادرها نمی‌دانستم، ولی خیلی از دوستان من رنج طولانی مدتی (در کمترین حالت) در مراقبت از برادرانشان کشیده بودند.

در روز 3 آگست، داداش کوچولوی من به خانه آمد. تنها چیزی که من از او تشخیص می‌دادم، تودۀ قنداق پیچی از گوشت صورتی رنگ بود که ظاهراً توانایی ایجاد کوچکترین دردسری را نداشت.

همان شب در حالی که از ترس موهای همه جای بدنم و حتی موهای سرم سیخ شده بودند از خواب پریدم. صدای جیغی را می‌شنیدم که ظاهراً به هیچ نوع موجود زمینی تعلق داشت. در پاسخ به حالت پرسش آمیز دیوانه وار من، مادرم با عادی‌ترین حالت پاسخ داد که این فقط صدای بچه است.

فقط صدای بچه!

انگار که با مشت توی سرم زده باشند و گیجم کرده باشند. یک بچۀ فسقلی چهار کیلویی ده روزه که می‌توانست آن طور جیغ بکشد! آخر چرا؟ به هیچ وجه فکر نمی‌کنم که حتی سه مرد اگر با هم فریاد بکشند، بتوانند چنان صدایی ایجاد کنند.

ولی این تازه شروع کار بود. عذاب واقعی زمانی بود که او شروع به دندان درآوردن کرد. برای دو ماه، به اندازۀ یک چشم به هم زدن هم نخوابیدم. تنها دلیل زنده ماندنم این بود که با چشمان باز در مدرسه می‌خوابیدم.

و این باز هم پایان کار نبود. عید پاک نزدیک بود و من از دورنمای سفر به رودآیلند خوشحال بودم تا این که برادر کوچکم سرخک گرفت و همه چیز دود شد و به هوا رفت.

به زودی زمانی رسید که همۀ دندان‌هایش بیرون زده بود و من امیدوار بودم که به ذره‌ای آرامش دست پیدا کنم، اما نه، مگر می‌شد؟! تازه آن موقع بود که آموختم وقتی بچه‌ای راه رفتن یاد می‌گیرد و شروع به حرف زدن با زبان کودکانه‌اش می‌کند، خیلی دردسر ساز‌تر از یک طوفان گردباد است.

واکنش مورد علاقۀ او، افتادن از پله‌ها و برخورد با هر پله با صدای بامب پرطنینی بود. این رویداد به میانگین هر یک دقیقه یک بار تکرار می‌شد و نگاه سرزنش باری را روی چهرۀ مادرم به وجود می‌آورد (سرزنش برای برادرم نبود، بلکه برای من بود که مراقب او نبودم.)

این «مراقبت» آن قدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نبود. بچه معمولاً محبتش را با چنگ زدن مقدار زیادی از موهای من نشان می‌داد و آنها را با چنان توانی می‌کشید که هرگز به فکرتان نمی‌رسد وجود چنین قدرتی در یک بچۀ یک ساله ممکن باشد. بعد، پس از آنکه آن رنج جان فرسا به پایان می‌رسید و او را ترغیب می‌کردم که برود، او تمایل پیدا می‌کرد که با یک تکه آهن سنگین به ساق پایم بکوبد، و یک قطعۀ لبه تیز یا نوک تیز را ترجیح می‌داد.

دردسر فقط برای زمان بیداری او نبود، وقتی که چرت نیمروزی‌اش را می‌زد، دردسر دوبرابر می‌شد.

به عنوان نمونه به این صحنه توجه کنید. من روی صندلی نزدیک گهواره نشسته‌ام و غرق در خواندن کتاب «سه تفنگدار» شده‌ام و برادرم ظاهراً در خواب عمیقیست، اما در واقع نیست. در اثر یک غریزۀ غیر عادی، علی‌رغم این که چشمانش بسته‌است و خواندن هم بلد نیست، دقیقاً می‌داند که من چه زمانی به جای هیجان انگیز کتاب می‌رسم و با نیشخندی موذیانه، دقیقاً همان زمان را برای بیدار شدن انتخاب می‌کند. غر و لند کنان کتابم را کنار می‌گذارم و گهواره را آن قدر تکان می‌دهم که احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است بازویم بیفتد. زمانی که سرانجام دوباره به خواب می‌رود، من علاقه‌ام را به آن سه قهرمان مشهور از دست داده‌ام و روزم کلاً خراب شده است.

حالا برادر من 5/4 سال دارد و خیلی از آن رفتارهای ناراحت کننده‌اش از بین رفته‌اند، اما من تا مغز استخوان احساس می‌کنم که چیزهای بیشتری در راهند. از فکر روزی که به مدرسه برود و بار دیگری روی شانه‌های من بگذارد، تنم به لرزه می‌افتد. کاملاً مطمئنم که نه تنها مجبور خواهم شد تکالیفی که آموزگاران سنگدل به من می‌دهند را انجام دهم، بلکه باید مسئولیت درس و مشق او را نیز به عهده بگیرم.

ای کاش مرده بودم!