مزاحم کالیستویی

استانیشینگ استوریز، آوریل 1940

 

لعنت به مشتری! امبروز وایتفیلد با غرشی خبیثانه این را گفت و من به نشانه موافقت سرم را تکان دادم و گفتم: من پونزده سال توی سیستم قمری مشتری بودم و اون دو تا واژه رو شاید یه میلیون بار شنیده باشم. احتمالاً اصیل ترین نفرین توی کل منظومه شمسیه!

تازه نگاه­هایمان را از کنترلهای کشتی دیده­بانی سرس برداشته بودیم و در حالی که پاهایمان روی زمین کشیده می­شد، دو طبقه پایین تر به سمت اتاقهایمان می­رفتیم.

وایتفیلد با ترشرویی گفت: لعنت به مشتری باز هم لعنت بهش! اون برای منظومه شمسی بیش از حد گندس. اون بیرون پشت سر ما وایستاده و هی می­کِشه و می­کشه و می­کشه! مدام باید موتورهای اتمی­مون رو روشن نگه داریم. هر دقیقه باید کاملاً مواظب حرکتمون باشیم. نه استراحتی، نه راحتی­ای نه چیزی! هیچ کار دیگه­ای بجز این کار کثیف نداریم که انجام بدیم.

قطره­های ریز عرق بر روی پیشانی­اش می­درخشیدند و او با پشت دستش آنها را پاک کرد. او مرد جوانی بود. به سختی سی سالش می­شد و می­توانستم در چشمانش ببینم که عصبی شده و حتی کمی­ هم ترسیده است.

این مشتری نبود که او را ناراحت کرده بود، اگرچه به آن ناسزا می­گفت. کمترین نگرانی را در مورد مشتری داشتیم. نگرانی اصلی ما کالیستو بود. آن ماه کوچک که در صفحات نمایش با نور آبی کمرنگی می­درخشید، باعث ترس و وحشت وایتفیلد شده بود و موجب شده بود که او خواب شبانه چهار روز مرا ضایع کند. کالیستو مقصد ما بود. حتی مک استیدن پیر، فضانورد با تجربه سبیلو، که در جوانی با خود پیوی ویلسون مأموریتهای فضایی انجام می­داد ، با خشم به آن نگاه می­کرد. چهار روز گذشته بود و ده روز دیگر پیش روی ما بود، و ترس و وحشت با انگشتان لزجش به ما نزدیک می­شد.

البته هر دو ما درباره رویدادهای عادی به اندازه کافی شجاعت داشتیم.

ما هشت نفر بودیم که در کشتی سرس با پرتو افکنهای بنفش روبرو شدیم و از دیزینتوهای راهزنان و شورشی­ها و بیگانه­های نیم دو جین دنیا ضربه خوردیم. ولی برای مواجه شدن با یک چیز ناشناخته، به شجاعتی بیش از حد متوسط احتیاج داشتیم. برای مواجه شدن با کالیستو، دنیایی راز آلود در منظومه شمسی.

یک حقیقت در باره کالیستو آشکار شده بود- حقیقتی وحشی و عریان.

در طی یک دوره بیست و پنج ساله، هفت کشتی، که به خوبی مجهز شده بودند، پشت سر هم روی کالیستو فرود آمدند و دیگر خبری از آنها شنیده نشد. مطبوعات آن کشتی­ها را پر کردند از سوپر دایناسورها و اشباحی از بعد چهارم، ولی هیچ کدام از آنها راه حل این معما نبود.

ما هشت نفر بودیم و کشتی ما از آن کشتی­های ناپدید شده بهتر بود. سطح خارجی سفینه ما به تازگی با آلیاژ بریل-تنگستن پوشیده شده بود که دو برابر قویتر از سپرهای فولادی بود. ما تسلیحات نظامی فوق سنگین و آخرین مدل از موتورهای اتمی را داشتیم.

اما هنوز فقط هشت نفر بودیم و همه ما این را می­دانستیم.

وایتفیلد وارد اتاق شد و خودش را روی تختخواب انداخت. دستاش را زیر چانه­اش مشت کرده بود و بند انگشتانش سفید شده بود. به نظرم می­رسید که او با فروپاشی عصبی فاصله چندانی ندارد. پس باید با دقت حرف می­زدم.

من گفتم: چیزی که ما الان نیاز داریم، یه نوشیدنی خنکه.

او با خشونت جواب داد: چیزی که ما الان نیاز داریم، یه دنیا نوشیدنی خنکه!

-: خوب پس چرا معطلی؟

او با سوء ظن به من نگاه کرد و گفت: خودت می­دونی که حتی یه قطره مشروب هم توی این کشتی نیست. این بر خلاف قوانین کشتی رانیه.

آهسته گفتم: آب جَبرای سبز گازدار داریم، که توی صحراهای مریخ به عمل اومده. عصاره سبز زمردی! چندین بطری از اون رو داریم. شاید هم چند جعبه.

-: کجا هست؟

-: من می­دونم کجاست. تو چی میگی؟ چند تا لیوان می­خوریم. فقط یه کمی. بهمون روحیه میده.

برای لحظه­ای چشمانش برق زد اما بعد دوباره حس و حالش را از دست داد و گفت: اگه کاپیتان بفهمه چی؟ اون خیلی نسبت به مقررات سختگیره و توی یه مأموریت مثل این، ممکنه برامون به قیمت تنزل درجه تموم بشه.

چشمکی زدم و با لخند گفتم: نوشیدنی رو خود کاپیتان مخفی کرده. اون نمی­تونه با ما برخورد کنه مگه اینکه قبلاً گلوی خودش رو پاره کنه. سالوس جا نماز آب کش! اون بهترین کاپیتان لعنتیه که ما تا به حال داشتیم، ولی اونم نوشیدنی زمردی رو دوست داره!

وایتفیلد برای مدتی به شدت به من خیره شد و بعد گفت: بسیار خوب. جاش رو به من نشون بده.

ما یواشکی به انبار تجهیزات رفتیم که البته در آنجا کسی نبود. کاپیتان و استیدن در اتاق کنترل بودند؛ براک و چارنی روی موتورها کار می­کردند؛ هاریگن و تیولی هم در اتاقشان خرو پف می­کردند.

در حالی که آهسته حرکت می­کردم، آرام چند جعبه مواد غذایی را هل دادم و یک صفحه را نزدیک به کف اتاق به کناری لغزاندم تا باز شد. دستم را به داخل بردم و یک بطری خاک گرفته را بیرون آوردم که با رنگ سبز دریایی، کمی برق می­زد.

گفتم: بشین و راحت باش. بعد دو فنجان کوچک آوردم و آنها را پر کردم.

او با رضایت و خیلی آهسته نوشیدنی­اش را جرعه جرعه خورد اما دومین فنجان را لاجرعه سرکشید.

پرسیدم: چی شد که داوطلب این مأموریت شدی، وایتی؟ برای یه همچین چیزی بیش از حد جوونی.

او سرش را تکان داد و گفت: خودت که می­دونی اوضاع چجوریه. همه چی بعد از یه مدت کسل کننده میشه. بعد از این که دانشگاهم رو تموم کردم، رفتم دنبال جانورشناسی -که بعد از شروع سفرهای بین سیاره­ای زمینه خیلی گسترده­ای پیدا کرده- و یه پست عالی توی گانیمد داشتم. اگر چه خیلی کسل کننده بود و من خسته شده بودم. به همین دلیل هوس کردم که وارد فضانوردی بشم و بعد هم برای این مأموریت داوطلب شدم. او با ناراحتی آهی کشید و گفت: یه کم متأسفم که این کار رو کردم.

-: راهش این نبود پسرم. من تجربه دارم و می­دونم. وقتی دستپاچه میشی، کارهای احمقانه می­کنی. بذار دو ماه بگذره، بر می­گردیم به گانیمد.

او با عصبانیت گفت: اگه اینطور فکر می­کنی، باید بگم که من نترسیدم. این... این... اون چند لحظه حرف زدن را قطع کرد با اخم به سومین فنجان نوشیدنی­اش نگاه کرد و بعد گفت: من فقط از تصور این که باید انتظار چه جور جهنمی رو داشته باشیم، نگران بودم. مدام فکر و خیال می­کنم و اعصابم به هم ریخته.

با صدای بلندی گفتم: حتماً، حتماً. من سرزنشت نمی­کنم. حدس می­زنم که ما هممون همینطور باشیم. ولی تو بهتره که حواست رو جمع کنی. چون یادم میاد یه بار که از مریخ به تایتان سفر می­کردیم...

داشتم داستان مورد علاقه­ام را تعریف می­کردم که وایتفیلد ناگهان حرفم را قطع کرد. او فنجان جبرایش را محتاطانه زمین گذاشت و با تته پته گفت: بگو ببینم جنکینز، من که اونقدر مشروب نخوردم که توهم برم داره؟

-: بستگی به این داره که چه توهمی باشه.

-: می­تونم قسم بخورم که یه چیزی پشت اون جعبه­های خالی اون گوشه تکون خورد.

-: علامت خوبی نیست. و یک جرعه بزرگ از نوشیدنی را سرکشیدم و گفتم: احتمالاً اعصاب چشمت تو رو به بازی گرفتن. فکر کردی که شاید ارواح مزاحم کالیستویی باشن که دارن از بالا به ما نگاه می­کنن.

-: من خودم دیدمش. الان بهت میگم چیه. یه موجود زنده اونجا هست. او خودش را به من نزدیک کرد. به وضوح عصبی به نظر می­رسید. و بعد در یک لحظه، در تاریک و روشن اتاق احساس کردم که زبانم بند آمده است.

با صدای بلندی گفتم: دیوونه شدی؟ اما صدایم در اتاق پیچید و فوراً ساکت شدم. فنجان خالی­ام را روی زمین گذاشتم و با کمی لرزش بلند شدم و گفتم: بیا بریم ببینیم که پشت جعبه­ها چیه.

وایتفیلد به دنبال من آمد و ما شروع به اینطرف و آنطرف کردن جعبه­های سبک آلومینیومی کردیم. هیچکدام از ما صد درصد هشیار نبودیم و با هر صدایی از جا می­پریدیم. از گوشه چشمانم وایتفیلد را دیدم که سعی می­کرد نزدیکترین جعبه به دیوار را حرکت دهد.

او در حالی که به سختی جعبه را از کنار دیوار حرکت می­داد گفت: این یکی خالی نیست.

غرغر کنان در جعبه را باز کرد و داخلش را نگاه کرد. برای نیم ثانیه خیره شد و آهسته به عقب برگشت، اما پایش لغزید و به زمین خورد ولی همچنان از جعبه دور می­شد.

در حالی که ابروهایم را بالا برده بودم، رفتار او را تماشا می­کردم، بعد نگاهی به جعبه انداختم. اما ناگهان نگاهم یخ زد و بعد فریادی کشیدم که هر چهار دیوار را به لرزه درآورد.

پسری سرش را از جعبه بیرون آورده بود. یک پسر مو قرمز با صورتی کثیف که سیزده سال یا در همین حدود سن داشت.

به محض اینکه از جعبه بیرون آمد گفت: سلام.

هیچ کدام از ما قدرت جواب دادن نداشتیم، پس او ادامه داد: خوشحالم که من رو پیدا کردین. از بس اون تو قوز کردم بدنم درد گرفته بود.

وایتفیلد با صدا آب دهانش را بلعید و گفت: خدای من! یه مسافر قاچاق کوچولو! اون هم تو مأموریت کالیستو!

با لحن خشکی گفتم: و بدون انجام مأموریت هم نمی­تونیم برگردیم. قمرهای­های جوویانی که یه جا نمی­مونن.

وایتفیلد با حالتی ستیزه جویانه به پسرک رو کرد و گفت: بگو ببینم موش فسقلی، تو کی هستی؟ اینجا چیکار می­کنی؟

پسرک یکه خورد و در حالی که کمی ترسیده بود گفت: اسمم استنلی فیلدزه. اهل نیو شیکاگوی گانیمدم. من...من خواستم فرار کنم برم به فضا. مثل همون چیزی که توی کتابها نوشته. او لحظه­ای مکث کرد و بعد مشتاقانه پرسید: ممکنه که توی این سفر با راهزنها مبارزه کنیم، آقا؟

کاملاً مشخص بود که پسرک تا خرخره داستانهای «فضانوردان دوزاری» را بلعیده است. من خودم هم وقتی نوجوان بودم از آن داستانها می­خواندم.

وایتفیلد با درنده خویی گفت: پدر و مادرت خبر دارن؟

-: اوه من فقط یه عمو دارم. فکر کنم زیاد براش مهم نباشه. اون زیاد سختگیر نیست و همش به ما لبخند می­زنه.

وایتفیلد با درماندگی کامل به من نگاه کرد و گفت: حالا باید چیکار کنیم؟

شانه­ای بالا انداختم و گفتم: می­بریمش پیش کاپیتان. بذار اون نگران این موضوع باشه.

-: و اون باهاش چیکار می­کنه؟

-: هر کاری که خودش خواست می­کنه. این که تقصیر ما نیست. البته واقعاً هیچ کاری نمیشه در این باره کرد.

هر کداممان یکی از بازوهای پسرک را گرفتیم و در حالی که او را بین خودمان می­کشاندیم، از آنجا رفتیم.

کاپیتان بارتلت، افسر با کفایتی بود و نمی­شد از چهره­اش تشخیص داد که چه حسی دارد. و در آن معدود زمانهایی که ما بروز احساساتش را دیده بودیم، بیشتر شبیه آتشفشانهای در حال فوران عطارد بود که اگر یکی از آنها را ندیده باشید، زندگی واقعی را تجربه نکرده­اید.

موضوع اهمیت زیادی نداشت. حرکت یک قمر همیشه خسته کننده بود. تصور مأموریت پیش روی کالیستو برای او سخت تر از هر کدام از خدمه بود. حالا هم که موضوع این مسافر قاچاق کوچولو پیش آمده بود.

این موضوع تحمل ناپذیر بود. برای نیم ساعت، کاپیتان مسلسل وار فحش می­داد و لعنت می­فرستاد. از خورشید شروع کرد و لیست سیارات را مرور کرد، بعد به قمرها، سیارکها و ستاره­های دنباله دار رسید و تک تک شهابها را به باد ناسزا گرفت. تازه می­خواست به ستاره­های نزدیک بپردازد که خستگی امانش نداد. او آنقدر عصبانی شده بود که از ما نپرسید که اصلاً در انبار چکار می­کردیم، و به همین خاطر من و وایتفیلد خیلی از او سپاسگذار بودیم.

ولی کاپیتان بارتلت به هیچ وجه احمق نبود. بعد از اینکه تنش عصبی او فروکش کرد. متوجه شد که این اتفاقی است که چاره­ای ندارد و باید با آن کنار آمد.

در حالی که خسته شده بود، غرولند کنان گفت: یکی این بچه رو ببره و تر و تمیزش کنه. یه مدت هم جلوی چشمم پیداش نشه. بعد مرا به طرف خودش کشید و کمی آهسته­تر گفت: بهش نگین کجا داریم میریم که یه وقت نترسه. بچه بیچاره وضع خوبی نداره.

وقتی که ما آنجا را ترک می­کردیم، آن شیاد خوش قلب پیر داشت با گانیمد تماس می­گرفت تا شاید بتواند خبری از عموی پسرک بدست بیاورد.

البته ما درآن زمان نمی­دانستیم اما آن پسرک یک موهبت الهی بود- رویدادی اصیل که نشان دهنده بخت و اقبال یک پیرمرد بود. او ذهنهای ما را از کالیستو منحرف کرد و موضوع دیگری برای ما به وجود آورد تا به آن فکر کنیم.

تنش در پایان روز چهارم به نقطه شکست رسید و کاملاً آسان شد.

سرزندگی طبیعی پسرک و ساده­ دلی درخشانش به بقیه هم سرایت کرده بود. او در کشتی اینطرف و آنطرف می­رفت و سؤالات ابلهانه می­پرسید. مدام پافشاری می­کرد که باید انتظار حمله راهزنان را داشته باشیم و بالاتر از همه اینها طوری در احترام گذاشتن به تک تک ما پافشاری می­کرد که گویی ما قهرمانان آن داستانهای فضانوردان دوزاری هستیم!

البته تعریف کردن خاطرات گذشته­مان باعث شده بود که چهره واقعی یکدیگر را بهتر بشناسیم. ما با هم در باد به غبغب انداختن و داستان تعریف کردن رقابت می­کردیم، و مک استیدن پیر که از نظر استنلی یک نیمه خدا بود، مدام وسط حرف ما می­پرید و دروغهای شاخدار می­گفت.

به طور خاص، یکی از گفتگو­ها را در پایان روز هفتم سفر به خاطر می­آورم. ما تازه نیمی از سفر را به پایان رسانده بودیم و به دقت در حال کاهش سرعت بودیم. همه ما (بجز هاریگن و تیولی که در موتورخانه بودند) در اتاق کنترل جمع شده بودیم. وایتفیلد که نیم نگاهی به نمودارها داشت، شروع کرد و مثل همیشه، از جانور شناسی گفت.

او گفت: روی اروپا، موجودات کوچیکی شبیه حلزونهای بی­صدف کشف شدن. اسمشون رو گذاشته بودن «کرولوس اروپایی»، ولی ما همیشه به اونها می­گفتیم «کرم مغناطیسی». اونها در حدود پونزده سانت طول داشتن و رنگشون خاکستری مایل به آبی بود. نفرت انگیزترین چیزهای بودن که می­تونین تصورشون رو بکنین.

ما شش ماه راجع به اونها تحقیق کردیم و من هیچ وقت ندیدم که مورنیکوف پیر به خاطر چیز دیگه­ای اینقدر هیجان زده بشه.

می­دونین، اون موجودات به وسیله نوعی میدان مغناطیسی، موجودات دیگه رو می­کشتن. مثلاً اگه شما یه کرم مغناطیسی رو میذاشتین یه طرف اتاق و یه کرم ابریشم رو طرف دیگه، بعد از پنج دقیقه، کرم ابریشم چنبره می­زد و می­مرد.

ولی موضوع جالبی هم وجود داشت. اون موجودات نمی­تونستن روی غورباقه تأثیر بذارن، آخه براشون بیش از حد بزرگ بود. اما اگه یه نوار آهنی رو دور غورباقه می­بستیم، اون هم به همین صورت کشته می­شد. اینجوری بود که فهمیدیم اون موجودات با استفاده از نوعی میدان مغناطیسی موجودات دیگه رو می­کشن. وجود آهن باعث می­شد که قدرت کشندگیشون چهار برابر بشه.

داستان او برای ما خیلی جالب بود. جو براک با صدای بمش گفت: من خیلی خوشحالم که اون موجودات لعنتی فقط ده پونزده سانت طول داشتن. البته اگه دروغ نگفته باشی.

مک استیدن کش و قوسی به خودش داد و با بی تفاوتی اغراق آمیزی، دستی به سبیلش کشید و گفت: تو فکر می­کنی که اون کرمها غیر عادین؟ اونها حتی یه تیکه کوچولو از چیزهایی که من توی یه روز دیدم هم نیستن. او با یادآوری خاطرات، سرش را تکان داد، و ما فهمیدیم که باید خودمان را برای شنیدن یک قصه طولانی و وحشتناک آماده کنیم. یک نفر شروع به غر زدن کرد اما استنلی، وقتی که فهمید آن کهنه سرباز پیر می­خواهد داستان تعریف کند، گوشهایش را تیز کرد.

مک استیدن متوجه برق نگاه پسرک شد، پس رو به او کرد و گفت: وقتی که اون اتفاق افتاد، من با پیوی ویلسون بودم. تو پیوی ویلسون رو می­شناسی، مگه نه؟

استنلی با نگاهی ستایش آمیز به آن قهرمان گفت: اوه، بله. چند تا کتاب راجع بهش خوندم. اون بزرگترین فضانوردی بوده که تا به حال وجود داشته.

-: می­تونی سر تمام رادیومی که روی تایتان وجود داره شرط ببندی که بوده، بچه جون. اون اصلاً از تو قد بلندتر نبود و وزنش هم به زور پنجاه کیلو می­شد. ولی توی جنگ با شیاطین سیاره زهره، به اندازه پنج برابر وزنش می­ارزید. من اون درست مثل هم بودیم. هر جایی که می­رفت، منم باهاش بودم. اگه اوضاع ناجور می­شد، فقط از من کمک می­خواست.

او با حالتی ماتم زده آهی کشید و ادامه داد: من تا نزدیک آخر خط باهاش بودم. فقط چون پام شکسته بود نتونستم توی سفر آخر باهاش برم...

او ناگهان دست از حرف زدن کشید و سکوتی سرد همه ما را فرا گرفت. صورت وایتفیلد خاکستری شده بود. دهان کاپیتان به طرز خنده داری پیچ و تاب خورده بود و من احساس کردم که قلبم به پایین لغزید و در جایی نزدیک کف پایم متوقف شد.

هیچ کس حرفی نزد اما همه ما به یک چیز فکر می­کردیم. پیوی ویلسون در آخرین سفر به کالیستو رفته بود. او با دومین سفینه به آنجا رفته بود و هرگز باز نگشته بود. ما هشتمین سفینه­ای بودیم که به آنجا می­رفتیم.

استنلی با تعجب از یکی به دیگری خیره می­شد ولی ما از نگاه کردن به او دوری می­کردیم.

کاپیتان اولین نفری بود که به حالت عادی برگشت. او گفت: یکی از لباسهای فضایی قدیمی پیوی ویلسون الان دست توئه، نه؟ صدایش آرام و ثابت بود، اما من متوجه شدم که به شدت تلاش می­کند تا لحن صدایش را آرام نگه دارد.

استیدن سرش را بالا آورد. داشت سبیلهایش را می­جوید (کاری که هر وقت عصبی بود انجام می­داد) و سبیلهایش به طرز مسخره­ای آویزان شده بودند. او گفت: البته. اون رو با دست خودش بهم داد. وقتی لباس­های فضایی جدید فولادی ساخته شدن، دیگه از اون لباس قدیمی استفاده نکرد. اون لباس بی­مصرف پشم شیشه و لاستیکی دیگه به درد پیوی نمی­خورد. به خاطر همین دادش به من. منم تا الان نگهش داشتم. برام شانس میاره.

-: خوب، داشتم فکر می­کردم که شاید بتونیم اون لباس قدیمی رو برای این پسر جوون تعمیر کنیم. هیچ لباس دیگه­ای به تنش نمی خوره، ولی بدجوری به یه لباس فضایی احتیاج داره.

چشمان کهنه سرباز پیر سرد و بی­حالت شد و سرش را به شدت تکان داد و گفت: نه قربان. کاپیتان، هیچ کس نباید به لباسی که پیوی ویلسون با دستای خودش به من داده دست بزنه. اون...اون مقدسه.

بقیه ما به نفع کاپیتان حرف او را قطع کردیم اما یکدندگی استیدن بالا گرفت و شدیدتر شد. او بدون اینکه صدایش را پایین بیاورد، بارها و بارها حرفش را تکرار کرد: اون لباس همونجایی که هست می­مونه. و درحالی که مشتهای گره کرده­اش را تکان می­داد بر حرفش پافشاری می­کرد.

چیزی نمانده بود که تسلیم شویم که استنلی که آن وقت با احتیاط سکوت کرده بود، دستش را بالا برد. او گفت: خواهش می­کنم آقای استیدن صدایش کمی می­لرزید. خواهش می­کنم بذارید اون لباس مال من باشه. من به دقت ازش مراقبت می­کنم. شرط می­بندم که اگه پیوی ویلسون زنده­ بود، اجازه می­داد که اون لباس مال من باشه. اشک در چشمان آبی­اش حلقه زده بود و لب پایینی­اش می­لرزید. آن پسرک بازیگر فوق­العاده­ای بود.

استیدن نامطمئن به نظر می­رسید و دوباره شروع به جویدن سبیل­هایش کرد و بعد گفت: خوب-باشه، به جهنم. شما همتون اون رو از چنگم در­آوردین. لباس رو میدم به این بچه، ولی از من انتظار نداشته باشین که تعمیرش هم بکنم. بقیتون می­تونین از وقت خوابتون بزنین و لباس رو تعمیر کنین. من بهش دست هم نمی­زنم.

به این ترتیب بود که کاپیتان بارتلت با یک تیر، دو نشان زد. وقتی که روحیه خدمه تنزل پیدا کرده بود، او حواس آنها را از کالیستو پرت کرد و برای بقیه مدت سفر به آنها موضوع دیگری برای فکر کردن داد. تعمیر دوباره آن لباس فضایی که یک یادگاری باستانی بود، تمام هفته زمان می­برد.


ادامه دارد...