خط باریک

 

گریسولد در چند تا از نشست‌های پس از شام ما حضور نداشت، ولی حالا آنجا نشسته بود. از ظاهرش این طور بر می‌آمد که خواب است. سبیل آشفته‌اش مثل همیشه در اثر نیروی بازدمش آشفته بود.

من گفتم: «ممکن نیست به خاطر کار چند جلسه غیبت داشته باشه. چون حتماً دیگه باید بازنشسته شده باشه.»

بارانوف مشکوکانه گفت: «از چه کاری بازنشسته شده باشه؟ نکنه اون داستانهای جن و پری که برامون تعریف می‌کنه رو باور کردی؟»

جنینگز گفت: «نمی‌دونم، ولی بیشترشون به نظر شدنی میان.»

بارانوف گفت: «بستگی داره که به چی عقیده داشته باشین. مثلاً اون داستانای جاسوسی و ضد جاسوسی. حاضرم شرط ببندم که اونا رو از تصوراتش می‌سازه. مطمئنم که تا حالا پاشم از کشور بیرون نذاشته. چه جور جاسوسی ممکنه پاشو از مملکت بیرون نذاره؟ مگه توی ایالات متحده چکاری هست که انجام بده؟»

لیوان اسکاچ و سودای گریسولد که لبالب پر بود، مثل همیشه در میانۀ هوا معلق بود. با این که خودش خواب بود، خطر ریختن آن را تهدید نمی‌کرد. آنگاه، در حالی که گویی یک دستگاه کنترل از راه دور به آن فرمان می‌دهد، به سوی لب او حرکت کرد. لیوان بالا و بالاتر رفت تا این که به لبش رسید. گریسولد که هیچ نشانی از بیدار بودن نداشت، با ظرافت جرعه‌ای نوشید، سپس لیوان را روی میز گذاشت و گفت: «اینو تأیید نمی‌کنم که تا حالا پامو از کشور بیرون نذاشتم.»

آنگاه چشمانش باز شدند و ادامه داد: «هر چند که حتی اگه این طوری هم باشه، همین جا توی خونه هم کلی کار هست که میشه براشون مأمور فرستاد. یه فهرست پر افتخار از اونایی وجود داره که همین جا زیر پرچم ستاره نشون ما مردن، مثل آرچی دیویدسن.»

***

آرچی دیویدسن هم هیچ وقت ایالات متحده رو ترک نکرد، درست مثل همون چیزی که شما یونیوفرم پوش‌ها در مورد من فکر می‌کنین. با این وجود در تمام طول ده دوازده سالی که برای بخش کار می‌کرد، همیشه یه کاری برای انجام دادن داشت.

تا حالا به فکر شما آقایون رسیده که بیشتر از صد تا سفارت خونۀ خارجی و تعداد خیلی بیشتری کنسولگری توی ایالات متحده وجود داره؟

تک تک اونا باید اطلاعاتی رو جمع آوری کنن که به درد کشور خودشون بخوره، درست مثل سفارت خونه‌ها و کنسولگری‌های ما که بیرون از مرز به کشور خدمت می‌کنن. اطلاعات جمع آوری شده کم و بیش به صورت مخفیانه و در مورد بعضی سفارت خونه‌ها، غیر قانونی از کشور خارج میشن و هدفشون هم تهدید امنیت کشور ماست.

از طرف دیگه، منازعات سیاسی داخلی کشورهای مختلف ممکنه به داخل مرزهای ایالات متحده کشیده بشه. گروه‌های تروریستی مختلف، دگر اندیشان، یا مبارزان آزادی (که بر اساس نظراتشون اسم‌های مختلفی دارن) اینجا عملیات انجام میدن.

همۀ این چیزها باید توجه ما رو به این نکته جلب کنه که کار آرچی واقعاً عالی بود. یه آدم محجوب، با استعداد و اغواگر.

اغواگریش خیلی مهم بود، چون یکی از وظایف هر مأمور با استعدادی جلب اعتماد یه نفر از طرف مقابله. کسی که برای دشمن کار می‌کنه، آشکارا منبع قابل اعتمادی برای کسب اطلاعاته. چه یه کارمند جزء باشه، چه کارمند بلند پایه، چه کسی باشه که فقط دنبال پول و جایزه باشه، چه یه آدم هالوی دهن لق. طبیعتاً خبرچینی از کارمندای جزء یا کارمندای بلند مرتبه، قابل اعتمادترین منابع اطلاعاتی هستن و به احتمال زیاد خطر بزرگی رو به جون خریدن.

بین ما، هیچ کسی مثل آرچی نمی‌تونست دشمنی رو پیدا کنه که با ما کار کنه و توی اون زمانی که دارم حرفش رو می‌زنم، اون یکی رو داشت. البته ما از جزئیاتش بی‌خبر بودیم، ولی بخش ما از این موضوع کاملاً مطمئن بود. آسون‌ترین کار این بود که به ماهیت اطلاعاتی که اون بهمون می‌داد اعتماد کنیم.

هیچ وقت هم سعی نکردیم تا بفهمیم که منبع اطلاعاتیش چیه. چنین کاری اصلاً منطقی نبود.

وقتی که یه جاسوس یکی از خبرچینای طرف دشمن رو برای خودش داشته باشه، هر چقدر افرادی که از هویتش باخبرن کمتر باشن، جاسوس و رابط‌هاش هم امنیت بیشتری دارن. حتی اگه مأمور ما از طریق نامه هویت خبرچین رو به یه همکار مطلقاً قابل اعتماد اطلاع بده، خود نامه نگاری یه نقطۀ ضعف محسوب میشه. چون ممکنه که از ارسال پیام‌ها جلوگیری بشه یا باز بینی بشن، یا این که حرف‌ها شنود بشن، یا اشاره‌های بین دو نفر رو نفر سومی درک کنه. نوع رفتاری که دو نفر با هم دارن، ممکنه از چشم دشمن راهنمای قابل اعتمادتری باشه از رفتار یه نفر و رفتار سه نفر، باز هم قابل اعتمادتره و از این جور چیزها.

پس در بهترین حالت، اگه یه خط بین یه مأمور و یه خبرچین دشمن وجود داشته باشه، اون خط، خط خیلی خیلی باریکیه. اگه فقط مأمور خبرچین رو بشناسه، از همه بهتره. خبرچین تنها زمانی احساس امنیت می‌کنه که مطمئن باشه فقط یه نفر می‌دونه اون چکار می‌کنه. اون وقت آزادانه‌تر حرف می‌زنه. آرچی این توانایی رو داشت که چنین حس اطمینانی رو القا کنه و و این توانایی به خاطر دونستن ناخودآگاه این موضوع بود که هیچ کس بهش نارو نمی‌زنه.

به خاطر همین بود که کشته شدن آرچی برای ما فقدان بزرگی بود.

هیچ راهی نبود که بشه با اطمینان گفت که اون در حین انجام وظیفه کشته شده یا نه. فقط جسدش رو نوی یه کوچۀ خلوت تو یکی از شهرهای بزرگ شرقی پیدا کردن.

بهش چاقو زده بودن و چاقو رو هم بیرون کشیده و برده بودن. کیف پولش رو هم برده بودن و ممکن بود این فقط یه جیب بری معمولی باشه.

پلیس محلی هم موضوع رو از همین زاویه بررسی کرد. آرچی آدم مشهوری نبود، به خاطر شغلی که داشت خودش رو آدم محجوبی نشون می‌داد و کاری که به عنوان پوشش کار اصلیش انجام می‌داد، صندوقداری یه فورشگاه مشروب فروشی بود. به خاطر همین دلیلی نداشت که پلیس بخواد توجه بیشتری به قتلش بکنه یا روزنامه‌ها بخوان جنجال به پا کنن.

حتی ادارۀ ما هم نمی‌تونست خیلی علنی به موضوع توجه کنه. اول به خاطر این که تا چند وقت بعد از کشته شدنش از موضوع خبردار نشده بودیم، دوم هم این که نمی‌خواستیم یه موضوع خیلی سطح بالا رو عمومی کنیم.

حتی قتل هم می‌تونست واقعاً به خاطر یه جیب بری معمولی باشه و هیچ ربطی به کاری که آرچی انجام می‌داد نداشته باشه. به هر حال درست نبود ما حرکتی انجام بدیم که دیگران متوجه بشن (آخه اون زمان ادارۀ ما رو چند تا از گروه‌های رقیب تحت نظر داشتن) و دست آخر بفهمن که آرچی یه مأمور بوده. این طوری ممکن بود مأمورای دیگه رو هم شناسایی کنن و کارمون در معرض خطر قرار بگیره. مخصوصاً ممکن بود برای خبرچین دشمن که آرچی ازش استفاده می‌کرد و ما شاید می‌تونستیم نجاتش بدیم، خطرناک باشه.

از طرف دیگه واقعاً برای ما مهم نبود که آرچی توی جریان یه جیب بری معمولی کشته شده، یا دشمن اونو به قتل رسونده. ما که دنبال انتقام گرفتن نبودیم و نمی‌خواستیم وقتمونو تلف کنیم و بفهمیم که کی یه نفر از افرادمونو کشته و به تلافی بکشیمش. کار ما خیلی مهم‌تر از این جور نمایش بازی کردنا بود. در ضمن، حتی اگه آرچی به دستور یکی از سفارتای خارجی کشته شده بود، خیلی امکان داشت که قاتل واقعی یه معتاد خیابونی باشه که اجیرش کرده باشن و شاید از جزئیات اجیر کردنش با خبر نباشه.

نه، تنها چیزی که برای ما مهم بود، کار آرچی بود، نه خودش. و مهم‌ترین قسمت کارش برای ما در زمانی که کشته شد، ارتباطاتی بود که با خبرچین‌ها داشت. همون خط خیلی باریک که فقط بین دو نفر کشیده شده و وقتی که یکی از اون دو نفر کشته شد، اون خط هم قطع شده بود.

البته مگه این که آرچی به طریقی موفق شده بود اطلاعاتشو طوری به ما منتقل کنه که بتونیم دوباره اون خط باریک رو بازسازی کنیم. اگرچه احتمالش زیاد نبود، ولی وظیفه داشت که چنین کاری رو انجام بده تا بشه کارش رو ادامه داد.

طبیعتاً من همونی بودم که فرستاده شدم تا با پلیس کار کنم. حال و هوای خونسردانه‌ای که من دارم همیشه توی ارتباط با پلیس مفید بود و می‌تونستم وقتی آدم‌های محلی تحت فشار بیش از حد مأمورای فدارل قرار می‌گیرن آرومشون کنم.

مدت نسبتاً زیادی رو صرف این کردم که دلیل واقعی کارم رو که مود توجه واشینگتون بود، مخفی کنم، ولی نمی‌خوام حوصلۀ شما رو با جزئیاتش سر ببرم.

پرسیدم: «وقتی که پیداش کردن هنوز زنده بود؟»

مأمور پلیس گفت: «نه، نه، حداقل سه ساعتی می‌شد که مرده بود.»

«چقدر بد! اگه هنوز یه خورده زندگی تو وجودش بود و می‌تونست یه چیزی بگه، عالی می‌شد.»

«منظورت اینه که مثلاً می‌گفت اونی که منو کشته... بعدش یه چیز نامفهوم بگه و بشه از اون فهمید که قاتل کی بوده؟»

«آره یه همچین چیزی. پس فکر کنم هیچ پیامی هم از خودش به جا نذاشته.»

«منظورت چیزیه که با خون خودش توی پیاده رو نوشته باشه؟»

یارو مثلاً می‌خواست منو دست بندازه ولی من دم به تله ندادم. اونم گفت: «جلیقه‌ای که پوشیده بود یه مقدار خونی شده بود، ولی هیچ خونی روی دستاش نبود. در ضمن هیچی هم با انگشت روی گرد و خاک ننوشته بود، هیچ نوشته‌ای هم که با پوست موز و این جور آت و آشغالا نوشته شده باشه اونجا نبود. کیف پولش هم گم شده بود و اون تنها وسیله برای ما بود که هویتشو احراز کنیم.»

«جیباشو گشتین؟»

«معلومه.»

«چیز دیگه‌ای نبود؟ از همه چی فهرست برداشتین؟»

کارآگاه گفت: «از اون هم بهتر. همه چی همین جاست.»

بعد یه کسیۀ پلاستیکی رو باز کرد و چیزهای توش رو روی میز ریخت.

یه نگاهی به وسایلش انداختم. کلید، پول خورد، یه شونۀ جیبی کوچولو، یه دفتر یادداشت، یه جعبۀ عینک و یه خودکار. دفترچه یادداشتو ورق زدم. چیزی توش نبود، اگرچه چندتا از ورق‌هاش پاره شده بودن. یه مأمور خوب تا حد ممکن چیزی رو روی کاغذ نمی‌نویسه. اگر هم لازم شد چیزی بنویسه، در اسرع وقت از شرش خلاص میشه.

پرسیدم: «چیز دیگه‌ای نبود؟»

کارآگاه بدون این که حرفی بزنه کیسه رو تکون داد. در کمال تعجبش یه گلوله کاغذ مچاله شده افتاد بیرون. برش داشتم و بازش کردم. روش با حروف بزرگ کج و کوله نوشته بود CALL TAXICAB (با ایستگاه تاکسی رانی تماس بگیرید).»

کاغذ مال همون دفتر یادداشت بود. با خودکار روی یکی از کاغذهای دفتر یادداشت خط خطی کردم. ضخامت و رنگ خودکار با نوشتۀ روی کاغذ همخونی داشت.

گفتم: «بعد از این که چاقو خورده اینو نوشته؟»

کارآگاه شونه بالا انداخت و گفت: «امکانش هست.»

تو کدوم جیبش پیدا شده؟ همین جوری مچاله شده بوده؟ خودکار کجا بوده؟»

باید افسری که برای اولین بار آرچی رو دیده بود و کارآگاهی که رفته بود سر صحنۀ جرمو پیدا می‌کردیم. نتیجه رضایت بخش بود. کاغذ همون جوری مچاله شده توی جیب چپ جلیقه‌ش بود. یه خودکار هم در حالی که دست آرچی بهش چنگ زده بود، توی جیب راستش بود. اگه کسی به اینا اهمیت نداده بود، به خاطر این بود که هیچ اهمیتی در ارتباط با قتل نداشت.

کاملاً معلوم بود که این آخرین تلاش آرچی بوده. از اونجایی که اون مأمور خوبی بود، اطلاعات مهمو بهمون داده بود. ما رو به رابطش ارجاع داده بود تا بتونیم اون خط باریکو بازسازی کنیم.

موضوع رو بررسی کردم. آرچی نگفته بود که با کدوم ایستگاه تاکسی تماس بگیریم. اون ایستگاه تاکسی مال یه شرکت به خصوص بود؟ ایا اون از یه شرکت به خصوص تاکسی می‌گرفت و ما می‌تونستیم بفهمیم که کدومه؟ اگه دفتر تلفنو بررسی می‌کردیم و مدخل Taxicab رو بررسی می‌کردیم، می‌تونستیم از پیامش سر در بیاریم؟  یا اصلاً چیز دیگه‌ای بود؟

یه دقیقه خیلی سریع به موضوع فکر کردم و سلسله عملیاتی رو انجام دادم که محل خبرچین دشمنو نشون می‌داد و اون خط باریکو از نو ساختم. پیش از این که طرف مقابل محل خبرچینو پیدا کنه، اون قدر وقت داشتیم که اطلاعات مهمی رو ازش بگیریم که بهمون کمک کرد تهدید موشکی کوبا رو حل کنیم. به این ترتیب ماجرا ختم به خیر شد.»

 ادامه دارد...