Gift (هدیه)

 

در تمام گردهمایی‌های دو یا سه هفتۀ اخیر ما که در کتابخانۀ دنج و خلوت باشگاه اتحاد برگزار می‌شد، جایی که با رضایت بقیه، در آن شب‌ها فقط ما چهار نفر از آن استفاده می‌کردیم، گریسولد گرفته و ساکت بود.

این موضوع باعث افسردگی ما شده بود و ما با بی‌میلی پذیرفته بودیم که نشست‌های شبانگاهی ما، بدون یکی از داستان‌های او، بخشی از لطف و صفای خود را از دست داده است. البته ممکن بود که داستان‌های او واقعیت نداشته باشند، ولی این چیزی بود که ما نمی‌توانستیم در موردش قضاوت کنیم.

گفتم: «گوش کنین، بچه‌ها. من یه چیزی میگم که امکان نداره توی به حرف آوردن اون شکست بخوره. شما فقط دنبال حرف منو بگیرین.»

رو به سوی صندلی دسته دار کهنه‌ای کردم که مدت‌ها بود خودش را با اندازه‌های بدن گریسولد هماهنگ کرده بود و هیچ کس، حتی شب‌هایی که او در باشگاه حضور نداشت ــ و البته تعداد چنین افرادی هم زیاد نبود ــ جرأت نمی‌کرد روی آن بنشیند.

گفتم: «من توی روزنامه خوندم که موفق شدن به وسیلۀ رایانه، یه سامانۀ رمزنگاری اختراع کنن که اون قدر پیچیده‌س که نمیشه شکستش. حتی با استفاده از یه رایانۀ دیگه هم شکستنش غیر ممکنه.»

بارانوف گفت: «خوب، اینم میره و در اختیار جاسوسا قرار می‌گیره.»

جنینگز با قاطعیت گفت: «پس خوب شد از شرش خلاص شدیم.»

با حرف من، دست گریسولد که لیوان اسکاچ و سودا را نگه داشته بود، اندکی لرزید. البته این را می‌دانستم که ممکن نیست یک قطره از آن فرو بریزد، حتی با وجود این که به نظر می‌رسید او در خواب عمیقی فرو رفته است. با حرف بارانوف، پای او تکان کوچکی خورد، گویی داشت به این فکر می‌کرد که از جا برخیزد و برود. سرانجام، وقتی که جنینگز نظرش را گفت، پلک چشمانش بالا رفتند و چشم‌های آبی گریسولد را دیدیم که با خشم به ما خیره شده‌اند.

گفت: «شما برین با شیطون رمزی حرف بزنین. ولی آدمی که زرنگ باشه می‌تونه پیامشو کاملاً آشکار بفرسته، طوری که برای هر کسی رمز آلود باشه، بجز گیرنده‌ای که به همون اندازه زرنگه.»

گفتم: «منظورت کسیه که به اندازۀ خودت زرنگ باشه، هان؟ حالا تو کدوم بودی، فرستنده، یا گیرنده؟»

گریسولد جرعۀ کوچکی نوشید و گفت: «گیرنده!»

***

گریسولد گفت: «فکر نکنم توی دنیا هیچ سازمان جاسوسی‌ای وجود داشته باشه که توی دیوارهاش موش نباشه. یعنی یکی که برای طرف مقابل کار می‌کنه و توی تبادل اطلاعات نفوذ کرده. این کار می‌تونه خشن‌ترین و خطرناک‌ترین و مشکل‌ترین کار دنیا باشه، چون یه موش خوب، باید سال‌ها، شاید هم دهه‌ها از عمرشو با دروغ زندگی کنه و برای کشور میزبان، با از خود گذشتگی کامل کار کنه. البته بجز شغل اصلیش که باید مطمئن بشه کشور خودش، اطلاعاتی که نیاز داره رو دریافت می‌کنه، بدون این که کشور میزبان بفهمه که اطلاعات از کجا درز پیدا می‌کنه.

ما خودمون هم یه تعداد موش خوب داشتیم که کار می‌کردن و روی روش‌های ارتباطی با موش‌های خودمون حساب می‌کردیم. درصد خیلی زیادی از تلاش‌های ما هم صرف گشتن زمین و آسمون می‌شد تا موقعیت موشای دشمن رو شناسایی کنیم و آسمون و زمینو به هم می‌دوختیم تا موشای خودمون همچنان مخفی بمونن.

بهترین موشی که داشتیم، اسمش رودالف شویمر بود که البته این هم اسم واقعیش بود. همۀ اونهایی که توی این ماجرا ازشون اسم می‌برم، یا مردن یا بازنشسته شدن، پس اسم بردن ازشون به کسی ضرر نمی‌رسونه.

رودالف شویمر آلمانی بود. نه آلمانی-آمریکایی، بلکه یه آلمانی واقعی، یا به عبارت دیگه، یه آلمانی آریایی. قیافش شبیه تصویر آرمانی یه قهرمان جوون آلمانی روی پوسترهای نازی‌ها بود، ولی خودش نازی نبود. از همون اول با هیتلر می‌جنگید. سال 1938 به انگلستان فرار کرده بود و بعدش، زمان جنگ برگشت به آلمان و هر کاری رو که از دستش برمی‌اومد، برای تقویت عناصر مخالفی که اونجا بودن انجام داد.

اون می‌تونست خیلی خوب انگلیسی حرف بزنه، ولی لهجۀ مشخص آلمانی داشت و فقط با زبون آلمانی راحت بود. به خاطر همین، نمی‌تونستیم ازش توی اتحاد شوروی استفاده کنیم، ولی برای کار کردن توی آلمان، کارش عالی بود. تا چند سال بعد از جنگ، جزو نیروهای جاسوسی توی آلمان شرقی بود. طی اون سال‌ها، مدام درجۀ شغلیش بالاتر می‌رفت و فقط هم به ما گزارش می‌داد. از طریق آلمان شرقی ما همیشه اطلاعات خوبی داشتیم که توی کشورهای بلوک شرق اروپا، همین طور اتحاد شوروی چه خبره. از هویت اصلیش هم فقط چند نفر از کله گنده‌های سازمان ما خبر داشتن.

یه چیزی که ما خیلی مایل بودیم بدونیم، هویت موشی بود که بین خودمون بود. مطمئن بودیم که حداقل یه دونه موش تو سازمان داریم. اتحاد شوروی خیلی چیزها می‌دونست و از طریق فرایند حذفی، معلوم شده بود که اطلاعات از سازمان ما درز پیدا کرده. درز اطلاعات هم باید از طریق مقامات بالا صورت گرفته باشه.

برای اون عده از ما که مقام بالایی داشتن، ضربۀ سختی بود. از اونجایی که نمی‌دونستیم به کدوم یکی از مقامات بالا می‌تونیم اعتماد کنیم، کم کم دچار دشمن پنداری حاد شدیم.

همین موقع بود که پای شویمر وسط کشیده شد.

البته تقریباً. ما یه پیام به شیوۀ عادی ازش دریافت کردیم و کاملاً مطمئن شدیم که اون پاسخ رو می‌دونه. البته نمی‌تونست پاسخ رو، تا زمانی که همۀ کله گنده‌های سازمان توی یه اتاق تحت تدابیر امنیتی جمع نشدن، بهمون بده. اگه چنین اتفاقی می‌افتاد، بعد از فاش شدن حقیقت، اعضای قانونی سازمان می‌تونستن موش رو فوراً دستگیر کنن.

پس ما چهار نفر توی اتاق گفتگو جمع شدیم و دم هر دو تا خروجی هم سه تا نگهبان در نظر گرفته شد. ما دقیقاً خودمون رو به نگهبان‌ها معرفی کردیم و بر طبق دستور العمل، جستجوی بدنی شدیم تا یه وقت سلاح یا قرص خودکشی همراه نداشته باشیم.

پشت میز ماهون نشسته بودیم و همدیگه رو نگاه می‌کردیم. سه نفرمون نمی‌دونستیم که توی چند دقیقۀ آینده، کدوم یکی از اونای دیگه قراره دستگیر بشه. نفر چهارم هم که همون موش بود نمی‌دونست که واقعاً قراره دستگیر بشه و توی زندان طولانی مدت بیفته یا نه. طبیعتاً اون ــ منظورم همون موشه ــ نمی‌تونست از حضور توی جلسه امتناع کنه. چون به محض این که امتناع می‌کرد، هویتش معلوم می‌شد.

البته من هم یکی از اون چهار نفر بودم. سه نفر دیگه به میزان قابل توجهی مسن‌تر بودن و درجه و تجربۀ بالاتری ‌هم داشتن، ولی البته از لحاظ نبوغ به پای من نمی‌رسیدن.

پشت میز یکی بود به اسم جادسن کولز. اون رئیس سازمان بود و می‌خواست وارد مجلس سنا بشه. نفر بعدی اسمش سِیمور نورمن هاید بود، یه آدم خیلی دوست داشتنی که همیشه دیگرانو با اسم کوچیکشون صدا می‌کرد و از همون اول که سازمان به وجود اومد، باهاش همکاری داشت. رئیس بخش رمزنگاری هم اونجا بود به اسم موریس کیو. یِتس. هیچ وقت نفهمیدیم که کیو حرف اول چه اسمیه، ولی من همیشه فکر می‌کردم که حرف اول کوینتوس باشه.

یتس هماهنگ کرده بود که به محض این که پیام رسید، اونو برای ما بیارن. هیچ کس نباید اونو رمزگشایی می‌کرد به جز ما چهار نفر.

 پیام دقیقاً سر وقت رسید و یکی از نگهبانا اونو به ما داد. بعدش هم از در رفت بیرون. رئیس در پاکتو باز کرد و جوری که همه‌مون بتونیم ببینیم، یه کاغذ از توش در آورد. وقتی دیدیم روی کاغذ فقط یه واژه نوشته شده، بدجوری تکون خوردیم. روی کاغذ نوشته بود: Gift (هدیه).

رئیس با عصبانیت پرسید: «این چه معنی‌ای داره، یتس؟»

«نمی‌دونم. تو نظری نداری، هاید؟»

هاید شونه بالا انداخت و گفت: «منم مثل تو چیزی نمی‌دونم، موریس. چرا با بخش رمز نگاری تماس نمی‌گیری؟ شاید بهتره پیام. بفرستیمش اونجا.»

رئیس از نظر هاید خوشش نیومد ولی تماس گرفت. تا جواب بیاد، ما با هم حرف می‌زدیم. هیچ شکی نداشتیم که پیام، موثقه. این هم برامون روشن بود که چه اتفاقی افتاده. شویمر که مأمور ما توی آلمان شرقی بود، پیام رو چند دقیقه دیر فرستاده بود. هویتش رو فهمیده بودن و دستگیرش کرده بودن. حتماً وقتی که داشته آماده می‌شده تا پیامو برای ما بفرسته، مأمورای دستگیریش درست پشت در خونه‌ش بودن و وقتی که درو شکستن و رفتن تو، اون فقط برای فرستادن یه واژه وقت داشته. کاملاً مطمئن بودیم که اون آخرین اطلاعاتی بود که برای ما فرستاده بود.

یتس گفت: «ولی آخه این پیام هیچ معنی‌ای نداره.»

هاید فکورانه به پیپش پک زد و گفت: «شاید یه واژۀ رمزی باشه، یعنی امکان نداره، موریس؟»

یتس که هیچ خوشش نمی‌اومد اسم کوچیکشو با لحن ارباب منشانه صدا کنن، به تلافی گفت: «نه، سای! واژه‌ای که شویمر فرستاده رو نمیشه به هیچ وجه منطقی‌ای رمزگذاری کرد. حداقل نه با رمز که ما بتونیم ازش استفاده کنیم. اون باید پاسخ رو واضح می‌فرستاد، ولی وقت کافی برای پیام فرستادن نداشت.»

هاید گفت: «ولی آخه این اصلاً معنی نداره.» برای اون اصلاً مهم نبود که یتس اون رو به اسم کوچیک صدا کرده. اگه یتس از مخفف اسم کوچیک استفاده کرده بود، خوب بقیه‌ هم همون کارو می‌کردن. ادامه داد: «تو متوجه چیزی نمیشی، رئیس؟»

کولز گفت: «نه، نمیشم.»

من گفتم: «با کمال احترام رئیس، ولی ما باید متوجه یه چیزی بشیم. ما چهار نفر تنها کسانی هستیم که از هویت واقعی شویمر خبر داشتیم. حتماً یکی از ما چهار نفر به آلمان شرقی خبر داده.»

ولز گفت: «اگه یکی از ما می‌خواست اطلاع بده، این کارو خیلی وقت پیش انجام داده بود. معنیش این نیست که هر چهار نفرمون وفاداریم؟»

من نذاشتم از این راه به جایی برسه. اگرچه من مثل اون چهار نفر محبوب نبودم و خیلی جوون‌تر از اونی بودم که بخوام زیاد حرف بزنم، ولی تا وقتی که هیچ کس توی سازمان به اندازۀ کافی مغز نداشت، مجبور بودم این کارو بکنم. گفتم: «آشکار کردن هویت شویمر برای دشمن، خطر آشکار شدن هویت خودش رو هم به همراه داره. تعداد کسانی که از هویت شویمر خبر داشتن اون قدر کمه که خیلی راحت میشه اونی که لو داده رو پیدا کرد. کسی که این کارو کرده، حالا هر کی که هست، از سر ناامیدی این کارو کرده، چون حتی اگه این کارو انجام نمی‌داد هم در معرض شناسایی قرار گرفته بوده. این جور که معلومه، تا آخرین لحظه هم صبر کرده، به خاطر این که فکر می‌کرده شاید شویمر در موردش اشتباه کرده باشه. اگه شویمر یه خورده بیشتر صبر کرده بود، حتی نمی‌تونست همون یه واژه رو برای ما بفرسته.»

کولز گفت: «واژه‌ای که هیچ معنی‌ای نداره.»

گفتم: «ولی قراره یه معنی‌ای داشته باشه. شویمر منطقاً هر چهار نفر ما رو خوب می‌شناخته. هر کدوم از ما حداقل یه بار باهاش دیدار داشتیم. این واژه حتماً یه ربطی به ما داره.»

هاید گفت: «شاید قصد داشته یه واژۀ طولانی‌تر بنویسه، ولی وسط کار، جلوشو گرفتن.»

یتس گفت: «هیچ واژه‌ای نیست که با Gift شروع بشه، به جز خود Gift. اگه باور ندارین، برین از واژه نامه نگاه کنین.»

هاید گفت: «شاید می‌خواسته چند تا واژۀ دیگه هم بنویسه. لزوماً نباید واژۀ طولانی‌تری باشه. شاید می‌خواسته بنویسه هدیۀ اسبو بذارین تو دهنش!»

کولز که داشت عرق می‌ریخت گفت: «که معنیش چی باشه؟»

هاید گفت: «من چه می‌دونم. پیام که این نبوده. می‌تونسته هر چیزی بوده باشه. ولی ما هیچ وقت نمی‌فهمیم چی بوده.»

من که صبرمو از دست داده بودم گفتم: «ولی Gift حتماً یه معنی‌ای داره.»

یتس که ترش کرده بود گفت: «مثلاً چی؟ شاید داشته به تو اشاره می‌کرده. آخه تو فکر می‌کنی هدیه‌ای هستی که از طرف خدا به این سازمان نازل شده!»

چون از حسودیش داشت این حرفو می‌زد، چیزی بهش نگفتم.

هاید که خنده‌ش گرفته بود گفت: «خوب، موریس، یادم اومد که تو سه سال پیش از ادارۀ خزانه داری منتقل شدی اینجا. به صورت نظری، شغلی که اینجا داری یه شغل موقتیه. شاید تو هدیه‌ای هستی که ادارۀ خزانه‌ داری بهمون داده!»

یتس گفت: «برو بابا، سای! یادت باشه که رئیس قراره سناتور بشه. اگه مجلس سنا اجازه بده، می‌تونه هنوز رئیس این اداره باقی بمونه. اگه نه، اون وقت تو رئیس میشی، سای. در نتیجه، شما دو تا، حالا هر کدوم که باشه، هدیۀ مجلس سنا به حساب میاین!»

کولز که قرمز شده بود گفت: «مزخرف نگین. ما که نمی‌خوایم با این پیام، مسخره بازی در بیاریم. اگه پیام کاملاً روشن نباشه، هیچ فایده‌ای نداره. الآن هم معلومه که پیام به درد نخوریه. مجبوریم دوباره از اول شروع کنیم.»

من گفتم: «صبر کنین. پیام واضحه. کاملاً معلومه که خائن کدوم یکی از ماست. رئیس، تو نگهبانا رو صدا کن، منم اسم خائنو میگم. وقتی که دستگیر شد، بهتون توضیح میدم که از کجا فهمیدم. اگه اشتباه کرده بودم، اون آزاد میشه و منم البته استعفا میدم.»

طبیعتاً اشتباه نمی‌کردم.»