قایم باشک

 

بارانوف موذیانه نگاهی به جایی که گریسولد نشسته بود انداخت و گفت: «دو تا مأمور محکوم شدن که جایی رو بدون مجوز بازرسی کردن.»

آنگاه درنگی کرد. نه من و نه جنینگز چیزی نگفتیم. پهلوی راست گریسولد به سمت ما و خودش رو به بخاری نشسته بود که کندۀ سوزانی در آن قرار داشت. چرا که آن شب، یکی از شب‌های سوزناک پاییز بود. در کمال تعجب، خواب نبود، برای این که لیوان اسکاچ و سودایش آهسته به سوی لب‌هایش رفت و پایین آمد، ولی چیزی نگفت.

بارانوف سعی کرد و او را به حرف بیاورد و گفت: «چنین چیزهایی باعث میشه تا نهادهای اجرای قوانین نتونن کارشونو انجام بدن. مخصواً اگه کارشون محرمانه و در جهت منافع امنیت ملی باشه.»

درنگی دیگر. جنینگز با صدایی کمی بالاتر از او گفت: «از طرف دیگه، نمیشه اجازه داد نهادهای اجرای قانون، قانونی رو بشکنن که قسم خوردن ازش حفاظت می‌کنند. چون با این کارشون باعث میشن آزادی مردم به خطر بیفته.»

در همین لحظه، گریسولد صندلی‌اش را به سوی ما چرخاند و در حالی که ابروهایش، بالای چشمان آبی‌اش در هم گره خورده و سبیل سفیدش سیخ سیخ شده بود گفت: «اگه می‌خواین من به حرفاتون واکنش نشون بدم، دارین وقتتونو تلف می‌کنین. اینجا اهمیت قانون بیشتر از مصلحت اندیشیه. اگه موضوع به امنیت ملی مربوط می‌شد، می‌تونستن با داشتن حکم مستقیم از مقامات قضایی، کارشون رو با داشتن مصونیت انجام بدن. ولی اونها حکم مناسب رو نگرفته بودن، حتی اجازۀ یه جستجوی ساده رو هم نداشتن. ببینید، چیزی که بیشتر از موانع قانونی جلوی یه سازمان رو می‌گیره، ویژگی‌های ذهنی خودشه. به عنوان مثال...»

او جرعۀ کوچک دیگری از لیوان اسکاچ و سودایش نوشید و ادامه داد.

***

گریسولد گفت: «به عنوان مثال، اون موقعی که ادارۀ ما رو اسمشو نبر مدیریت می‌کرد، هیچ مأموری جرأت نداشت که صداشو در برابر هیچ قانونی بلند کنه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد احمقانه باشه. نماینده‌های مجلس باید خودشون رو مینداختن توی باتلاق تا رئیس از روی اونها رد بشه و کفش‌هاش گلی نشه. حتی وقتی که اخم می‌کرد هم رئیس جمهورها از ترس یه گوشه کز می‌کردن.

می‌شد یه مأمور رو از روی یونیفرم خودنمایانه‌ای که داشت، از فاصلۀ یک کیلومتری تشخیص داد. چون هیچ کس پیراهنی به اون سفیدی و درخشندگی نمی‌پوشید که دکمه‌هاش رو از اول تا آخر بسته باشه، یا کراواتش این قدر باریک و تمیز باشه و از وسط یقه‌ش آویزون باشه، یا کتش این قدر تمیز و مرتب باشه، یا خط اطوی شلوارش این قدر باریک باشه یا موهاش این قدر کوتاه باشه و فرقش به دقت باز شده باشه یا ادوکلن مردونه زده باشه یا این قدر جوون‌تر بی‌تجربه‌تر از سنش نشون بده. اونها رو می‌شود با مبلغین مذهبی مورمون اشتباه گرفت. ولی نه با کسای دیگه.

و البته همۀ اونها در حالت ترس مداوم به سر می‌بردن. البته نه به خاطر این که ممکن بود اشتباهی ازشون سر بزنه. اشتباه رو میشه بخشید. ترس واقعی مال این بود که ممکن بود کاری کنن که اداره، و رئیس، احمق جلوه کنن. اگه مأموری چنین کاری می‌کرد، دل و روده‌شو بیرون می‌کشیدن. هیچ بخششی در کار نبود و همۀ مأمورا هم اینو می‌دونستن.

طبیعتاً من نمی‌تونستم با هیچ کدوم از جنبه‌های اداری اونجا هماهنگی داشته باشم. من سبیلم رو نمی‌تراشیدم، که البته اون موقع سیاه بود ولی تقریباً به همین اندازۀ الآن ابهت داشت، و کت هم نمی‌پوشیدم. ولی از همه بدتر این بود که یه بار تصمیم گرفتم که از بالای سر رئیس، جلوی رومو نگاه کنم. البته کار خیلی آسونی بود. وانمود کردم که اصلاً ندیدمش. شاید اون هر کار دیگه‌ای رو می‌بخشید، هیچ وقت نادیده گرفته شدنو نمی‌بخشید. حالا هر چقدر هم که می‌خواد غیر عمد باشه.

البته این چیزها مهم نبودن. هر طوری که بود، از پسش برمی‌اومدم. چون هر وقت اوضاع مشکل می‌شد، خیلی از کارمندای اداره می‌اومدن و از من کمک می‌گرفتن.

یادمه یه بار جک وینسلو اومد پیش من. لبخند تو دلب رویی هم زده بود و بر خلاف این قانون که هیچ مأموری حق عرق کردن نداره، قطره‌های درشت عرق روی پیشونیش بود. جک وینسلو اسم واقعیش بود و این اسم توی اداره خیلی به دردش خورده بود. تنها اسم دیگه‌ای که ممکن بود از اسم خودش بهتر باشه، جک آرمسترانگ بود.

بهم گفت: «ببین گریسولد، امروز یه اتفاق خیلی ناجور افتاده و من می‌خوام یه مقدار راجع بهش فکر کنی.»

گفتم: «بگو ببینم چی شده؟ اون وقت می‌تونم بهت بگم که اصلاً فکری راجع بهش دارم یا نه. به رئیس هم نمیگم که از من پرسیدی.»

البته اون از این بابت ازم تشکر کرد، ولی هیچ راهی هم نداشت که من این موضوع رو به رئیس بگم. چون ما اصلاً حرفی برای گفتن به هم نداشتیم.

لزومی نداره که بخوام داستان وینسلو رو با جزئیات کامل براتون تعریف کنم چون داستان به شدت ملال آوری بود. به هر حال فکر می‌کنم که اون تا حالا باز نشسته شده باشه و می‌تونم موارد اساسی رو به شما بگم.

اداره در حین انجام یه عملیات به نقطۀ حیاتی رسیده بود و باید توقف می‌کرد. وسط بازی، موقعیت یه مهره رو مشخص کرده بودن. البته می‌تونستن هر وقت که می‌خوان بگیرنش ولی این کار هیچ فایده‌ای به حالشون نداشت. چون او به قدر کافی اطلاعات نداشت و به آسونی هم می‌شد جایگزینش کرد. ولی اگه سر جای خودش می‌موند، می‌شد ازش به عنوان قلاب استفاده کرد و چیزی رو بدست آورد که خیلی مهم‌تر از خودش باشه. کار خسته کننده و پیچیده‌ای بود و بعضی وقت‌ها این جور کارا به خراب کاری منتهی می‌شد و هیچ مأموری اجازه نداشت که از خرابکاری لذت ببره. به خاطر همین، وینسلو توی موقعیت ناجوری گیر کرده بود.

در این موقعیت خاص، هدف این بود که موقعیت رابط پیدا بشه. یه راه یا یه چیز مهم که از یه نفر، به یه نفر دیگه می‌رسه. دو نوع از اطلاعات مورد نیاز بود. یکی ماهیت این مسیر پنهونی، چون می‌تونست نشونۀ مهمی از روش فکری اونهایی باشه که از این راه استفاده می‌کردن و دومی هویت گیرنده بود و گیرنده کسی بود که اطلاعات رو دریافت می‌کرد و به احتمال زیاد، ولی نه مطمئناً، مهم‌تر از فرستندۀ اطلاعات بود.

مهرۀ مورد نظر با انجام یه سری عملیات وادار کرده بودن که چیزی رو وارد مسیر تبادل کنه. یه چیزی که البته مهم بود، ولی نه به اندازه‌ای که مهرۀ مورد نظر فکر می‌کنه. با این حال، مهره آدم احمقی نبود و باید طعمه‌ای بهش خورونده می‌شد که اون رو بپذیره. پس هر جور که حسابش رو بکنین، اون چیز، اون قدر مهم بود که مأمورها نخوان اون رو از دست بدن یا اگه قرار شد از دست بره، چیزی به دست بیارن که به همون اندازه مهم باشه.

شاهکار واقعی شکل چیزی بود که جابجا شده بود. به طریقی، طرف مقابل مهره رو ترغیب کرده بود که بسته‌ای رو برداره که با این که سنگین نبود، 180 سانت درازی و ده سانت پهنا داشت. شبیه یه چوب ماهیگیری بسته بندی شده به نظر می‌رسید و هیچ راهی نبود که بشه اون رو مخفی کرد یا کاری کرد که به چشم نیاد. وینسلو بهش افتخار می‌کرد و به من نگفته بود که چطوری این حقه رو سوار کرده، ولی برای من مهم نبود. به عنوان یه قانون کلی، این رو می‌دونستم که آدم‌هایی که ما باهاشون می‌جنگیدیم هم به اندازۀ خود ما آسیب پذیر هستن.

پنج تا مأمور، توی پنج تا نقطۀ مختلف و به شکل‌های مختلف، مراحل انجام کار مهره یا خود بسته بندی رو زیر نظر داشتن. زیاد نزدیک نشده بودن، چون اگه نزدیک می‌شدن، از روی پیراهن‌های سفید و کلاه‌های فدورای قشنگ خاکستری‌شون شناسایی می‌شدن. اون دور و بر هم هیچ کس با همچین لباس‌هایی زندگی نمی‌کرد.

مهرۀ مورد نظر رفت توی یه رستوران درب و داغون که همون دور و بر بین ساختمون‌های قدیمی بود. باید بسته رو این طرف و اون طرف می‌کرد تا بتونه از در رستوران بره تو و وینسلو هم تا وقتی که موفق بشه، نفسش رو حبس کرده بود، ولی اون بالاخره موفق شد بسته رو صحیح و سالم وارد رستوران کنه. پنج دقیقه اونجا مونده بود، یا اون جور که وینسلو بهم گفت، چهار دقیقه و بیست و سه ثانیه و بعدش اومد بیرون. نه بسته همراهش بود و نه هیچ چیز دیگه‌ای که دستش گرفته باشه.

اونها انتظار چنین چیزی رو داشتن. هر چند که انتظار این رو هم داشتن که بستۀ مورد نظر توی دست یه نفر دیگه یا به یه طریقۀ دیگه از رستوران بیاد بیرون. ولی بیرون نیومده بود. بعد از دو ساعت، وینسلو خیلی ناراحت شد. شاید اونها توی مخفی‌کاریشون موقع نظارت خوب عمل نکرده بودن و طرف رو ترسونده بودن. البته تا زمانی که مجبور بودن اون یونیفرمها رو بپوشن، کاری از دستشون بر نمی‌اومد، ولی هیچ کدومشون نمی‌خواستن خشم رئیس رو به جون بخرن.

از همه برتر این که ممکن بود گذاشته باشن اون بسته که 180 سانت درازی و 10 سانت پهنا داشت، زیر دماغشون یه جوری از رستوران بیرون اومده باشه. ولی اگه چنین اتفاقی افتاده بود، باید با شغلشون خداحافظی می‌کردن.

بالاخره وینسلو نتونست تحمل کنه. از شدت ناامیدی به افرادش دستور داد که برن توی رستوران اون موقع بود که ضربۀ آخر بهش زده شد.

با ناامیدی بهم گفت: «اونجا اصلاً جای بزرگی نبود، ولی بسته اونجا نبود. به محض این که فهمیدم اوضاع از چه قراره، اومدم اینجا. یادم افتاد که تو فقط یک و نیم کیلومتر دورتر از اونجا رندگی می‌کنی. امیدوار بودم بتونی کمکی بهمون بکنی.»

گفتم: «فکر کنم اگه بسته هنوز اونجا بود، مأمورهات پیداش می‌کردن. آخه یه چیز 180 سانتی بود. یه الماس کوچولو یا یه تیکه میکروفیلم که نبود.»

«اون اونجا نبود.»

«می‌شد بسته رو تیکه تیکه کرد و از هم جدا کرد و به صورت جدا جدا از رستوران بردش بیرون؟»

«نه. اون طوری می‌شکست و دیگه به درد نمی‌خورد. باید یه تیکه می‌موند. هر چند که نمی‌تونم بهت بگم که چی بود.»

«من هم نمی‌خوام ازت بپرسم چون احتمالاً خودت هم نمی‌دونی. اونهایی که توی رستوران بودن رو هم گشتی؟»

«معلومه. از اون جور آدمایی بودن که به هیچ وجه حس همکاری نداشتن. بادیدن کوچکترین نشونه از کار قانونی بداخلاق و ناراحت شدن. ولی راهی هم نبود که هیچ کدوم از اونها بتونن همچین بسته‌ای رو قایم کنن.»

«به هر حال، اونها رو گشتی تا اطمینان پیدا کنی؟»

وینسلو یه خورده قرمز شد و گفت: «اگه پای امنیت وسط باشه، ما هم می‌تونیم از این کارها بکنیم.»

مطمئنم که کسی به خاطر بازرسی بدنی بدون حکم به دادگاه شکایت نکرد، ولی اون موقع‌ها، اصلاً این موضوعات مطرح نبود.

گفتم: «شاید برده باشنش طبقۀ بالا.»

«اونجا اصلاً طبقۀ بالا نداشت. یه رستوران فکسنی کوچولو بود با ظرف و ظروف کثیف که بین دو تا ساختمون مسکونی قرار گرفته بود.»

«خوب، پس حتماً دری به یکی از اون ساختمون‌های مسکونی داشته، شاید هم به جفتشون.»

«به هیچ وجه. دو طرفش دیوارهای سفت و محکم بود.

«زیرزمین چی؟»

«دنبال اون هم گشتیم. یه آشغال دونی بود که توش مواد غذایی هم گذاشته بودن. چیزی که می‌خواستیم اونجا نبود.

«از توی زیرزمین به اون دو تا ساختمون مسکونی راه نداشت؟»

«نه. لعنتی! گریسولد یه خورده اون مغزت رو برای ما کار بنداز.»

«آشپزخونه چی؟»

«پر از سوسک بود. ولی چیزی که می‌خواستیم اونجا نبود.»

«آشپرخونه در خروجی نداشت؟»

«یه در بود که به کوچۀ پشتی راه داشت که توش آشغال می‌ذاشتن. آشغال‌هایی که برای مشتری‌ها سرو نمی‌کردن. ولی ما اونجا یه مأمور گذاشته بودیم و بهت اطمینان میدم که آدم قابل اعتمادیه. کارگرای رستوران هر از گاهی می‌اومدن بیرون که آشغال بندازن و بعدش هم می‌رفتن تو. قبل از این که بپرسی هم بهت میگم که توی بشکه‌های آشغال رو نگاه کردیم. یه همچون چیز 180 سانتی یه تیکه‌ای نیازی به بررسی دقیق نداشت.

«سرویس بهداشتی چی؟»

«خودم شخصاً به دقت این موضوع رو بررسی کردم. دو تا اتاق کوچیک بود و جفتشون هم خالی بودن. خدای من! حتی توالت‌ها و پشت کاسه‌های ادرارو هم نگاه کردم. می‌خواستم ببینم راهی نیست که بشه بستۀ 180 سانتی رو پشت دیوار مخفی کرد. یه پنجرۀ کوچیک هم بود که کثافت پوشونده بودش. هیچ راهی هم برای باز کردنش نبود و شیشه‌ش هم سالم بود.

گفتم: «اگه طرف بسته رو با خودش برده رستوران و بیرون نیاورده، پس حتماً باید همون جا باشه.»

«ولی نبود. قسم می‌خورم.»

«پس اگه اونجا نبوده، حتماً یه جوری دزدکی بردنش بیرون. اون هم جلوی چشم پنج تا مأمور!»

وینسلو اخمی کرد و گفت: «این هم ممکن نیست.»

گفتم: «یکی از این دو تاست.»

ولی وینسلو اون قدر حالش خراب بود که نرم شدم. گفتم: «حالا نمی‌خواد ناراحت باشی. نمی‌ذارم توبیخ بشی. می‌دونم اون کجاست.»

 همون جایی بود که من می‌دونستم و واقعاً هم نذاشتم که وینسلو توبیخ بشه.»

 ادامه دارد...