ما با تمرکز روی اهمیت این کار، روی آن لباس عتیقه کار می­کردیم. کمترین نفع آن کار این بود که ما بزرگ شدن کالیستو را فراموش کردیم. ما همه پارگی­های آن را تعمیر کردیم و همه درزهای آن لباس پرارزش را بخیه زدیم. داخل لباس را با سیمهای نازک آلومینیومی وصله زدیم. سیستم گرمایشی کوچک آن را دوباره راه انداختیم و یک مخزن اکسیژن از جنس تنگستن روی آن نصب کردیم.

حتی کاپیتان هم در تعمیر آن لباس به ما کمک کرد و استیدن هم بعد از روز اول که آن خطابه آتشین خشمگینانه­اش را انجام داد، با شور و اشتیاق خودش را در آن کار وارد کرد.

درست یک روز قبل از فرود برنامه ریزی شده، تعمیر لباس به پایان رسید و استنلی موقع پرو کردن لباس، از شدت خوشحالی سر از پا نمی­شناخت. استیدن هم روبرویش ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود و سبیلش را تاب می­داد.

و وقتی که آن روز گذشت، آن دایره آبی که کالیستو بود، روی صفحه نمایش بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه قسمت زیادی از آسمان را پوشاند. روز آخر، یکی از آن روزهای سخت بود. ما با حواس پرتی به محل انجام وظایفمان می­رفتیم و با دقت نگاهمان را از آن قمر سرد و سخت و عاری از ترحم پیش رویمان می­دزدیدیم.

روی یک خط مارپیچ بلند که به تدریج به کالیستو نزدیک می­شد، فرود را آغاز کردیم. با شروع این عملیات، کاپیتان امیدوار بود که مقداری اطلاعات اولیه درباره طبیعت آن سیاره و ساکنینش بدست بیاورد، ولی تمام اطلاعات بدست آمده منفی بودند. وجود درصد بالایی از دی اکسید کربن در جو نازک و سرد سیاره، با زندگی گیاهی سازگاری داشت. بنابراین باید زندگی گیاهی متنوع و گوناگونی می­داشت. به هر حال آن سه درصد اکسیژن موجود در جو نشان می­دادکه خبری از زندگی جانوری نیست، و حداکثر می­توانست ابتدایی ترین اشکال موجودات حلزون مانند باشد. هیچ نشانه­ای از شهر یا هر سازه هوشمندانه دیگری از هیچ نوعی به چشم نمی­خورد.

پنج بار به دور کالیستو چرخیده بودیم که یک دریاچه شبیه به سر اسب در برابر دیدگانمان قرار گرفت. در طول آن دریاچه بود که کم کم پاین آمدیم. برای اینکه آخرین پیامی­که دریافت شده بود پیامی از طرف پیوی ویلسون- می­گفت که آنها نزدیک چنین دریاچه­ای فرود آمده بودند.

هنوز نیم مایل تا فرود کامل فاصله داشتیم که تکه فلز بیضی شکل درخشانی را شناسایی کردیم که همان فوبوس بود. و وقتی که به نرمی بر روی کنده­های سبز رنگ فرود آمدیم، کمتر از پانصد متر با آن سفینه بخت برگشته فاصله داشتیم.

ما در اتاق کنترل جمع شده بودیم و منتظر دستورات بودیم. کاپیتان زیر لب گفت: عجیبه. کوچیک­ترین نشونه­ای از خشونت دیده نمیشه.

کاملاً درست بود. فوبوس ساکت و آرام، بدون هیچ صدمه­ای آنجا نشسته بود.

سپر فولادی مدل قدیمی آن در زیر نور زرد مشتری ورم کرده، به روشنی می­درخشید. اکسیژن جو آنقدر کم بود که نتوانسته بود هیچ زنگی روی پوسته مقاوم خارجی سفینه به وجود بیاورد.

کاپیتان از خیالات بیرون آمد و رو به چارنی که پشت فرستنده رادیویی نشسته بود کرد و گفت: از گانیمد جوابی نرسیده؟

او به سادگی گفت: بله قربان، اونها برامون آرزوی موفقیت کردن. با این حال تیره پشت من از ترس سفت شده بود.

هیچ کدام از عضلات صورت کاپیتان تکان نخورد. او گفت: سعی کردی با فوبوس تماس بگیری؟

-: جوابی ندادن، قربان.

-: سه نفر از ما میریم که فوبوس رو بررسی کنیم. شاید حداقل چند تا جواب اونجا پیدا کردیم.

براک بدون هیچ نشانی از احساس، غرش کنان گفت: قربان با چوب کبریت قرعه کشی کنید.

کاپیتان به نشانه موافقت به سنگینی سر تکان داد.

او هشت چوب کبریت برداشت و سه تا از آنها را نصف کرد و بعد بدون هیچ حرفی دستش را به سمت ما دراز کرد.

چارنی قدم به جلو گذاشت و اولین چوب کبریت را بیرون کشید. کبریت شکسته بود و او در سکوت به سمت کمد لباسهای فضایی رفت. بعد از او تیولی و هاریگن و وایتفیلد کبریت بیرون کشیدند. سپس من دومین کبریت شکسته را بیرون کشیدم. لبخند زدم و به دنبال چارنی رفتم. سی ثانیه بعد، استیدن پیر هم به ما پیوست.

کاپیتان به آرامی در حالی که با ما دست می­داد گفت: ما توی کشتی هواتون رو داریم. اگه مورد خطرناکی پیش اومد، فرار کنید. قهرمان بازی در نیارید. اونقدر نیروی انسانی نداریم که بخوایم کسی رو از دست بدیم.

پرتو افکنهای جیبی­مان را برداشتیم و کشتی را ترک کردیم. نمی­دانستیم که دقیقاً باید انتظار چه چیزی را داشته باشیم و مطمئن نبودیم که اولین قدم ما بر خاک کالیستو، آخرین قدم ما نیست. ولی در هیچ کدام­مان حس ترس فوری وجود نداشت. در داستان «فضانوردان دوزاری»، تهور و دلاوری کالای بی­ارزشی بود، ولی در زندگی واقعی، شجاعت ارزش بیشتری داشت. و من با غرور قابل توجیهی به خاطر آوردم که ما سه نفر از دایره حمایت سرس خارج شده­ایم.

من فقط یک بار به عقب نگاه کردم و یک لحظه صورت استنلی را از پشت شیشه پنجره کشتی دیدم که از ترس سفید شده بود. حتی از آن فاصله هم شدت هیجان او به چشم می­آمد.

بچه بیچاره! در دو روز آخر او فهمید که ما در طی مسیرمان، مواضع راهزنان رو نابود کردیم و تقریباً به خاطر بی­صبری از اینکه مباره قرار بود دوباره شروع شود، داشت می­مرد. البته هیچ کدام از ما سعی نکردیم که او را از این خیالات بیرون بیاوریم.

سپر خارجی فوبوس جلوی ما بالا رفته بود و عظمت آن ما را تحت­ تأثیر قرار داده بود. لوله خروجی عظیم آن روی گیاهان افتاده بود و مثل یک موجود مرده ساکت و بی تحرک بود. یکی از هفت کشتی­ای که تلاشش را کرده بود اما شکست خورده بود. ما هشتمین کشتی بودیم.

چارنی به سختی سکوت را شکست و گفت: این لکه­های سفید روی سپر چی هستن؟ او انگشت فلز پوشش را بالا آورد و روی سطح فولادی کشید. بعد دستش را پس کشید و خیره به لیزابه سفیدرنگی که به آن چسبیده بود خیره شد. با حالتی که گویی از آن ماده نفرت انگیز چندشش شده بود، دستش را با علفهای زمخت روی زمین پاک کرد.

او گفت: فکر می­کنی این چی باشه؟

تا جایی که ما می­توانستیم ببینیم، تمام بدنه کشتی، بجز قسمتی که روی زمین قرار داشت، با یک لایه نازک از آن شیرابه چسبناک آلوده شده بود. آن ماده شبیه به کف غلیظ بود. گفتم: انگار یه حلزون خیلی گنده از توی دریاچه اومده بیرون و روی بدنه سفینه خزیده و این لیزابه رو از خودش به جا گذاشته.

در مورد چیزی که گفتم زیاد جدی نبودم، اما دو نفر دیگر با شنیدن این حرف با عجله نگاهی به سطح آینه مانند دریاچه انداختند که تصویر مشتری آرام در آن خوابیده بود. چارنی پرتو افکن دستی­اش را بیرون کشید.

ناگهان، استیدن با صدایی خشن که از رادیو مانند فولاد به گوش می­رسید گفت: بیایین اینجا! وراجی دیگه کافیه. باید یه راهی پیدا کنیم بریم توی کشتی. توی سپر فولادی باید یه شکافی چیزی ایجاد شده باشه. چارنی، تو برو سمت راست رو بگرد. جنکینز، تو هم سمت چپ رو خوب نگاه کن. منم ببین می­تونم برم بالای کشتی یا نه.

در حالی که به سپر صاف و گرد کشتی نگاه می­کرد کمی به عقب رفت و بعد پرید. روی کالیستو، او با لباس فضایی و تجهیزات، در حدود ده کیلو یا کمتر وزن داشت. به همین دلیل در حدود ده یا دوازده متر بالا رفت. وقتی که به سبکی به بالای سپر کشتی رسید، به چیزی در آن بالا چنگ زد و خودش را به بالای کشتی کشید.

در این لحظه من به چارنی به علامت خداحافظی دست تکان دادم و حرکت کردم.

صدای آرام کاپیتان به گوشم رسید که می­گفت: همه چی مرتبه؟

با حاضر جوابی گفتم: تا الان که همه چی مرتب بوده. در حالی که این را می­گفتم، سرس، پشت برآمدگی بدنه سفینه مرده ناپدید شد و من دیگر در آن قمر راز آلود کاملاً تنها شده بودم.

در سکوت مراقب دور و اطرافم بودم. پوسته سفینه بجز در محل پنجره­ها، کاملاً سالم بود و پاین ترین پنجره­ها در جایی بالاتر از سر من قرار داشت.

یکی دو بار فکر کردم که می­توانم استیدن را ببینم که مثل میمون در بالای سفینه این طرف و آن طرف می­رود، ولی شاید اینها فقط تخیلات من بودند.

بالاخره به دماغه کشتی رسیدم که در نور کامل مشتری قرار گرفته بود. در آنجا، پایین­ترین ردیف پنجره­ها قرار داشتند که به اندازه کافی پایین بودند که در حالی که یکی پس از دیگری از کنار آنها می­گذشتم، می­توانستم از آنها به داخل کشتی نگاه کنم، اما احساس می­کردم که اگر به درون آن کشتی پر از ارواح خیره شوم، همه چیزهای درون آن مانند سایه­های لرزان پدیدار می­شوند.

درست آخرین پنجره در آن ردیف بود که ناگهان هیجان فوق­العاده قوی­ای را ایجاد کرد. در نور چهارگوشی که در اثر تابش مشتری از پنجره به درون سفینه، مانند یک تمبر روی کف آن ایجاد شده بود، چیزی افتاده بود که شبیه یک انسان بود. لباسهایش طوری روی او افتاده بود که قالب دنده­هایش را به خود گرفته بود. در فاصله یقه لباس تا کلاه مهندسی، یک جمجمه بدون چشم با دهان گل و گشاد دیده می­شد. کلاهش که به صورت یک بری روی جمجمه قرار گرفته بود، آخرین علامتهای ترس را هم به نظر می­آورد.

فریادی به گوشم رسید که باعث شد قلبم یک ضربان را جا بیندازد. استیدن بود که از جای شومی در بالای کشتی فریاد می­کشید. تقریباً در همان لحظه، بدن بدقواره پوشیده در فولادش را دیدم که سر خورد و از یک طرف کشتی به پایین لغزید.

ما با قدمهایی بلد و سبک به سمت او دویدیم و او در حالی که دستهایش را تکان می­داد جلوی ما به سمت دریاچه می­دوید. در ساحل دریاچه، او توقف کرد و روی چیزی که تا نیمه دفن شده بود خم شد. ما به او رسیدیم و دیدیم که آن چیز، انسانی در لباس فضایی است که با صورتی رو به پایین، روی زمین افتاده است. روی آن لایه ضخیمی از آن لیزابه چسبناک که فوبوس را پوشانده بود وجود داشت.

استیدن در حالی که از نفس افتاده بود، جسد را برگرداند و گفت: این رو توی بالاترین نقطه کشتی پیدا کردم.

چیزی که ما دیدیم، باعث شده که هر سه نفرمان همزمان فریاد بکشیم. از پشت شیشه کلاه­خود لباس فضایی، چهره ای مانند چهره افراد جذامی پدیدار شد. اجزای چهره­اش در حال فساد و از هم پاشیدگی بود و تأخیر در فساد کامل به دلیل کمبود اکسیژن موجود در تجهیزات لباس فضایی بود. اینجا و آنجا قسمتهای از استخوانهای خاکستری نمایان شده بود.

آن مشمئز کننده­ترین منظره­ای بود که تا به حال دیده­ام، اگرچه چیزهای زیادی­ هم تقریباً به همان بدی دیده­ام.

چارنی با حالتی نیمه گریان گفت: خدای من. اونها همشون مردن و دارن می­پوسن.

من هم به استیدن در باره اسکلتی که از داخل پنجره دیده بودم، گفتم.

استیدن غرغر کنان گفت: لعنتی! این یه معماست. جواب معما باید داخل فوبوس باشه. لحظه­ای سکوت پدیدار شد و بعد او ادامه داد: بهتون می­گم باید چیکار کنیم. یکی از ما برمی­گرده به کاپیتان میگه که دستگاه شکافنده رو پیاده کنه. باید روی کالیستو به اندازه­ای سبک باشه که بشه باهاش کار کرد. می­تونیم توانش رو بیاریم پایین تا فقط یه سوراخ توی بدنه فوبوس ایجاد کنه بدون اینکه به طور کامل منفجرش کنه. جنکینز تو برو. چارنی و منم اینجا می­مونیم ببینیم می­تونیم چند تا از اون شیاطین بدبخت رو پیدا کنیم.

من بدون هیچ اشتیاقی از آنها جدا شدم و با جهشهای بلند به سمت سرس روانه شدم. سه چهارم مسیر را رفته بودم که فریاد گوشخراشی به گوشم رسید. به خاطر توقف روی زمین سر خوردم. با نگرانی برگشتم و با دیدن منظره­ای که جلوی چشمانم بود، از ترس خشکم زد.

سطح دیاچه پر از کف شده بود و به دنبال آن سر چیزهایی بیرون آمد که به نظر می­رسید چند کرم ابریشم غول پیکر باشند. آنها با بدنهای خاکستری کثیفشان روی سطح خشکی خزیدند و از سر و رویشان لیزابه و آب می­چکید. آنها در حدود 120 سانتیمتر طول و سی سانتیمتر کلفتی داشتند و به خاطر کمبود اکسیژن در هوا، حرکتشان به صورت خزیدن آهسته بود. بجز یک قسمت باریک در انتهای بدنشان که رنگ قرمز کمرنگی داشت، بقیه بدنشان هیچ شکل به خصوصی نداشت.

همانطور که آنها را تماشا می­کردم، تعدادشان افزایش پیدا می­کرد تا اینکه ساحل دریاچه با بدنهای خاکستری و چسبناک آن موجودات پوشیده شد.

چارنی و استیدن به سمت سرس فرار کردند اما تازه نیمی از مسیر را طی کرده بودند که ناگهان سرعتشان کند شد، تلوتلو خوردند و ایستادند و بعد تقریباً همزمان، روی زانوهایشان به زمین افتادند.

صدای ضعیف چارنی به گوشم رسید که می­گفت: برو کمک بیار. سرم داره منفجر میشه. نمی­تونم تکون بخورم. آنها اکنون روی زمین دراز کشیده بودند.

بی اراده به سمت آنها حرکت کردم، اما درد شدیدی در گیجگاهم باعث شد که سکندی بخورم. برای لحظه­ای گیج و منگ آنجا ایستادم. بعد ناگهان فریاد عجیب و غریب وایتفیلد را شنیدم که می گفت: برگرد به کشتی جنکینز! برگرد! برگرد!

اطاعت کردم و برگشتم، چون درد مدام شدیدتر می شد و اشک مرا درآورده بود. تلوتلو خوران به سمت کشتی حرکت کردم و فکر می­کنم چیزی نمانده بود که من هم از پا دربیایم که خودم را داخل هوابند انداختم. فقط به یاد می­آورم که بعد از آن تا مدتی گیج و منگ بودم.

بعد از آن، چیزی که به وضوح به خاطر دارم این است که در اتاق کنترل سرس بودم. یک نفر لباس فضایی مرا بیرون آورده بود و من با نهایت گیجی به خودم خیره شده بودم. مغزم هنوز تیر می­کشید و کاپیتان بارتلت را که به سمت من خم شده بود را دوتایی می­دیدم.

او در حالی که به سمت آن کرمها اشاره می­کرد گفت: می­دونی اون مخلوقات لعنتی چی بودن؟

بدون اینکه چیزی بگویم، سرم را تکان دادم.

-: اونها پدر جد اون کرمهای مغناطیسی هستن که وایتفیلد برامون تعریف کرد. یادت میاد کرم مغناطیسی چیه؟

سرم را تکان دادم و گفتم: جونورهایی که با میدان مغناطیسی موجودات دیگه رو می­کشن و اگه اون موجود دیگه با آهن پوشده شده باشه، قدرت کشندگیشون بیشتر میشه.

وایتفیلد حرف مرا قطع کرد و نالید: لعنتی! درسته! حاضرم قسم بخورم که اگه ما اونقدر خوش شانس نبودیم که سپر محافظ کشتیمون از جنس بریل- تنگستن نبود و مثل فوبوس و بقیه از جنس فولاد بود، الان بی خبر از همه چیز تا آخرین نفر مرده بودیم.

گفتم: پس اونها مزاحمین کالیستو هستن. بعد از ترس صدایم بالا رفت و پرسیدم: سر چارنی و استیدن چی میاد؟

کاپیتان زیر لب با عصبانیت گفت: دیگه کار از کار گذشته. شاید تا حالا مرده باشن. پنجاه تا کرم داشتن می­رفتن به سمتشون و کاری از دست ما بر نمیومد. او با انگشتش شروع به برشمردن نکات کرد: ما نمی­تونیم بریم دنبال اونها بدون اینکه خودمون هم بمیریم، چون توی لباسهای فضایی ما فولاد به کار رفته. کسی نمی­تونه بره اونجا و جون سالم بدر ببره. هیچ سلاح پرتو افکنی هم نداریم که کرمها رو نابود کنه بدون اینکه به چارنی و استیدن صدمه بزنه. من فکر کردم که کشتی رو بلند کنیم و طوری مانور بدیم که حواس اون کرمها پرت بشه بیان دنبال ما، ولی نمی­تونیم بدون اینکه به کشتی آسیب برسه، نزدیک سطح سیاره چنین کاری بکنیم. ما...

من وسط حرفش پریدم و گفت: پس باید همینجا دست رو دست بذاریم تا اونها بمیرن؟

او سرش را تکان داد و من با اوقات تلخی رویم را برگرداندم.

احساس کردم که کسی آستین مرا می­کشد و وقتی که نگاه کردم، استنلی را دیدم که با چشمان درشت آبی­اش، به من نگاه می­کند. من او را فراموش کرده بودم و حال نسبت به او حس ترحم آمیزی داشتم. گفتم: چی می­خوای؟

چشمانش قرمز شده بود و من فکر کردم که راهزنان را به آن کرمها ترجیح می­دهد. او گفت: شاید من بتونم برم و آقای چارنی و استیدن رو بیارم.

آهی کشیدم و برگشتم که بروم.

-: ولی آقای جنکینز، من می­تونم. شنیدم که آقای وایتفیلد چی گفت. توی لباس فضایی من فولاد وجود نداره. از پشم شیشه و لاستیک درست شده.

استنلی دوباره پیشنهادش را به افراد که دور هم جمع شده بودند تکرار کرد و وایتفیلد با صدای آهسته­ای گفت: این بچه درست میگه. اگه میدون مغناطیسی اونها قوی­تر نشه، نمی­تونن به ما آسیبی برسونن. این موضوع اثبات شده. اون توی لباس پشم شیشه و لاستیکیش در امانه.

کاپیتان اعتراض کرد: ولی اون یه لباس پاره پاره و دوباره تعمیر شدس. منظور من واقعاً این نبود که این بچه از اون لباس استفاده کنه. اما حرفش را ناقص گذاشت و رفتارش نشان از دودلی او داشت.

براک بی احساس گفت: ولی ما نمی­تونیم نیل و مک رو بدون اینکه هیچ تلاشی بکنیم، اون بیرون ول کنیم.

کاپیتان ناگهان تصمیمش را گرفت و به سرعت مشغول انجام دادن کارها شد. او به داخل کمد لباسهای فضایی شیرجه زد و خودش آن لباس عتیقه را بیرون آورد و به استنلی کمک کرد تا آن را بپوشد.

کاپیتان در حالی که آخرین گیره­های لباس را محکم می­کرد گفت: اول به استیدن کمک کن. اون پیر تره و شاید در برابر میدون مغناطیسی مقاومتش کمتر باشه.  موفق باشی پسر جون. اگه نتونستی کاری بکنی، برگرد همینجا، برمی­گردی همینجا، متوجه شدی؟

استنلی اولین قدم را ناشیانه برداشت اما چون به جاذبه کمتر از حد عادی روی گانیمد عادت داشت خیلی زود قلق کار دستش آمد. وقتی او به سمت آن دو بدن نیمه جان روی زمین افتاده حرکت کرد، هیچ هیجانی به وجود نیامد و ما نفس راحتی کشیدیم. ظاهراً معلوم بود که میدان مغناطیسی روی او هنوز تأثیر نگذاشته بود.

حالا او یکی از آنها رو روی دوشش گرفته بود و کمی آهسته­تر به سمت کشتی برمی­گشت. بعد از آنکه بارش را در هوابند روی زمین گذاشت، از پنجره به ما دست تکان داد و ما هم در جواب برای او دستی تکان دادیم. وقتی که کمی دور شد، ما استیدن را به داخل کشتی آوردیم. لباس فضایی­اش را در آوردیم و بدن رنجور و رنگ پریده­اش را روی تخت گذاشتیم.

کاپیتان گوشش را روی سینه او گذاشت و بعد ناگهان خنده­ای از روی آسودگی خیال کرد و گفت: پیرمرد غرغرو هنوز خیلی قویه!

همه با خوشحالی جمع شدیم و هر کدام می­خواستیم نبض او را بگیریم تا خودمان از زنده­ بودن او اطمینان پیدا کنیم. صورتش تکانی خورد و ناگهان با صدای ضعیفی که به سختی شنیده می­شد گفت: به پیوی گفته بودم، بهش گفته بودم که آخرین شکهامون برطرف میشن.

اما ناگهان فریاد بلند وایتفیلد به گوش رسید که ما را دوباره به سمت پنجره کشاند: یه مشکلی برای بچه پیش اومده!

استنلی که با دومین محموله به سمت کشتی می آمد، به نظر می­رسید که عجیب و غریب حرکت می­کند.

وایتفیلد با صدایی خشدار زمزمه کرد: درست نیست. درست نیست. میدون مغناطیسی نمی­تونه روی اون تأثیر گذاشته باشه.

کاپیتان با وحشیگری به موهایش چنگ زد و گفت: خدا رحم کنه! اون لباس عتیقه رادیو نداره. نمی­تونه به ما بگه که چه اشکالی پیش اومده. او ناگهان برگشت و گفت: من میرم دنبالش. چه میدون مغناطیسی باشه یا نباشه. میرم بیارمش.

تیولی بازوی کاپیتان را گرفت و گفت: صبر کن کاپیتان. ممکنه موفق بشه.

استنلی دوباره شروع به دویدن کرده بود، ولی نوع حرکت و مسیرش نشان می­داد که نمی­تواند ببیند که به کجا می­رود.

دو یا سه بار پایش لغزید و افتاد ولی هر بار توانست بلند شود و بایستد، و بالاخره درست در مقابل سپر کشتی روی زمین افتاد و خودش را کشان کشان به سمت هوابند کشید. ما فریاد کشیدیم و دعا کردیم و عرق ریختیم، ولی به هیچ وجه نمی­توانستیم به او کمک کنیم.

بعد او ناپدید شد. خودش را به هوابند رسانده و به داخل آن انداخته بود.  

  ما هر دو آنها را به موقع به داخل کشتی آوردیم و لباسهای آنها را در آوردیم. با یک نگاه اجمالی فهمیدیم که چارنی هم زنده بود، و بعد بدون هیچ کار دیگری او را رها کردیم و به طرف استنلی رفتیم. صورت کبودش، زبان ورم کرده­اش و یک خط از خون تازه که از بینی به سمت چانه­اش سرازیر شده بود، به ما فهماند که ماجرا از چه قرار بوده است.

هاریگن گفت: لباسش نشتی داشته.

کاپیتان با تحکم گفت: از دور رو برش برید کنار. بذارید هوا بهش برسه.

ما کمی صبر کردیم. بعد ناله ضعیفی از او به گوش رسید که نشان می­داد او در حال به هوش آمدن است و ماهمگی با خوشحالی شروع به خندیدن کردیم.

کاپیتان گفت: پسر شجاعی هستی. صد متر آخر رو فقط با اراده محض اومدی. و بعد دوباره تکرار کرد. پسر شجاع! به خاطر این کارت مدال شجاعت می­گیری. حتی اگه مجبور بشم، مال خودم رو بهت میدم.

 

کالیستو روی صفحه نمایش به اندازه یک توپ کوچک آب رفته بود و مثل هر دنیای عادی بدون رمز و راز دیگری به نظر می­رسید. استنلی فیلدز، کاپیتان افتخاری کشتی سرس، بینی­اش را به پنجره چسبانده بود و برای آن زبان درازی می­کرد، یک رفتار هوشمندانه و نشانه­ای از غلبه انسان بر کینه توزی منظومه شمسی!

پایان