آهنگ معمایی

 

آن روز عصر در محیط باشکوه باشگاه اتحاد نشسته بودیم که بارانوف با خشمی آشکار روزنامه‌اش را بست و گفت: «توی بروکلین، بین گروه‌های تبهکار کشت و کشتار شده.»

بدون این که تحت تأثیر قرار گرفته باشم گفتم: «مگه اتفاق جدیدی افتاده؟»

بارانوف گفت: «لعنتیا! حالا خدا می‌دونه وقت چند تا از نیروهای پلیس باید به خاطر این پرونده گرفته بشه و کارهای ارزشمند زمین بمونه. کی اهمیت میده که یه تبهکار، یه تبهکار دیگه رو بکشه. بذار همدیگه رو بکشن!»

جنینگز خلاصه گفت: «اون وقت این جوری تبدیل به عرف میشه. قتل، قتله و نمیشه همین جوری ولش کرد. در ضمن، تا وقتی که تحقیقات کامل نشده که نمیشه گفت آدم کشی بین گروه‌های تبهکار بوده.»

گفتم: «به هر حال باز هم چنین پرونده‌هایی معمولاً به نتیجه نمی‌رسن. پس شاید بهتر باشه که پلیس وقتش رو زیاد برای این پرونده‌ها تلف نکنه.»

بارانوف هیجان زده گفت: «ولی تلف می‌کنن. این وقت تلف کردنه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد زمانش کوتاه باشه. هیچ کدوم از اونایی که درگیر ماجرا هستن حرف نمی‌زنن و پلیس هم اجازه نداره با کتک زدن ازشون حرف بکشه. حتی نزدیک‌ترین بستگان قربانیا هم حرف نمی‌زنن. احمقای لعنتی. هر کی ندونه فکر می‌کنه دلشون نمی‌خواد قاتل دستگیر بشه.»

درست در همین زمان بود که گریسولد تکانی خورد. خر و پف آرامش تمام شد، سپس به مدتی کوتاه به حالتی نزدیک به خفه شدن رسید، آنگاه به خودش آمد. با دستی که لیوان اسکاچ و سودا را نگه نداشته بود سبیل سفیدش را صاف کرد و گفت: «معلومه که دلشون می‌خواد قاتل گیر بیفته، ولی نه از طریق فرایند پلیسی. دوست دارن از طریق عملیات تبهکارانه انتقامشونو بگیرن، چون مطمئن‌تره. ارزش‌های اخلاقی اعمال مجرمانه به دهن بسته وابستگی داره. اگه دهنشونو بسته نگه دارن، نیروهای اجتماعی خیلی زود خبردار می‌شن و برای همۀ جنایت‌ کارا گرون تموم میشه. یه زمان پرونده‌ای بود که...»

***

گریسولد گفت: «یه زمان پرونده‌ای بود که بهش می‌گفتن پروندۀ هشتاد و هشت جینکز. فکر کنم اسم شناسنامه‌ایش کریستوفر بود، ولی چون پیانیست خیلی ماهری بود، همین مهارتش توی فشار دادن کلیدهای پیانو باعث شد اسمشو عوض کنه. حداقل تا جایی که من می‌دونم هیچ کس اونو به اسمی غیر از هشتاد و هشت صدا نمی‌کرد.

خیلیا فکر می‌کردن که می‌تونه پیانست بزرگی بشه. می‌تونست هر آهنگی رو که شنیده بود، توی هر سبکی که بود بزنه. می‌تونست طوری بداهه نوازی کنه که قلبتونو تکون بده. صدای خوبی هم داشت. هر چند که این یکی از دست رفته بود. انگیزۀ لازمو نداشت و چون یه مشروب خور حرفه‌ای بود، صداش هم خراب شده بود.

تا سی و پنج سالگی زندگی بی‌ثباتی داشت. توی میخونه‌ها و باشگاه‌های شبونۀ دست چندم پیانو می‌زد و برای برای گروه‌های تبهکاری محموله جابجا می‌کرد. حتی وقتی که سیاه مست می‌کرد هم آدم مؤدبی بود. اون موقع‌ها زیاد مست می‌کرد، ولی این باعث نمی‌شد که انگشت‌هاش روی کلیدهای پیانو اشتباه کنن.

پلیس خوب می‌شناختش و زیاد بهش گیر نمی‌داد. اون هیچ وقت خودشو توی دردسر نمینداخت گروه منع شروبات الکلی هم شکایتی ازش نداشت. نه مواد مخدر مصرف می‌کرد و نه می‌فروخت. هیچ نقشی هم توی کار و بار روسپی‌ها نداشت که همیشه دور و بر جاهایی بودن که اون پیانو می‌زد. محموله‌هایی هم که جابجا می‌کرد چیزای بی‌ضرری بودن.

بعضی وقتا پلیس تلاش می‌کرد تا ازش حرف بکشه ولی اون هیچ وقت حرف نمی‌زد.

یه با بهشون گفت: «ببینین رفقا، برام هیچ خوب نیست که منو با شما ببینن. تازه فقط من نیستم. من یه خواهر دارم که سخت کار می‌کنه. ازدواج کرده و یه بچۀ کوچیک داره. من هیچ فایده‌ای به حالش ندارم و همین که زنده هستم براش به اندازۀ کافی سخت هست. من هم نمی‌خوام اوضاع رو براش سخت‌تر کنم. نمی‌خوام باعث گرفتاریش بشم و اگه کسی فکر کنه من زیادی با پلیس جورم، براش گرفتاری درست میشه.»

و این صد البته همون دلیلیه که مردم دهنشونو بسته نگه می‌دارن. اون وقت شما فکر می‌کنین که باید به حرف زدن علاقه داشته باشن. حرف زدن یه گناه نابخشودنیه و عواقبش نه فقط برای کسی که حرف زده، بلکه دامنگیر نزدیکانش هم میشه.

در نتیجۀ همین، پلیس کاری به کارش نداشت. چون منظورش رو می‌فهمیدن و می‌دونستن که حرفی نمی‌زنه و اصلاً حرفی برای گفتن نداره.

همین‌ها باعث شد وقتی که جسدشو پیدا کردن، همه ناراحت بشن.

در حالی که یه چاقو تو پشتش فرو رفته بود، توی یه کوچه پیداش کردن. وقتی پلیس رسید بالای سرش، هنوز زنده بود، چون فوراً، چاقو خوردنو به پلیس گزارش داده بودن. یا حداقل یه نفر به پلیس تلفن زده بود و گفته بود که از توی کوچه صدای فریاد کمک شنیده. البته اونی که تماس گرفته بود، اسمشو نگفته بود و زودی گوشی رو گذاشته بود، ولی ما هم گزارش‌های تسویه حساب زیادی از اون دور و بر نداشتیم. به خاطر همین معمولاً اجساد بعد از مرگشون پیدا می‌شدن و بعد از اون هم از هر کدوم از همسایه‌ها که سؤال می‌کردیم همین جوری مات و مبهوت نگاهمون می‌کردن و بعد هم معلوم می‌شد که خیلیاشون اصلاً بلد نیستن انگلیسی حرف بزنن.

پلیس هیچ وقت نفهمید که چرا هشتاد و هشت چاقو خورده. همه می‌دونستن که اون آدم بی‌آزاریه. از طرف دیگه، گروه‌های تبهکاری هم مثل هر جای دیگه سیاست داخلی خودشونو دارن و ممکن بود محموله‌هایی که هشتاد و هشت جابجا می‌کرد، به نوعی باعث نارحتی یه گروه تبهکاری دیگه شده باشه.

پلیسی که رفته بود سر صحنۀ چاقو خوردن هشتاد و هشت، اونو خوب می‌شناخت و به محض این که فهمید مرد بیچاره هنوز زنده‌س، تماس گرفت تا آمبولانس بفرستن. بعدش هشتاد و هشت به آرومی بدون این که هیچ نشونه‌ای از نگرانی توی چشماش باشه به مأمور پلیس خیره شد.

مأمور پلیس گفت: «از اینجا می‌بریمت، هشتاد و هشت. حالت خوب میشه.»

هشتاد و هشت هم لبخند زد و گفت: «چی داری میگی؟ من دارم می‌میرم. خوب میشم؟ وقتی که مُردَم حالم خوب میشه. قراره همراه با دوستام و آرزوهام بیفتم ته جهنم. اگه اونجا یه پیانوی داغ و قرمز داشته باشن، من میشینم پشتش.»

«کی این کارو باهات کرد، هشتاد و هشت؟»

«به تو یا دیگران چه ربطی داره؟»

«دوست نداری اون موش کثیفی که این کارو باهات کرده دستگیر بشه؟»

«برای چی باید دوست داشته باشم؟ اگه اونو بگیرین من زنده می‌مونم؟ من که به هر حال می‌میرم. شاید اون در حقم لطف کرده باشه. اگه خودم دل و جرأتشو داشتم، سال‌ها پیش این لطفو به خودم می‌کردم.»

«ما باید اونو بگیریم، هشتاد و هشت. بهمون کمک کن. اگه بمیری که دیگه آسیبی بهت نمی‌رسه. مثلاً چکار می‌تونه باهات بکنه؟ بیاد روی سنگ قبرت برقصه؟»

هشتاد و هشت لبخند ضعیف‌تری زد و گفت: «شاید قبرمو پیدا نکنه. فقط کافیه منو بذارین توی یه کیسۀ زباله، کنار بقیۀ آشغالا. اونا این جور جاها نمی‌رقصن. میرن با خواهرم می‌رقصن. ازت ممنون میشم اگه اعلام کنین که من هیچ حرفی بهتون نزدم.»

«همینو میگیم، هشتاد و هشت. نگران نباش. ولی دروغکی میگیم. تو فقط یه اسم بهمون بده. یا یه سرنخ، یا با سرت علامت بده. هر چی که شد. ببین، هشتاد و هشت. این ممکنه از نظر شغلی به نفع من باشه و منم اجازه نمیدم کسی بفهمه که تو چیزی گفتی.»

هشتاد و هشت که خوشش اومده بود گفت: «کمک می‌خوای؟ باشه. این چطوره؟»

 انگشتاش رو طوری تکون داد که انگار داره کلیدای پیانو رو فشار میده و چند تا نت موسیقی رو با دهنش زد.

پلیس پرسید: «این دیگه چی بود؟»

«همون سرنخی که می‌خواستی. دیگه حرفی نمی‌زنم.»

بعد از اون هشتاد و هشت چمشاشو بست و توی مسیر بیمارستان مرد.

فردای اون روز با من تماس گرفتن. انگار عادتشون شده بود و منم هیچ خوشم نمی‌اومد. خودم کلی کار برای انجام دادن داشتم. البته اونا ازم تشکر می‌کردن، ولی تشکر که برای آدم نون و آب نمیشه. برای کارم حتی بهم بلیط اتوبوس هم نمیدادن.

پرسیدم: «یه قتل تو گروه‌های تبهکاریه؟ کی اهمیت می‌ده؟ چه فرقی می‌کنه که بتونین پرونده رو حل کنین یا نه؟» به عبارت دیگه، واکنش طبیعی نشون دادم.

این حرفا رو به یه ستوان از بخش جنایی زدم که اسمش کارمودی بود.

کارمودی با غر و لند گفت: «این حرفا رو باید از تو هم بشنوم؟ از اون بیشعورهایی که اون بیرونن می‌شنوم بس نیست؟ تنها چیزی که هست اینه که آدمی که چاقی خورده یه ولگرد بیچاره‌س که آزارش به هیشکی به جز خودش نرسیده و استحقاق زندگی بهتری رو داشته. ولی بهتره احساساتی نشیم. از این زاویه بهش نگاه کن که اگه ما بتونیم این پرونده رو به شخص خاصی برسونیم، سازمانی که اون توش کار می‌کرده رو به لرزه در آوردیم. شاید به جایی نرسیم. شاید نتونیم کسی رو محکوم کنیم، یا اگر هم تونستیم، گروه تبهکاری بدون اون هم بتونه کارشو انجام بده ولی این شانس هم وجود داره ــ فقط در حد یه شانس ــ لرزه‌ای که به سازمانشون انداختیم بتونه ترک‌هایی رو هم ایجاد کنه. شاید بتونیم از چنین ترک‌هایی استفاده کنیم و بازترشون کنیم و بتونیم مهره‌هاشونو حتی توی جاهای دوری مثل نیوارک بگیریم. ما می‌خوایم چنین کاری انجام بدیم و تو هم باید بهمون کمک کنی، گریسولد.»

پرسیدم: «ولی آخه چجوری؟»

«ما یه سرنخ داریم که ما رو می‌رسونه به قاتل. می‌خوام با سرکار رادنی حرف بزنی که بالای سر هشتاد و هشت جینکز بود. بعد از مرگ اون حالش اصلاً خوب نیست.»

سرکار رادنی اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسید. داشتن سرنخی که نه درکش می‌کرد و می‌تونست کسی رو ازش با خبر کنه، راهی به طرف ترفیع شغلی نبود.

اون با دقت گفتگویی که با هشتاد و هشت داشتو برامون تعریف کرد. همونی که قبلاً براتون تعریف کردم. نمی‌دونم چیزایی که گفت چقدر دقیق بود ولی اون موقع فقط موضوع اون آهنگ بود که اهمیت داشت.

ارش پرسیدم: «چجور آهنگی بود؟»

«نمی‌دونم، قربان. فقط چندتا نت بود.»

«نشناختی چه آهنگی بود، قبلاً نشنیده بودیش؟ نمی‌دونی اسم آهنگش چی بود؟»

«نه، قربان، قبلاً نشنیده بودم. قسمتی از یه آهنگ محبوب یا از این جور چیزا نبود. فقط چند تا نت بود که شبیه هیچی نبود.»

«یادت میاد چه آهنگی بود؟ می‌تونی با دهن بزنی با بخونیش؟»

رادنی که ترسیده بود گفت: «من خوانندۀ خوبی نیستم.»

«ما که نیومدیم کنسرت آهنگ گوش کنیم. تو فقط نهایت تلاشتو بکن.»

رادنی چند با تلاش کرد و آخرش با درموندگی تسلیم شد. گفت: «متأسفم قربان. اون فقط یه بار این آهنگو خوند و شبیه هیچ کدوم از چیزایی که من شنیده بودم نبود. شاید اصلاً هیچی نباشه.»

پس بهش گفتیم بره. اونم انگار خیالش از بابت سؤال و جوابی که ممکن بود باعث درموندگیش بشه، راحت شده بود.

کارمودی با اشتیاق بهم نگاه کرد و گفت: «خوب، باید چکار کنیم؟ فکر نمی‌کنی بهتر باشه هیپنوتیزمش کنیم؟ شاید این طوری یادش بیاد.»

گفتم: «گیرم که هیپنوتیزمش هم کردیم. فرض کن آهنگو یادش اومد و ما هم شناختیمش و ارتباطش رو با مجرم فهمیدیم. می‌تونیم ازش به عنوان مدرک استفاده کنیم؟ رادنی از بازپرسی سر بلند بیرون میاد؟ می‌تونیم این جوری هیئت منصفه رو متقاعد کنیم؟»

«جواب هر سه تا مورد منفیه. ولی اگه برای خودمون راضی کننده باشه و بفهمیم قاتل کی بوده، می‌تونیم به حرفش بیاریم و بفهمیم دلیل و انگیزه‌ش چی بوده.»

«اصلاً مضنونی دارین؟»

«این دور و بر یه گروه تبهکاری هست. سه نفرن که ما دلایل خوبی داریم که فکر کنیم توی این قتل نقش داشتن.»

«خوب برین هر سه تاشونو بگیرین.»

«این جوری متقاعد کننده نیست. اگه هر سه تاشونو بگیرم، هیچ کدومشون نمی‌ترسن چون می‌دونن که ما هیچی نمی‌دونیم. از طرفی ممکنه قتل کار کس دیگه‌ای باشه. اگه ما یه نفر رو بشناسیم و روش تمرکز کنیم...»

گفتم: «خیلی خوب. اسم اون سه نفر مضنونی که همین الآن گفتی چیه؟»

گفت: «موس ماتی، اِیس بِگِد. جِنت دایمند.»

گفتم: «اگه اینه پس شاید مشکلی نباشه. برو سرکار رادنی رو بیار و هر دوتامونو ببر پیش نزدیک‌ترین پیانو.»

اون طرف خیابون توی یه استودیو یه پیانو پیدا کردیم و به رادنی گفتم: «به این آهنگ گوش کن سرکار، ببین همونیه که هشتاد و هشت خوند یا نه؟»

بعد چند تا کلیدو فشار دادم.

رادنی که شگفت زده شده بود گفت: «خیلی شبیهشه. میشه یه بار دیگه بزنی؟»

آهنگو زدم و گفتم: «فقط همین یه بار بود. اگه بخوام بازم تکرارش کنم اون وقت فکر می‌کنی همینی که زدم درسته. خوب، حالا بگو ببینم همین بود؟»

هیجان زده گفت: «آره خودش بود. دقیقاً همون بود.»

«ممنونم، سرکار. کارت خوب بود. مطمئنم که به خاطر کمکی که کردی ازت تقدیر میشه. ستوان، حالا می‌دونیم قاتل کیه، یا حداقل می‌دونیم که اون چیزی که هشتاد و هشت گفته، چیه.»

خوب، نمی‌دونم تأثیر کاری که ما کردیم به نیوارک رسید یا نه، چون بعد از اون پرونده رو دنبال نکردم، ولی فهمیدم که اونا قاتلو گرفتن و حتی اندختنش تو زندون، که باعث شد پرونده به خوشی بسته بشه. از سرکار رادنی هم تقدیر شد. ستوان کارمودی پاداش گرفت و منم برگشتم سر کارم. شماها هم حتماً خودتون فهمیدین که چی شد.»

 ادامه دارد...