گرم یا سرد

 

جنینگز چنان آه عمیقی کشید که صدای آن در فضای بزرگ و کم نور و پوشیده از گرد و غبار کتابخانۀ باشگاه اتحاد پیچید. گفت: «دارم پیر میشم. دیگه انکار کردنش فایده‌ای نداره. همین چند روز پیش جشن تولدم بود و بچه‌هام به طرز مشکوکی باهام مهربون رفتار کردن. فقط همین مونده بود که دور گردنم محافظ حرکتی بذارن!»

بدون این که اصلاً با او احساس همدردی داشته باشم گفتم: «مگه تو آرتروز داری؟»

«نه، ندارم.»

با لحنی از خود راضی گفتم: «پس پیر نیستی. پیری زمانی شروع میشه که بدنت شکننده بشه. وقتی که موقع نشستن و بلند شدن مفصلات درد بگیرن و وقتی که دیگه نتونی کاری انجام بدی. اگه تن و بدنت سالم باشه، شصت سالگی عین بیست سالگیه.» من آرتروز ندارم و می‌توانم هر کاری را انجام دهم که یک جوان بیست ساله می‌تواند انجام دهد. منظورم این است که اگر می‌خواستم، می‌توانستم. مثلاً من دوست ندارم فوتبال بازی کنم.

بارانوف گفت: «من نگران آرتروز نیستم. چیزی که منو نگران می‌کنه، تحلیل رفتن توان ذهنیه. اگه کسی آرتروز داشته باشه، می‌دونه که چه مرضی داره. ولی اگه توان ذهنی رو به افول باشه، تنها زمانی میشه گفت توی سرپایینی توان ذهنی هستی که بتونی در موردش قضاوت کنی، و خود همین قضاوت هم جزو کارایی‌های ذهن رو به افوله! آدم چقدر باید پیر بشه تا بفهمه که واقعاً پیر شده؟»

به شکل غیر قابل اجتنابی، چشمان‌مان به سوی گریسولد چرخید که روی همان صندلی همیشگی‌اش نشسته بود و موهای سفیدش، چهرۀ نسبتاً بدون چین و چروکش را قاب گرفته و سبیل کلفت و سفیدش، به خاطر برخورد لیوان اسکاچ و سودا کمی سیخ شده بود.

چشمان گریسولد همچنان بسته ماندند، ولی گفت: «از روی حرف زدن راجع به پیری و سکوت ناگهانی‌تون می‌تونم حدس بزنم که ذهن‌های سخیفتون متوجه من شده! ولی فایده‌ای نداره. شاید شما ذهن قدرتمند منو تحسین کنین ملی هیچ کدوم‌تون دوست ندارین که چنین ذهنی داشته باشین. البته شاید ما یه روز به جاودانگی دست پیدا کنیم، یا حداقل قابلیت جاوانگی. در واقع، حتی می‌تونستیم توی همین زمان هم بهش برسیم، ولی... ولی...»

گویی می‌خواست دوباره به خواب برود، ولی من سیخونگی به او زدم و بیدارش کردم. یعنی عملاً پایم را روی کفشش کوبیدم.

گریسولد گفت: «آخ!» و چشمانش را باز کرد.

گفتم: «این قضیۀ جاودانگی چی بود؟»

***

گریسولد گفت: «نمی‌تونم درستی این قصه را برای شما اثبات کنم. البته اگه چیزی بود که خودم شخصاً شاهدش بودم و تجربه‌ش کرده بودم، شما می‌تونستین کاملاً به اعتبارش اطمینان داشته باشین. بخش‌های اصلی این داستانو، یکی دو سال پیش یه نفر برام تعریف کرد و من نمی‌تونم در موردش اطمینان کامل داشته باشم. شاید طرف می‌خواسته ببینه من چقدر هالو‌ام. مردم اغلب از این کارا می‌کنن چون با قضاوت از روی رک و راستی من فکر می‌کنن که آدم زودباوری‌ام، ولی خیلی زود می‌فهمن که این طورا هم نیست.

کسی که راجع بهش حرف زدمو توی یه بار دیدم. داشتم توی شیکاگو وقت می‌گذروندم و منتظر هواپیمایی بودم که بیاد و منو ببره آتلانتا سر و کار و توی این مدت، کاری نداشتم جز این که روی یه چهار پایه بشینم و کنارم هم مردی نشسته بود که ظاهرش خیلی ظریف بود و تازه ریشش داشت درمی‌اومد. کتی که پوشیده بود، تازه داشت چروک می‌شد، از روی فکش تازه مو بیرون زده بود و روی کفش‌های براقش تازه خط افتاده بود. خیلی هم ناراحت به نظر می‌رسید.

نگاهش به من افتاد و نوشیدنیشو به طرف من بالا برد. تازه شروع کرده بود به مست کردن. اول اولش بود. اون قدری که برای باز کردن سر صحبت با یه غریبه کافی باشه. گفت: «به سلامتی شما، آقا. شما چهرۀ مهربونی دارین.» بعدش یه جرعه خورد و منم یه جرعه خوردم. گفت: «خیلی متأسفم که شما پیر میشین و می‌میرین. همین طور من و بقیۀ آدما. می‌نوشم به سلامتی همۀ آدمای دنیا که اصلاً نیازی نیست پیر بشن.»

طرز حرف زدنش مثل آدمای تحصیل کرده بود و مزخرفاتی هم که می‌گفت، منو کنجکاو کرد که بیشتر به حرفاش گوش کنم.

بهش گفتم: «میشه همراه من تشریف بیارین، بریم سر یه میز بشینیم، اونجا خصوصی در مورد این موضوع حرف بزنیم؟ دور بعدی نوشیدنی رو مهمون من هستین.»

با خوشحالی از روی چهارپایه پرید و پایین و گفت: «چرا نمیشه؟ شما آدم خیلی با شخصیتی هستین.»

معلوم بود که آدم با شخصیتی هستم. متوجه شدم که خوردن مشروب هنوز باعث نشده که توی داوری در مورد من دچار مشکل بشه. با هم دیگه رفتیم یه گوشه و سر یه میز نشستیم. بار هم خیلی خلوت بود. به محض این که نشستیم، شروع کرد. آه بلندی کشید و گفت: «من یه شیمی‌دانم. اسمم بروکه. سایمن بروک. مدرک دکترامو از ویسکانسین گرفتم.»

منم با متانت گفتم: «ظهر بخیر، دکتر بروک. من هم گریسولدم.»

گفت: «من با لوکاس جِی. اَتِربِری کار می‌کردم. فکر نکنم تا حالا اسمشو شنیده باشین.»

«نه نشنیدم.»

«از نظر من کاملاً امکان داره که اون بزرگ‌ترین زیست-شیمی‌دان دنیا بوده باشه. البته اون هیچ وقت توی این زمینه تعلیم ندیده بود و من شک دارم که حتی تحصیلات دانشگاهیشو تموم کرده باشه، ولی استعدادش خدادادی بود. به هر چی که دست می‌زد تبدیل به طلا می‌شد. می‌دونین که منظورم چیه؟»

خوب می‌دونستم که منظورش چیه.

بروک فکورانه گفت: «همه می‌تونن مثل من برن دانشگاه و اونجا یاد می‌گیرن که از چه راه‌هایی میشه یه مسأله رو بررسی کرد دلایلی رو یاد می‌گیرن که چرا اون مسأله حل نمیشه. ولی لوکاس (اون به هیچ کس اجازه نمی‌داد که به اسم دیگه‌ای به جز لوکاس صداش کنه) که اون چیزا رو نمی‌دونست، می‌نشست روی صندلیش و فکر می‌کرد و راه حلی رو پیدا می‌کرد که همون راه صحیح بود.»

گفتم: «اون حتماً از هر کسی که دچار مشکل شده بود، کلی پول می‌گرفت.»

«شما این طوری فکر می‌کنین. چرا که نه؟ ولی لوکاس همچین آدمی نبود. اون دوست نداشت هر مسأله‌ای رو فقط به خاطر این که بهش داده شده، حل نه. فقط هر از گاهی به خاطر دریافت مبالغ درشتی این کارو می‌کرد که هزینه‌هاشو تأمین کنه و بتونه به مسأله‌ای بپردازه که براش جالب بود.»

«چه مسأله‌ای؟»

«جاودانگی. وقتی که من برای اولین بار دیدمش، هفتاد و هفت سالش بود و هفده سال بود که روی این مسأله کار می‌کرد. از اون موقعی که شصت ساله شده بود، تصمیم گرفته بود کاری کنه که زندگیشو ادامه بده. وقتی که به هفتاد و هفت سالگی رسید، دیگه در آخرین مرحله‌های خشم از خودش بود. اگه از پنجاه سالگی شروع کرده بود، می‌تونست مسأله رو در زمان مناسب حل کنه، ولی اون موقع فکر نمی‌کرد که به سن پیری نزدیک شده باشه، تا این که دیگه خیلی دیر شده بود.

در نتیجه، وقتی که هفتاد و هفت سالش شد، اون قدر ناامید شده بود که یه دستیار برای خودش انتخاب کرد. دستیارش من بودم. از اون کارایی نبود که من خوشم بیاد، ولی اون بهم دستمزد مناسبی می‌داد و من فکر کردم که می‌تونه سنگ بنای خوبی باشه برای این که یه کار بهتر پیدا کنم. اوایل با تحقیر بهش نگاه می‌کردم و از نظر من مثل یه آدم سر هم بند درس نخونده بود، ولی بالاخره ازش خوشم اومد. وقتی که می‌خواست در مورد نظریه‌هاش با من حرف بزنه، اصلاً از اصطلاحات درستی استفاده نمی‌کرد، ولی دست آخر معلوم می‌شد که منطقی بوده.

فکر می‌کرد که با وجود من که آزمایش‌ها رو انجام می‌دادم، می‌تونه پیش از مرگش به موفقیت دست پیدا کنه، به خاطر همین به سختی از من کار می‌کشید. کل پروژه برای من خیلی مهم شده بود.

می‌دونی، سال خوردگی توی ژن‌های ما برنامه ریزی شده. توی سلول‌ها دگرگونی‌های اجتناب ناپذیری رخ میده. دگرگونی‌هایی که باعث از بین رفتن اونا میشه. دگرگونی‌هایی که اونا رو محدود می‌کنه، خشکشون می‌کنه یا نظم درونشونو به هم می‌زنه. اگه کسی بدونه که دقیقاً این دگرگونی‌ها چی هستن و بتونه اوها رو برگردونه، یا از اون هم بهتر، مانع چنین دگرگونی‌هایی بشه، اون وقت ما می‌تونیم تا هر وقتی که دلمون خواست زندگی کنیم و جوون‌تر از همیشه بمونیم.»

گفتم: «اگه چنین چیزایی توی سلول‌های ما برنامه ریزی شده، پس حتماً یه دلیلی برای سالخوردگی و مرگ وجود داره و شاید بهتره دستکاری‌شون نکنیم.»

بروک گفت: «البته که برای وجودشون دلیل وجود داره. اگه نسل جدید، به طور پیوسته جایگزین نسل قدیمی نشه، نمیشه انتظار داشت که فرگشت رخ بده. فقط موضوع اینه که ما دیگه به چنین چیزی نیاز نداریم. دانش الآن به مرحله‌ای رسیده که می‌تونه فرگشت رو کنترل کنه.

در هر صورت، لوکاس کشف کرد که اون دگرگونی حیاتی چیه. پایه‌های شیمیایی سالخوردگی رو پیدا کرد و دنبال راهی برای برگشت دادن این دگرگونی‌ها بود. درمانی که به طرز مناسبی مدیریت بشه، می‌تونه همون چشمۀ آب زندگانی باشه.»

«تو از کجا فهمیدی که چنین چیزیو کشف کرده؟»

«فقط از روی حرف نبود. من چهار سال دستیارش بودم و اون موقع، چند تا موش داشتم که چنین تأثیراتی رو نشون می‌دادن. می‌تونستم بر اساس دستور‌العمل‌هایی که به من می‌داد، به یه موش پیر تزریق کنم، موشی که آشکارا به دلیل کهولت سن داشت می‌مرد، بعدش اون موشه درست جلوی چشمای من نشونه‌های جوونی رو از خودش نشون می‌داد.»

«پس مثل این که کار تموم شده  بود.»

«نه دقیقاً. موشی که جوون شده بود، با نشاط شروع به جست و خیز و بازی می‌کرد و بعد، در عرض یکی دو روز می‌مرد. در انجام این عمل عوارض جانبی نا‌خواسته‌ای وجود داشت که لوکاس نتونسته بود در ابتدا اونها رو از بین ببره. اون آخرین کاری بود که انجام داد، ولی جزئیاتشو به من نگفته بود. من فقط بر طبق دستور العمل کار می‌کردم و هیچ وقت دقیقاً نمی‌دونستم که دارم چکار می‌کنم. به خاطر این که اون به شدت رازدار بود. می‌خواست همه چی تحت کنترل خودش باشه. در نتیجه، وقتی که مسأله رو حل کرد، دیگه خیلی دیر شده بود.»

«چجوری؟»

«اون روزی که مسأله رو حل کرد، هشتاد و دو سالش شده بود و سکته کرد. مطمئنم که از هیجان حل مسأله سکته کرده بود. به سختی می‌تونست حرف بزنه و معلوم بود که داره می‌میره. وقتی که دکترها اونو یه لحظه به حال خودش گذاشتن، سرشو برگردوند طرف و من و زمزمه کنان گفت: «پیداش کردم!»

به سختی حرفاشو درک می‌کردم. ادامه داد: «این کارو انجام بده. آماده سازی D-27 و D-28. اینا باید با هم مخلوط بشن، ولی اگه یه شب بمونن، تو... توی... ــ صداش ضعیف‌تر شد ــ توی دمای 40 درجه...

نفهمیدم آخرین حرفی که زد چی بود، ولی می‌دونم تنها چیزی که ممکن بود بعد از «40 درجه» از دهنش در بیاد چی می‌تونه باشه. گفتم: «فارنهایت یا سلسیوس؟»

دوباره من و من کرد و گفت: «همین امروز انجامش بده، وگرنه...»

با نگرانی پرسیدم: «فارنهایت یا سلسیوس؟»

چند لحظه هیچی نگفت، بعد یه صدایی از دهنش در اومد که شبیه عبارت «مهم نیست» بود. بعد از اون هم رفت توی اغما. از اغما بیرون نیومد و روز بعدش هم مرد.

این طوری شد که دو تا محلول ناپایدار روی دستم موند که تا روز دووم نمی‌آوردن. اگه می‌تونستم اونا رو به روش مناسبی با هم مخلوط کنم و به خودم تزریق کنم، می‌تونستم اون قدر زنده بمونم تا رازش رو برای استفادۀ عمومی کشف کنم. اگه معنی این تزریق، جاودانگی بود، آماده بودم تا خطرشو قبول کنم. حداقل ممکن بود خودم برای همیشه جوون بمونم. ولی نکتۀ کلیدی آماده سازی رو نمی‌دونستم. نکتۀ دما رو.»

پرسیدم: «مگه فرقی هم می‌کنه؟»

«معلومه. دمای چهل درجۀ سلسیوس یعنی چهل درجه بالاتر از دمای یخ زدن آب. هر ده درجۀ سلسیوس برابر با 18 درجۀ فارنهایته، در نتیجه چهل درجۀ سلسیوس بالاتر از دمای یخ زدن آب، میشه چهار تا 18 درجه یا 72 درجۀ فارنهایت بالاتر از دمای یخ زدن آب. از طرف دیگه، دمای یخ زدن آب در مقیاس فارنهایت، دمای 32 درجه‌س، پس 32 درجه به علاوۀ 72 درجه میشه 104. پس 40 درجۀ سلسیوس میشه 104 درجۀ فارنهایت.

حالا اگه من من 40 درجۀ فارنهایت رو درنظر بگیرم، خیلی سرد میشه و اگه 40 درجۀ سلسیوسو در نظر بگیرم، خیلی گرمه. گرم درسته یا سرد؟ من که نمی‌دونستم. نمی‌تونستم هیچ کدومشون رو در نظر بگیرم، در نتیجه هر دو محلول نیروی خودشونو از دست دادن و بخت من هم برای همیشه از دست رفت.»

گفتم: «تو نمی‌دونستی که لوکاس معمولاً از کدوم مقیاس استفاده می‌کرد؟»

بروک گفت: «دانشمندا معمولاً از مقیاس سلسیوس استفاده می‌کنن. ولی لوکاس یه دانشمند کارآموخته نبود. از هر مقیاسی که دلش می‌خواست استفاده می‌کرد. نمیشه در موردش مطمئن بود.»

«پس منظورش چی بود که گفت مهم نیست؟»

«نمی‌دونم. داشت می‌مرد. به گمونم داشت فکر می‌کرد که زندگی داره از دستش میره و دیگه چیزی براش مهم نیست. لعنت بهش! چرا یه خورده واضح‌تر حرف نزد؟ فکرشو بکن! راز جاودانگی از بین رفت، فقط به خاطر این که نتونست واضح بگه فارنهایت درسته یا سلسیوس.»

بروک که اون موقع کاملاً مست کرده بود، نفهمید که ماجرا به چه صورتیه، چون صد البته، اون مرد در حال مرگ، منظورشو کاملاً واضح رسونده بود. فکر کنم خود شما هم دیگه تا حالا فهمیده باشین.»

 ادامه دارد...