صفحۀ سیزدهم

 

آن شب در باشگاه اتحاد حال و هوای دلتنگ کننده‌ای حکمفرما بود. من نگاهی به نخستین صفحۀ روزنامه انداختم و با بیزاری آن را کناری پرت کردم.

بارانوف که بدون هیچ مشکلی ذهنم را خوانده بود گفت: «هیچی در مورد ماجرای گروگان گیری توی ایران ننوشته.» دیگر ادامه نداد، چرا که خودش به خوبی می‌دانست که چه حرف بی‌فایده‌ای زده است.

جنینگز امیدوارانه گفت: «من امیدوار بودم که پیش از اشغال می‌تونستیم افراد سفارت‌خونه‌‌مونو بکشیم بیرون. باید این کارو می‌کردیم. فکرشو بکن که سرویس‌های اطلاعاتی ما چه شکستی خوردن.»

گفتم: «توی چنین ماجرای آشکاری که نیاز به جاسوس بازی و پیام‌های مخفی نداریم. همه‌مون می‌دونیم که وضعیت ایران چجوریه. اینو هم می‌دونیم که از شاه توی نیویورک پذیرایی کردیم. پس باید...»

در آن هنگام گریسولد یک چشمش را باز کرد و چشم غره‌ای به من رفت و گفت: «ای کله پوک! تو که چیزی نمی‌دونی، چرا حرف می‌زنی؟ هیچ کس انتظار نداره که قوانین بین‌المللی به این شکل فجیح نقض بشه، اون هم وقتی که حتی نازی‌ها در این مورد درست عمل می‌کردن. در ضمن، مگه میشه تخلیۀ افرادو درست در لحظۀ اشغال انجام داد؟ این کار زمان می‌بره و نیاز به آماده سازی دقیق داره و اگه ما می‌خواستیم اونا رو جلوی چشم جمعیت ایرانیا که خیلی هم خوب هدایت شده بودند، تخلیه کنیم، بعد از اشغال سفارت همه می‌گفتن که گروگان‌ گیری به این دلیل انجام شده که ما قصد تخلیۀ افرادمونو داشتیم. البته، همون طوری که جنینگز گفت، سرویسای اطلاعاتی ما همۀ توانشونو به کار نبردن.»

جنینگز لبخندی زد و گفت: «پس تو هم تأیید می‌کنی که سرویس اطلاعات ممکنه شکست بخوره.»

گریسولد گفت: «معلومه.»

لیوان اسکاچ و سودا را به سوی لبش برد. سپس سبیلش را با ظرافت پاک کرد و ادامه داد: «من که الآن بازنشسته شدم، ولی حتی اون موقعی که کار می‌کردم هم شکست‌هایی ،تحت شرایط غیر عادی که منو فوراً خبر نمی‌کردن اتفاق می‌افتاد. به عنوان مثال...»

***

گریسولد گفت: «من همیشه معتقد بودم که زبان انگلیسی بود که باعث شد حملۀ مهاجمان تت این قدر غافلگیر کننده باشه. اون موقع، از لحاظ نظامی، نقطۀ عطفی توی جنگ ویتنام بود. این نقطۀ عطف، سیاستای رئیس جمهور جانسونو نابود کرده بود، باور مردم آمریکا رو برای پیروزی توی جنگ از بین برده بود و تخلیۀ نهایی اجتناب ناپذیر بود. همه‌ش هم به خاطر این بود که یه نفر به دانش زبان انگلیسیش خیلی می‌بالید و بقیه به حرفش گوش نکردن.

حتماً شما هم به مشکلاتی که توی کار با پیام‌های سری وجود داره آشنایی دارین. حتی اگه پیامی، براورد درستی از موقعیت داشته باشه و در امنیت کامل فرستاده شده باشه، آیا ممکن نیست وسط راه، جلوش گرفته بشه؟ اگه جلوش گرفته نشه، به درستی تفسیر میشه؟ اگه به درستی تفسیر بشه، کسی اونو باور می‌کنه؟ مثلاً اوایل سال 1941، جاسوسای استالین توی آلمان با دقت هر چه تمام‌تر، اونو در جریان نقشۀ هیتلر برای حمله به اتحاد شوروی قرار دادن، ولی استالین خیلی راحت حرف اونا رو باور نکرد.

تازه، هنر رمز نگاری پیام‌ها چنان پیچیدگی‌ای رو روی دوش کارمندان رمزنگاری تحمیل می‌کنه که وزن اقدامات احتیاطیش می‌تونه کل فرایند رو از هم بپاشه.

به عنوان مثال، سامانه‌های رمزنگاری‌ای وجود دارن که که از روش یه حلال کامل استفاده می‌کنن. حلالی که می‌تونه همۀ مواد رو در خودش حل کنه. مسأله اینجاست که اگه چنین حلالی وجود داشته باشه، تو چه ظرفی باید حمل بشه؟

در واقع دو راه حل وجود داره. یکی از راه‌ها اینه که حلّال کامل رو با شیشه اشباع کنیم، وقتی که دیگه نتونست شیشۀ بیشتری رو توی خودش حل کنه، می‌تونیم از یه ظرف شیشه‌ای برای جابجا کردنش استفاده کنیم. ولی اگه به حلال خالصی نیاز داشته باشیم که شیشه یا هیچ چیز دیگه‌ای توش حل نشده باشه، باید چکار کنیم؟

در این مورد میشه این طور دلیل آورد که چنین حلالی در درجۀ اول باید ساخته بشه، چون هیچ مادۀ طبیعی‌ای حلال کامل نیست. در این حالت باید ترکیب مواد رو تا جایی پیش برد که در نهایت به دو ماده رسید که هر کدوم به تنهایی حلال نیستن، ولی وقتی که ترکیب بشن، تبدیل میشن به حلال کامل. هر کدوم از این مواد رو میشه در ظرف جداگانه‌ای حمل کرد و وقتی که به استفاده از حلال کامل نیاز پیدا شد، فقط کافیه یه مقدار از هر کدوم رو به ماده‌ای اضافه کرد که باید حل بشه. حلال کامل درست در محل مورد نیاز تشکیل میشه و اون ماده رو توی خودش حل می‌کنه.

حالا متوجه شباهت بین دو مورد میشین. در این سامانۀ رمز نگاری، میشه دو تا پیام رو به صورت جداگانه فرستاد به طوری که هر کدومشون بدون اون یکی معنی ندارن. در این صورت اگه دشمن از ارسال یکی از اونا جلوگیری کنه، نه فایده‌ای به حال اون داره و نه ضرری به ما می‌رسه. حتی جلوگیری از ارسال هر دو پیام هم، اگه نشه ارتباط بین اونا رو تشخیص داد، هیچ فایده‌ای برای دشمن نداره. در ضمن، معنی چنین سامانه‌ای اینه که حداقل یکی از دو پیام لازم نیست که خیلی مبهم باشه.

تصور کنید که پیام خاصی رو نشه بدون کلیدواژه رمزگشایی کرد، و کلیدواژه هم به صورت جداگانه با پیام دیگه‌ای فرستاده شده باشه.

اگه بخوایم یه کلیدواژۀ کوچیک ده حرفی داشته باشیم، تعداد امکانات ما برای اون واژۀ ده حرفی، با توجه به 26 حرف الفبا، تقریباً برابر با یک میلیون تریلیون حالت ممکن میشه. هیچ کس نمی‌تونه تصادفاً اون کلیدواژه رو پیدا کنه، و واقعاً هم نمیشه در این مورد زور به کار برد یا تک تک حالت‌های ممکنو آزمایش کرد.

حالا چطوری میشه یه کلید واژۀ ده حرفی پیدا کرد؟ یه راهش، که البته تنها راه نیست، اینه که یه کتاب داشته باشیم که مورد توافق هر دو طرف باشه. کتابی که البته به طور پی در پی عوض میشه. یه ترکیب ده حرفی از اون کتاب انتخاب میشه. بعد، از یه وسیلۀ کوچولو برای رمزگذاری پیام بر اساس کلیدواژه استفاده میشه و خود کلیدواژه هم جداگانه فرستاده میشه. حتی میشه کلید واژه رو هم نفرستاد که اغلب هم همین کارو انجام میدن. فقط اشاره می‌کنن به مثلاً 12/73 که معنیش میشه صفحۀ 73 خط 12. گیرنده هم با نگاه کردن به صفحه و خط کتاب توی هفتۀ مورد نظر، می‌تونه اولین ترکیب ده حرفی یا آخرین ترکیب یا هر ترکیبی که بر اساس قرارداد تعیین شده، اونو پیدا کنه.

ممکنه که هر کدوم از دو تا پیام دریافت نشه، ولی بالاترین درجۀ آبروریزی زمانیه که هر دو تا پیام دریافت بشن، ولی حتی با وجود هر دوتاشون، هیچ معنی‌ای نداشته باشن.

یه همچین اتفاقی در ژانویۀ سال 1968 رخ داد و نتیجش فاجعه بار بود.

اصل کاری‌ها رو براتون تعریف می‌کنم. قرارگاه سایگون، یه پیام دریافت کرد که مربوط به انجام عملیاتی توی هو بود. مأموری که اون پیامو فرستاده بود، بهترین مأموری بود که داشتیم. اون یه ویتنامی بود که با دل و جون برای ما کار می‌کرد. مهارت خیلی زیادی توی زبان انگلیسی داشت که البته معمولاً قایمش می‌کرد. عملیاتش در واقع با ویت‌کونگ‌ها بود، پس می‌تونین حدس بزنین که چه موقعیت خطرناکی داشت.

البته اون دستگاه رمزنگاریشو به خوبی پنهان کرده بود، همین طور کتابایی که از اونا برای تعیین کلیدواژه استفاده می‌کرد. اونا کتابای مهیج جلد کاغذی بریتانیایی بودن که به تناوب به کار می‌برد و خودش انتخابشون کرده بود. از اون کتابا خوشش می‌اومد و بی‌وقفه دانش انگلیسی‌شو با خوندن اونا برق مینداخت. همیشه به توانایی خودش توی به کار بردن زبان انگلیسی می‌بالید، البته همۀ اینا بعداً معلوم شد، که دیگه کار از کار گذشته بود. گهگداری هم که با افراد ما دیدار می‌کرد، دایرۀ واژگان کاملی رو به کار می‌برد و با روش خودش، میزان آگاهیشو از زبان انگلیسی و واژه‌های هم معنی و اصطلاحات و واژه‌های دو پهلو و این جور چیزها، نشون می‌داد. افراد ما که انگلیسی زبان مادریشون بود، به اندازۀ اون این چیزا رو نمی‌دونستن و تصور می‌کنم که با بی‌صبری به حرفاش گوش می‌کردن و به شدت بهشون سوء ظن دارم که اصلاً گوش نمی‌کردن، که این اشتباه وحشتناکی بود.

کلید واژه دریافت شد و به نظر می‌رسید که کاملاً آشکار باشه. کلیدواژه این بود: 13THP/2NDL که منطقاً به صورت صفحۀ سیزدهم و خط دوم تفسیر می‌شد. به این ترتیب، ده حرف اول خط به عنوان کلیدواژه انتخاب و به خورد رایانه داده شد. بعدش هم خود پیام وارد رایانه شد و چیزی که از اون طرف بیرون اومد، آقایون، کاملاً درهم و برهم و بی‌معنی بود.

دهن همه باز مونده بود و من تصور می‌کنم چند بار این کارو انجام دادن تا مطمئن بشن که یه جای کار ایراد داره. به این نتیجه رسیدن که به دلیل وجود اشتباهاتی، مأمورمون کتاب نادرستی رو انتخاب کرده. اونا پیامو به هو فرستادن تا تأییدیه‌شو بگیرن. البته این کار به معنی هدر رفتن زمان بود و وقتی که پاسخی نگرفتن، یه افسر ارتشو فرستادن به اونجا و به گمونم خودتون می‌تونین حدس بزنین که اونجا چی پیدا کرد.

مأمور ما صبح روز بعد از فرستادن پیام ناپدید شده بود. تا جایی که من می‌دونم دیگه هیچ خبری ازش شنیده نشد، به همین دلیل به این نتیجه رسیدن که شاید ویت‌کونگ‌ها بالاخره فهمیده باشن که اون چه بازی‌ای باهاشون کرده. همون طور که گفتم، ژانویۀ 1968 بود و با توجه به اتفاق‌های اون موقع، دشمن در مورد چنین چیزایی خیلی حساس شده بود.

خوب، با پیامی که رسیده بود باید چکار می‌کردن؟ پیام به درد نمی‌خورد و معلوم بود که نمیشه ازش استفاده کرد. افرادی که توی قرارگاه سایگون بودن، کاملاً سر این مورد با هم توافق داشتن.

در نتیجه دو راه جلوی پاشون بود. راه اول این بود که کلاً پیامو نادیده بگیرن. اگه جلوی فرستادن پیام گرفته بشه و ما چیزی دریافت نکنیم، کاری نمی‌شد انجام داد و پیام تفسیر نشده هم توی همین طبقه بندی قرار می‌گرفت. انگار که اصلاً چیزی دریافت نشده باشه.

ولی با این حال، پیام دریافت شده بود. رسیدش هم ثبت شده بود. اگه بعداً کاشف به عمل می‌اومد که پیام مهمی بوده ــ که واقعاً هم همین طور بود، هر چند که اون موقع کسی نمی‌دونست ــ کسی که تصمیم گرفته بود که پیام رو نادیده بگیره مورد توبیخ قرار می‌گرفت. افراد قرار گاه سایگون هم هیچ دلشون نمی‌خواست که قربانی این ماجرا باشن، به خاطر همین دنبال یه راه دیگه گشتن.

 یکی از مأمورایی که تازه یه ماه بود از مأموریت برگشته بود، می‌خواست یه مدت توی ایالات متحده سر و صدای شادی راه بندازه. اون پیامو برداشت و با خودش برد واشینگتون و خیلی با دقت، پیامو گذاشت تو دست ادارۀ ما. حالا این بچه‌ای بود که ادارۀ ما باید بزرگش می‌کرد.

ادارۀ ما هم مثل افراد قرارگاه سایگون کاری از دستش بر نیومد. موضوعو گرفتن دستشون و همه جوره بررسیش کردن. جرأت نداشتن اونو بذارن کنار مبادا توبیخ سر اونا فرود بیاد. مثل افراد قرارگاه سایگون هم کسی رو نداشتن که قضیه رو بندازن گردن یه نفر دیگه.

دو هفتۀ کامل گذشت تا این که یه نفر گفت: «بیاین از گریسولد بپرسیم!»

می‌تونستم تردیدشونو درک کنم. اونا می‌دونستن که عقیدۀ من در مورد جنگ ویتنام چیه و احساس می‌کردن که توی مسائل مربوط به جنگ نمیشه به من اعتماد کرد. ولی جای دیگه‌ای هم نداشتن که برن. حداقل کاشکی سه روز زودتر این فکر به کله‌شون می‌رسید.

منو پیدا کردن و مسأله رو گذاشتن جلوی روم. چیزی که از من انتظار داشتن این بود که بگم به عقیدۀ کارشناسانۀ من هم اون پیام درهم و برهمه و چیزی ازش نمیشه فهمید و باید فراموشش کرد. در نتیجه اگه اتفاق ناجوری می‌افتاد، این پوست من بود که باید قلفتی کنده می‌شد.

پیش از این که بخوام کاری انجام بدم، درخواست کردم که مأمورمونو که از ویتنام اومده بود ببینم.

گفتم: «راجع به این مأمورمون که ناپدید شده بهم توضیح بدین. مطمئنین که دستگیر شده و دیگه تا حالا کشته شده؟ مطمئنین که در تمام این مدت ویت‌کونگ نبوده؟ شاید بالاخره فهمیده اون چیزی که بایدو به دست نیاروده و یه چرت و پرتی فرستاده و به دوستاش ملحق شده!»

مأمورمون گفت: «نه، نه! فکر نکنم اصلاً چنین چیزی ممکن باشه. زن و بچه‌هاش توی شمال ویتنام به طرز وحشیانه‌ای کشته شده بودن و دلش می‌خواست انتقام بگیره. البته مربوط به تواناییش توی زبان انگلیسی هم می‌شد. گاهی وقتا فکر می‌کنم زبان انگلیسی بیشتر از چیزای دیگه اونو طرفدار ما نگه می‌داشت. شاید ما رو ول کرده باشه، شاید میل به انتقامش رو از دست داده باشه، ولی ممکن نیست که بخواد شانس سخنرانی کردن برای آمریکایی‌ها و انگلیسی زبون‌ها رو در مورد زبون خودشون از دست بده. البته نه این که ما به حرفاش گوش بکنیم. توی اون چند دفعه‌ای که من مخفیانه دیدمش، راجع به این موضوع حرفای ملال آور می‌زد که اصلاً برای من قابل تحمل نبود.»

«مثلاً چی می‌گفت؟»

«چیز خاصی یادم نمیاد. مثلاً می‌گفت در هر زبونی، واژه‌های دو پهلو وجود داره، ولی کسانی که زبون مادریشونه، به استفاده از اون واژه‌های دو پهلو عادت دارن و هیچ اهمیتی هم نمیدن. از این جور حرفا!»

«مثالی هم زد؟»

«یادم نمیاد.»

«خوب این خودش یه مثاله. 13THP/2NDL یعنی صفحۀ سیزدهم، خط دوم. چرا از حروف اضافه استفاده کرده؟ چرا ننوشته 2/13 . این که کافیه؟»

مأمور گفت: «هی! اون واقعاً هم همیشه از همین ترکیب استفاده می‌کرد. این سؤالی که برسیدی یادم انداخت. اون ادعا می‌کرد که یکی از موارد دو پهلو، همینه!»

«2/13؟»

«آره!»

«چرا؟»

«چراشو نگفت، یا من فکر می‌کنم که نگفته باشه.»

«پس این دفعه پیامشو این طوری فرستاده تا مورد دوپهلو رو اثبات کنه؟»

«من که متوجه نمیشم. جفتشون عین همن. چه حروف اضافه داشته باشه، چه نداشته باشه. سفحۀ سیزدهم خط دوم.»

«به هیچ وجه!»

وقتی که موضوعو بهش توضیح دادم، یه جوری منو نگاه می‌کرد که انگار دیوونه شدم.

البته حق با من بود. با کلید واژۀ جدید، رمز پیام خیلی خوشگل شکسته شد و اطلاعات کامل در مورد حملۀ قریب‌الوقوع مهاجمان تت جلوی رومون قرار گرفت.

البته دیگه قریب‌الوقوع نبود، چون همون روز انجام شد و ما غافلگیر شدیم.»