به محض این که گریسولد خواست از جا برخیزد، جنینگز صندلی‌اش را پیش روی او کشید و گفت: «اگه اول بهمون نگی که اون کی و کجا بود، همین جا از تشنگی می‌میری.»

گریسولد ابروهای سفیدش را در هم کشید و با عصبانیت اخم کرد و گفت: «یعنی منظورت اینه که معلوم نیست؟ هیچ ویلیام اسمیتی در کار نبود. اون فقط یه عامل انحرافی بود تا اگه ما نزدیک شدیم، ما رو منحرف کنه، و تقریباً هم موفق عمل کرد. البته اینو باید از اونایی تشکر کرد که به جزئیات توجه نمی‌کنن. ولی با این وجود برای من کاملاً آشکار بود که از اون آپارتمان برای کار نویسندگی از هیچ نوعی استفاده نمی‌شد. از اونجایی که ناظر ساختمون بهم گفت که عملاً دیده که اسمیت تایپ می‌کنه، نتیجه این میشه که خود ناظر بود که داشت حقه سر هم می‌کرد و خودش آدم مورد نظر ما بود. همین خیلی ساده، مسأله حل شد.»

بارانوف گفت: «نه! حل نشد. از کجا فهمیدی که توی اون آپارتمان کسی نویسندگی نکرده؟»

«از روی کمبود چیزای ضروری. بدون کتابخونه و کتابای مرجع هم میشه چیر نوشت. بدون هم میز هم میشه. بدون ماشین تحریر هم میشه. حتی بدون کاغذ معمولی هم میشه. میشه پشت پاکت نامه یا پاکتای خرید یا حاشیه‌های روزنامه هم نوشت.

ولی آقایون! هر نویسنده‌ای می‌تونه بهتون بگه که اگه یه چیزی رو نداشته باشه، نمی‌تونه چیزی بنویسه، و اون چیز توی آپارتمان نبود. من هر چیزی که توی آپارتمان بودو بهتون گفتم و به اون چیز خاص اشاره‌ای نکردم.»

پرسیدم: «و اون چیه؟»

گریسولد که سبیل سفیدش سیخ سیخ شده بود گفت: «سبد کاغذ باطله. هیچ نویسنده‌ای نمی‌تونه بدون سبد کاغذ باطه چیزی بنویسه!»