1 تا 999

 

هر کسی ممکن است از گریسولد حوصله‌اش سر برود. حداقل حوصلۀ من یکی سر رفته بود.

البته او را دوست دارم. نمی‌توانم آن کلاهبردار پیر را، با آن توانایی ویژه‌اش که می‌تواند در خواب همه چیز را بشنود و آن جرعه جرعه نوشیدن بی‌پایان اسکاچ و سودایش را و نگاه‌های اخمالود از زیر آن ابروهای پرپشت را دوست نداشته باشم. ولی اگر می‌توانستم مچش را بگیرم و یکی از دروغ‌هایش را آشکار کنم، خیلی بیشتر دوستش داشتم.

البته این هم ممکن بود که او حقیقت را گفته باشد، ولی مطمئناً هیچ کسی در دنیا وجود ندارد که با این همه مسأله‌های غیر قابل حل روبرو شود. من که باور نمی‌کنم! من باور نمی‌کنم!

آن شب در باشگاه اتحاد نشسته بودم و باران همراه با باد هر از گاهی خودش را به پنجره‌ها می‌کوبید. سر و صدای ترافیک در خیابان پارک از بین رفته بود و فکر کنم که اندیشه‌هایم را با صدای بلند بیان کرده بودم.

جنینگز گفت: «چیو باور نمی‌کنی؟»

کمی غافلگیر شدم، ولی شستم را به سوی جایی که گریسولد نشسته بود گرفتم و گفتم: «اونو! حرفای اونو باور نمی‌کنم!»

انتظار داشتم که گریسولد با ناراحتی چیزی به من بگوید، ولی او روی صندلی دسته بلندش به خواب آرامی فرو رفته بود و سبیل بلندش با دم و باز دم آرامش بالا و پایین می‌رفت.

بارانوف گفت: «بی‌خیال بابا! تو که از شنیدن داستاناش خوشت میاد.»

گفتم: «منظورم چیز دیگه‌ایه. مثلاً اون همه سرنخ در بستر مرگ! ای بابا! مگه چند دفعه ممکنه مردم موقع مردن سرنخای اسرار آمیز در مورد قاتلوشن بذارن؟ من که فکر نمی‌کنم حتی یه مورد هم توی طول زندگی یه نفر اتفاق بیفته، ولی بارها برای گریسولد اتفاق افتاده. البته اون طوری که خودش میگه! این که انتظار داشته باشه که حرفاشو باور کنیم، واقعاً توهین آمیزه.»

در آن لحظه، گریسولد یکی از چشمان آبی‌اش را باز کرد و گفت: «قابل توجه‌ترین سرنخ دم مرگی که من گرفتم، اصلاً هیچ ربطی به قتل نداشت. مربوط به یه مرگ طبیعی بود و به نوعی یه جور شوخی عمدی به حساب می‌اومد. البته نمی‌خوام شما رو با تعریف کردنش عصبانی کنم.»

چشم دیگرش را هم باز کرد و لیوانش را به سوی دهانش برد.

جنینگز گفت: «ادامه بده. برامون جالب شد. حداقل برای ما دو تا.»

راستش را بخواهید ، برای خود من هم جالب بود...

***

گریسولد گفت: «چیزی که می‌خوام براتون تعریف کنم، نه به جنایت ربط داره، نه به پلیس، نه جاسوس بازی و نه به مأمورای مخفی. هیچ دلیلی وجود نداره که من بخوام چیزی از این ماجرا بدونم. ولی یکی از اونایی که به این ماجرا ربط پیدا می‌کرد، از نام و آوازۀ من خبر داشت. هیچ تصوری ندارم که این آوازه از کجا پیداش شده بود، چون من هیچ وقت دربارۀ کارای کوچولویی که انجام داده بودم، حرف نمی‌زدم. به جای این که توانایی‌های خودمو تبلیغ کنم، کارای بهتری داشتم که می‌تونستم انجام بدم. فقط از طریق حرفای دیگران بود که این داستانا دور چرخیدن و هر معمایی که در فاصلۀ یک کیلومتری پیش می‌اومدو به من ارجاع می‌دادن. به همین دلیل ساده‌س که این همه معما برای من پیش اومده.» و به من چشم غره رفت.

ادامه داد: «تا وقتی که ماجرا تقریباً به آخر نرسیده بود، من از وقوعش خبر نداشتم. به همین دلیل، ماجرا رو اون جوری بهتون میگم که برای خود من تعریف کرده بودن. البته نه همه‌شو، چون نمی‌خوام وقتتونو با جزئیات غیر ضروری تلف کنم.

اسم سازمانی که این ماجرا توش اتفاق افتاده بودو بهتون نمیگم، همین طور این که کجاست و کی این اتفاق توش افتاده. این باعث میشه که شما بخواین صداقت من رو بررسی کنین و از نظر من هیچ لزومی نداره که شما بخواین اینو بررسی کنین و برین و دنبال مدرک راستگویی من بو بکشین.

این سازمان بدون نام جایی بود که کارمندانش مشغول رایانه‌ای کردن ویژگی‌های شخصیتی انسان بودن. کاری که می‌خواستن انجام بدن این بود که یه برنامۀ رایانه‌ای درست کنن که بتونه یه گفتگو رو پیش ببره، بدون این که بشه اون رو از انسان تشخیص داد. یه همچین کاری در رابطه با گفتگوهای دو نفرۀ روانکاوی انجام شده. یه رایانه طراحی کردن که می‌تونه نقش یه روانکاو فرویدی رو ایفا کنه و گفته‌های بیمارو تکرار کنه. البته چیز بی‌اهمیتیه. چیزی که اون سازمان دنبالش بود، یه گفتگوی کوچولوی خلاقانه بود که بتونه ایده‌ها رو رد و بدل کنه.

به من گفتن که توی اون سازمان هیچ کس واقعاً انتظار نداشته که بشه چنین برنامه‌ای رو تکمیل کرد، ولی صرف تلاش برای ساختن چنین برنامه‌ای مطمئناً می‌تونست نکات جالبی رو در مورد ذهن انسان و احساسات و شخصیت انسانی آشکار کنه.

به جز هورِیشیو ترومبون کسی از عهدۀ این کار بر نمی‌اومد. البته این اسمو من از خودم در آوردم، پس فایده‌ای نداره که بخحواین رد ماجرا رو دنبال کنین.

ترمبون می‌تونست کاری کنه که رایانه‌ها کارای قابل توجهی انجام بدن. مثلاً می‌تونستن برای مدت معقولی، مثل انسان عمل کنن. البته هیچ کس اونا رو با انسان اشتباه نمی‌گرفت، ولی ترومبون توی این قضیه خیلی بهتر از دیگران کار کرده بود، در نتیجه کنجکاوی قابل توجهی در مورد ماهیت این برنامه به وجود اومده بود.

به هر حال، ترومبون هیچ اطلاعاتی رو در مورد این موضوع آشکار نکرده بود. کاملاً دهنشو بسته نگه داشته بود. به تنهایی کار می‌کرد و نه دستیاری داشت و نه منشی‌ای. تا جایی جلو رفته بود که همۀ مدارکو سوزونده بود و فقط اونایی که ضروری بودنو توی یه گاوصندوق شخصی نگه می‌داشت. گفته بود که هدفش اینه که همه چی رو کاملاً پیش خودش نگه داره تا وقتی که کاملاً ازش راضی باشه، و وقتی که همه چی رو آشکار کرد، همۀ مزایا و تعریف و تمجیدها مال خودش باشه. همه می‌دونستن که اون انتظار داشت از این طریق برندۀ جایزۀ نوبل بشه و به طرف قلۀ موفقیت حرکت کنه.

می‌تونین تصورشو بکنین که وقتی این رفتار غیر عادی به حد جنون آمیزی بالا گرفت، که واقعاً هم همین طور بود، توی اون سازمان به بقیه برخورد. با این حال، اگه اون یه آدم دیوونه بود، یه دیوونۀ نابغه بود و مافوق‌هاش علاقه‌ای نداشتن که بخوان توی کاراش دخالت کنن. چون هیچ دلشون نمی‌خواست توی کتابای تاریخ علم ازشون به عنوان تبهکار یاد بشه.

مافوق مستقیم ترومبون، که من اسمشو می‌ذارم هربرت باسون، هر از گاهی با زیر دست مشکل سازش جر و بحث می‌کرد. مثلاً می‌گفت: «ترومبون، اگه ما چند نفرو داشته باشیم که دهنشونو روی این موضوع بذارن، فرایند انجام کار سریعتر پیش میره.»

ترومبون هم عصبانی می‌شد و می‌گفت: «مزخرفه! یه آدم باهوش به این دلیل نمی‌تونه سریع حرکت کنه، چون بیست تا احمق هی دارن جلوی پاشو می‌گیرن. توی این سازمان فقط یه آدم باهوش هست، البته به جز من، که اگه من پیش از تموم کردن کارم بمیرم، می‌تونه به کار من ادامه بده. من حاضرم اطلاعات ثبت شده‌مو به اون بدم. ولی فقط به اون، و نه پیش از این که مرده باشم.»

بهم گفتن که ترومبون معمولاً هر وقت این حرفو می‌زد، می‌خندید، چون حس شوخ طبعیش هم به همون عجیب و غریبی تمایلش به مخفی کاری بود. باسون بهم گفت که به دلش افتاده بود که چنین چیزی بالاخره مایۀ دردسر میشه، هر چند که ممکن بود فقط یه نوع دور اندیشی معمولی بوده باشه.

بدبختانه، احتمال مردن ترومبون خیلی بالا بود، چون تپش قلبش فقط یه اما و اگر وابسته بود. تا اون موقع سه بار سکتۀ قلبی کرده بود و همه عقیده داشتن که چهارمی، بالاخره اونو می‌کشه. ولی با این که خودش خوب می‌دونست که زندگیش فقط به یه تار موبسته شده، هیچ وقت اسم اونی که فکر می‌کرد می‌تونه جانشینش باشه رو اعلام نکرد. از طرز رفتارش هم نمی‌شد فهمید که اون شخص کیه. انگار از این که دنیا رو بی‌خبر بذاره خوشش می‌اومد.

یه روز وقتی که داشت کارشو می‌کرد، سکتۀ چهارم اومد به سراغش و این یکی واقعاً کشتش. وقتی که سکته کرد، تو اتاقش تنها بود و هیچ کس اونجا نبود که بهش کمک کنه. البته سکته فوراً نکشتش و اون قدر بهش وقت داد که دستور‌العمل لازم رو به رایانه بده. حداقل رایانه یه برگۀ چاپ شده بیرون داده بود که وقتی جسدشو پیدا کردن، اونم برداشتن.

ترومبون یه وصیت‌ نامه هم پیش وکیلش گذاشته بود و توش کاملاً روشن کرده بود که چه کاری باید انجام بده. وکیلش ترکیب رمزی گاوصندوق تروبونو در اختیار داشت که اطلاعات ثبت شده توی اون بود و رمز گاو صندوقو باید فقط به کسی می‌داد که ترومبون اونو به عنوان جانشین خودش انتخاب کرده بود. وکیل اسم جانشینو نمی‌دونست ولی گفت که ترومبون یه نشونۀ آشکار از خودش باقی گذاشته. اگه بقیه اون قدر احمق بودن که اون نشونه رو درک نمی‌کردن ــ البته این کلماتی بود که عیناً توی وصیت نامه نوشته بود ــ بعد از مدت یه هفته، اطلاعات ثبت شده باید نابود می‌شدن.

باسون مصرانه پافشاری می‌کرد که مصلحت عمومی مهم‌تر از دستورات غیر منطقی ترومبونه، و مرگ اون نباید توی پیشرفت دانش مانع تراشی کنه. ولی وکیل که از اون سمج‌تر بود، گفت که قبل از این که قانون بخواد حتی تکونی به خودش بده، اون اطلاعات نابود شدن و هر اقدام قانونی، بر اساس شرایط موجود توی وصیت نامه منجر به نابودی اطلاعات می‌شد.

پس راه دیگه‌ای باقی نمونده بود جز مراجعه به همون برگۀ چاپ شده که روش فقط یه ردیف از اعداد نوشته شده بود. 1، 2، 3، 4 و همین طور ادامه پیدا می‌کرد تا 999. اعداد خیلی به دقت مورد بررسی قرار گرفتن. هیچ عددی جا نیفتاده بود و هیچ کدومشون هم جابجا نشده بودن. ردیف اعداد به طور کامل از 1 تا 999 رو شامل شده بود.

باسون به این نکته اشاره کرده بود که دستور‌العمل سرهم کردن این نسخۀ چاپی خیلی آسونه. اون قدر آسون که ترومبون حتی دم مرگ هم تونسته بود چنین کاری رو انجام بده. شاید قصد داشته بود که کار پیچیده‌تری از یه فهرست اعداد ساده انجام بده، ولی وقتشو نداشته. در نتیجه، این نسخۀ چاپی، سرنخ واقعی از اون چیزی که ترومبون توی ذهنش داشته نیست و نمیشه به وصیت نامه‌ش عمل کرد.

ولی وکیل فقط شونه بالا انداخته بود و گفته بود که اینا همش حدس و گمانه و چون مدرکی برای چیزی که باسون گفته بود وجود نداره، نسخۀ چاپ شده ممکنه دقیقاً به همون چیزی اشاره کرده باشه که ترومبون توی ذهنش داشته.

باسون معاونانش رو جمع کرد تا توی یه نشست، ذهنشونو روی هم بذارن و به نتیجه برسن. بیست نفر زن و مرد بودن که هر کدومشون منطقاً می‌تونستن کار ترومبونو ادامه بدن. همه‌شون هم اشتیاق کافی برای انجام این کار داشتن، ولی هیچ کدومشون نتونستن مدرک منطقی‌ای نشون بدن که ثابت کنه همونی هستن که ترومبون ازش به عنوان «یه آدم باهوش» یاد کرده بود. یا حداقل نتونستن بقیه رو متقاعد کنن که همون شخصن.

همیچ کدومشون هم نتونستن کوچکترین ارتباطی بین اون ردیف کسل کنندۀ اعداد و یه نفر توی سازمان پیدا کنن. فکر کنم چند تاشون فرضیه‌هایی ارائه دادن، ولی هیچ کدوم از اون فرضیه‌ها نتونست همه رو متقاعد کنه و مسلماً نتونستن وکیل رو متقاعد کنن یا حتی تکونی بهش بدن.

باسون داشت کم کم دیوونه می‌شد. یه روز مونده بود به آخرین مهلت، در حالی که اصلاً به پاسخ نزدیک نشده بود، به من رو انداخت. وقتی که به من تلفن کرد خیلی سرم شلوغ بود، ولی دورادور باسونو می‌شناختم و همیشه برام سخت بود که درخواست کمک کسی رو رد کنم، مخصوصاً کسی که تا این حد ناامید شده باشه.

توی دفترش با هم دیدار کردیم. خیلی فلک زده به نظر می‌اومد. همۀ داستانو برام تعریف کرد و وقتی که تموم شد گفت: «واقعاً دیوونه کننده‌س که شانس به دست آوردن چیزی رو داشته باشیم که باعث پیشرفت خیلی زیادی توی موضوع بسیار مشکلی میشه، موضوع چگونگی کارکرد مغز انسان، و اون شانسو از دست بدیم، اونم فقط به خاطر یه وکیل خل و چل و سمج که مثل روبات می‌مونه و یه تیکه کاغذ احمقانه. من که هنوز هیچی ازش نفهمیدم.»

گفتم: «شاید تمرکز کردن روی اعداد کار اشتباهی بوده باشه. چیز غیر عادی‌ای در مورد خود کاغذ وجود نداشت؟»

با حرارت گفت: «قسم می‌خورم که نه! یه تیکه کاغذ معمولی بود که روش هیچ نشونه‌ای وجود نداشت به جز اعداد 1 تا 999. ما هر کاری که به فکرمون رسیدو انجام دادیم به جز تجزیه و تحلیل کنشگری نوترونی. اگه من فکر می‌کردم که چنین چیزی ممکنه فایده‌ای داشته باشه، حتماً انجامش داده بودم. اگه فکر می‌کنی که باید انجامش بدم، انجام میدم، ولی مطمئنم که تو می‌تونی خیلی بهتر از اینا کار کنی. ای بابا، گریسولد. همه می‌دونن که تو می‌تونی هر معمایی رو حل کنی.»

نمی‌دونم از کجا اینو فهمیده بود، چون خودم هیچ وقت راجع بهش با کسی حرف نمی‌زدم.

گفتم: «به اندازۀ کافی وقت نداریم...»

گفت: «می‌دونم. ولی من نسخۀ چاپی رو بهت نشون میدم و تو رو به همۀ اونایی که روی این موضوع کار می‌کنن معرفی می‌کنم. هر اطلاعاتی که بخوای بهت میدم، هر کمکی که نیاز داشته باشی بهت می‌کنم، ولی فقط هفت ساعت وقت داریم.»

گفتم: «خوب، شاید ما فقط به هفت ثانیه زمان نیاز داشته باشیم. من اسم اون بیست نفری که ممکنه جانشین احتمالی ترومبون باشنو نمی‌دونم. ولی اگه اسم کوچیک یکی از اونا، همون اسمی باشه که من توی ذهنم دارم ــ که می‌تونه از لحاظ منطقی نام خانوادگی هم باشه ــ پس باید همون شخصی باشه که شما دنبالش می‌گردین.»

اسمی که توی ذهنم داشتمو بهش گفتم و اون از جا پرید. یه اسم غیر معمولی بود و یکی از اعضای سازمان واقعاً چنین اسمی داشت. وقتی که من دلایلم رو عنوان کردم، حتی وکیل هم تأیید کرد که اون شخص حتماً همون جانشین تعیین شده‌س، پس مدارک ثبت شده رو بهش تحویل داد.

هر چند که بدبختانه فکر نمی‌کنم چیز زیادی از تحقیقاتشون بدست آورده باشن. به هر حال، ماجرا همین بود.

 ادامه دارد...