چهارشنبه 30 دی 1394

سیاهچاله چیست؟

 

برای درک ماهیت یک سیاهچاله، بیایید با ستاره­ای مثل خورشید شروع کنیم. قطر خورشید در حدود 1,400,000 کیلومتر است و 330,000 برابر سنگین­تر از زمین می­باشد. با توجه به میزان جرم و فاصله­‌ای که از سطح تا مرکز آن وجود دارد، هر جسمی که بر روی سطح خورشید قرار داشته باشد، تحت گرانشی در حدود 28 برابر گرانش سطح زمین قرار می­گیرد.

یک ستارۀ عادی، اندازۀ معمولی خود را با استفاده از تعادل بین دمای فوق‌­العاده زیاد مرکز آن که تمایل دارد جرم آن را منبسط کند و نیروی گرانشی که تمایل به انقباض و فشرده کردن آن دارد، حفظ می­کند.

در مرحله‌­ای از عمر ستاره، دمای داخلی آن کاهش می­یابد. در این صورت، گرانش غلبه می­کند. در این حالت ستاره شروع به رمبیدن می­کند و در طول این فرایند، ساختار اتمهای درون آن فرو می­پاشد. تا جایی که اتمها تبدیل به الکترون­ها، پروتون­ها و نوترون­های مجزا می­شوند. رمبش ستاره تا جایی ادامه پیدا می­کند که نیروی دافعۀ الکترون­ها در برابر انقباض بیشتر مقاومت کند.

در این حالت، ستاره یک «کوتولۀ سفید» خواهد بود. اگر ستاره­ای مانند خورشید ما، برمبد و تبدیل به یک کوتولۀ سفید شود، تمام جرم آن در کره­ای که قطر آن حدوداً 15,000 کیلومتر است، فشرده خواهد شد، و گرانش سطحی آن (بر اساس همان میزان جرم اما در فاصله‌­ای بسیار کمتر)، در حدود 210,000 برابر جاذبۀ سطحی زمین خواهد بود.

تحت شرایط خاصی گرانش می­تواند الکترون­ها را بیش از حد مقاومتشان بفشارد. ستاره باز هم منقبض خواهد شد و الکترون­ها و پروتون­ها را مجبور خواهد کرد تا با هم ترکیب شوند و تبدیل به نوترون گردند و تا حدی فشرده شوند که نوترون­ها در تماس با یکدیگر قرار گیرند. این ساختار نوترونی در برابر انقباض بیشتر مقاومت خواهد کرد و ما یک ستارۀ نوترونی خواهیم داشت که تمام جرم خورشید را در کره­ای به قطر تنها 15 کیلومتر جای داده است. در این حالت جاذبۀ سطحی آن 210,000,000,000 (دویست و ده میلیارد) برابر جاذبۀ سطحی زمین خواهد بود.

تحت شرایط خاص گرانش می­تواند حتی بر مقاومت ساختار نوترونی هم غلبه کند. در این صورت چیزی وجود ندارد که در برابر رمبش بیشتر مقاومت کند. ستاره می­تواند تا نقطۀ صفر منقبض شود و گرانش سطح آن به بینهایت می­رسد.

بر اساس نظریۀ نسبیت، نوری که از ستارگان می­تابد، با دور شدن از میدان گرانشی، مقداری از انرژی خود را از دست می­دهد. هرچه میدان گرانشی قوی­تر باشد، از دست رفتن انرژی نیز بیشتر است. این موضوع، هم با مشاهدۀ آسمان و هم در آزمایشگاه اثبات شده است.

نوری که از یک ستارۀ معمولی مانند خورشید ما می‌­تابد، مقدار خیلی کمی از انرژی خود را از دست می­دهد. نوری که از یک کوتولۀ سفید می­تابد، مقدار بیشتری را از دست می­دهد و کاهش انرژی نوری که از یک ستارۀ نوترونی می­تابد، از آن هم بیشتر است. اگر ستارۀ نوترونی بیش از آن برمبد، سرانجام به نقطه‌­ای می­رسد که نوری که از آن می­تابد، همۀ انرژی خود را از دست می­دهد و نمی­تواند بگریزد.

اجسامی که بیش از یک ستارۀ نوترونی به هم فشرده می­شوند، میدان گرانشی آنچنان قوی‌­ای دارند که هر چیزی که به آنها نزدیک می­شود به دام می­افتد و نمی­تواند دوباره از آن خارج شود. مانند این که چیزی درون چا‌‌‌‌له‌­ای بیفتد که عمق آن بی­نهایت است و تا ابد در حال سقوط در آن باشد. در ضمن، همانطور که توضیح دادم، حتی نور هم نمی­تواند از آن بگریزد. بنابراین آن جسم فشرده شده، سیاه خواهد بود؛ و به درستی که نام سیاهچاله برازندۀ آن است.

ستاره‌­شناسان در حال حاضر در حال جستجوی جای جای آسمان برای یافتن شاهدی برای وجود یک سیاهچالۀ واقعی هستند.

 

  • نظرات() 
  • سه شنبه 29 دی 1394

    خوب دوستان، امیدوارم که از مطالعۀ داستان‌ها لذت برده باشید و ترجمه‌ها مورد قبول واقع شده باشه. با قرار گرفتن آخرین قسمت از داستان «مادر زمین»، کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» به پایان رسید. شما می­تونید متن کامل همۀ داستان‌ها به علاوۀ توضیحات آیزاک در مورد داستان‌ها (که در وبلاگ درج نشده) رو در کتاب‌های الکترونیکی که تهیه کردم، مطالعه کنید. همچنین دو عنوان از داستان‌ها به علاوۀ یک مقالۀ علمی‌تخیلی که در این وبلاگ قرار داده نشدن رو هم در کتاب‌ها مطالعه کنین.

    لازم به ذکره که قبلاً لینک دانلود جلد اول از این مجموعه در وبلاگ قرار داده شده بود. این نسخه از کتاب مجدداً ویرایش شده و تعدادی عکس بهش اضافه شده و همین فرمت در مورد دو جلد دیگه اجرا شده.

    هر کدوم از جلدهای این کتاب در دو ورژن یکی با فونت سایز درشت مناسب برای مطالعه در موبایل و تبلت و دیگری با فونت سایز معمولی مناسب برای مطالعه در لپتاپ و PC تهیه شده که هر کدوم رو خواستین می­تونین دانلود کنین.

    ترجمۀ این کتاب و تبدیلش به کتاب الکترونیکی، بیشتر از پنج ماه طول کشید. من این کتاب رو که این همه براش زحمت کشیدم، به صورت رایگان در این وبلاگ و چند سایت دیگه برای دانلود قرار میدم. تنها توقعی که دارم اینه که چنانچه از مطالعۀ این کتاب لذت بردین، مبلغ هزار تومن به حساب مؤسسۀ حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) واریز کنید. روش واریز رو هم در انتهای هر کتاب درج کردم.

    خوب، امیدوارم لذت ببرید

    دانلود کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف جلد اول»

    ورژن موبایل و تبلت

    ورژن تبلت و PC

    دانلود کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف جلد دوم»

    ورژن موبایل و تبلت

    ورژن تبلت و PC

    دانلود کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف جلد سوم»

    ورژن موبایل و تبلت

    ورژن تبلت و PC

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 29 دی 1394

    مورنو گفت: "بله، منظورم همون­هاییه که بین ستاره­ها هستن. اون نیمه خداها، اون اَبَر انسان­های با جلال و جبروت، اون نژاد قوی، خوش قیافه و ارباب منش. اونها دیوونه هستن، ولی فقط ما روی زمین این رو می­دونیم.

    خوب، حتماً از پروژۀ اقیانوس آرام خبر داری. می­دونم که داری، یه بار به سلیونی این رو بروز دادی و گفتی که یه چیز قلابیه. اما اون اصلاً قلابی نیست و هیچ چیز سری­ای هم دربارش وجود نداره. در واقع تنها رازی که در موردش وجود داره اینه که تقریباً هیچ چیزش سری نیست.

    تو به هیچ وجه احمق نیستی، کیلین. فقط با همۀ وجود راجع به این موضوع فکر نکردی. به خاطر همین به اصل موضوع نرسیدی. فقط احساسش کردی. دفعۀ پیش که توی اون برنامه با من مصاحبه کردی، چی گفتی؟ یه چیزی دربارۀ طرز فکر فضایی­ها در مورد زمینی­ها و خدشه در تعادل اونها بود. همین بود، نه؟ یا یه چیزی توی همین مایه­ها. خیلی خوب، همین خوبه. تو اون موقع ثلث اول از پروژۀ اقیانوس آرام رو توی ذهنت داشتی و این هم به هیچ وجه سری نبود.

    کیلین، از خودت بپرس که طرز فکر یه ارورایی نمونه با یه زمینی نمونه چجوریه؟ حس برتری می­کنه؟ به گمونم این اولین فکریه که به ذهنت میاد. اما بگو ببینم کیلین، اگه اون واقعاً حس برتری کنه، اگه واقعاً برتر باشه، چه لزومی داره که اینطور ادامه دار بهش توجه کنه؟ این چه جور برتری­ایه که باید مدام با تکرار عبارت­هایی مثل «انسان-میمون»، «مادون انسان»، «نیمه حیوانات زمینی» و غیره، تقویت بشه؟ این یه اطمینان بخشی آروم داخلی برای برتری نیست. آیا ممکنه که تو وقتت رو با لقب دادن به کرم­های خاکی تلف کنی؟ نه، اینجا یه چیز دیگه وجود داره.

    یا بیا از یه جهت دیگه به موضوع نزدیک بشیم. چرا جهانگردهای دنیاهای فضایی توی هتل­های مخصوص اقامت می­کنن، با ماشین­های روبسته حرکت می­کنن، و قوانین سخت و انعطاف ناپذیر و شاید نانوشته­ای علیه در هم آمیختگی اجتماعی دارن؟ آیا اونها از آلودگی می­ترسن؟ در این صورت خیلی عجیبه که اونها هیچ ترسی از خوردن غذای ما و نوشیدن شراب ما و دود کردن تنباکوی ما ندارن.

    می­بینی کیلن، در دنیاهای فضای هیچ روانپزشکی وجود نداره. اون اَبَر انسان­ها، اونطوری که خودشون به خودشون میگن، به خوبی تنظیم شدن. ولی روی زمین، اون جوری که توی ضرب­المثل­هاشون میگن، تعداد روانپزشک­ها از تعداد لوله کش­ها بیشتره، و اونها خیلی مریض برای معاینه کردن دارن. پس این ما هستیم، و نه اونها که حقیقت رو در مورد برتری فضایی­ها می­دونیم. ما می­دونیم که این خیلی ساده، عکس­العمل دیوانه­واری در مقابل حس فراگیر گناهکار بودنه.

    فکر می­کنی که نمی­تونه اینطور باشه؟ دست­هات رو طوری تکون میدی که انگار مخالفی. نمی­بینی که یه مشت انسان که یه کهکشان رو قاپیدن، اون هم وقتی که میلیاردها نفر در اثر کمبود فضا به زحمت افتادن، باید به طور ناخودآگاه احساس گناه بکنن؟ و بعد از اینهمه غارت و چپاول، این رو نمی­بینی که تنها راهی که برای توجیه خودشون دارن اینه که بگن زمینی­ها انسان­های پستی هستن و شایستگی کهکشان رو ندارن، و اینکه اونها نژاد جدیدی از انسان هستن که دنیاهای فضایی رو به وجود آوردن و ما در اینجا فقط بازماندگان طاعون زده­ای از یه نژاد قدیمی هستیم که باید خاطر نوع کار کرد قوانین تغییر ناپذیر طبیعی، مثل دایناسورها منقرض بشیم.

    آه، اگه اونها بتونن این طوری خودشون رو متقاعد کنن، دیگه گناهکار نخواهند بود، بلکه فقط اَبَر انسان خواهند بود. فقط یه مشکلی هست و اینه که این طرز فکر کار نمی­کنه. هیچ وقت کار نخواهد کرد. این کار نیاز به تقویت دائمی داره، باید مدام تکرار بشه و توان­دهی بشه. در نتیجه، متقاعد سازی کامل نخواهد بود.

    بیشترین کاری از دستشون برمیاد اینه که وانمود کنن که زمین و جمعیتش اصلاً وجود نداره. در نتیجه اگه کسی از اونها بیاد به زمین، باید از زمینی­ها اجتناب کنه. در غیر این صورت به خاطر اینکه ما به اندازۀ کافی پست نیستیم احساس ناراحتی می­کنه. شاید بعضی وقتها به ما نگاه ترحم آمیزی بکنن، اما نه بیشتر. بدتر از همه اینکه ممکنه اونها باهوش به نظر برسن، به عنوان مثال، مثل اونهایی که من روی آرورا دیدم.

    هر از گاهی، ممکنه یه فضایی مثل موریانو سر بلند کنه که قادره این حس گناه رو درک کنه و از عنوان کردنش با صدای بلند هراسی نداشته باشه. اون در مورد وظایف فضایی­ها در قبال زمین حرف زد، و به همین دلیل برای ما خطرناک بود. برای اینکه اگه بقیه به حرف­هاش گوش می­کردن و به زمین پیشنهاد کمک می­دادن، ممکن بود حس گناه توی اذهانشون فروکش کنه، و این اتفاق بدون کمک ادامه دار به زمین می­افتاد. بنابراین موریانو از سر راه برداشته شد و راه برای اونها که بی­رحم­تر بودن، و به گناهشون اعتراف نمی­کردن، باز شد. کسانی که عکس­العمل­هاشون قابل پیش­بینی و قابل اداره کردن بود.

    مثلاً ما براشون یه یادداشت متکبرانه فرستادیم. در نتیجه اونها اتوماتیک­وار تحریم­های اقتصادی بی­فایده­ای رو وضع کردن که به ما بهانۀ لازم برای جنگ رو داد. بعد به سرعت جنگ رو باختیم و اَبَر انسان­های خشمگین، ما رو زندانی کردن. نه ارتباطی وجود داره و نه تماسی. ما دیگه برای هیچ کدوم از اونها وجود نداریم. خیلی سادس، نه؟ دیدی چقدر خوب کار کرد"؟

    کیلین بالاخره صدایش را یافت چرا که مورنو با مکث کردن به فرصت حرف زدن داده بود. او گفت: "منظورتون اینه که همۀ اینها از قبل برنامه ریزی شده بوده؟ شما عمداً اونها را به جنگ تحریک کردین تا اونها در کهکشان رو به روی زمین ببندن؟ شما افرادی رو به ناوگان خانگی اعزام کردین و مطمئن بودین که می­میرن، فقط به این خاطر که توی جنگ شکست بخورین؟ چرا؟ شما یه هیولا هستین. یه...یه..."

    مورنو اخمی کرد و گفت: "لطفاً آروم باش. به این سادگی­ها که تو فکر می­کنی نیست. من هم هیولا نیستم. فکر کردی که تحریک اونها به جنگ ساده بود؟ این کار باید به آرومی و به روش صحیح انجام می­شد تا به نتیجۀ صحیح برسه. اگه ما قدم اول رو برمی­داشتیم، اگه ما متجاوز بودیم، اگه به هر طریقی تقصیر از جانب ما بود، فضایی­ها زمین رو اشغال می­کردن و با خاک یکسانش می­کردن. اگه ما علیه اونها جرمی مرتکب شده بودیم، اونها دیگه هم احساس گناه نمی­کردن. یا اگه جنگ رو ادامه داده بودیم، اونها می­تونستن تقصیرها رو به گردن ما بندازن.

    اما ما این کار رو نکردیم. ما فقط قاچاقچی­های آرورایی رو زندانی کردیم، و کاملاً هم حق این کار رو داشتیم. اونها فقط به این خاطر وارد جنگ شدن چون می­خواستن از برتریشون محافظت کنن، که باهاش بتونن به وحشت ناشی از گناهشون غلبه کنن. و ما به سرعت جنگ رو باختیم. حتی یه آرورایی هم نمرد. حس گناه عمیق­تر شد و به نتیجۀ دقیق معاهدۀ صلح رسید که روانشناسان ما پیش­بینی کرده بودن.

    و در مورد افرادی که فرستادیمشون تا بمیرن، این یه مسألۀ پیش پافته و ضروری در هر جنگیه. لازم بود که ما در یه نبرد شرکت کنیم و کشته و زخمی شدن در جنگ هم یه امر طبیعیه".

    کیلین حرف او را قطع کرد و گفت: "اما چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا همۀ این چرندیات برای شما منطقیه؟ چی گیر ما اومده؟ عایدات ما از این شرایطی که توش هستیم، چیه"؟

    -: "عایدات؟ چی گیر ما اومده؟ ما کل جهان رو بدست آوردیم. کی می­تونه جلومون رو از پیشروی بگیره؟ تو می­دونی که زمین در این چند قرن آخر به چی نیاز داشت. تو خودت طرح کلیش رو به سلیونی گفتی. ما نیاز به یه جامعه با روبات­های پوزیترونیک و تکنولوژی انرژی اتمی داریم. ما نیاز به کشاورزی شیمیایی و کنترل جمعیت داریم. خوب، چی جلومون رو از این کار می­گیره، هان؟ فقط نقاب قرن­ها تکرار این جمله که روبات­ها موجواتی اهریمنی هستن که شغل ما رو ازمون می­دزدن. اینکه کنترل جمعیت فقط به معنی کشتن بچه­های هنوز به دنیا نیومدس، و چیزهایی مثل این. بدتر از همه اینکه همیشه سوپاپ اطمینانی به نام مهاجرت داشتیم که مانع از این می­شد که به چیز دیگه­ای امید ببندیم".

    -: "ولی دیگه مهاجرت هم نمی­تونیم بکنیم. اینجا به هم چسبیدیم. بدتر از اون، شکست مفتضحانه­ایه که از یه مشت انسان­های بین ستاره­ها خوردیم و معاهدۀ صلح تحقیر آمیزیه که بهمون تحمیل شده. کدوم زمینی­ایه که توی آتیش انتقام نمی­سوزه؟ بند بند وجود همه در حسرت تسویه حساب به صدا در میاد".

    -: "این ثلث دوم از پروژۀ اقیانوس آرامه، تشخیص انگیزه­های انتقام. به همین سادگی".

    و ما از کجا می­تونیم بفهمیم که واقعاً به همین صورته؟ برای اینکه این موضوع در طول قرن­های تاریخ نشون داده شده. یک ملت رو شکست بده، اما کاملاً نابودش نکن. بعد از یه نسل یا دو یا سه نسل، اون قوی­تر از چیزی میشه که قبلاً بود. چرا؟ برای اینکه قربانیان جنگ برای انتقام آماده میشن، نه فقط برای پیروزی صرف.

    فکر کن! روم بار اول کارتاژ رو به آسونی شکست داد، اما دفعۀ دوم چیزی نمونده بود که شکست بخوره. هر بار که ناپلئون اتحاد موقت اروپایی­ها رو شکست می­داد، با اتحاد جدیدی مواجه می­شد که شکست دادنش از قبلی مشکل­تر بود، تا اینکه از هشتمی شکست خورد. شکست دادن ویلهلم در آلمان قرون وسطی چهار سال طول کشید و اما شکست جانشین خلفش، هیتلر، بیشتر از شش سال خطرناک طول کشید.

    بفرمایید! از حالا به بعد زمین باید راهش رو عوض کنه و این به بهای راحتی و خوشحالی بیشتره. برای چیزهای کوچیکی مثل این همیشه میشه صبر کرد. ولی حالا باید برای انتقام آماده بشیم، و برای این نباید صبر کرد.

    فقط مسأله اینجاست که من به درد رهبری نمی­خورم. من به خاطر شکست سال گذشته آدم منفوری هستم و همین طور هم میمونم تا وقتی که استخون­هام تبدیل به غبار بشه و زمین حقیقت رو بفهمه. اما تو... تو و بقیۀ اونهایی که شبیه به تو هستن، همیشه برای راهی جهت مدرنیزه شدن می­جنگن. تو مسئول اونها خواهی بود. شاید صد سال طول بکشه. نوه­های انسان­هایی که هنوز به دنیا نیومدن، شاید اولین کسانی باشن که فرجام این راه رو می­بینن. اما حداقل تو می­تونی شروعش رو ببینی".

    -: "هان، چی گفتی"؟ کیلین در آن رویا غرق شده بود. به نظرش می­رسید که می­تواند آن را در دوردست­های مه گرفته ببیند. یک زمین جدید و تازه تولد یافته. اما تغییر طرز فکر بسیار سخت بود و هنوز انجام نشده بود. او سرش را تکان داد و گفت: "بر فرض اینکه حق با شما باشه، چرا فکر می­کنین که فضایی­ها به ما اجازۀ چنین تغییری رو میدن؟ اونها ما رو تماشا می­کنن، از این مطمئنم، اونها رشد خطر رو تشخیص میدن و متوقفش می­کنن. می­تونی این رو انکار کنی"؟

    مورنو سرش را به عقب برد و بی­صدا خندید. بعد نفس زنان گفت: "ولی هنوز ثلث سوم از پروژۀ اقیانوس آرام باقی مونده. ثلث بسیار ظریف و طعنه آمیز آخر.

    فضایی­ها انسان­های زمینی رو، مادون انسان و پس مونده­های یه نژاد بزرگ خطاب می کنن، ولی انسان­های زمینی ما هستیم. می­دونی که این چه معنی­ای داره؟ ما روی سیاره­ای زندگی می­کنیم که برای میلیاردها سال، زندگی، زندگی­ای که به بشریت انجامید، خودش رو سازگار کرده. هیچ قسمت میکروسکوپی از بدن انسان وجود نداره، هیچ قسمت جزئی از ذهن نیست، که به دلیل یکی از جنبه­های طبیعی زمین به وجود نیومده باشه، یا جنبه­های زیست شناختی گونه­های دیگۀ حیات زمینی، یا جنبه­های جامعه شناختی جامعه­ای که اطرافش رو فرا گرفته.

    هیچ سیارۀ دیگه­ای نمی­تونه به دلیل شکل خاصی که انسان داره، جانشین زمین بشه.

    فضایی­ها به این دلیل وجود دارن که قسمت­هایی از زمین رو در سیارشون کاشتن. خاک به اونجا برده شده، همینطور گیاهان، حیوانات و انسان­ها. اون­ها خودشون رو با زمین شناسی مصنوعی احاطه کردن که منشأش از زمینه و در داخلش، به عنوان مثال، رگه­هایی از کبالت، روی و مس وجود داره که شیمی انسان باید داشته باشه. اونها خودشون رو با باکتری­ها و جلبک­های زمینی احاطه کردن که فقط می­تونن از مواد معدنی موجود در جهت صحیح و به مقدار صحیح استفاده کنن.

    و فقط با وارداته که می­تونن توی این شرایط باقی بمونن. با واردات کالاهای تجملاتی از زمین.

    اما در دنیاهای فضایی، حتی خاک زمین که روی بستر سنگی خوابیده، به وسیلۀ بارون که می­باره و رودخونه­ها که جاری هستن، نمی­تونه باقی بمونه. در نتیجه، ترکیب شدنش با خاک بومی سیاره غیر قابل اجتنابه. اگرچه آهستس. آلودگی باکتری­های خاکی زمینی با باکتری­های بومی، و قرار گرفتنشون در معرض جو متفاوت با جو زمین و پرتوهای خورشیدی متفاوت با پرتوهای خورشیدی زمین، غیر قابل اجتنابه. باکتری­های زمینی از بین میرن یا تغییر می­کنن. و بعد از اون، زندگی گیاهی تغییر می­کنه، و بعد زندگی جانوری.

    البته تغیر بزرگی نیست. زندگی گیاهی در عرض یه روز یا یه دهه، سمی و غیر قابل خوردن نمیشه.  اما بالاخره فضایی ها می­تونن از بین رفتن یا تغییر ترکیبی رو تشخیص بدن که مسئول به وجود اومدن چیزیه که ما بهش میگیم «طعم». این چیزیه که از بین میره.

    و حتی از این هم فراتر میره. مثلاً هیچ می­دونستی که روی آرورا، نزدیک به نیمی از گونه­های باکتری­های بومی شناخته شده، ساختار پروتوپلاسمی دارن که به جای هیدروکربن، بر پایۀ شیمی فلوئوروکربن قرار گرفته؟ می­تونی زندگی توی یه همچین محیط بیگانه­ای رو تصور کنی؟

    خوب، الآن مدت دود دهس که باکتری شناسان و فیزیولوژیست­های زمین دارن روی گونه­های مختلف زندگی دنیاهای فضایی مطالعه می­کنن. این تنها قسمت از پروژۀ اقیانوس آرامه که واقعاً سریه. اونها متوجه شدن که زندگی زمینی که در اونجا پرورش پیدا کرده، همین حالا هم به آهستگی شروع به تغییر در سطح زیر سلولی کرده. حتی در بین انسان­ها.

    این جنبۀ طعنه آمیز ماجراست. فضایی­ها، با نژادپرستی سرسختانه­شون و خط مشی ژنتیکی انعطاف ناپذیرشون، به طور مداوم در بین خودشون در حال حذف بچه­هایی هستن که علامت­هایی از سازگاری با سیاره­های قابل احترامشون رو نشون میدن. اونها معتقدن، یعنی باید بر اساس فرایند فکریشون معتقد باشن، که ملاک برای سلامت انسان، بر اساس شیمی زمینی پایه گذاری شده، نه بر اساس شیمی سیارۀ خودشون.

    اما حالا که راه ارتباط با زمین رو قطع کردن، حالا که حتی یه ذره از خاک زمینی بهشون نمی­رسه، تغییرات روی هم دیگه انباشته میشن. بیماری از راه می­رسه، مرگ و میر افزایش پیدا می­کنه، غیر عادی بودن بچه­ها تداوم پیدا می­کنه..."

    کیلین که جذب موضوع شده بود، ناگهان گفت: "و بعد"؟

    -: "بعد؟ خوب، اونها دانشمندان فیزیک هستن و دانش پست زیست شناسی رو نزد ما ترک کردن. اونها نمی­تونن از حس برتری جویی و استاندارد بی عیب و نقص انسانی­شون دست بکشن. اونها تغییر رو تشخیص نمیدن تا وقتی که برای جنگیدن باهاش بیش از حد دیر شده باشه. همۀ جهش­ها به وضوح قابل دیدن نیستن، و شورش­ها علیه فضایی­هایی که خواهان سیاست­های سختگیرانه­ هستن، افزایش خواهد یافت. قرنی پیش رو خواهند داشت که در اون شاهد افزایش کشمکش­های فیزیکی و اجتماعی خواهند بود که مانع از دخالت اونها در کار ما خواهد شد.

    و ما یک قرن زمان برای بازسازی و تجدید حیات خواهیم داشت و در پایان اون قرن، با کهکشانی روبرو خواهیم شد که نه می­­میره و نه عوض میشه. در اولین گام، ما دومین امپراتوری زمینی رو خواهیم ساخت. خردمندانه­تر و با آگاهی بیشتر از چیزی که قبلاً داشتیم. امپراتوری­ای که بر پایۀ زمینی قدرتمند و مدرن بنا شده باشه.

    در گام دوم، ما با ده، بیست یا هر پنجاه دنیای فضایی روبرو خواهیم شد، که در هر کدوم گونۀ کمی متفاوتی از انسان وجود داره. پنجاه گونه از انسان که دیگه نمی­تونن علیه ما با هم متحد بشن و هر کدومشون با سرعت بیشتری در حال سازگار شدن با سیاره­شون هستن. گونه­هایی که گرایش تبار گرایی کافی برای عشق به زمین رو دارن و به خاطر مادر اصیل و بزرگشون متأسف خواهند بود.

    و نژاد پرستی خواهد مرد، برای اینکه گوناگونی حقیقت نژاد انسان خواهد بود، نه همسانی. هر گونه از انسان، دنیایی برای خودش خواهد داشت که قابل جایگزینی با دنیای دیگه نخواهد بود، و هیچ گونۀ دیگه­ای به همون خوبی نمی­تونه روش زندگی کنه. و دنیاهای دیگه هنوز می­تونن گونه­های جدید پرورش بدن، تا زمانی که ترکیبی عظیم و خردمندانه به وجود بیاد. در این صورت، مادر زمین، نه فقط به انسان­های زمینی، بلکه به یه امپراتوری کهکشانی زندگی بخشیده".

    کیلین که مجذوب این حرف­ها شده بود گفت: "شما خیلی دقیق همۀ این چیزها رو پیش­بینی کردین".

    -: "هیچ چیزی کاملاً اطمینان بخش نیست. اما بهترین مغزهای زمین با اینها موافقن. شاید موانع پیش­بینی نشده­ای توی مسیر وجود داشته باشه، اما از سر راه برداشتن اونها می­تونه ماجراهای زندگی نواده­های ما باشه. ماجرای ما، گامی بود که با موفقیت برداشته شد. الآن وقت برداشتن گام­های بعدیه. کیلین، به ما ملحق شو".

    کیلین به آهستگی شروع به این فکر کرد که بعد از همۀ اینها، مورنو نمی­تواند هیولا باشد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 28 دی 1394

    -: "خوب، فرض کنید که نظر شما رو قبول کنیم که یادداشت زمین بی ضرر بوده. در این صورت چه فایده­ای داشته؟ برای چی باید ارسال می­شده"؟

    -: "فکر می­کنم که ما موضعمون رو در این پرسش در مقابل عقیدۀ عمومی کهکشان مشخص کردیم. به باور من، ما این موضوع رو کاملاً روشن کردیم. میشه لطفاً پرسش بعدی­تون رو مطرح کنین؟ فکر می­کنم که آخریش باشه، نه"؟

    -: "همین طوره. اخیراً گزارش شده که دولت زمین تدابیر سختگیرانه­ای رو علیه کسانی که فعالیت­های قاچاق انجام میدن، به اجرا درآورده. آیا این موضوع با نظر دولت در این مورد که روابط تجاری سطح پایین برای رفاه زمین زیانباره، هماهنگی داره"؟

    -: "مهم­ترین دغدغۀ ما صلح و آرامشه نه رفاه و سعادت لحظه­ای. دنیاهای فضایی محدودیت­هایی رو در مورد بازرگانی با زمین به وجود آوردن. چنین چیزی مورد تأیید ما نیست و از نظر ما عادلانه نیست. با این وجود ما ازش پیروی می­کنیم، بنابراین هیچ کدومشون نمی­تونن کمترین بهانه­ای برای دشمنی با زمین داشته باشن. به عنوان مثال، من از این امتیاز برخوردارم که در اینجا اعلام کنم که برای اولین بار در طول ماه گذشته، پنج کشتی که با مدارک تقلبی سفر می­کردن، در حین قاچاق کالا از دنیاهای فضایی به زمین متوقف شدن. کالاهایی که همراه داشتن مصادره شد و خدمۀ کشتی­ها زندانی شدن. و این نشون دهندۀ حسن نیت ماست".

    -: "کشتی­ها متعلق به دنیاهای فضایی بودن"؟

    -: "بله، اما تا جایی که به خاطر دارم با مدارک تقلبی زمینی سفر می­کردن".

    -: "و اونهایی که زندانی شدن هم شهروندان دنیاهای فضایی بودن"؟

    -: "فکر کنم همین طور باشه. اونها فقط قوانین ما رو زیر پا نذاشتن، بلکه قوانین دنیاهای فضایی رو هم نقض کردن، و در نتیجه، با این کارشون حقوق بین سیاره­ای­شون رو از دست دادن. فکر می­کنم که این موضوع بهتره همینجا بسته بشه".

    -: "اما این..."

    در اینجا برنامه به طور ناگهای به پایان رسید. انتهای جملۀ کیلین را کسی بجز مورنو نشنید. پایان جمله این بود: "...به معنی جنگه"!

    اما مورنو دیگر روی آنتن نبود. بنابراین در حین اینکه دستکش­هایش را می­پوشید، لبخندی زد، که یک دنیا معنی داشت و با بی­تفاوتی شانه­ای بالا انداخت.

    هیچ کس شانه بالا انداختن او را ندید.

    *

    مجلس آرورا هنوز در حال شور بود. فرانکلین مینارد برای چند لحظه با درماندگی محض از آنجا بیرون آمده بود. او رو به پسرش کرد که برای اولین بار لباس سربازی پوشیده بود.

    -: "حداقل تو مطمئنی که چه اتفاقی قراره بیفته، اینطور نیست"؟

    در پاسخ مرد جوان نه درماندگی­ وجود داشت و نه نگرانی، بلکه تنها رضایت مطلق دیده می­شد. او گفت: "همین طوره، بابا".

    -: "پس از چیزی ناراحت نیستی؟ حتماً فکرش رو نمی­کردی که ما این طوری مانوور کنیم".

    -: "کی اهمیت میده که ما این کار رو کرده باشیم. این مراسم خاکسپاری زمینه".

    مینارد سرش را تکان داد و گفت: "ولی حتماً این رو درک می­کنی که اشتباه از جانب ما بوده. اون شهروندان دنیاهای فضایی که بازداشت شدن، قانون شکن بودن. زمین در این مورد حق داشته".

    پسرش اخمی کرد و گفت: "امیدوارم که چنین چیزهایی رو توی مجلس عنوان نکنی، پدر. به نظر من که کار زمین قابل توجیه نیست. خیلی خوب، حالا اگه قاچاق ادامه پیدا کنه، چی میشه؟ قاچاق فقط به این خاطره که بعضی از دنیاهای فضایی می­خوان برای غذاهای زمینی بازار سیاه درست کنن. اگه زمین یه ذره عقل داشته باشه، می­تونه روش­های دیگه رو هم ببینه، پس چرا کار دیگه­ای در این مورد نمی­کنه؟ به هر حال من فکر نمی­کنم که با باید اجازه بدیم هیچ کدوم از آرورایی­های خوب یا شهروندان دنیاهای دیگۀ فضایی توی دستای انسان-میمون­های زمینی اسیر باشن. اگه نخوان اونها را آزاد کنن، ما این کار رو می­کنیم. در هر صورت دفعۀ بعد هیچ کدوم در امان نیستیم".

    -: "می­بینم که تو هم عقیدۀ عمومی رو انتخاب کردی".

    -: "این عقیده مال خودمه. اگه همه همین عقیده رو دارن، به خاطر اینه که منطقیه. زمین دنبال جنگه، همین رو هم بدست میاره".

    -: "ولی اونها برای چی باید جنگ بخوان، هان؟ چرا اونها باید ما رو به این کار مجبور کنن؟ تمام خط مشی اقتصادی ما در ماه گذشته، فقط به این قصد بوده که اونها موضعشون رو بدون وقوع جنگ عوض کنن".

    او داشت با خودش حرف می­زد اما پسرش برای اینکه به بحث خاتمه دهد گفت: "من اهمیتی نمیدم که چرا اونها باید جنگ بخوان. به هر حال اونها بدستش آوردن و ما هم داریم میریم که داغونشون کنیم".

    مینارد دوباره به مجلس بازگشت، اما حتی هنگامی که همهمۀ نمایندگان سالن را پر کرد، او با عذاب وجدان اندیشید که آن سال از یونجۀ زمینی خبری نخواهد بود. او به خاطر کاهش تولید شیر متأسف می شد. حتی گوشت گوساله هم به نوعی کمتر از قبل خوش طعم بود.

    رأی گیری در اولین ساعات صبح انجام گرفت. آرورا اعلام جنگ کرد. در سپیده­دم، همۀ دنیاهای فضایی متحد با آرورا به آن پیوستند.

    *

    آن جنگ بعدها در کتاب­های تاریخ با نام جنگ سه هفته­ای معروف شد. در هفتۀ اول، نیروهای آرورایی چندین سیارک فراتر از مدار پلوتو را اشغال کردند. در آغاز هفتۀ سوم، تعدادی از کشتی­های ناوگان خانگی زمین، در داخل مدار سیارۀ کیوان، توسط ناوگان آرورایی که از لحاظ تعداد، یک چهارم ناوگان زمین بودند، نابود گشتند.

    اعلام جنگ توسط دنیاهای فضایی طوری دنبال شد که گویی وارد ترقه بازی شده بودند. دو ساعت مانده به پایان روز بیست و یکم جنگ، زمین به محاصره درآمد.

    مذاکره در مورد شرایط صلح در بین دنیاهای فضایی شروع شد. فعالیت زمین فقط شامل امضا کردن می­شد. شرایط صلح غیر عادی و شاید در نوع خود بی­همتا بود و با تحقیری بی­سابقه، تمام گروه­های بزرگ زمینی در این مورد سکوت کردند، گویی خشمگین­تر از آن بودند که بخواهد چیزی بگویند.

    بهترین چیزی که به شرایط صلح اشاره می­کرد، ویدئویی بود که دو روز بعد از اعلام عمومی صلح منتشر شد که در قسمتی از آن می­گفت: "هیچ چیزی در زمین یا روی آن وجود ندارد که ما فضاییان نیازمند یا خواهان آن باشیم. هر چیز ارزشمندی که روی زمین وجود داشته، قرن­ها پیش توسط نیاکان ما از آن خارج شده است.

    آنها ما را «فرزندان مادر زمین» خطاب می­کنند، اما چنین نیست، زیرا که ما فرزندان مادر زمینی هستیم که دیگر وجود ندارد. ما مادرمان را با خود آورده­ایم. زمین امروز در بهترین حالت، خویشاوند دور ماست.

    آیا ما منابع آنها را می­خواهیم؟ چرا باید بخواهیم وقتی که چیزی از آن برای خودشان باقی نمانده است. آیا می­توانیم از دانش و صنایع آنها استفاده کنیم؟ دانش و صنایع آنها به خاطر فقدان وجود ما، مرده­اند. آیا می­توانیم از نیروی انسانی آنها استفاده کنیم؟ کار ده نفر از آنها به اندازۀ کار یک روبات ارزش ندارد. آیا حتی ممکن است به دنبال افتخار مبهم فرمانروایی بر آنها باشیم؟ چنین افتخاری وجود ندارد. آنها به عنوان بردگان بی­عرضه و پست و عاجز ما، تنها می­توانند مانع پیشرفت ما شوند. آنها فقط باعث تلف شدن غذا می شوند و زحمت و توان مدیریتی ما را به هدر می­دهند.

    بنابراین، آنها چیزی بجز مشغلۀ فکری، برای ارائه دادن به ما ندارند. آنها بجز خودشان چیزی برای راحت کردن ما ندارند. بجز عدم حضورشان هیچ راهی برای نفع رساندن به ما ندارند.

    به همین دلیل شرایط صلح به همان نحوی تعیین شده که قبلاً بوده است. ما نمی­خواهیم به آنها آسیبی برسانیم، به همین دلیل به آنها اجازه می­دهیم که منظومۀ شمسی شان را داشته باشند. به آنها اجازه می­دهیم که در آنجا در آرامش زندگی کنند. به آنها اجازه می دهیم که سرنوشت­شان را به روش خودشان تعیین کنند، و حتی با نشانه­ای از حضورمان در آنجا، مزاحمشان نخواهیم بود. اما ما نیز در عوض به دنبال آرامش هستیم. ما نیز در مقابل می­خواهیم که آیندۀ­مان را به روش خودمان بسازیم. پس ما هم حضور آنها را نمی­خواهیم. در نتیجه به همین دلیل، ناوگان کشتی­های ما در مرزهای منظومۀ شمسی به گشت­زنی خواهند پرداخت و دنیاهای فضایی پایگاه­هایی را در سیارک­های خارجی منظومۀ آنها برپا خواهند ساخت تا مطمئن شوند که آنها برای قلمرو ما مزاحمتی ایجاد نخواهند کرد.

    دیگر نه بازرگانی، نه روابط دیپلماتیک، نه مسافرت و نه هیچ ارتباط دیگری در کار نخواهد بود. آنها محاصره­شده­اند و درها به رویشان قفل و مهر و موم شده است. خارج از آنجا ما صاحب یک جهان جدید هستیم. دومین ساختۀ انسان، انسان فرادست.

    آنها از ما می­پرسند: زمین چه خواهد شد؟ پاسخ ما چنین خواهد بود: این مشکل زمین است. رشد جمعیت می­تواند تحت کنترل دربیاید. منابع می­توانند به میزان کافی مورد استفاده قرار گیرند. سیستم اقتصادی می­تواند مورد بازبینی قرار بگیرد. ما این را می­دانیم چرا که خودمان نیز چنین کرده­ایم. اگر نمی­توانند، بگذارید به همان راهی بروند که دایناسورها رفتند و فضا را باز کنند.

    بگذارید آنها فضا را باز کنند، به جای آنکه تا ابد برای فضای بیشتر اعتراض کنند".

    و به این ترتیب بود که پرده­ای غیر قابل نفوذ به دور منظومۀ شمسی کشیده شد. ستارگان برای زمین یک بار دیگر تبدیل به ستارگان شده بودند، مانند روزگاران گذشته، قبل از دورانی که اولین کشتی­ها، از مانع سرعت نور گذشته بودند.

    دولتی که جنگ و صلح را به وجود آورده بود، تسلیم شد، اما حقیقتاً هیچ کسی نبود که جای آن را بگیرد. مجلس زمین، لوئیز مورنو، سفیر سابق آرورا و منشی سابق کابینه را به عنوان رئیس جمهور موقت انتخاب کرد و سراسر زمین، بی حوصله­تر از آن بود که با این انتخاب موافقت کند یا مخالف آن باشد. فقط خیال مردم از این موضوع راحت شده بود که کسی وجود داشت که بخواهد شغل هدایت زمین به عنوان دنیایی زندانی را به سمت سرنوشتش به عهده بگیرد.

    تعداد بسیار کمی ­بودند که می­دانستند پایان جنگ به خوبی برنامه ریزی شده بود یا اینکه چه محاسباتی انجام شده بود تا مورنو خودش را روی صندلی ریاست جمهوری ببیند.

    ارنست کیلین از روی صفحۀ تلویزیون با ناامیدی گفت: "حالا ما خودمان هستیم و خودمان. دیگر نه جهانی پیش رویمان داریم و نه می­توانیم به گذشته برگردیم. فقط زمین را داریم و آینده را".

    همان شب او یک بار دیگر خبری از لوئیز مورنو شنید و پیش از آنکه صبح از راه برسد، آنجا را به مقصد پایتخت ترک کرد.

     *

    به نظر می رسید که حضور مورنو هیچ همخوانی­ای با کاخ به شدت رسمی ریاست جمهوری ندارد. او دوباره سرما خورده بود و موقع حرف زدن، فین فین می کرد.

    کیلین با دشمنی به او نگاه کرد، با نفرتی سوزان که می­توانست حس کند انگشتانش تیر می­کشند و احساس خفگی می­کرد. شاید نباید به آنجا می­آمد. اما خوب، چه فرقی می­کرد. دستورات ساده بودند. اگر خودش نمی­آمد، او را می­آوردند.

    رئیس جمهور نگاه تندی به او انداخت و گفت: "تو باید طرز فکرت رو در مورد من عوض کنی، کیلین. یه جوری به من نگاه می­کنی که انگار من یکی از اونهایی هستم که گور زمین رو کندم. این همون اصطلاحی نبود که دیشب به کار بردی؟ اما باید چند لحظه با دقت به حرف­های من گوش بدی. با این نظرات جنون آمیزی که نسبت به من داری، شک دارم که اصلاً بتونی حرف­هام رو بشنوی".

    -: "من هر چیزی که شما باید بگین رو می­شنوم، آقای رئیس جمهور".

    -: "خوب، حداقل وسائل پذیرایی مهیاست. این برات امیدوار کنندس یا فکر می­کنی که دوربین مخفی توی این اتاق کار گذاشته شده"؟

    کیلین فقط ابروهایش را بالا برد.

    مورنو گفت: "این طور نیست. ما کاملاً تنهاییم. باید تنها باشیم. وگرنه چطور می­تونستم با خیال راحت بهت بگم که قبلاً هماهنگ شده که تو به عنوان رئیس جمهور انتخاب بشی؟ اوه، موضوع چیه"؟

    او به رنگ پریدگی چهرۀ کیلین که ناشی از شگفت زدگی او بود نیشخندی زد و گفت: "پس باور نمی­کنی. اشکالی نداره. قبل از پایان ساعت، همه چیز رو می­فهمی".

    -: "من رئیس جمهور بشم"؟ کیلین با صدای خش دار و عجیب و غریبش در کشمکش بود. سپس با خشکی بیشتری گفت: "شما دیوونه­ شدین".

    -: "نه. من دیوونه نیستم. اما اونهایی که بیرون هستن تقریباً دیوونه شدن. منظورم دنیاهای فضاییه". هیجان خبیثانه­ای ناگهان در چشم­ها، چهره و صدای مورنو به وجود آمد که باعث می شد فراموش کنید که او مثل میمونی است که همیشه سرما خورده است. متوجه پیشانی چین خورده و عرق کردۀ او نمی­شدید. سر تاس و لباس­هایش که به تنش زار می­زدند را فراموش می­کردید. فقط جرقه­ای را می­دیدید که در چشمانش می­درخشید و تیزی­ای را حس می­کردید که در صدایش وجود داشت. این همان چیزی بود که متوجه آن می­شدید.

    کیلین کورمال کنان به دنبال صندلی­ای در پشت سرش گشت و در این هنگام مورنو جلوتر آمد و با هیجانی رو به افزایش شروع به حرف زدن کرد.

     ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 27 دی 1394

    عصر آن روز کیلین در حین تماشای ویدئوهایی که گرفته بود، متوجه برخی جزئیات شد. به نظر می­رسید که دولت زمین برای همۀ دولت­هایی که نمایندگانشان در کنفرانس حضوور داشتند، یادداشتی فرستاده بود. به آنها به صراحت هشدار داده شده بود که هر گونه تلاش برای قراردادهای نظامی یا اقتصادی در بین آنها، به عنوان تلاشی غیردوستانه بر ضد زمین تلقی خواهد شد و اقدام مناسب را به دنبال خواهد داشت. آن یادداشت، آرورا، تتیس و رئا را به یک میزان تقبیح کرده بود. آنها را متهم به تبانی امپریالیستی علیه زمین کرده بود و الی آخر.

    کیلین در حالی که با حسرت سرش را به دیوار می­کوبید گفت: احمقها! احمقها! احمقها! احمقها! و صدایش در حالی که آن واژه را هنوز زمزمه می­کرد، خاموش شد.

    جلسۀ بعدی کنفرانس با حضور تعدادی از نمایندگان خشمگین که بسیار مشتاق بودند تا به پوچی مخالفت­ها بتازند، برگزار شد. وقتی که جلسه به پایان رسید، تمام موضوعات در مورد بازرگانی بین زمین و دنیاهای فضایی، به عهدۀ کمیسیونی دارای اختیارات کامل گذاشته شد.

    حتی آرورا هم انتظار چنین پیروزی کامل و آسانی را نداشت، و کیلین در راه بازگشت به زمین، روی ویدئوهایی که گرفته بود، صدا گذاری می­کرد. به این ترتیب، نه فقط خودش، بلکه دیگران هم می­توانستند فریاد انزجار سر دهند.

    اما با این حال، هنوز مردانی بودند که لبخند به لب داشتند.

    وقتی که کیلین به زمین رسید، صدایش آهسته افت کرد و خاموش شد و در غوغای پر سرو صدایی که فریاد عملگرایی سر داده بود، محو شد.

      با افزایش محدودیت­های بازرگانی، خدمات همگانی سهمیه بندی می­شد. دنیاهای فضایی به آهستگی حلقه را تنگ­تر می­کردند. نخست آنها برنامه ریزی دقیقی برای سیستم جدید موافقت­نامه­های بازرگانی ایجاد می­کردند. در مرحلۀ دوم، آنها صادرات هر کالایی که ممکن بود در تلاش برای جنگ به کار برود را، به زمین ممنوع می­کردند. سپس برنامۀ گسترده­ای برای تعیین اینکه چه کالاهایی ممکن است به این موضوع ارتباط داشته باشد را  به وجود می­آوردند.

    کالاهای وارداتی تجملی و کالاهای وارداتی اساسی به دلیل همین موضوع یا از بین می­رفتند یا آنقدر گران می­شدند که بجز برای عدۀ اندکی، برای بقیه خارج از دسترس قرار می­گرفتند.

    بنابراین، مردم شروع به راهپیمایی کردند و فریادشان بلند شد و پرچم­هایشان در برابر خوشید به اهتزاز درآمد و سنگهایشان را به سمت ساختمان­های کنسولگری دنیاهای فضایی پرتاب کردند...

    کیلین هم فریاد خشم سر داد و احساس کرد که چیزی نمانده که دیوانه شود.

    تا اینکه ناگهان، لوئیز مورنو، کاملاً با موافقت خودش دربرنامۀ کیلین ظاهر شد و برنامۀ پرسش و پاسخ بدون محدودیتی به عنوان سفیر سابق زمین در آرورا و منشی فعلی کابینه را اجرا کرد.

    برای کیلین، این برنامه همۀ امکانات لازم برای تولدی دوباره را داشت. او مورنو را می­شناخت و می­دانست که احمق نیست. با وجود مورنو در برنامه­اش، او هم شنونده­ای مانند شنوندگان دیگر شده بود. با وجود مورنو که به پرسش­ها پاسخ می­داد، سوء تفاهمات برطرف می­شدند و سردرگمی­ها از بین می­رفتند. صرف این حقیقت که مورنو می­خواست از برنامۀ خودش خودش- به عنوان تریبون استفاده کند، به این معنی بود که هم اکنون، تصمیم گرفته شده بود که سیاست­های خارجی قانونمند­تر و منطقی­تری پیش گرفته شود. شاید حق با مینارد بود. شاید نیشگونی که او از آن حرف زده بود، احساس شده بود و به همان صورتی که پیش­بینی شده بود, عمل کرده بود.

    البته فهرست پرسش­ها پیشاپیش در اختیار مورنو قرار گرفته بود، اما سفیر سابق گفته بود که به همۀ آنها پاسخ خواهد داد، همین طور هر سؤالی که بعداً مطرح شود و پاسخ به آن ضروری باشد.

    به نظر کاملاً ایده­آل می­رسید، حتی شاید هم بیش از حد ایده­آل. اما فقط یک مجرم احمق ممکن بود به این جزئیات بی­اهمیت توجه نشان دهد.

    در مورد آن برنامه تبلیغات کافی انجام شده بود و وقتی که آن دو پشت میز با یکدیگر رو در رو شدند، عقربۀ قرمز رنگی که نشان دهندۀ تعداد دستگاه­های تلویزیونی بود که در حال نشان دادن آن برنامه بودند، روی عدد دویست میلیون قرار گرفت. هر دستگاه تلویزیون به طور متوسط 7/2 بیننده داشت. موسیقی تیتراژ برنامه پخش شد و بعد معرفی رسمی برنامه انجام گرفت.

    کیلین در حالی که به آرامی گونه­اش را می­مالید، منتظر علامت شروع بود.

    سپس شروع کرد: "آقای مورنو، پرسشی که همۀ زمین الآن بهش علاقمندن، در مورد امکان وقوع جنگه. بیایین با همین شروع کنیم. آیا شما فکر می­کنین که جنگ رخ خواهد داد"؟

    -: "اگر فقط زمین رو به حساب بیاریم، نه. مطمئناً نه. زمین در طول تاریخش جنگهای زیادی رو به چشم دیده، و بارها این درس رو آموخته که از جنگ چیزی عایدش نمیشه".

    -: "شما میگین «اگه زمین تنها سیاره به حساب بیاد». آیا منظورتون اینه که عواملی که خارج از کنترل ما هستن ممکنه باعث وقوع جنگ بشن"؟

    -: "نمیگم که حتماً میشن. ولی می­تونم بگم که ممکنه بشن. البته نمی­تونم دربارۀ دنیاهای فضایی حرف بزنم. نمی­تونم اینطور وانمود کنم که از همۀ انگیزه­ها و مقاصد اونها در این لحظۀ بحرانی در تاریخ کهکشان، خبر دارم. شاید اونها جنگ رو انتخاب کنن. البته من امیدوارم که این طور نباشه. اما اگه اونها جنگ راه بندازن، ما هم از خودمون دفاع می­کنیم. به هر حال تحت هیچ شرایطی، ما به اونها حمله نمی­کنیم. اولین ضربه از جانب ما نخواهد بود".

    -: "آیا این درسته که شما عقیده دارین هیچ اختلاف اساسی­ای بین زمین و دنیاهای فضایی وجود نداره، که نشه با مذاکره حلش کرد"؟

    -: "کاملاً درسته. اگه دنیاهای فضایی از صمیم قلب به دنبال راه حل مشکلات باشن، هیچ اختلافی بین ما و اونها نمی­تونه وجود داشته باشه".

    -: "آیا این شامل موضوع مهاجرت هم میشه"؟

    -: "مطمئناً. نقش ما در این موضوع کاملاً روشن و فراتر از چیزیه که بشه ازش عیبجویی کرد. در حال حاضر، دویست میلیون انسان، نود و پنج درصد سرزمین­های موجود در جهان رو اشغال کردن. شش میلیارد انسان، که نود و پنج درصد بشریت رو تشکیل میدن هم در دنیایی به هم فشرده شدن که تنها پنج درصد سرزمین­های تحت اشغال انسان رو تشکیل میده. واضحه که چنین شرایطی، ناعادلانه، بد و ناپایداره. با این وجود، زمین در مواجهه به چنین بی­عدالتی­ای، همیشه این اراده رو داشته که با این مشکل به عنوان یک مسألۀ قابل حل برخورد کنه. هنوز هم چنین اراده­ای وجود داره. با با سهمیه بندی منطقی و محدودیت منطقی موافق هستیم. اما با این حال دنیاهای فضایی از بحث کردن راجع به این موضوع اجتناب می­کنن. بیش از پنج دهس که اونها تمام تلاش­های زمین برای مذاکرۀ آزاد رو رد می­کنن".

    -: "اگه چنین رفتاری از جانب دنیاهای خارجی ادامه پیدا کنه، آیا شما فکر می­کنین که ممکنه منجر به وقوع جنگ بشه"؟

    -: "من باور ندارم که چنین رفتاری ادامه پیدا خواهد کرد. دولت زمین از امید به اینکه دنیاهای فضایی از موضعشون عقب نشینی خواهند کرد، دست برنمی­داره. چرا که عدالت خواهی و حق طلبی اونها نمرده، بلکه فقط به خواب رفته".

    -: "آقای مورنو، اجازه بدین به یه موضوع دیگه بپردازیم. شما فکر نمی­کنین که کمیسیون دنیاهای متحد که اخیراً توسط دنیاهای فضایی ایجاد شده تا تجارت با زمین رو کنترل کنه، خطری برای صلح به وجود بیاره"؟

    -:" از اونجایی که این عمل نشون دهندۀ تمایل بخشی از دنیهای فضایی برای منزوی کردن زمین و تصعیف اقتصادی اونه، می­تونم بگم که چنین چیزی برای صلح خطرناکه".

    -: "قربان، شما دارین به کدوم عمل اونها اشاره می­کنین"؟

    -: "به عمل اونها در محدود کردن بازرگانی بین ستاره­ای با زمین، که باعث شده ارزش اعتباری زمین به کمتر از ده درصد چیزی برسه که سه ماه پیش قرار داشت".

    -: "اما آیا چنین محدودیتی واقعاً برای اقتصاد زمین خطر ایجاد می­کنه؟ به عنوان مثال، آیا این درست نیست که تجارت با دنیاهای فضایی، بخش ناچیزی از کل تجارت زمین محسوب میشه؟ و آیا این حقیقت نداره که واردات از دنیاهای فضایی، در بهترین حالت، به حداقل میزان کالاهای عمومی رسیده".

    -: "پرسش­های شما نشون دهندۀ سفسطۀ عمیقیه که در بین منزوی­ کنندگان ما بسیار شایعه. در مورد ارزش اعتباری، این درسته که بازرگانی بین ستاره­ای ما، در کل تنها پنج درصد از کل بازرگانی­مون رو تشکیل میده. اما نود و پنج درصد موتورهای اتمی ما وارداتیه. هشتاد درصد توریم، شصت و پنج درصد سزیم، شصت درصد مولیبدن و قلع ما وارداتیه. این فهرست رو میشه تا میزان نامشخصی ادامه داد، و میشه به آسونی دید که این پنج درصد، بینهایت مهم و حیاتیه. در ضمن، اگه یکی از کارخونه­های بزرگ ما، یه محموله از ماشین­های شکل دهنده به فولاد رو از رئا وارد کنه، منافعش فقط به خودش نمی رسه. هر زمینی­ای که ابزار آلات فولادی یا اشیاء فولادی که در اون کارخونه تولید میشه، استفاده می­کنه، از منفعتش بهرمند میشه".

    -: "اما آیا این درسته که محدودیت در بازرگانی بین سیاره­ای با زمین می­تونه باعث بشه که میزان غلات و احشام ما به صفر برسه؟ و حالا آسیب به زمین به کنار، آیا این ناقوس گرسنگی جمعیت زمین رو به صدا در نمیاره"؟

    -: "این هم یه اشتباه جدی دیگس. اینکه ذخیرۀ غذای زمین به طرز غم انگیزی ناکافیه، یه حقیقته. دولت زمین آخرین کسیه که چنین چیزی رو انکار می­کنه. اما صادرات مواد غذایی ما نمی­تونه مشکل جدی­ای برای ذخیرۀ ما ایجاد کنه. کمتر از یک پنجم درصد از غذای زمین صادر میشه، در عوض، به عنوان مثال، ما دستگاه­های کودپاش و ماشین آلات کشاورزی بدست میاریم که با استفاده از تأثیری که اونها بر کشاورزی ما دارن می­تونیم بیشتر از چیزی که با صادرات از دست دادیم رو تولید کنیم. بنابراین با مصرف غذای کمتر توسط ما، دنیاهای فضایی متعهد میشن که در مقابل، ذخیرۀ غذایی ما رو که در حال حاضر ناکافیه، جبران کنن".

    -: "پس جناب مورنو، آیا این رو تصدیق می­کنین که حداقل قسمتی از تقصیرها رو باید به گردن خود زمین انداخت؟ به عبارت دیگه، پرسش بعدی من اینه: آیا این یه اشباه بسیار بزرگ برای دولت نبود که اون یادداشت تحریک آمیز رو صادر کرد و دنیاهای فضایی رو به نیت­هایی متهم کرد، اون هم قبل از اینکه چنین نیت­هایی در کنفرانس بین سیاره­ای، آشکار بشن"؟

    -: "من فکر می­کنم که چنین نیت­هایی در اون زمان کاملاً آشکار بودن".

    -: "بنده رو عفو کنید قربان، ولی من خودم توی اون کنفرانس بودم. در همون زمانی که اون یادداشت صادر شد، نمایندگان دنیاهای فضایی تقریباً به بن­بست رسیده بودن. اونهایی که از رئا و تتئیس اومده بودن، مخالف فعالت­های اقتصادی علیه زمین بودن، و بخت قابل توجهی وجود داشت که آرورا در بن­بستی که بهش رسیده، شکست بخوره. یادداشت زمین چنین امکاناتی رو فوراً از بین برد".

    -: "خوب، پس پرسش­تون چیه، آقای کیلین"؟

    -: "بر اساس گفته­های من، آیا شما فکر می­کنین که یادداشت زمین، یه اشتباه مجرمانه در دیپلماسی بوده که در حال حاضر تنها ممکنه توسط خط مشی آشتی جویانۀ هوشمند به وجود بیاد، یا خیر"؟

    -: "شما از واژه­های ثقیلی استفاده می­کنین. به هر حال از اونجایی که من با منطق شما موافق نیستم، نمی­تونم به پرسش­تون پاسخ مستقیمی بدم. من باور نمی­کنم که نمایندگان دنیاهای فضایی می­تونستن به اون صورتی که شما توضیح دادین، رفتار کنن. نخست اینکه همه این رو خوب می­دونن که دنیا­های فضایی خیلی به خودشون افتخار می­کنن و لاف می­زنن که کمترین درصد از جنون، روان­ پریشی و حتی مقدار ناچیزی عدم تطابق فردی تقریباً تا الآن از جامعه­شون ناپدید شده. این یکی از قوی­ترین مشاجرات اونها علیه زمینه و میگن که ما روی زمین، تعداد روانپزشک­هامون از تعداد لوله­ کش­هامون بیشتره و با این وجود، به روانپزشک­های بیشتری هم احتیاج داریم. نمایندگانی که به این کنفرانس فرستاده شده بودن، بهترن مثال برای چنین جوامع پایداری هستن. و حالا شما می­خواین که من باور کنم که این نیمه خداها، به خاطر یه رنجش کوچیک، عقیده­شون رو عوض کردن و یه تغییر اساسی در خط مشی اقتصادی پنجاه دنیا به وجود آوردن. من باور نمی­کنم که اونها بتونن چنین رفتار بچگانه و خبیثانه­ای از خودشون نشون بدن، و بیشتر از اون، اصرار دارم که فعالیت­های اونها بر اساس یادداشت زمین نبوده، بلکه به دلیل انگیزۀ عمیق­تری بوده".

    -: "ولی قربان، من تأثیرش رو با چشم­های خودم دیدم. یادم میاد که اونها از چیزی که براشون حرف­های انسان­های فرودست بود، آزرده شده بودند. هیچ شکی در این مورد وجود نداره که انسان­های دنیاهای فضایی، بر خلاف طعنه­های شما، به میزان چشمگیری متعادل هستن، اما این رفتارشون در مقابل زمین، نشون دهندۀ نقطه ضعفی در تعادل اونهاست".

    -: "آیا شما دارین در این مورد از من سؤال می­کنین، یا دارین از مواضع نژادپرستانه و خط مشی دنیاهای فضایی دفاع می­کنین"؟

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • شنبه 26 دی 1394

    مورنو با رضایت هراس انگیزی گفت: "هیئت تحقیق همه چیز رو تا الآن بررسی کرده، نه"؟

    -: "تا الآن. فقط تا همین الآن. هنوز راه زیادی در پیش داریم".

    -: "اونها به رفتن ادامه میدن. برای کسی که نزدیک به یک سال در آرورا زندگی کرده، مثل من، هیچ شکی وجود نداره که ما داریم در مسیر درست حرکت می­کنیم".

    -: "اوممم، با این وجود من فقط  بر اساس گزارشات آزمایشگاهی جلو میرم".

    -: "کاملاً درسته". بدن کوچکش سفت و سخت بود و نگاهی پیروزمندانه داشت. او ادامه داد: "یه روزی همه چیز عوض میشه. استاین، تو این فضایی­ها رو ندیدی. شاید یه روز به عنوان توریست بیای به هتل­های مخصوصشون، یا با ماشین­های روبسته توی جاده­هاشون رانندگی کنی، ماشین­هایی که سیستم­های تصفیۀ هوای خصوصی برای بینی­های حساس اونها داره. با پریسکوپ­های متحرک دور و بر رو نگاه کنی.

    ولی تو که اونها رو توی دنیای خودشون که پر از امنیت بیمارگونه و گندیده­شونه ملاقات نکردی. ادامه بده استاین و یه مدت منفور باش. ادامه بده و ببین چطور می­تونی با چمن­های آراستشون که روش پا میذارن کنار بیای.

    فقط کافیه تا من ریسمان مناسب رو بکشم، اونوقت لون موریانو می­افته. لون موریانو، تنها کسی در بین اونها که ظرفیت درک کارکرد یه ذهن دیگه رو داره. این بحرانیه که دیگه ازش گذر کردیم و یه راه هموار پیش روی ماست.

    مایۀ خوشنودیه! مایۀ خوشنودیه".

    سپس ناگهان در حالی که بیشتر با خود حرف می­زد تا استاین گفت: "کیلین هم می­تونه آزاد بشه. بعد از این، حرف­های ناچیزی که اون می­زنه، هیچ خطری ایجاد نمی­کنه. در واقع من یه نظریه­ای دارم. کنفرانس بین سیاره­ای در هسپروس تا یه ماه دیگه برگزار میشه. می­تونیم اون رو بفرستیم تا اجلاس رو گزارش کنه. با این کار هم دوستی و حسن نیتمون رو بهش نشون دادیم و هم برای تابستون از اینجا دورش می­کنیم. فکر می­کنم میشه هماهنگی­های لازم رو انجام داد".

    و همین طور هم شد.

    در میان دنیاهای فضایی، هسپروس از همه کوچکتر بود. آخرین دنیایی بود که مسکونی شده بود و دورتر از بقیه نسبت به زمین بود. نامش نیز به همین دلیل به آن داده شده بود. از آنجا که تسهیلات کمی داشت، برای برگزاری اجلاس بزرگ دیپلماتیک آنقدرها مناسب نبود. به عنوان مثال، امواج شبکۀ مخابراتی را نمی­شد برای تمام نمایندگان، منشی­ها و مدیرانی که از پنجاه دنیا به آنجا آمده بودند، ترتیب داد. بنابراین جلسات به صورت حضوری در ساختمانی که به همین منظور ساخته شده بود، برگزار می­شد.

    با این وجود نمادگرایی­ای در انتخاب محل اجلاس صورت گرفته بود که عملاً مورد توجه کسی قرار نگرفته بود. هسپروس در میان همۀ دنیاهای فضایی، بیشترین فاصلۀ نسل را با زمین داشت. اما فاصلۀ فضایی آن، که کمی بیشتر از صد پارسک بود، کمتر از فاصۀ انسانی آن بود. نکتۀ مهمی که در مورد هسپروس وجود داشت این بود که آن سیاره، نه توسط زمینی­ها، بلکه توسط فضایی­های دنیای فاونوس مسکونی شده بود.

    در نتیجه آنها دومین نسل به حساب می­آمدند و زمین را مادر خود نمی­دانستند. زمین برای آنها مادربزرگ نامشخصی بود که در میات ستارگان گم شده بود.

    آن طور که در چنین جلساتی معمول بود، کارهای کوچکی در طبقات اجلاس انجام شده بود. فضایی برای سیستم­های صوتی کنار گذاشته شده بود تا صدا برای گوش­های همۀ حضار خوشایند باشد. مبادله و خرید و فروش در لابی و سر میز نهار انجام می شد که در آنجا بسیاری از برخورد­های همیشگی در حین صرف سوپ، ملایم­تر می­شدند و در هنگام خوردن تنقلات، از بین می­رفتند.

      با این حال، مشکلات خاصی در این مورد خاص به وجود می­آمدند. امواج مخابراتی در همۀ دنیاها مانند آرورا اینقدر پیشرفته و فراگیر نبود، اما در همۀ آنها بارز و آشکار بود. در نتیجه حس هتک حرمت و ناخوشنودی در آن مردان بلند قد و موقر که مجبور بودند با یکدیگر تماس بدنی داشته باشند، راحتی حریم خصوصی که آن دیوار نامرئی برایشان به وجود می­آورد را نداشته باشند و کلید قطع ارتباط زیر انگشتشان قرار نداشته باشد، وجود داشت.

    آنها با اضطراب و شرمندگی با یکدیگر روبرو می­شدند و سعی می­کردند در حین غذا خوردن به هم نگاه نکنند و به خاطر لمس ناخواستۀ یکدیگر جیغ نکشند. حتی خدمات روباتی هم سهمیه بندی شده بود.

    ارنست کیلین، تنها تهیه کنندۀ تلویزیونی زمین، از بعضی مسائلی که شرح آن داده شد، خبر داشت. اما نمی­توانست نگاه دقیق­تری به موضوع داشته باشد. هیچ کدام از آنها نمی­توانستند در جامعه­ای زندگی کنند که انسانیت حالتی گله وار داشت.

    بیشتر آن ناراحتی­ها در ضیافت شام رسمی­ای که دولت هسپروس آن را برگزار کرده بود، از بین رفت، اما تنش­های دیگری هنوز در او وجود داشت.

    حضار بعد از شام به گروه­های کوچکی تقسیم شدند. کیلین به گروهی پیوست که فرانکلین مینارد آرورایی در آن بود. به عنوان نمایندۀ بزرگترین دنیا، طبیعتاً بیشتر خبرها در گروهی بود که او در آن حضور داشت.

    مینارد گاه و بیگاه در فاصلۀ بین جرعه­هایی که از کوکتل زرد تیرۀ هسپروسی می­نوشید، حرف می زد. اگرچه تماس مستقیم و بدنی نزدیک با دیگران داشت، با این حال نقابی از ارباب منشی به چهره زده بود.

    او گفت: "خلاصه اینکه اگه ما از ماجراجویی­های نظامی اجتناب کنیم، زمین در مقابل ما بیچاره میشه. اگه ما قصد داشته باشیم که از چنین ماجراجویی­هایی اجتناب کنیم، عملاً به اتحاد اقتصادی نیاز داریم. بذارید زمین خودش بفهمه که اقتصادش تا چه میزان در مورد چیزهایی که فقط ما می­تونیم بهش بدیم، به ما وابستس و دیگه هیچ حرفی در مورد فضای زندگی نمی­زنه. و اگه ما با هم متحد باشیم، زمین هیچ وقت جرأت نمی­کنه که بهمون حمله کنه. حالا چه بخواد موتورهای اتمی مبادله کنه یا نکنه. هر چور که خودش دلش می­خواد".

    سپس با تکبری آشکار رو به کیلین کرد که در همان لحظه می­خواست جواب بدهد.

    کیلین گفت: "جناب نماینده، شما کالاهایی رو می­سازین، منظورم آونهاییه که به زمین ارسال می­کنین. اونها که مجانی به زمین داده نمیشن. اونها با محصولات کشاورزی مبادله میشن"

    مینارد لبخندی ابریشمین زد و گفت: "بله، فکر کنم نمایندۀ تتیس قبلاً به اینن نکته اشاره کرده باشه. این هم توهم رایجی در بین ماست که فکر می­کنیم دونه­های زمینی به صورت مناسبی رشد..."

    در این هنگام یک نفر دیگر به آرامی حرف او را قطع کرد و گفت: "ببین، من اهل تتیس نیستم ولی چیزی که گفتی خواب و خیال نیست. من روی رئا بذر چاودار پرورش میدم، اما هنوز نتونستم نونی با کیفیت نون زمین تولید کنم. هیچ وقت اون طعم خاص رو نمیده". او به همۀ شنوندگارن رو کرد و ادامه داد: در واقع من شش تا کشاورز زمینی رو پنج سال پیش آوردم تا به کار روبات­ها نظارت کنن. اونها کاری با مزرعه کردن که با دیدنش شگفت زده میشین. بوته­های ذرتی در میاد که پنج متر ارتفاعشونه. کار اونها یه مقدار مفید بود. استفاده از بذر زمینی­ هم مفید بود. ولی حتی اگه شما بذر زمینی پرورش بدین، محصولاتشون سال دیگه زمینی نخواهد بود".

    مینار پرسید: "وزارت کشاورزی دولت شما، خاک رو آزمایش نکرده"؟

    مرد رئایی در پاسخ با تکبر گفت: "توی بخش ما خاکی بهتر از اونجا وجود نداره. دونه­های چاودار هم از نوع درجه یک هستن. من صد کیلو بذر برای پاکسازی نژادی به زمین فرستادم که با مهر درجه یک برگشتن". او فکورانه یک طرف چانه­اش را مالید و ادامه داد: "من دارم راجع به طعمش حرف می­زنم. به نظر نمیاد که به درستی..."

    مینارد سعی کرد تا بحث را تمام کند. او گفت: "طعم و مزه یه چیز غیر ضروری و موقتیه. این قبیله نشین­های حقیر زمینی، وقتی که احساس درموندگی کنن، میان به سمت ما و شرایط ما رو قبول می­کنن. ما فقط یه طعم اسرار آمیز رو از دست میدیم، اما اونها موتورهای اتمی­شون، ماشین­های کشاورزی­شون و خودروهای زمینی­شون رو از دست میدن. در واقع این اصلاً ایدۀ بدی نیست که بدون طعم زمینی­ای که شما نگرانش هستین، به تلاشمون ادامه بدیم. بذارین قدر طعم تولیدات خودمون رو بدونیم به جای طعم چیزی که اگه این فرصت رو بهش بدیم، مقابلون می­ایسته".

    مرد رئایی لبخندی زد و گفت: "عجب. می­بینم که داری سیگاری می کشی که از توتون زمینی درست شده".

    -: "عادتیه که اگه مجبور بشم، می­تونم کنار بذارمش".

    -: "البته مگه اینکه کلاً سیگار رو ترک کنی. من که حاضر نیستم از تنباکوی دنیاهای فضایی بجز برای کشتن پشه­ها، استفادۀ دیگه­ای بکنم".

    او به آن موضوع کم اهمیت، خندۀ پر سر و صدایی کرد و گروه را ترک نمود. مینارد در حالی که به بینی­اش چین انداخته بود، رفتن او را تماشا کرد.

    آن مشاجرۀ کوچک در مورد چاودار و تنباکو باعث به وجود آمدن رضایتی آشکار در کیلین شده بود. او چنین رفتارهایی را به عنوان بازتاب­های کوچکی از واقعیت سیاست­های کهکشانی پذیرفته بود. تتیس و رئا بزرگترین دنیاها در جنوب کهکشان بودند، مانند آرورا که بزرگترین دنیا در شمال آن بود. هر سه سیاره مانند یکدیگر نژاد پرست و انحصار طلب بودند. از نظر زمین، آنها شبیه به هم و کاملاً با هم جور بودند. در حالت عادی، هر کسی ممکن بود فکر کند که در این مورد، هیچ جای بحثی وجود ندارد.

    اما آرورا قدیمی ترین سیاره در بین دنیاهای فضایی بود. از همه پیشرفته­تر بود و قوی­ترین نیروی نظامی را داشت و در نتیجه، آرزو داشت که رهبری دنیاهای دیگر را به عهده بگیرد. همین برای تحریک شدنش در برابر مخالفان کافی بود و رئا و تتیس، کانون دنیاهایی بودن که این رهبری را به رسمیت نمی­شناختند.

    کیلین با تأسف از چنین شرایطی سپاسگذار بود. اگر زمین می­توانست به صورت مناسبی به قدرت خود متکی باشد، ابتدا در یک زمینه و بعد در مورد چیزهای دیگر، می­توانست بر فروپاشی چیره شود.

    او دزدانه و با احتیاط مینارد را زیر نظر گرفت و می­خواست ببیند که او در بحث روز بعد چه عکس­العملی نشان می­دهد. در آن بحث، او بیشتر از آنچه که ادب حکم می­کرد، ساکت بود.

    در این هنگام یک منشی جزء یا یک کارمند دون پایه راه خود را از میان انبوه میهمانان گشود و توجه مینارد را به خود جلب کرد.

    کیلین که درحال تماشا بود، مرد آرورایی را دید که به او پاسخ داد و دید که به دقت به حرف­های او گوش داد. دید که دهان مینارد تکان خود و واژۀ «چی؟» را ساخت به طوری که به چشمان هر کسی قابل تشخیص بود، اگرچه دورتر از آن بود که بتواند بشنود، و بعد دستش را به سمت کاغذی دراز کرد که مرد دیگر به سویش گرفته بود.

    در نتیجه، جلسۀ روز بعد کنفرانس، کاملاً متفاوت با چیزی انجام شد که کیلین پیش­بینی کرده بود.    

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • جمعه 25 دی 1394

    لوئیز مورِنو، سفیر زمین در آرورا، مردی با بدنی نحیف و رنجور بود، و آن موضوع تصادفی نبود. سعی شده بود تمامی دیپلمات­های زمینی از بین افرادی که یا پوست تیره داشتند، یا قد کوتاه بودند، یا چروکیده و یا ضعف جسمانی داشتند، یا هر چهار صفت را با هم داشتند، انتخاب شوند.

    تا زمانی که دنیاهای فضایی برای زمینی­ها نهایت جذابیت را نشان می­دادند، این فقط برای محافظت از خود بود. دیپلمات­هایی که به آرورا می­آمدند، به میزان قابل ملاحظه­ای به بازگشت بی میلی نشان می­دادند. بدتر و خطرناک­تر اینکه چنین چیزی به معنی رشد حسی از دوستی با نیمه خدایان ساکن در ستارگان می­شد و باعث افزایش از خودبیگانگی در میان زمینیان می­گشت.

    البته مگر اینکه سفیر خودش را در حالی می­یافت که بازپس فرستاده شده بود. مگر اینکه سفیر خودش را چیز نفرت­ انگیزی می­یافت. در آن صورت دیگر یک خدمتکار باوفای زمین محسوب نمی­شد.

    سفیر زمین کمتر از صد و شصت ساننتیمتر قد داشت، با سری تاس و پیشانی­ای که به عقب شیب داشت. ریشش متمایل به قرمز بود و حلقۀ سرخی دور چشمانش داشت. سرما خوردگی خفیفی داشت و در نتیجه گاه و بیگاه با دستمال بینی­اش را پاک می­کرد. اما با وجود همۀ اینها، مرد باهوشی بود.

    برای مینارد، دیدن مرد زمینی و شنیدن صدایش، ناراحت کننده بود. هر بار که سفیر بینی­اش را تمیز می­کرد، به او حالت تهوع دست می­داد و از چندش به خود می­لرزید.

    مینارد گفت: "عالیجناب، من خواستم با شما تماس بگیرم چون می­خواستم به اطلاعتون برسونم که مجلس تصمیم گرفته از دولت شما بخواد که شما رو فرا بخونه".

     -: "این نظر لطف شماست جناب نماینده. فکرش رو می­کردم. میشه بفرمایید دلیلش چیه"؟

    -: "دلیلش چیزی نیست که بشه توضیحش داد. به عقیدۀ من این حق یه کشوره که خودش تشخیص بده که آیا یه نماینده مورد قبول کشور میزبان هست یا خیر. فکر هم نمی­کنم که شما نیاز به روشن شدن بیشتر این موضوع داشته باشید".

    -: "خیلی خوب". سفیر مکثی کرد تا دوباره از دستمالش استفاده کند و ادامه داد: "همش همین بود"؟

    مینارد گفت: "نه دقیقاً. موضوع دیگه­ای هم هست که می­خوام عنوان کنم. ازتون می­خوام که بمونین".

    پره­های قرمز شدۀ بینی سفیر کمی لرزیدند، اما او لبخندی زد و گفت: "مایۀ افتخاره".

    مینارد با لحن تکبر آمیزی گفت: "عالیجناب، دنیای شما ستیزه جویی آشکاری رو از خودش نشون میده که از نظر ما در آرورا، ناراحت کننده و غیر ضروریه. من فکر می­کنم این بازگشت برای شما به منزلۀ فرصت مناسبیه که از نفوذتون علیه نشون دادن چنین چیزی استفاده کنین. همونطور که می­دونین، اخیراً در نیویورک مردم با دو نفر از آرورایی­ها با خشونت رفتار کردن. اگه یه دفعۀ دیگه این اتفاق بیفته، برای زمین گرون تموم میشه".

    -: "این اتفاق فقط به این دلیل افتاده که کاسۀ صبر مردم لبریز شده، نماینده مینارد. مطمئناً شما نمی­تونین به نوجونها توضیح بدین که فریاد زدن توی خیابون باعث ایجاد دشمنی میشه".

    -: "فعالیت­های دولت ما به روش­های مختلفی از این قضیه حمایت می­کنه. مثلاً میشه به ماجرای دستگیری اخیر آقای ارنست کیلین اشاره کرد".

    سفیر به آرامی گفت: "که یه موضوع کاملاً داخلی محسوب میشه".

    -: "اما نه در مورد کسی که روح منطقی­ای در جهت دنیاهای فضایی نشون میده. کیلین یکی از معدود زمینی­هایی که تا همین اواخر می­تونست صداش رو به گوش مردم برسونه. اون اونقدر باهوش هست که بفهمه هیچ قانون مقدسی نمی­تونه از یه انسان پست محافظت کنه، صرفاً به این دلیل که اون یه انسان پسته".

    سفیر از جا برخواست و گفت: "من هیچ علاقه­ای به فرضیه­های نژادپرستانۀ آرورایی­ها ندارم".

    -: "یه لحظه صبر کنین. دولت شما ممکنه بفهمه که خیلی از نقشه­هاش با دستگیری کارگزارتون، موریانو، غلط از آب در میاد. به این حقیقت توجه داشته باشین که ما آرورایی­ها عاقل­تر از اون هستیم که به این دستگیری سزاوار باشیم. این می­تونه باعث بشه که یه مقدار مکث کنن".

    -: "مگه موریانو کارگزار منه؟ باور کنید جناب نماینده، اگه از من سلب صلاحیت بشه، اینجا رو ترک می­کنم. اما مطمئناً سلب مصونیت دیپلماتیک من، به معنی سلب مصونیتم به عنوان یک انسان شریف از مسئولیت­های خبر گیری نیست".

    -: "شغل شما اینه"؟

    -: "آیا آرورایی­ها تصور می­کنن که دیپلماسی با خبرگیری یکیه؟ دولت من خیلی خوشحال میشه که این رو بشنوه. می­تونیم در این مورد اقدامات احتیاطی رو به عمل بیاریم".

    -: "پس شما از موریانو دفاع می­کنین؟ یا انکار می­کنین که اون برای زمین کار می­کنه"؟

    -: "من فقط از خودم دفاع می­کنم. در مورد موریانو هم اونقدر احمق نیستم که بخوام چیزی بگم".

    -: "چه حماقتی"؟

    -: "من نمی­تونم از خودم دفاع کنم، اما اون رو متهم نکنم؟ من نه بهش اتهام می زنم و نه ازش دفاع می­کنم. مشاجرۀ دولت شما با موریانو، مثل مشاجرۀ دولت من با کیلین، کسی که شما برای دفاع ازش اشتیاق بیشتری نشون میدین، یه مسألۀ داخلیه. من همین الآن از اینجا میرم".

    ارتباط قطع و تقریباً بلافاصله دیوار پدیدار شد. هیکمن فکورانه به مینارد نگاه می­کرد.

    مینارد با اخم گفت: "راجع بهش چی فکر می­کنی"؟

    -: "فکر می­کنم که واقعاً شرم­آوره که این تقلید مسخرۀ انسانیت باید روی آرورا پا بذاره".

    -: "باهات موافقم. اما با این حال... با این حال..."

    -: "خوب"؟

    -: "با این حال هنوز فکر می­کنم که اون استادیه که ما رو به هر سازی که می­خواد می­رقصونه. قضیۀ موریانو رو می­دونی"؟

    -: "البته".

    -: "خوب، اون محکوم میشه و میفرستنش به یه سیارک. حزبش هم از هم گسسته میشه. در نتیجه همه میگن که چنین کاری باعث شکست وحشتناکی برای زمین میشه".

    -: "دربارۀ این موضوع شکی داری"؟

    -: "مطمئن نیستم. رئیس کمیته، باند، روی اعلام این فرضیش پافشاری می­کنه که پروژۀ اقیانوس آرام اسمیه که زمین به پروژه­ای داده که از خائنین داخلی ما علیه دنیاهای فضایی استفاده کنه. اما من مطمئن نیستم که حقایق با این فرضیه جور دربیاد. به عنوان مثال، ما این مدارک رو علیه موریانو از کجا آوردیم"؟

    -: "با اطمینان نمی­تونم بگم".

    -: "ما مدارک رو از کارگزارانمون گرفتیم. اما اونها خودشون مدارک رو از کجا آوردن؟ اون مدارک یه کمی بیش از حد متقاعد کننده هستن. موریانو می­تونست بیشتر از خودش محافظت کنه..."

     مینارد تردید کرد. به نظر می­رسید که کمی سرخ شده است. ادامه داد: "خوب، اگه به صورت اجمالی بخوام بگم، به نظر من این سفیر زمینی­ها بوده که بیشترین مدارک رو به ما ارائه داده. من فکر می­کنم اون از حس همدردی موریانو با زمینی­ها استفاده کرده تا باهاش از در دوستی در بیاد و بعد هم از پشت بهش خنجر بزنه".

    -: "برای چی"؟

    -: "من نمی­دونم. شاید برای اطمینان از وقوع جنگ، با این پروژۀ اقیانوس آرام که منتظر ماست".

    -: "من که باورم نمیشه".

    -: "می­دونم. هیچ دلیلی برای اثباتش ندارم. فقط یه مشت حدس و گمانه. حتی کمیته هم حرفهام رو باور نمی­کنه. به نظرم می­رسه که شاید آخرین گفتگویی که با سفیر داشتم، یه چیزی رو آشکار کنه، اما فقط دیدنش باعث نارحتی من شد و من بیشتر وقتم رو صرف این کردم تا اون رو از جلوی چشمم دور کنم".

      -: "خوب، دوست من، تو داری احساساتی میشی. این یه ضعف ناراحت کنندس. شنیدم که تو رو به سمت نمایندگی اجلاس بین سیاره­ای توی هسپروس منصوب کردن. بهت تبریک میگم".

    مینارد با بی­توجهی گفت: "متشکرم".

    *

    لوئیز مورنو، سفیر سابق آرورا از بازگشت به زمین خوشحال بود. او دور از مناظر مصنوعی بود که به نظر می­رسید هیچ زندگی­ای در آنها وجود ندارد، و وجودشان فقط به دلیل ارادۀ قوی صاحبانشان بود. دور از مردان و زنان زیبا و روبات­های در همه جا حاضرشان.

    او به میان صدای هوم خفیف زندگی و صدای برخورد نامنظم پاها، تنه زدن­ها و برخورد نفس­ها به صورتش بازگشته بود.

    البته او قادر نبود به طور کامل از همۀ آن شور و هیجان لذت ببرد. چندروز اول ورودش به برگزاری کنفرانس با سران دولت زمین گذشته بود.

    در واقع یک هفتۀ کامل گذشت تا اینکه زمانی رسید که توانست خودش را واقعاً راحت احساس کند. او در یکی از کمیاب­ترین مناطق پر تجمل زمین بود. در باغی روی بام. در کنارش، گستاو استاین فیزیولوژیست آرام قرار داشت، که یکی از بازیگران اولیۀ نقشه‌­ای بود که بر اساس شایعات به آن پروژۀ اقیانوس آرام می­گفتند.


     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 24 دی 1394

    کیلین بی­صبرانه گفت: "آقای مدیر، شما می­خواین جنگ بشه"؟

    -: "من می­خوام جنگ بشه؟ سؤال بی­شرمانه­ای بود".

    -: "پس کدوم یکی از تعیین کنندگان خط مشی دولت خواهان جنگه؟ مثلاً کی مسئول شایعۀ از پیش طراحی شدۀ پروژۀ اقیانوس آرامه"؟

    -: "پروژۀ اقیانوس آرام؟ این رو دیگه از کجا شنیدی"؟

    -: "من منابعم رو فاش نمی­کنم".

    -: "پس بذار بهت بگم. تو قضیۀ این پروژۀ اقیانوس آرام رو از موریانوی آرورایی توی سفر اخیرش به زمین شنیدی. ما بیشتر از اون چه که فکرش رو می­کنی راجع بهت اطلاعات داریم، آقای کیلین".

    -: "می­دونم. ولی من قبول نمی­کنم که این موضوع رو از موریانو شنیدم. چرا فکر می­کنین که می­تونستم از اون اطلاعات بگیرم؟ به خاطر این نیست که بهش عمداً اجازه داده شده بود تا از این چرندیات اطلاع پیدا کنه"؟

    -: "چرندیات"؟

    -: "بله. به عقیدۀ من پروژۀ اقیانوس آرام یه چیز تقلبیه. یه چیز تقلبی که برای ایجاد اطمینان به وجود اومده. فکر می­کنم نقشۀ دولت اینه که اجازه بدن این اطلاعات سری کم کم درز پیدا کنه تا خط مشی جنگی دولت تقویت بشه. این یه قسمت از جنگ روانی علیه مردم خود زمینه و در نهایت هم باعث ویرانی زمین میشه. و من هم قصد دارم که این نظریه رو به اطلاع مردم برسونم".

    سلیونی به آرامی گفت: "شما این کار رو نمی­کنین، آقای کیلین".

    -: "چرا، می­کنم".

    -: "آقای کیلین، دوست شما، لون موریانو در آرورا مشکلات خودش رو داره. شاید به خاطر اینکه زیادی با شما دوسته. مراقب باشین که شما هم اینجا به خاطر دوستی با اون دچار مشکلات مشابهی نشین".

    -: "من نگران نیستم". سپس خندۀ کوتاهی کرد، به پا خواست و با گام­های کشیده به سمت در رفت. وقتی که دید پشت در، دو مرد بزرگ جثه ایستاده­اند که به او اجازۀ خروج نمی­دهند، لبخندی زد و گفت: "منظورتون از این کار اینه که من بازداشتم"؟

    سلیونی گفت: "دقیقاً همین طوره".

    -: "به چه جرمی"؟

    -: "بعداً یه فکری براش می­کنیم".

    و کیلین در معیت آن دو نفر آنجا را ترک کرد.

    *

    روی آرورا، تصویر آینه­ای آنچه در زمین اتفاق افتاده بود، در مقیاسی بزرگتر در حال وقوع بود.

    کمیتۀ کارگزاران خارجی مجلس، از زمان جلسه­ای که در آن لون موریانو و حزب محافظه کارانش طرح بزرگ اجبار به انتخابات علنی را داده بودند، چند روز بود که جلسه داشت. انتخاباتی که به دلیل سیاست نظامی برتر حزب استقلال طلبان، و همچنین فعالیت­های کمیتۀ کارگزاران خارجی، شکست خورده بود.

    ماه­ها بود که مدارک در حال انباشته شدن بود و وقتی که معلوم شد انتخابات غیر علنی به مقدار قابل توجهی به نفع استقلال طلبان است، کمیته قادر بود ضربۀ خودش را وارد کند.

    موریانو احضاریه را در منزلش دریافت کرد و تحت بازداشت خانگی قرار گرفت. اگرچه این شیوۀ بازداشت خانگی تحت آن شرایط غیر قانونی بود حقیقتی که موریانو به آن پافشاری می­کرد- با این وجود، با موفقیت به انجام رسید.

    به مدت سه روز از موریانو با لحنی مؤدب و یکنواخت، بازجویی کاملی به عمل آمد. سه نفر بازجو از کمیته، پرسش و پاسخ را به صورتی نوبتی به عهده گرفتند و بعد از ساعتها به موریانو تنها ده دقیقه فرصت استراحت دادند تا خود اعضای کمیته با هم مشورت کنند.

    بعد از سه روز او شروع به عکس­العمل نشان دادن کرد. صدایش گرفته بود و اصرار داشت با کسانی که او را متهم کرده  بودند، رو در رو شود. با درماندگی اصرار می­کرد که باید از ماهیت دقیق اتهامش مطلع شود و از بس علیه آن شیوۀ غیر قانونی فریاد زده بود، گلویش زخم شده بود.

    سرانجام کمیته بیانیه را برای او خواند...

    -: "درسته یا نه؟ درسته یا نه"؟

    موریانو به سختی ­توانست با وجود ساختار عنکبوت مانندی که او را در بر گرفته بود، دستش را با درماندگی تکان دهد.

    او صحت مدارک را رد کرد اما فوراً به اطلاعش رسید که این فقط جلسۀ کمیتۀ بازجویی است و محاکمه به حساب نمی­آید.

    رئیس کمیته سرانجام چکشش را فرود آورد. او مردی با گذشت با اهدافی بزرگ بود. او یک ساعت در مورد جمع بندی نهایی نتایج بازرسی صحبت کردکه فقط قسمت نسبتاً کوتاهی از آن کفایت می­کرد.

    او گفت: "اگه شما فقط با افراد دیگه­ای توی آرورا تبانی کرده بودین، ما می­تونستیم درکتون کنیم، و حتی شما رو ببخشیم. چنین اشتباهاتی قبلاً هم در طول تاریخ آرورا توسط افراد بلند همت لا پوشونی شده و به اطلاع عموم نرسیده. اما همش این نیست. چیزی که ما رو می­ترسونه و جای ترحم باقی نمی­گذاره، اشتیاق شما برای همدستی با بازماندگان مادون انسان­های طاعون زده و نادون زمینیه.

    شما متهم هستید و شواهد سنگینی هم علیه شما وجود داره که با بدترین عناصر جمعیت بی اصل و نصب زمین دسیسه چینی کردین..."

    گریۀ عذاب آور موریانو حرف رئیس کمیته را قطع کرد: "ولی به چه انگیزه­ای؟ به چه انگیزه­ای باید این کار رو کرده باشم"؟

    متهم روی صندلی­اش نشانده شد. رئیس کمیته لبهایش را به هم فشرد و متن از پیش نوشته شدۀ گفته­هایش را کنار گذاشت و آمادۀ صحبت شد.

    او گفت: "پرداختن به انگیزه­های شما ربطی به این کمیته نداره. ما حقایق مربوط به پرونده رو نشون دادیم. کمیته مدرکی داره که..." او مکثی کرد و نگاهی به ردیفی از مردان که در سمت چپ و راستش نشسته بودند انداخت و ادامه داد: "فکر می­کنم بتونم بگم که کمیته مدرکی داره که نشون میده که شما قصد داشتین از نیروی زمینی­ها برای راه انداختن کودتایی استفاده کنین که شما رو دیکتاتور آرورا می­کنه. ولی تا وقتی که مدرک مورد استفاده قرار نگرفته، بیشتر از این توضیح نمیدم، بجز اینکه بگم بر اساس شنیده­ها، چنین سرانجامی با شخصیت شما ناسازگار نیست".

    او به متن سخنرانی­اش باز گشت و ادامه داد: "اون عده از ما که اینجا نشستیم، از چیزی بهمون خبر رسیده که بهش میگن پروژۀ اقیانوس آرام؛ که بر اساس شایعات، تلاش قسمتی از زمینه برای بازگردوندن سلطۀ اونها بر دنیاهای فضایی.

    لازم به تأکید نیست که هر تلاشی از این نوع محکوم به شکسته و شکست خوردن ما هم باور نکردنیه. فقط یه چیز هست که می­تونه باعث لغزش ما بشه و اون هم ضعف داخلیه که احتمالش ناچیزه. با همۀ اینها، ژنتیک یه دانش کاملاً مطمئن به حساب نمیاد. حتی با وجود بیست نسلی که پیش از ما وجود داشته، ویژگی­های ناخواسته­ای ممکنه در نقاط تصادفی به وجود بیاد و هر کدوم از اونها ممکنه نقیصه­ای در سپر فولادی قدرت آرورا به وجود بیاره.

    پروژۀ اقیانوس آرام همینه. استفاده از مجرمین و خائنین ما علیه خودمون. و اگه بتونن چنین افرادی رو در نظام حکومتی ما پیدا کنن، زمینی­ها ممکنه حتی موفق هم بشن.

    کمیتۀ کارگزاران خارجی به وجود اومده تا با چنین تهدیداتی مقابله کنه. بهتره که ادامه بدیم..."

    و سخنانش را با آخرین سرعت ادامه داد.

    وقتی که حرف­هایش به آخر رسید، موریانو، رنگ پریده و با چشمانی از حدقه بیرون زده مشتش را روی میز کوبید و گفت: "من اصرار دارم که حرف بزنم..."

    رئیس کمیته گفت: "متهم می­تونه صحبت کنه".

    موریانو به پا خواست و برای چند لحظۀ طولانی به او نگریست. اتاق که با استفاده از پرتوهای ارتباطی کمیته برای هفتاد و پنج میلیون بیننده جا داشت، خالی مانده بود. فقط بازرسان، حقوق­دانان، کارمندان ثبت و البته محافظینش با او در آنجا بودند.

    اگر در آنجا شنونده­ای حضور داشت، برایش بهتر بود. اما حالا حرف­هایش برای چه کسی جذابیت داشت؟ چشمانش از یکی به دیگری افتاد اما هیچ کدام از دیگری بهتر نمی­نمود.

    او گفت: "اول از همه، من قانونی بودن این نشست رو قبول ندارم. حقوق قانونی من در مورد حریم خصوصی و فردیت من زیر پا گذاشته شده. من توسط گروهی محاکمه شدم که دادگاه به حساب نمیان، توسط افرادی که گمان می­کنن من گناهکارم. به من فرصت کافی برای دفاع از خودم داده نشده. در واقع فقط با یه جمله من رو به عنوان یه مجرم، متهم کردن.

    من کاملاً و بدون قید و شرط، رد می­کنم که در هرگونه فعایت زیانباری علیه کشور شرکت داشتم یا در تلاش برای خرابکاری با هرگونه سازمانی در ارتباط بودم.

    من به صراحت و با تمام قدرت این کمیته رو متهم می­کنم که از توانش برای برنده شدن در منازعات سیاسی استفاده کرده. من گناهکار شناخته شدم، اما علتش خیانت من نیست بلکه مخالفت منه.  من مخالف سیاست نابودی قسمت بزرگی از نژاد انسان به این دلیل که اونها کم اهمیت و مادون انسان دونسته میشن هستم.

    به جای نابودی، ما باید به این انسان­هایی که محکوم به یه زندگی خشن و غم انگیز شدن، تنها به این دلیل که اول نیاکان ما و نه نیاکان اونها بودن که به دنیاهای فضایی رسیدن، کمک کنیم. با توان و منابعی که ما داریم می­تونیم به بازسازی و توسعۀ..."

    رئیس کمیته صدایش را از صدای موریانو بالاتر برد و گفت: "شما از موضوع خارج شدین. این کمیته آمادس تا دفعیات شما رو بشنوه، اما موعظه راجع به حقوق زمینی­ها، خارج از بحث نجیب زادگان این سیارس".

    مدارک رسمی کاملاً بر علیه او بودند. این یک پیروزی بزرگ برای استقلال طلبان به حساب می­آمد؛ از میان اعضای کمیته، تنها فرانکلین مینارد بود که کاملاً راضی نشده بود. هنوز شک کوچکی وجود داشت.

    او شک داشت...

    آیا او باید برای آخرین بار تلاشش را می­کرد؟ آیا او حق حرف زدن داشت، اما آن میمون عجیب و غریب که سفیر زمین بود، حق حرف زدن نداشت؟ او به سرعت تصمیمش را گرفت و فوراً بر اساس آن عمل کرد. تنها مکثی کرد تا با شاهدی هماهنگی­های لازم را انجام دهد، چرا که برای او حتی ارتباط خصوصی با یک زمینی حتی بدون وجود شاهد هم خطرناک بود.

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 23 دی 1394

    هیکمن به آهستگی ابرویش را بالا آورد و گفت: "در این مورد اطمینان کمتری وجود داره. به من گفتن که بعضی از زیست­شناس­های زمین کاملاً توی کارشون مهارت دارن. طبیعتاً از اونجایی که من یه فیزیک­دانم، صلاحیت قضاوت در این مورد رو ندارم. اما با این حال توی بعضی زمینه­های خاص، تخصص دارن. به عنوان یه مثال کاملاً روشن می­تونم به کشاورزیشون اشاره کنم. همینطور میکروب­شناسی. اِم..."

    -: "راجع به جنگ میکروبی چی داری که بگی"؟

    -: "این هم یه فکریه. اما نه، نه، کاملاً غیر قابل تصوره. یه دنیای پرجمعیت و کاملاً فشرده مثل زمین نمی­تونه با شبکۀ گسترده­ای از دنیاها، به وسیلۀ میکروب­ها جنگ کنه. این طوری وارد همه گیری بی­پایانی میشه که براش مثل یه نوع تلافی خواهد بود. در واقع می­تونم بگم که با شرایط زندگی­ای که ما اینجا توی آرورا یا دنیاهای فضایی دیگه داریم، هیچ بیماری واگیر داری واقعاً شیوع پیدا نمی­کنه. نه، مینارد. می­تونی این رو از میکروب­شناس­ها هم بپرسی ولی فکر می­کنم اونها هم بهت همین رو بگن".

    مینارد گفت: "و روش سوم"؟

    -: "روش روانشناختی؟ این یکی رو نمیشه پیشگویی کرد. و دنیاهای فضایی هم جوامع باهوش و سالمی هستن و تحت تأثیر تبلیغات عادی یا شور هیجان ناسالم قرار نمی­گیرن. به عقیدۀ من..."

    -: "خوب"؟

    -: "اگه پروژۀ اقیانوس آرام یه همچین چیزی باشه چی؟ منظورم چیز بزرگیه که تعادل ما رو به هم بزنه. یه چیز فوق سری، که اگه به روش درستی نشون داده بشه، باعث میشه که دنیاهای فضایی یه کم در برابر زمین سر خم کنن، البته فقط به خاطر امنیت خودشون".

    سکوت طولانی­ای پدیدار شد. سپس مینارد با عصبانیت منفجر شد:" غیر ممکنه"!

    -: "واکنش شما درسته. شما تردید دارین. ولی من جداً نمیگم که این یه تفسیر درسته. این فقط یه فکره".

    سکوت طولانی­تری به وجود آمد. سپس هیکمن به حرف آمد و گفت: "سؤال دیگه­ای نیست"؟

    مینارد از خواب و خیال بیرون آمد و گفت: "نه... نه".

    پرتوهای مخابراتی قطع شدند و در جایی که قبلاً اتاقی دیده می­شد، دیواری پدیدار گشت.

    مینارد سرسختانه و با ناباوری، آهسته سرش را تکان داد.

    *

    ارنست کیلین، با احساسی از گذشت قرن­ها پا روی پله­ها گذاشت. ساختمانی قدیمی بود که در طول تاریخ، تار عنکبوت بسته بود. زمانی ساختمان مجلس انسان­ها بود که از درون آن احکامی صادر می شد که همۀ ستاره­ها را در بر می­گرفت.

    ساختمان بلندی بود که به سمت آسمان کشیده می­شد و اوج می­گرفت و به ستاره­ها می­رسید. به ستاره­هایی که حالا رو برگردانده بودند.

    مدت زیادی از اینکه آن ساختمان به مجلس زمین تعلق داشت نگذشته بود. مجلسی که حالا به یک ساختمان نئوکلایسک جدید انتقال پیدا کرده بود که سبک معماری آن از سبک باستانی دوران پیش اتمی، نوعی بوزینه ساخته بود.

    اما با این وجود، ساختمان قدیمی هنوز نام بزرگش را حفظ کرده بود. نام رسمی آن هنوز «استلار هاوس» بود، اما فقط جایی برای کاغذ بازی کارمندان پیر و چروکیده بود.

    کیلین وارد طبقۀ دوازدهم شد، و آسانسور پشت سرش به سرعت پایین رفت. علامت درخشانی به نرمی و وضوح می­گفت که انجا «ادارۀ کل اطلاعات» است. او نامه­ای را به مسئول پذیرش داد و منتظر ماند. سر انجام از دری عبور کرد که روی آن نوشته بود. ال. زد. سِلیونی، مدیر اطلاعات.

    سلیونی مردی کوچک اندام با پوستی تیره بود. موهایی پرپرشت و سیاه و سبیلی کوتاه و سیاه داشت. وقتی که لبخند می­زد، دندان­های سفیدش برق می­زدند و به همین دلیل گاه و بیگاه لبخند می­زد.

    وقتی که برخواست و دستش را دراز کرد، لبخند به لب داشت. کیلین دست او را گرفت. سلیونی او را دعوت به نشستن کرد و یک سیگار به او تعارف کرد. سپس گفت: "خیلی خوشحالم که شما رو می­بینم آقای کیلین. واقعاً لطف کردین که توی این فرصت کوتاه به نیویورک پرواز کردین".

    کیلین گوشۀ لبهایش را به سمت پایین خم کرد و با دستش حرکت کوچکی انجام داد و آن موضوع را بی­اهمیت نشان داد.

    سلیونی ادامه داد: "فکر می­کنم دوست داشته باشین در مورد همه چیز بهتون توضیح بدم".

    کیلن گفت: "اگه توضیح بدین ممنون میشم".

    -: "متأسفانه دونستن اینکه چطور میشه توضیحش داد، مشکله. به عنوان مدیر بخش اطلاعات، موقعیت مشکلی دارم. من باید از امنیت و سلامت زمین محافظت کنم و همزمان بر آزادی سنتی مطبوعات نظارت کنم. طبیعتاً و خوشبختانه ما چیزی به نام سانسور نداریم ولی باز هم طبیعتاً، یه وقت­هایی آرزو می­کنیم که ای کاش چنین چیزی رو داشتیم".

    کیلین گفت: "این موضوع به من ربط پیدا می­کنه؟ منظورم سانسوره".

    سلیونی پاسخ مستقیمی نداد. به جای آن، آهسته لبخندی زد که آشکارا فاقد حس خوش مشربی بود. سپس گفت: "آقای کیلین. شما یکی از پربیننده­ترین و تأثیر گذارترین برنامه­های تلویزیونی رو دارین. در نتیجه شما برای دولت جذابیت ویژه­ای دارین".

    کیلین با سرسختی گفت: "زمانش مال خودمه. بابتش پول میدم و مالیات بر درامدم رو هم پرداخت می­کنم. از اینجا نتیجه می­کیرم که دارم صمیمانه از قوانین اجتماعی که بر تابوها حکومت می­کنن، پیروی می­کنم. در نتیجه دقیقاً متوجه نمیشم که چه جذابیتی می­تونم برای دولت داشته باشم".

    -: "اوه، شما حرف من رو بد برداشت کردین. البته گمون کنم تقصیر خودمه که حرفم رو واضح نگفتم. شما به هیچ جرمی متهم نشدین و هیچ قانونی رو نشکستین. من هم فقط داشتم توانایی مطبوعاتی شما رو تحسین می­کردم. چیزی که می­خوام راجع بهش حرف بزنم، طرز برخورد حرفه­ای شماست".

    -: "در رابطه با چی"؟

    سلیونی با خشونتی ناگهانی گفت: "در رابطه با سیاست ما در مورد دنیاهای فضایی".

    -: "آقای مدیر، طرز برخورد حرفه­ای من دقیقاً نشون میده که من چه احساسی دارم و چه فکری می­کنم".

    -: "از نظر من اشکالی نداره. شما قانوناً حق دارین که احساسات و افکار خودتون رو داشته باشین. اما با این وجود عادلانه نیست که اونها رو در بین بینندگانتون که نیم میلیارد نفر میشن، پخششون کنین".

    -: "شاید از نظر شما عادلانه نباشه. اما از نظر بقیه کاملاً قانونیه".

    -: "بعضی وقت­ها لازمه که خیر و صلاح مملکت بالاتر از تعابیر سفت و سخت و خودخواهانۀ قانونی قرار بگیره".

    کیلین دوبار پایش را به زمین کوبید و اخم کرد. سپس گفت: "ببینین، بیاین روراست باشیم. شما دقیقاً چی می­خواین"؟

    مدیر اطلاعات دستانش را گشود و گفت: "اگه در یک کلمه بخوام خلاصش کنم، باید بگم، همکاری. واقعیتش رو بخواین، آقای کلین، ما نمی­تونیم به شما اجازه بدیم که ارادۀ مردم رو تضعیف کنین. شما موقعیت زمین رو درک نمی­کنین؟ زمین شش میلیار نفر جمعیت داره و ذخیرۀ غذا و تجهیزات در حال کاهشه. زمین تاب تحمل بیشتر از این رو نداره و تنها راه حل این مسأله، مهاجرته. هیچ وطن پرست زمینی نمی­تونه در این موقعیتی که ما داریم، اعلام بی­طرفی کنه. هیچ انسان منطقی در هیچ کجا نمی­تونه بی­طرف باشه".

    کیلین گفت: "من متوجه منطق شما در مورد جدی بودن مشکل افزایش جمعیت هستم، اما مهاجرت تنها راه حل این مشکل نیست. در واقع مهاجرت یه راه مطمئن برای نابودیه".

    -: "جداً؟ چرا این حرف رو می­زنین"؟

    -: "برای اینکه دنیاهای فضایی اجازۀ مهاجرت نمیدن، و شما هم فقط با جنگ می­تونین اونها رو مجبور به پذیرش مهاجر کنین. و اگه جنگی رخ بده، ما برنده نخواهیم بود".

    سلیونی به نرمی گفت: "بگو ببینم، تا به حال هیچ وقت خواستی مهاجرت کنی؟ به نظرم برای مهاجرت واجد شرایط باشی. تو کاملاً قد بلندی، موهای تقریباً روشنی داری، باهوشی..."

    کیلین خیلی خلاصه گفت: "من تب یونجه دارم".

    مدیر لبخندی زد و گفت: "خوب، پس در این صورت، تو دلیل خوبی برای محکوم کردن استبداد ژنتیکی و سیاست­های نژاد پرستانۀ اونها داری".

    کیلین با حرارت پاسخ داد: "من تحت تأثیر رفتارهای فردی قرار نمی­گیرم. حتی اگه برای مهاجرت به طور کامل واجد شرایط تشخیص داده بشم، باز هم سیاست­های اونها رو محکوم می­کنم. اما محکوم کردن من هیچ فایده­ای نداره. سیاست­های اونها، سیاست­های اونهاست و می­تونن تحمیلش کنن. در ضمن، سیاست­های اونها هم دلایلی داره، حتی اگه اون دلایل اشتباه باشن. بشریت یک بار دیگه در دنیاهای فضایی شروع به کار می­کنه و اونها، یعنی کسانی که اول به اونجا دست پیدا کردن، دوست داشتن بعضی از نقایص بدن انسان رو حذف کنن که امروزه کاملاً آشکار شده. تب یونجه یه بیماری ژنتیکی ناخوشاینده. مستعد سرطان بودن، از اون هم بدتره. حساسیت اونها در مورد رنگ پوست و رنگ مو البته بی­معنیه، اما من می­تونم تمایل اونها به هم شکل بودن رو درک کنم. و در مورد زمین هم ما می­تونیم حتی بدون کمک فضایی­ها خیلی کارها بکنیم".

    -: "مثلاً چه کاری"؟

    -: "مثلاً می­تونیم روبات­های پوزیترونیک و صنایع کشت هیدروپونیک رو معرفی کنیم، و از اون مهم­تر، کنترل زاد و ولد رو باید شروع کنیم. البته یه کنترل هوشمند، بر مبنای اصول روان­پزشکی به منظور حذف عوامل روان­پریشی، بیماری­های مادر زادی..."

    -: "مثل همون کاری که در دنیاهای فضایی انجام میشه".

    -: "نه دقیقاً. من به هیچ مسألۀ نژاد پرستانه­ای اشاره نکردم. من فقط راجع به بیماری­های جسمانی و روانی حرف زدم که در همه جا وجود داره. مهم­تر از همه اینه که نرخ زاد و ولد باید پایین­تر از نرخ مرگ و میر قرار بگیره تا وقتی که به توازن مناسبی برسیم".

    سلیونی با لحن عبوسی گفت: "ما از لحاظ فنون صنعتی در مضیقه هستیم و منابع ما برای معرفی ربات­ها و صنایع کشت هیدروپونیک یا هر چیز دیگه­ای به پایین­ترین سطح خودش توی پونصد سال گذشته رسیده. نکتۀ دیگه­ای که هست اینه که سنت­های زمینی و فلسفۀ اخلاقی ما، کار کردن روبات­ها و استفاده از غذاهای مصنوعی رو ممنوع می­کنه. از همه مهمتر اینکه کشتن بچه­های به دنیا نیومده در فرهنگ ما ممنوعه. به همین خاطر، کیلین، ما نمی­تونیم اجازه بدیم که چنین مطالبی رو از طریق برنامه­هات عنوان کنی. چون توجهات رو منحرف می­کنی و باعث تضعیف ارادۀ عمومی میشی".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 22 دی 1394

    تا وقتی که پیش زمینۀ ذهنی وجود نداشته باشد، کاملاً مشکل است که بتوان هر کدام از دنیاهای فضایی را برای بومیان زمینی توصیف کرد. دنیاهای فضایی، که در حدود پنجاه تا بودند، در ابتدا مهاجر نشین بودند، بعد تبدیل به مستعمره شدند و سپس مستقل شدند. آنها حتی در بین خودشان هم بینهایت با هم متفاوت بودند. اما در یک چیز کلی با هم مشترک بودند.

    آن، چیزی بود که در دنیایی به وجود آمده بود که به صورت طبیعی با بشریت سازگاری نداشت و توسط انسان­هایی بدعنق، متفاوت، متهور و کجرو، مسکونی شده بود.

    اگر واژه­ای می­توانست آن را توضیح دهد، آن واژه، «فردیت» بود.

    به عنوان مثال، دنیایی به نام آرورا وجود داشت که سه پارسک با زمین فاصله داشت. آن اولین سیاره­ای بود که خارج از منظومۀ شمسی پایه گذاری شده بود و تجسمی از سپیده­دم سفرهای بین ستاره­ای بود. نامش نیز به همین دلیل انتخاب شده بود.

    آرورا آب و هوا داشت، اما بر خلاف استانداردهای زمینی، صخره­ای و غیر حاصلخیز بود. زندگی گیاهی بر روی آن وجود داشت که وابسته به رنگیزه­های سبز و زردی بود که هیچ ربطی به کلروفیل نداشتند و به اندازۀ آن هم مؤثر نبودند، و باعث به وجود آمدن مناطق غیر حاصلخیزی شده بود که به چشمان کسی که به آن عادت نداشت، بد قلق و ناخوشایند می­نمود. زندگی جانوری آن در موجودات تک سلولی خلاصه شده بود که درست مثل باکتری بودند. تا زمانی که دو سیستم زیست شناختی زمینی و آرورایی کاملاً از لحاظ شیمیایی با هم متفاوت بودند، هیچ چیز خطرناکی وجود نداشت.

    آرورا به صورت کاملاً تدریجی وصله پینه شد. اول از همه سر و کلۀ غلات و حبوبات و درختان میده پیدا شد. درختچه­ها، گل­ها و علفها هم بعد از آن آمدند. به دنبال آن، نوبت به گله­های حیوانان اهلی رسید. و از آنجا که گویی نیاز بود تا از تبدیل شدن آن به نسخه­ای به سیارۀ مادر جلوگیری شود، روباتهای پوزیترونیک هم برای ساختن عمارت­های بزرگ، تسطیح زمین­ها و ساختن نیروگاهها آمدند. خلاصه­اینکه آمدند تا کار کنند و آن سیاره را سبز و انسانی کنند.

    آرورا تبدیل به یک دنیای جدید و مجلل با منابع معدنی نامحدود شد. نیروگاه­های اتمی با شکوهی پایه ریزی شدند که انرژی لازم برای تنها هزارها نفر، یا حداکثر میلیون­ها نفر، و نه میلیاردها نفر را تأمین می­کردند. دانش طبیعی در آنجا به صورت گسترده­ای شکوفا شد؛ در جایی که فضای کافی برای این شکوفایی وجود داشت.

    مثلاً اگر خانۀ فرانکلین مِینارد را در نظر بگیریم، که در آن همراه با همسر و سه فرزند و بیست و هفت روباتش زندگی می­کرد، در جایی قرار گرفته بود که شصت کیلومتر با نزدیک­ترین همسایه فاصله داشت. با این حال اگر می­خواست، می­توانست با استفاده از امواج ارتباطی، اتاق نشیمنش را با هر یک از هفتاد و پنج میلیون آرورایی دیگر به اشتراک بگذارد. چه به صورت تکی و چه همزمان با هم.

    مینارد هر سانتیمتر از دره­اش را به خوبی می­شناخت. دقیقاً می­دانست که کجا به پایان می­رسد و در کجا راه صخره­ای بیگانه شروع می­شود که در طول آن شیب­های تندی با صخره­های لبه­دار وجود دارد و گلسنگ­های خار داری که با لجاجت به صخره­ها چسبیده بودند، گویی از مادۀ نرم­تری که جای آنها در زیر خورشید را اشغال کرده بود، متنفر بودند.

    مینارد مجبور نبود که در آن دره زندگی کند. او نمایندۀ مجلس و یکی از اعضای کمیتۀ کارگزاران خارجی بود. او می­توانست تمام کارهایش، از جمله ضروری­ترین آنها را با استفاده از امواج ارتباطی انجام دهد، بدون اینکه مجبور باشد خلوت با ارزشش را که هیچ انسان زمینی توان درکش را نداشت، قربانی کند.  

    حتی همان کار را هم می­توانست بوسیلۀ امواج ارتباطی انجام دهد. مثلاً یکی از آنهایی که در اتاق نشیمنش نشسته بود، چارلز هیکمن بود که عملاً در اتاق نشیمنش در یک جزیره در یک دریاچۀ مصنوعی که در آن پنجاه نوع مختلف ماهی وجود داشت، نشسته بود. جزیره در فاصلۀ چهارصد هزار کیلومتری در فضا قرار داشت.

    البته ارتباط تنها یک تصویر سازی بود. اگر مینارد دستش را دراز می­کرد می­توانست دیوار نامرئی را در پشت تصویر احساس کند.

    حتی روبات­ها هم آن تصویر را تشخیص می­دادند، و وقتی که هیکمن دستش را برای گرفتن یک سیگار دراز کرد، روبات­های مینارد برای انجام خواستۀ او حرکتی نکردند. نیم دقیقۀ بعد روبات هیکمن برایش سیگار آورد.

    آن دو مرد مانند اهالی دو دنیای خارجی با یکدیگر صحبت می­کردند که خیلی خشک بود و هجاهایی که به کار می بردند، خیلی بی روح­تر از آن بودند که دوستانه باشند، اما با این حال، خصمانه هم نبودند. صرفاً فاقد آن حس غیر قابل تعریف خونگرمی­بود که ساکنان زمین در کندوهای خود داشتند.

    مینارد گفت: "خیلی وقت بود که می­خواستم باهات خصوصی صحبت کنم، هیکمن. وظایفی که توی مجلس دارم، امسال..."

    -: "کاملاً. قابل درکه. البته حق هم داری. مخصوصاً از وقتی که راجع به طبیعت فوق­العادۀ املاکت شنیدم. راسته که احشامت از علوفۀ وارداتی تغذیه می­کنن"؟

    -: "متأسفانه دربارۀ این موضوع اغراق شده. مطمئناً بهترین گاوهای شیرده من موقع بارداری و زایمان از علوفۀ زمینی تغذیه می­کنن، ولی هزینه­هاش خیلی کمرشکنه. می ترسم که چنین چیزی عمومی بشه. در هر صورت محصول شیرشون فوق­العادس. اگه دوست داری یه مقدار از تولید رو به صورت روزانه برات بفرستم".

    هیکمن خجالت زده سرش را خم کرد و گفت: "نظر لطفته. پس تو هم باید به جاش یه مقدار از ماهی­های سالمون من رو بگیری".

    در چشمان زمینی­ها، آن دو مرد بسیار شبیه به هم بودند. هر دو قد بلندبودند که برای آرورایی­ها غیر معمول نبود که قد متوسط مردانش به 185 سانتیمتر می­رسید. هر دو مو بور بودند و عضلات ورزیده­ای داشتند که کاملاً برجسته و مشخص بودند. اگرچه هیچ کدام کمتر از چهل سال نداشتند، هنوز حتی به نیمۀ زندگی هم نرسیده بودند.

    تعارفات کافی بود. مینارد بدون هیچ تغییر لحنی، به کار جدی ای که به خاطر آن تماس گرفته بود پرداخت.

    او گفت: "می­دونی، کمیته خیلی به موریانو و گروه محافظه کارها توجه نشون میده. ما می خوایم باهاشون قرارداد دائم ببندیم. منظورم از ما، گروه استقلال طلب­هاست. ولی قبل از اینکه چنین کاری بکنیم، به خاطر لزوم آرامش و اطمینان می­خوام ازت چند تا سؤال بپرسم".

    -: "چرا از من"؟

    -: "برای اینکه تو مهم­ترین فیزیک­دان آرورایی". فروتنی رفتاری غیر طبیعی و تنها رفتاری بود که آموزش آن به بچه­ها مشکل بود. در یک جامعۀ فرد محور، چنین چیزی بی­فایده بود و هیکمن هم به آن توجهی نشان نداد. او تنها با حالتی بی­احساس به آخرین حرف مینارد سر تکان داد.

    مینارد ادامه داد: "و به عنوان یکی از ما، تو یه استقلال طلبی".

    -: "من یکی از اعضای حزبم. وظایفم رو انجام میدم، ولی خیلی فعال نیستم".

    -: "به همین دلیل امنیت داری. بگو ببینم، تا به حال چیزی راجع به پروژۀ اقیانوس آرام شنیدی"؟

    -: "پروژۀ اقیانوس آرام"؟ در صدایش کنجکاوی مؤدبانه­ای وجود داشت.

    -: "چیزیه که روی زمین در حال انجامه. اقیانوس آرام اسم یکی از اقیانوس­های زمینه، اما از روی این اسم نمیشه چیزی فهمید".

    -: "تا حالا هیچی راجع بهش نشنیدم".

    -: "تعجبی نداره. چون فقط عدۀ کمی راجع بهش می­دونن. حتی روی زمین. ارتباط ما با اونها از طریق پرتوهای موج کوتاهه و نباید از این بیشتر بشه".

    -: "درک می کنم".

    -: "پروژۀ اقیانوس آرام هر چی که باشه و اطلاعاتی که کارگزارانمون بهمون دادن خیلی سربسته و مبهمه- ممکنه که برای ما تهدید کننده باشه. به نظر می­رسه که خیلی از اون دانشمندهای زمینی باهاش در ارتباط باشن. همین طور بعضی از تندروها و سیاستمدارهای احمق زمینی".

    -: "هوممم. یه زمانی یه چیزی بود که بهش می­گفتن «پروژۀ منهتن»".

    مینارد به تندی گفت: "که اینطور. راجع به چی بود"؟

    -: "اوه، این یه موضوع باستانیه. فقط به خاطر تشابه اسمی به ذهنم رسید. پروژۀ منهتن مربوط به قبل از دورۀ سفرهای بین ستاره­ایه. یه جنگ کوچیک در دوران تاریک رخ داد، و این اسم به گروهی از دانشمندان داده شد که انرژی اتمی رو توسعه دادن".

    مینارد دستش را مشت کرد و گفت: "آهان، پس فکر می­کنی که این پروژۀ اقیانوس آرام چه کاری می­تونه بکنه"؟

    هیکمن کمی فکر کرد و بعد گفت: "فکر می­کنی که زمین داره برای جنگ نقشه می کشه"؟

    بر روی چهرۀ مینارد ناگهان نشانه­های انزجار پدیدار شد. او گفت: "شش میلیارد نفر، شش میلیارد نیمه بوزینه که اونقدر فشرده شدن که چیزی نمونده منفجر بشن، می­خوان فقط با ما که کلاً چند میلیون نفر هستیم روبرو بشن. فکر نمی­کنی که این یه موقعیت خطرناکه"؟

    -: "این فقط یه عدده".

    -: "درسته. ولی آیا با گقتن این که این فقط یه عدده، امنیت ما تضمین میشه؟ من فقط یه مدیرم. تو هم یه فیزیک­دانی. بگو ببینم راهی وجود داره که زمین در جنگ پیروز بشه"؟

    هیکمن که با متانت روی صندلی­اش نشسته بود با دقت و آهسته فکر کرد. سپس گفت: "بذار منطقی راجع بهش حرف بزنیم. سه روش عمده وجود داره از طریق اون یه نفر یا یه گروه می­تونه علیه حزب مخالف پیروز بشه و میشه اونها رو به صورت فیزیکی، زیست شناختی و روانشناختی طبقه بندی کرد.

    روش فیزیکی رو میشه به حساب نیاورد. زمین، پیش زمینۀ صنعتی نداره. از لحاظ فنی نمی­دونه که چکار باید بکنه. منابعش خیلی محدوده. حتی یه فیزیک­دان برجسته هم نداره. پس کاملاً غیر ممکنه که اونها بتونن یه وسیلۀ فیزیکی-شیمیایی رو توسعه بدن که تا به حال برای دنیاهای خارجی شناخته نشده باشه. البته به شرطی که موقعیت این مسأله، به معنی دست تنها بودن گروه مخالف در زمین علیه یکی یا همۀ دنیاهای خارجی باشه. به نظر من هیچ کدوم از دنیاهای خارجی علیه ما با زمین ائتلاف نمی­کنه".

    مینارد گفت: "نه، نه، نه. اصلاً چنین چیزی مطرح نیست. این رو از فکرتون خارج کنید".

    -: "پس از اونجایی که سلاح­های غافلگیر کنندۀ فیزیکی قابل تصور نیستن، لازم نیست که بحث رو بیشتر از این ادامه بدیم".

    -: "پس روش دومتون چی میشه؟ همون روش زیست شناختی".

    ادامه دارد...

     

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 21 دی 1394

    مادر زمین

     

    -: "اما می­تونی مطمئن باشی؟ می­تونی مطمئن باشی که حتی یه تاریخ­دان حرفه­ای همیشه می­تونه فرق بین پیروزی و شکست رو تشخیص بده"؟

    گوستاو استاین که آن پرسش مسخره را با لبخند موذیانه­ای مطرح کرده بود با دست سبیل خاکستری­اش را که تازه لیوان را از روی آن برداشته بود، پاک کرد. او تاریخ­دان نبود، بلکه یک فیزیولوژیست بود. 

    اما همراهش یک تاریخ­دان بود و با لبخندی بر لب، آن را پذیرفت.

    آپارتمان استاین، برای زمین کاملاً مجلل بود. البته فاقد حریم خصوصی­ای بود که در دنیاهای فضایی وجود داشت. پشت پنجره پدیده­ای گسترده شده بود که همه­اش متعلق به سیارۀ خانگی بود. یک شهر. یک شهر بزرگ، پر از جمعیت که به یکدیگر تنه می­زدند عرق می­ریختند.

    آپارتمان استاین نه با قدرتش سازگاری داشت و نه تجهیزات کاملی داشت. حتی فاقد وسائل اولیه­ای مثل روبات­های پوزیترونیک بود. خلاصه اینکه فاقد شایستگی و خود بسندگی بود، و مثل همۀ چیزهای دیگر روی زمین، صرفاً قسمتی از زندگی اشتراکی بود، جزئی از یک کل بزرگتر، سهمی مثل سهم بقیه.

    اما استاین یک زمینی بود و در آنجا به دنیا آمده و زندگی کرده بود. و با همۀ اینها، آن آپارتمان با استاندارد زمین کاملاً مجلل به شمار می­آمد.

    با یک نگاه از پنجره­ای که شهر در برابر آن گسترده بود، می­شد ستارگان را دید و دنیاهای فضایی در میان آنها بودند. دنیاهایی که در آنها شهری وجود نداشت و پر از باغ و بوستان بود، با چمن­هایی که مثل زمرد برق می­زدند، با انسان­هایی که همۀ آنها مثل پادشاهان زندگی می­کردند، جایی که همۀ انسانها بیهوده آرزو می­کردند که به آنجا بروند.

    بجز عدۀ اندکی که بهتر می­دانستند، مثل گوستاو استاین.

    *

    نشست عصر جمعه با ادگار فیلد از آن کارهای تشریفاتی­ای بود که افراد مسنی که زندگی آرامی داشتند، از آن خوششان می­آمد. برنامۀ خوشایندی بود با دو پیر پسر که به آنها این فرصت را می­داد که در حین نوشیدن شراب شری و زیر ستارگان با هم یکی به دو کنند. این کار آنها را از مشکلات زندگی دور می­کرد و بیشتر از همه به حرف زدن وا می­داشت.

    مخصوصاً اینکه فیلد که یک سخنران، دانشمند و مردی محجوب و سر به زیر بود، بخش­های منتخب و منظوم کتاب تاریخ هنوز تمام نشده­اش دربارۀ امپراتوری زمین را می­خواند و معنی می­کرد.

    او گفت: "من منتظر آخرین حرکت هستم. بعد اسمش رو میذارم «افول و سقوط امپراتوری» و منتشرش می­کنم".

    -: "پس حتماً انتظار داری که آخرین حرکت به زودی اتفاق بیفته".

    -: "به طریقی میشه گفت که اتفاق افتاده. فقط بهتره که صبر کنم تا همه از این حقیقت آگاه بشن. می­دونی، سقوط یه امپراتوری یا یه نظام اقتصادی یا یه سنت اجتماعی در سه مرحله اتفاق می­افته. تردید شما..."

     او برای ایجاد تأثیر بیشتر مکث کرد و منتظر ماند تا استاین بگوید: "و اون مراحل چی هستن"؟

    فیلد انگشت اشاره­اش را بالا آورد و گفت: "مرحلۀ اول وقتیه که تورم کوچیکی پیش میاد که به یه راه بی بازگشت به سمت پایان اشاره می­کنه. البته چنین چیزی رو تا قبل از اینکه پایان از راه برسه، نمیشه دید یا تشخیص داد. تا وقتی که تورم اصلی در دیدرس قرار می­گیره".

    -: "و تو می­تونی بگی که اون تورم کوچیک چیه"؟

    -: "فکر می­کنم که بتونم. برای اینکه من همین الآن از مزیت درک وقایع یک قرن و نیم پیش برخوردارم. این اتفاق زمانی پیش اومد که مهاجر نشین بخش سیریوس، آرورا، مجوز معرفی ربات­های پوزیترونیک برای زندگی اشتراکی­شون رو از دولت مرکزی زمین گرفت. اگه به عقب نگاه کنیم، واضحه که راه برای توسعۀ یه جامعۀ کاملاً ماشینی بر اساس کار روبات­ها و نه کار انسان­ها باز شده؛ و این ماشینی شدن، تبدیل به عاملی برای کشمکش بین دنیاهای فضایی و زمین شده".

    فیزیولوژیست زیر لب گفت: "که اینطور. شما تاریخ­دان­ها عجب آدمهای زرنگی هستین. دومین نقطۀ سقوط امپراتوری چیه و کی اتفاق می­افته"؟

    فیلد با وقار انگشت وسطی­اش را بالا آورد و گفت: "دومین مرحله اینه که یه علامت برای یه متخصص بلند میشه که اونقدر بزرگ و سادس که به راحتی دیده میشه؛ و از این مرحله هم گذر کردیم، با برقراری اولین بنگاه مهاجرت از زمین توسط دنیاهای خارجی. این حقیقت که زمین قادر نیست از خودش در برابر این حرکت زیانبار محافظت کنه، فریادی بود که به گوش همه رسید. این اتفاق مال پنجاه سال پیش بود".

    -: "خوبه، خوبه. و مرحلۀ سوم"؟

    -: "مرحلۀ سوم"؟ او انگشت سومش را هم بالا آورد و گفت: "این از همه کم اهمیت­تره. زمانی اتفاق می­افته که اون علامت تبدیل به دیواری میشه که روش نوشته «پایان». تنها کار برای دونستن اینکه اون نقطۀ پایان پیش اومده، نه نیاز به ژرف اندیشی داره، نه نیاز به تعلیم خاصی داره. وقت باید توانایی این رو داشت که به اخبار توجه کرد".

    -: "من فکر می­کنم که اون مرحلۀ سوم هنوز پیش نیومده".

    -: "معلومه که پیش نیومده. در این صورت نیازی نبود که بپرسی. اما ممکنه که خیلی زود پیش بیاد. مثلاً اگه یه جنگ رخ بده".

    -: "فکر می­کنی که این اتفاق بیفته"؟

    فیلد پاسخ قاطعی نداد: "زمانۀ پر آشوبیه و احساسات بیهوده در مورد درخواست مهاجرت زمین رو در بر گرفته. و اگه یه جنگ پیش بیاد، زمین خیلی سریع و به طور دائمی شکست می­خوره و اون دیوار برقرار میشه".

     -: "اما می­تونی مطمئن باشی؟ می­تونی مطمئن باشی که حتی یه تاریخ­دان حرفه­ای همیشه می­تونه فرق بین پیروزی و شکست رو تشخیص بده"؟

    فیلد لبخندی زد و گفت: "شاید تو از چیزی خبر داری که من خبر ندارم. مثلاً یه چیزی هست که بهش میگن «پروژۀ اقیانوس آرام»".

    استاین دوباره جام­ها را پر کرد و گفت: "یک کلمه هم راجع بهش نشنیدم. بیا موضوع بحث رو عوض کنیم".

    او جامش را به سمت پنجرۀ عریض بلند کرد و ستارگان دور دست را دید که از پشت مایع درون جام با رنگ سرخی چشمک می­زدند و گفت: "به سلامتی پایان خوش برای مشکلات زمین".

    فیلد هم جامش را بلند کرد و گفت: "به سلامتی پروژۀ اقیانوس آرام".

    استاین با متانت جرعه­ای نوشید و گفت: "ولی ما هرکدوم برای چیز متفاوتی می­نوشیم".

    -: "واقعاً این طوره"؟

    *

    ادامه دارد...


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 دی 1394

    آیزاک در کتاب زندگی نامش به نام «من. آسیموف» به معرفی برخی از افرادی می­‌پردازه که روی کار و سبک نویسندگیش تأثیر گذاشتن. یکی از این افراد، کلیفورد دانلد سیمکه. آیزاک در فصلی با همین عنوان به رابطش با کلیف سیمک اشاره میکنه و ماجرایی رو تعریف می کنه که به این شرحه:

    نخستین برخورد من و او زمانی بود که یکی از داستان­ هایش را به نام «جهان خورشید سرخ» در شمارۀ دسامبر 1931 واندر استوریز خواندم؛ یعنی زمانی که کلاس اول دبیرستان بودم. چنان عاشق آن داستان شدم که وقت نهار، از اول تا آخر و با جزئیات برای بچه هایی که سراپا گوش شده بودند تعریفش کردم. ولی هیچ دقت نکرده بودم که نویسنده، فردی به نام کلیف سیمک است. در واقع تازه بیش از چهل سال بعد، حین تدوین یک مجموعۀ گلچین از محبوب ترین داستان­های دهۀ 30 متوجه این موضوع شدم. این گلچین را انتشارات دابلدی در 1974 با عنوان پیش از عصر طلایی منتشر کرد. در آن زمان کلیف یکی از دوستان قدیمی و ارزشمند من بود و وقتی که فهمیدم در اصل نویسندۀ داستان محبوبم است، حال برق گرفته‌ها را داشتم. (من. آسیموف- مهرداد تویسرکانی-ص.127)

    این «حال برق گرفته­‌ها» را من عیناً در رابطه با یکی از داستان­های خود آیزاک تجربه کردم.

    در سن 9 یا 10 سالگی، عمده ترین منبع من برای مطالعه، مجلۀ کیهان بچه‌ها بود که هر هفته منتشر می‌شد. در یکی از شماره‌های مجلۀ کیهان بچه‌ها داستانی منتشر شده بود به نام «شب بی پایان» که یک داستان علمی تخیلی بود.

    اون داستان دربارۀ سه دوست به نامهای تالیا، رایجر و کاناس (این اسامی رو دقیقاً با همین املا نوشته بود) بود که بعد از فارق التحصیلی هر کدوم به یکی از مناطق منظومۀ شمسی اعزام شده بودن. تالیا به ماه رفته بود، رایجر به مریخ و کاناس به عطارد. بعد از یک مأموریت ده ساله، آنها به زمین برگشته بودن و ضیافت کوچیکی برپا کرده بودن و راجع به مأموریتشون حرف می زدن. همچنین به دوستشون ویلیر هم اشاره کردن که بیمار و زمینگیر شده بود و نتونسته بود همراه با اونها به مأموریت اعزام بشه.

    ویلیر در حین ضیافت ناخونده به اونجا میاد و دوستان قدیمیش رو تحقیر می کنه و به اونها راجع به اختراعش میگه که با استفاده از اون می­تونه از همۀ اونها جلو بزنه و میره.

    همون شب ویلیر میمیره و معلوم میشه که طرح اختراعش در بخاری سوزونده شده.

    خلاصه در آخر معلوم میشه که کاناس از روی طرح ها عکس گرفته و نگاتیو را پشت پنجره چسبونده و نور آفتابی که روز بعد طلوع می کنه، نگاتیو را سوزونده و از بین برده.

    داستان با این جمله به اتمام می رسه: حیف که چنین اختراع ارزشمندی برای همیشه از بین رفت.

    پنج شش سال بعد در حین خوندن کتاب المپیک کهکشانها (محمد قصاع-انتشارات شقایق) به داستانی رسیدم به نام مرگ شب.

    پاراگراف دوم این داستان با این جمله شروع می شه: ادوارد تالیافرو که از ماه آمده بود...

    وجود تالیا در این اسم من رو یاد تالیا در داستانی انداخت که چندین سال قبل خونده بودم. وقتی که در چند خط بعدی همون پاراگراف به اسامی دو شخصیت دیگه به نامهای استنلی کاوناس و باترسلی رایجر اشاره شد، مطمئن شدم که این همون داستانه.

    از شدت هیجان سر از پا نمشناختم. به قول آیزاک حال برق گرفته ها رو داشتم و چیزی نمونده بود که فریاد بکشم.

    البته پایان داستان اصلی با پایانی که در کیهان بچه ها چاپ شده بود فرق داشت. در داستان اصلی، کاراگاهی که معما رو حل می کنه می فهمه که کاناس قبل از سوزوندن طرح اختراع نگاهش کرده و میگه که میشه با استفاده از دستگاه بازجویی مغزی چیزی رو که دیده از ذهنش استخراج کرد. این رو گفتم که خیالتون از بابت اون اختراع راحت باشه!

     

     

  • نظرات() 
  • شنبه 19 دی 1394

    رئیس گفت: "پروفسور بولدر، به گمونم شما می­تونین نوشته­های یونانی رو بخونین".

    بولدر با خونسردی گفت: "بله، می­تونم".

    -: "و با پول دولت برای پروفسور تایوود یه کتاب شیمی رو به یونانی ترجمه کردین".

    -: "بله. به عنوان مشاوری که قانوناً استخدام شده این کار رو کردم".

    -: "اما با این وجود، تحت شرایط خاصی، این ترجمه می­تونه یه جرم تلقی بشه، اگه معلوم بشه که شما شریک جرم تایوود بودین".

    -: "می­تونین این دو تا رو به هم ربط بدین"؟

    -: "مگه شما نمی­تونین؟ مگه شما چیزی در مورد سفر در زمان که پروفسور تایوود راجع بهش حرف می­زد نشنیدین؟ یا... هر چی که خودتون بهش میگین... ریز ترجمۀ جسمانی"!

    بولدر لبخند کوچی زد و گفت: "آهان! پس به شما هم گفته"!

    رئیس با خشونت گفت: "نه، نگفته. پروفسور تایوود مرده".

    -: "چی؟ حرفتون رو باور نمی­کنم".

    -: "سکته کرده و مرده. این رو ببین".

    او یکی از عکس­هایی که شب اول گرفته شده بود را در گاوصندوق دیواری­اش داشت. چهرۀ تایوود از شکل افتاده، شل و ول و مرده بود، اما قابل شناسایی بود.

    نفس بولدر طوری به داخل و خارج می­رفت که گویی چرخ دنده­های آن گیر می­کرد. او سه دقیقۀ تمام به آن عکس خیره شد و سپس پرسید: "اینجا کجاست"؟

    -: "نیروگاه اتمی".

    -: "آزمایشش رو تموم کرد"؟

    رئیس شانه­ای بالا انداخت و گفت: "راهی برای گفتنش وجود نداره. وقتی که پیداش کردیم مرده بود".

    لبهای بولدر به هم فشرده و رنگ پریده بود. او گفت: "ممکنه که به طریقی انجام شده باشه. باید یه کمیته از دانشمندان تشکیل بشه و اگه لازم بود، آزمایش تکرار بشه".

    اما رئیس فقط به او نگاه کرد و یک سیگار برداشت. هیچ وقت ندیده بودم که آنقدر طولش بدهد، و وقتی که آن را پایین گذاشت، کج و کوله شده بود و دود بی خاصیتش از آن بر می­خواست. او گفت: "تایوود بیست سال پیش برای مجله یه مقاله نوشته بود که..."

    لبهای پروفسور پیچ و تابی خورد و گفت: "اوه، پس اون مقاله بهتون سر نخ داده. می­تونید فراموشش کنید. اون مرد فقط یه فیزیک­دان بود و هیچ چیزی نه دربارۀ تاریخ می­دونست و نه دربارۀ جامعه شناسی. اون فقط یه رویای کودکانه بود نه چیز دیگه".

    -: "پس فکر نمی­کنین که ترجمۀ شما در زمان به عقب فرستاده شده تا یه عصر طلایی رو به وجود بیاره"؟

    -: "البته که نه. فکر کردین میشه پیشرفت­هایی که با دو هزار سال سعی و تلاش بدست اومده رو به یه جامعه که در کودکی قرار داره و آمادگی این رو نداره منتقل کرد؟ فکر می­کنین که یه اختراع بزرگ یا یه کشف علمی بزرگ ممکنه که در ذهن نابغه­ای که از فرهنگ محیط زیستش جدا مونده، به طور کاملاً رشد یافته به وجود بیاد؟ اعلام قانون گرانش نیوتون بیست سال با تأخیر انجام گرفت، چون اندازه­گیری قطر زمین ده درصد خطا داشت. چیزی نمونده بود که ارشمیدس حساب دیفرانسیل و انتگرال رو کشف کنه، اما شکست خورد چون سیستم عدد نویسی عربی که یه هندی یا یه گروه از هندی­ها اختراعش کرده بودن رو نمی شناخت.

    دربارۀ این موضوع هم میشه گفت که صرف برده داری در یونان و روم باستان، باعث میشه که ماشین­ها به سختی بتونن توجه کسی رو جلب کنن. برده داری هم ارزون­تره و هم انعطاف پذیرتره. از خردمندان هم به سختی میشه انتظار داشت که انرژیشون رو صرف ابزارهایی کنن که قراره جای کارهای بدنی رو بگیرن. حتی ارشمیدس که بزرگترین مهندس دوران باستان بود هم از انتشار همۀ اختراعات عملیش سر باز زد. چون براش فقط ریاضیات محض جذابیت داشت. وقتی یه نفر از افلاطون پرسید که هندسه به چه دردی می­خره، بلافاصله از آکادمی اخراجش کردن، به خاطر اینکه می­گفتن فاقد روح فیلسوفانس.

    دانش به صورت جهشی حرکت نمی­کنه. بلکه آهسته رو به جلو میره و در مسیر­هایی حرکت می­کنه که الگو­های اجتماعی مجبورش می­کنن. و هیچ مرد بزرگی پیشرفت نمی­کنه مگه اینکه روی شونه­های جامعه­ای بایسته که احاطش کرده".

    در اینجا رئیس حرف او را قطع کرد و گفت: "پس میشه به ما بگین که نقش شما توی کار تایوود چی بود؟ ما این حرف شما رو قبول کردیم نمیشه تاریخ رو تغییر داد".

    -: "اوه چرا، میشه، اما نه به صورت هدفمند. ببینید، وقتی که تایوود از من برای ترجمۀ کتاب به یونانی درخواست کرد، من به خاطر پولی که توی این کار بود، قبول کردم. ولی اون می­خواست که ترجمه روی طومار پوستی انجام بشه. اصرار داشت که از اصطلاحات باستانی یونانی استفاده بشه. یعنی اینکه از زبون افلاطون برای گفتن حرف­هاش استفاده کنه، بدون توجه به اینکه من چقدر مجبور خواهم بود که مفاهیم رو بپیچونم و می­خواست که همۀ اونها رو با دست روی طومار بنویسم.

    من کنجکاو شده بودم. من هم اون مقاله رو توی مجله پیدا کردم. از اونجایی که پیشرفت دانش مدرن فراتر از تصورات فیلسوفانه به هر روش ممکنیه، برای من سخت بود که یک راست به نتیجۀ قاطع برسم. اما بالاخره حقیقت رو فهمیدم. حقیقت اینه که نظریۀ تایوود در مورد تغییر تاریخ خیلی بچگانس. در هر لحظه ممکنه بیست میلیون حالت مختلف به وجود بیاد و هیچ سیستم ریاضی­ای، یا اگه بخوایم یه عبارت مناسب وضع کنیم، هیچ سیستم روانتاریخی ریاضیاتی­ای تا به حال به وجود نیومده که بشه باهاش این اقیانوس از حالت­های ممکن رو محاسبه کرد.

    خلاصه بگم، هر تغییری در رویداد­های دو هزار سال پیش، می­تونست رویدادهای بعدی رو تغییر بده، اما نه به صورتی که بشه اون رو پیش­بینی کرد".

    رئیس با آرامش ساختگی­ای گفت: "مثل سنگریزه­ای که می­تونه باعث بهمن بشه. درسته"؟

    -: "دقیقاً. حالا یه کم اوضاع رو درک کردین. من قبل از هر کاری چند هفته عمیقاً راجع به این موضوع فکر کردم و بعد فهمیدم که باید چکار کنم".

    غرش ضعیفی به گوش رسید. رئیس برخواست و صندلی­اش کمی به عقب رفت. او روی میز خم شد و با دستش گلوی بولدر را گرفت. قدم جلو گذاشتم تا جلویش را بگیرم اما او با حرکت دستش مرا متوقف کرد.

    کمی حلقۀ دستانش را تنگ­تر کرد. بولدر هنوز هم می­توانست نفس بکشد. رنگ از چهره­اش پریده بود و در تمام طول مدتی که رئیس مشغول حرف زدن بود، برای نفس کشیدن تقلا می­کرد.

    رئیس گفت: "فهمیدم که چطور تصمیم گرفتی که چکار باید بکنی. با ذهن­های شما یه مقدار آشنایی دارم. فیلسوف­های بیماری که فکر می­کنن لازمه که دنیا اصلاح بشه. تو می­خوای تاس بریزی تا ببینی که چی پیش میاد. شاید حتی اهمیتی هم ندی که در قدم بعدی زنده نباشی، یا اینکه هیچ کس نفهمه که چکار کردی. ولی تو باید دوباره همون رو از اول درست کنی. باید به خدا یه شانس دیگه برای حرف زدن بدی.

    شاید من بخوام زنده بمونم، حتی اگه اوضاع دنیا بدتر بشه. توی بیست میلیون حالت مختلف، حتماً حالت­های بدتر هم هست. یه نفر به اسم ویلدر یه نمایشنامه نوشته به اسم«پوست دندان ما». شاید خونده باشی. موضوعش این بود که بشریت فقط به خاط پوست دندونش نجات پیدا می­کنه. نه، فکر نکن که می­خوام برات راجع به عصر یخبندون که چیزی نمونده بود ما رو از صفحۀ روزگار محو کنه، سخنرانی کنم. اونقدرها راجع بهش نمی­دونم. حتی نمی­خوام راجع به پیروزی یونانی­ها توی جنگ مارتن حرف بزنم. یا دربارۀ عربها که در شهر تور شکست خوردن،یا مغول­ها که در لحظۀ آخر بدون اینکه شکست بخورن برگشتن. برای اینکه من تاریخ­دان نیستم.

    ولی قرن بیستم رو در نظر بگیر. آلمان­ها در جنگ جهانی اول دو بار در مارن متوقف شدن. واقعۀ دانکرک در جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد و آلمان­ها به طریقی در مسکو و استالینگراد متوقف شدن. ما می­تونستیم توی جنگ آخر از بمب اتم استفاده کنیم، اما نکردیم، و درست در لحظه­ای که به نظر می­رسید هر دو طرف می­خوان از بمب اتم استفاده کنن، سازش بزرگ اتفاق افتاد. اون هم فقط به خاطر اینکه ژنرال بروس، اونقدر در پرواز از فرودگاه سیلان تأخیر کرد تا پیام مستقیم به دستش رسید. در طول تاریخ هم وقایع یکی بعد از دیگری مثل این اتفاق میفته. در برابر هر کدوم از «اگه این اتفاق نیفتاده بود، فلان اتفاق شگفت انگیز نمی­افتاد» ها، بیست تا «اگه این اتفاق نیفتاده بود، فلان فاجعه به سرمون نمیومد» وجود داره.

    تو داری با این قمار یک به بیست، روی زندگی تک تک انسان­های روی زمین قمار می­کنی. برای اینکه تایوود اون متن رو به زمان گذشته فرستاده".

    او جملۀ آخر را با عصبانیت گفت و دستش را باز کرد و بولدر توانست یک بار دیگر روی صندلی­اش بیفتد.

    سپس بولدر زیر خنده زد. در حالی که نفس نفس می­زد به تلخی گفت: "احمق­ها! ببینید چقدر به اصل موضوع نزدیک شدین، اما با این حال هنوز هم نمی­تونین ببینینش. پس تایوود کتاب رو به عقب فرستاد، هان؟ شما مطمئنین"؟

    رئیس اخمالود گفت: "هیچ کتابی که به زبون یونانی باشه در صحنه پیدا نشد و چند میلیون کالری انرژی هم ناپدید شد. این چیز­ها این حقیقت رو عوض نمی­کنه که ما فقط دو و نیم هفته وقت داریم".

    -: "اوه، یه مشت مزخرفات! لطفاً اینقدر احمق و دراماتیک نباشین. فقط گوش کنین که چی میگم و سعی کنین که بفهمین. یه زمانی دو تا فیلسوف یونانی بودن به اسم لوسیپوس و دموکریتوس که نظریۀ اتمی رو به وجود آوردن. اونها می­گفتن که همۀ مواد از اتم­ها تشکیل شدن. اتم­هایی که به اشکال متفاوت و تغییر ناپذیری هستن و با ترکیبات مختلفی که با هم ایجاد می­کنن، انواع چیزهای مختلفی که در طبیعت وجود داره رو می­سازن. این نظریه نتیجۀ آزمایش یا مشاهده نبود. به طریقی میشه گفت یه نظریۀ خودجوش بود.

    لوکرتیوس شاعر رومی، توی کتاب De Rerum Natura که دربارۀ طبیعت چیزها بود، اون نظریه رو به دقت و پر از جزئیاتی که به طرز شگفت انگیزی مدرن بود، شرح داد.

    در اون دوران، در یونان، هرون یه موتور بخار و اسلحه­های جنگی ساخت که تقرباً ماشینی شده بودن. بعدش دوره­ای اومد که در اون، عصر ماشین­ها به سر رسیده بود، در اون دوره هیچ ماشینی نبود، نه تحقیقاتی دربارش انجام می­شد و نه با شرایط اجتماعی هماهنگ بود. دانش زمان اسکندر عجیب و غریب بود و پدیده­ها غیر قابل توجیه بودن.

    بعد یه نفر ممکنه که به یه افسانۀ قدیمی رومی توی کتاب سیبل اشاره کنه که شامل اطلاعات اسرار آمیزیه که مستقیم از طرف خدایان اومده...

     به عبارت دیگه، آقایون، البته حق با شماست که هر تغییری در جریان رویداد­های گذشته، حالا هر چقدر هم که می­خواد جزئی و کم اهمیت باشه، پیامدهای غیر قابل محاسبه­ای داره، و من هم باور دارم که حق باشماست که تصور می­کنید که احتمال بیشتری وجود داره که هر تغییری باعث پیامد­های بدتری بشه تا پیامد­های بهتر، با این وجود باید خاطر نشون کنم که شما توی نتیجه گیری نهایی­تون اشتباه کردین.

    برای اینکه این همون دنیاییه که در اثر فرستاده شدن کتاب شیمی به زمان گذشته به وجود اومده.

    این همون «مسابقه با بی­بی دل»ه. اگه بخش «از میان آینه» رو به خاطر داشته باشین، توی مملکت بی­بی دل، یک نفر می­بایست با آخرین سرعتی که می­توانست بدود تا همانجایی باقی بمونه که بود. این پرونده هم به همون صورته. شاید تایوود فکر کرده که داره یه دنیای جدید به وجود میاره، ولی کسی که اون ترجمه رو به وجود آور من بودم، و دقت کردم که فقط قسمت­هایی به حساب بیان که مثل همون قطعات تکه و پاره مشکوکی باشه که ظاهراً یونانیان باستان از ناکجا آباد بدست آورده بودن.  

    و همۀ سعی و تلاش من در این مسابقه این بود که همون جایی که هستم، باقی بمونم".

    *

    سه هفته گذشت و بعد از آن سه ماه و سپس سه سال. هیچ اتفاقی نیفتاد، و چون اتفاقی نیفتاد، اثباتی هم در کار نبود و ما از تلاش برای توضیح آن دست کشیدیم.

    اما پرونده بسته نشد. نمی­شد بولدر را یک جنایتکار معرفی کرد بدون اینکه به عنوان قهرمانی معرفی شود که دنیا را نجات داده است. او نادیده گرفته شد. و در پایان، پرونده نه حل شد، نه بسته شد، بلکه فقط روی آن علامت سؤال گذاشتند و در عمیق­ترین گاو صندوق واشینگتون دفنش کردند.

    رئیس در حال حاضر در واشینگتون است و یکی از کله گنده­ها محسوب می­شود، و من هم رئیس ادارۀ کل منطقه هستم.

    با این حال، بولدر هنوز هم یک استادیار است. ترفیع درجات در دانشگاه خیلی کند انجام می شود.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 18 دی 1394

    رئیس پس کله­اش را مالید و گفت: "امواج گسترش پذیر. قبلاً یه داستان خوندم که..."

    -: "من هم همین طور. این نظریۀ جدیدی نیست. اما می­خوام چند لحظه راجع بهش فکر کنی، چون می­خوام برات یه قسمت از مقالۀ پروفسور المر تایوود رو بخونم که بیست سال پیش توی مجله چاپ شده بود. درست قبل از شروع آخرین جنگ..."

    کپی میکروفیلم­ها را از جیبم بیرون آوردم و دیوار سفید هم صفحۀ نمایش بسیار زیبایی را به وجود آورد که همان چیزی بود که من می­خواستم.

    رئیس به سمت آن چرخید اما من با اشارۀ دست او را برگرداندم و گفتم: "نه قربان، خودم می­خوام براتون بخونم و می­خوام که شما فقط گوش کنین".

    او به پشتی صندلی تکیه داد.

    ادامه دادم: "عنوان مقاله هست «نخستین ناکامی بزرگ انسان». یادت باشه که این مقاله درست قبل از جنگ نوشته شده. زمانی که ناامیدی به خاطر ناکامی نهایی ملل متحد به اوج خودش رسیده بود. چیزی که می­خوام برات بخونم قسمتی از بخش اول مقالس. گوش کن.

    اینکه انسان با همۀ تخصص فنی­ای که دارد، در حل مشکلات اجتماعی که امروزه با آن دست و پنجه نرم می­کند، ناکام ماند، دومین تراژدی­ای است که برای این نژاد پیش آمده است. تراژدی نخست که شاید از این هم بزرگتر بود، این بود که یک بار همین مشکلات حل شده بودند، اما حل آنها دائمی نبود. برای اینکه تخصص فنی­ای که امروزه در اختیار ماست، در آن زمان وجود نداشت.

    این موضوع مثل این است که نان بدون کره، یا کرۀ بدون نان داشته باشیم، و هرگز هر دوی آنها را با هم نداشته باشیم.

    یک دنیای یونانی را تصور کنید، دنیایی که فلسفۀ ما، ریاضیات ما، ارزش­های اخلاقی ما، هنرهای ما، ادبیات ما و در واقع همۀ فرهنگ ما از آن سرچشمه گرفته است...

    در دوران پریکلس، یونان، که مانند دنیای ما در اندازه­ای کوچک­تر بود، به طرز شگفت­انگیزی ملغمه­ای از برخورد عقاید و روش­های زندگی بود. بعد روم از راه رسید و آن فرهنگ را به زور تبدیل به صلح کرد. اما صلح و آرامشی که روم به وجود آورد، تنها دو قرن دوام داشت، و تا این زمان، هیچ دوره­ای مانند آن وجود نداشته است...

    جنگ از میان برداشته شده بود. ملی­گرایی وجود نداشت. روم یک امپراتوری پهناور بود. پل اهل تارسوس و فلاویوس جوزفوس شهروندان روم بودند. اهالی اسپانیا، شمال آفریقا و ایلریا تحت فرمان روم بودند. برده داری هنوز وجود داشت، اما از نوع تبعیض آمیز نبود بلکه نوعی مجازات بود که به دلیل شکست اقتصادی­ای انجام می­شد که جنگ موجب آن شده بود. هیچ انسانی به خاطر رنگ پوست یا محل تولدش بردۀ بالفطره نبود. 

    در مورد مذاهب با مدارای کامل برخورد می­شد. اگر در مورد مسیحیت که مدت کمی قبل به وجود آمده بود، استثنا قائل شدند، به این دلیل بود که آنها از پذیرش اصول مدارا امتناع کرده بودند، چرا که اصرار داشتند تنها آنها هستند که به حقیقت دست پیدا کرده­اند. موضوعی که مورد تنفر تمدن روم بود.

    با همۀ فرهنگ غربی که در یک شهر گنجانده شده بود، با وجود جزئی نگری ملی و مذهبی و در غیاب انحصار طلبی، با وجود آن تمدن عظیم، چرا انسان نتوانست آنچه را که بدست آورده بود را در چنگ خود نگه دارد؟

    دلیل آن، تنها این بود که یونانی­های باستان، عقب نگه داشته شده بودند. به این دلیل بود که بدون تمدن ماشینی، رفاه عده­ای ناچیز و در نتیجه فرهنگ تمدن، به معنی بردگی عدۀ زیادی از افراد بود. به این دلیل بود که تمدن نمی­توانست راهی بیابد تا کارها برای همۀ مردم راحت شود.

    پس، گروه­های افسرده رو به سمت دنیاهای دیگر کردند و به سمت مذاهبی رفتند که منافع مادی این دنیا را رد می­کردند. در نتیجه، به مدت بیش از یک هزاره برای دانش غیر ممکن بود که بتواند شور و شوقی ایجاد کند. انگیزۀ نخستین یونانی­ها به خاموشی گرایید، و امپراتوری قدرت فنی برای به عقب راندن بربریت را از دست داد. در واقع سال 1500 بعد از میلاد بود که جنگ تبدیل به انگیزه­ای کافی برای صنایع یک ملت شد تا بتوانند مردم را برای شکست دادن قبله نشین­ها و بیابانگردها، سر و سامان دهد.

    تصور کنید که یونانی­ها به طریقی می­توانستند راهنمایی­ای در مورد شیمی و فیزیک مدرن بدست بیاورند. تصور کنید که رشد امپراتوری با رشد علوم، فنون و صنایع همراه بود. امپراتوری­ای را تصور کنید که در آن ماشین­ها جای برده­ها را گرفته باشند و در آن همۀ مردم سهمی از خوبی­های دنیا را داشته باشند. امپراتوری­ای که در آن، لشکریان تبدیل به ستون دفاعی­ای می شدند که هیچ قوم بربری یارای مقاومت در برابر آن را نداشت. تصور کنید که چنین امراتوری­ای می­توانست در همۀ دنیا گسترش پیدا کند. امپراتوری­ای بدون پیشداوری­های مذهبی و ملی.

    امپراتوری­ای که در آن تمام انسان­ها با هم برادرند و آزاد زندگی می­کنند...

    کاش می­شد تاریخ را عوض کرد. کاش می­شد جلوی آن ناکامی بزرگ اولیه را گرفت..."

    اینجا بود که خواندن را تمام کردم.

    رئیس گفت: "خوب"؟

    -: "خوب خیلی راحته که همۀ اینها رو ربطش بدیم به این حقیقت که تایوود کل ساختمون نیروگاه رو به اشتیاق این منفجر کرده که یه چیزی رو در زمان به عقب بفرسته، اون هم در زمانی که توی گاوصندوق دفترش ما بخش­هایی از یه کتاب شیمی رو پیدا کردیم که به زبون یونانی ترجمه شده بود".

    در حالی که به این موضوع فکر می­کرد، حالت چهره­اش عوض شد. سپس به سنگینی گفت: "ولی هیچ اتفاقی نیفتاد".

    -: "می­دونم. ولی بعدش دانشجوی تایوود بهم گفت که صد سال برگشت به عقب، یه روز طول می­کشه، و از اونجایی که زمان هدف، یونان باستانه که دو هزار سال با زمان حال فاصله داره، ارسال به عقب بیست روز طول می­کشه".

    -: "میشه متوقفش کرد"؟

    -: "نمی­دونم. شاید تایوود می­دونست، ولی اون هم مرده".

    عظمت این موضوع ناگهان در وجودم رسوخ کرد، عمیق­تر از آنچه که شب قبل اتفاق افتاده بود.

    ممکن بود که حکم مرگ همۀ انسانیت صادر شده باشد. تا زمانی که آن موضوع فقط یک مفهوم انتزاعی وحشتناک بود، چیزی که از آن یک واقعیت غیر قابل تحمل می­ساخت این بود که حکم مرگ من هم صادر شده بود. همینطور همسرم و فرزندم.

    با همۀ اینها، این مرگی بدون آگاهی از آن بود. فقط توقف وجود بود، همین و بس. مثل یک نفس گذرا، مثل توقف یک رویا، مثل وارد شدن به عدمی بدون فضا و بدون زمان. اصلاً مرگی در کار نبود، چرا که در واقع من اصلاً به دنیا نمی­آمدم.

    یا شاید هم می­آمدم؟ آیا امکان داشت که من وجود داشته باشم، فردیت من، گذشتۀ من یا اگر دوست داشته باشید، روح من؟ آیا امکان داشت که یک زندگی دیگر داشته باشم؟ یک زندگی با شرایط متفاوت؟

    بعد از آن به هیچ کدام از آنها فکر نکردم. رئیس رشتۀ افکارم را پاره کرد و گفت: "پس دو و نیم هفتۀ دیگه بیشتر باقی نمونده. نباید وقت رو تلف کنیم. بیا".

    با یک طرف دهانم پوزخندی زدم و گفتم: "چکار می­تونیم بکنیم؟ کتاب رو تعقیب کنیم"؟

    او به سردی پاسخ داد: "نه، ولی دو سری کار هست که می­تونیم انجام بدیم. اول از همه اینکه شاید تو کاملاً در اشتباه باشی. همۀ این منطق بافی­ها ممکنه که یه جاییش اشتباه از کار در بیاد. شاید عمداً این رو جلوی ما انداختن تا حقیقت اصلی رو بپوشونن. باید این رو بررسی کرد.

    دوم اینکه شاید حق با تو باشه، اما برای متوقف کردن اون کتاب راهی وجود داشته باشه. منظورم راهی بغیر از تعقیب کردنش با ماشین زمانه. اگه وجود داشته باشه، ما باید بفهمیم که چطور میشه این کار رو کرد".

    -: "قربان، فقط می­خواستم این رو بگم که اگه یه جاییش اشتباه باشه، فقط یه دیوونه می­تونه فکر کنه که چنین چیزی باور پذیره. پس به گمونم حق با من باشه. و فکر می­کنم که هیچ راهی هم برای متوقف کردنش وجود نداشته باشه".

    -: "پس، مرد جوون، من می­خوام خودم رو به مدت دو و نیم هفته کاملاً مشغول کنم. بهت پیشنهاد می­کنم که تو هم همین کار رو بکنی. اینجوری زمان خیلی سریع­تر می­گذره".

    البته او درست می­گفت.

    پرسیدم: "از کجا باید شروع کنم"؟

    -: "اول از همه ما به فهرست مردها و زنهایی احتیاج داریم که برای دولت کار می­کنن و از بودجۀ دولتی تایوود استفاده می­کردن".

    -: "چرا"؟

    -: "منطق بافی! تو که توی این کار استادی. تایوود یونانی بلد نبود، پس ما می­تونیم این طور فکر کنیم که یه نفر دیگه کار ترجمه رو انجام داده. احتمالش کمه که کسی بخواد این کار رو مجانی انجام بده و احتمالش کمتره که تایوود هزینۀ این کار رو شخصاً پرداخت کرده باشه. حقوق پروفسوری برای این کار کفاف رو نمیده".

    گفتم: "شاید اون رازدارتر از اونی بوده که بخواد این کار رو با بودجۀ دولتی انجام بده".

    -: "چرا باید رازدار باشه؟ چه خطری داره؟ مگه ترجمه کردن یه کتاب شیمی به زبون یونانی جرمه؟ کی ممکنه از این ترجمه، چنان نتیجه­ای رو بگیره که تو توضیح دادی"؟

    نیم ساعت طول کشید تا توانستیم به اسم مایکرافت جیمز بولدر که در فهرست با عنوان مشاور ثبت شده بود، دست پیدا کنیم و بفهمیم که به او در فهرست دانشگاه با عنوان استادیار فلسفه اشاره شده، و با کنترل تلفنی بفهمیم که در میان دستاورد­های بیشمارش، آگاهی به زبان یونانی کلاسیک هم وجود دارد.

    رئیس دستش را به سمت کلاهش دراز کرده بود که دستگاه دورنگار داخل دفتر صدایی کرد و معلوم شد که مایکرافت جیمز بولدر، در اتاق انتظار است و دو ساعت تمام اصرار کرده که رئیس را ببیند.

    رئیس کلاهش را سر جایش گذاشت و در دفترش را باز کرد.

    پروفسور مایکرافت جیمز بولدر، مردی بود که همه چیزش خاکستری بود. موهایش خاکستری بودند، چشمهایش خاکستری بودند و لباس­هایی که به تن داشت هم خاکستری بودند.

    اما بیش از همه، رفتارش هم خاکستری بود. خاکستری با تنشی که به نظر می­رسید با خطوط چهرۀ لاغرش در هم تنیده شده است.

    او به نرمی گفت: "قربان، سه روزه که دارم سعی می­کنم یه مقام مسئول رو پیدا کنم که به حرف­هام گوش کنه. هیچ کسی که مقامش بالاتر از شما باشه رو گیر نیاوردم".

    رئیس گفت: "شاید مقام من به اندازۀ کافی بالا باشه. بگو ببینم چی تو فکرته".

    -: "خیلی مهمه که بهتون بگم من با پروفسور تایوود مصاحبه داشتم".

    -: "می­دونین که اون الآن کجاست"؟

    -: "کاملاً مطمئنم که دولت بازداشتش کرده".

    -: "چرا"؟

    -: "برای اینکه می­دونم داشت نقشه می­کشید که آزمایشاتی انجام بده که قوانین امنیتی رو زیر پا میذاشت. اتفاق­هایی که بعد از اون رخ داد، اونقدر به قضیه نزدیکن که من می­تونم حدس بزنم که قوانین امنیتی واقعاً شکسته شدن. می­تونم اینطور تصور کنم که حداقل برای انجام اون آزمایش­ها تلاش کرده. من باید بفهمم که آیا اون آزمایش­ها موفقت آمیز بوده یا نه".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 17 دی 1394

    آن روز عصر را در بخش ریاست گذراندم. ما در آنجا یک کتابخانه داریم. یک کتابخانۀ خاص. صبح روز بعد از انفجار، دو یا سه نفر از اعضا که در کارشان خبره بودندبه سرعت به داخل کتابخانه­های بخش شیمی و فیزیک دانشگاه خزیدند. آنها تمامی مقاله­هایی که تایوود تا آن موقع منتشر کرده بود را در هر نشریۀ علمی پیدا کردند و آن صفحات را جدا کردند. بغیر از این آسیب دیگری به چیزی نزدند.

    افراد دیگری به سراغ قفسه­های مجلات و فهرست کتاب­ها رفتند. در پایان آنها در بخش ریاست اتاقی را به وجود آوردند که کلیۀ کارهای تایوود را می­شد در آن پیدا کرد. هیچ کس در آنجا نبود که از هدف اصلی این کار مطلع باشد. کاری بود که فقط برای این انجام شده بود که همۀ کارها می­بایست برای حل مشکل به طور تمام و کمال انجام می شدند.

    من به آن کتابخانه رفتم. دنبال مقالات علمی نبودم. می­دانستم که آنها چیزی نیستند که من می­خواستم. اما او بیست سال پیش یک سری مقالات برای مجله­ای نوشته بود و من آنها را خواندم. همینطور همۀ نامه­های خصوصی که در آنجا جمع کرده بودند را هم برداشتم.

    سپس نشستم و به فکر فرو رفتم، و بعد ترس برم داشت. حدود ساعت چهار صبح بود که رختخواب رفتم و کابوس دیدم.

    اما مثل همیشه ساعت نه صبح در دفتر خصوصی رئیسم بودم.

    رئیس مرد بزرگ جثه­ای است. با موهای خاکستری چرب و پرپشت. او سیگار نمی­کشد، اما همیشه روی میزش یک جعبه سیگار برگ دارد و وقتی که برای چند ثانیه نمی­خواهد که چیزی بگوید، یکی از آنها را بر می­دارد، کمی آن را روی میز قل می دهد، آن را بو می کند و بعد آن را وسط دهانش می­گذارد و با دقت روشنش می­کند. در لحظه­ای که می­خواهد چیزی بگوید، یا تصمیم می­گیرد که دیگر حرفی نزند، سیگار را روی میز رها می­کند تا بسوزد و خاکستر شود.

    او هر جعبه سیگار را در عرض سه هفته مصرف می­کند و هر سال کریسمس، نیمی از هدایایش، جعبه­های سیگار برگ هستند.

    با این حال در آن لحظه او هیچ سیگاری برنداشت. فقط دستان بزرگش را روی میز مشت کرد و از زیر پیشانی پر چین و چروکش نگاهی انداخت و گفت: "چه خبر"؟

    برایش تعریف کردم. البته خیلی آهسته چرا که هر کسی نمی­توانست مفهوم «ریز ترجمۀ جسمانی» را درک کند، مخصوصاً وقتی که از آن با عنوان سفر در زمان یاد می­کنید. یعنی همان کاری که من کردم.

    وقتی که حرف­هایم تمام شد، به یکدیگر خیره شدیم.

    او گفت: "پس تو فکر می­کنی که اون داشت سعی می­کرد که یه چیزی رو در زمان به عقب بفرسته؟ یه چیزی که نیم کیلو تا یک کیلو وزنش بوده و با این کار کل ساختمون رو منفجر کرده"؟

    گفتم: "همه چی جور در میاد".

    برای چند لحظه او را به حال خودش گذاشتم. او به فکر فرو رفته بود و من هم می­خواستم که بیشتر فکر کند. می­خواستم که اگر امکانش وجود داشت، به فکر همان چیزی بیفتد که من هم فکرش را می­کردم تا مجبور نباشم به او بگویم. چون او از اینکه آن را به او بگویم متنفر بود... چون از یک جهت دیوانه کننده بود و از جهتی دیگر، وحشتناک.

    پس ساکت ماندم و او به فکر کردن ادامه داد و هر از گاهی بعضی از افکارش به سطح می­آمدند.

    بعد از مدتی گفت: "بر فرض که اون دانشجو، هاو، حقیقت رو گفته باشه. بهتره که دفترچۀ یادداشتش رو هم کنترل کنی. در واقع امیدوارم که توقیفش..."

    -: "همۀ افرادی که توی اون طبقه بودن، خارج شدن، قربان. دفترچۀ یادداشت دست ادواردزه".

    -: "بسیار خوب. بر فرض که اون همۀ حقایقی رو که می­دونست به ما گفته باشه. چرا تایوود یهو از کمتر از چند میلی گرم پرید به نیم کیلو"؟

    چشمانش پایین آمدند و خشن به نظر می­رسیدند. او گفت: "حالا بیا و از زاویۀ سفر در زمان روی ماجرا تمرکز کن. به نظرم این باید برات یه نکتۀ خیلی حیاتی باشه که انرژی هم برای این کار لازمه".

    با لحن عبوسی گفتم: "بله، قربان، دقیقاً همین فکر رو می­کنم".

    -: "فکر نکردی که ممکنه که اشتباه کرده باشی؟ یا این که موضوع رو برعکس متوجه شده باشی"؟

    -: "دقیقاً متوجه نشدم که چی گفتین".

    -: "خوب ببین، تو میگی که مقاله­های تایوود رو خوندی. بسیار خوب. او یکی از دانشمندهایی بود که بعد از جنگ جهانی دوم با بمب اتمی مبارزه می­کردن و یه دنیای پایدار می­خواستن. این رو که می­دونستی، نه"؟

    سری به علامت مثبت تکان دادم.

    رئیس با حرارت ادامه داد: "اون یه اشتباه خیلی پیچیده داشت. خودش توی درست کردن بمب نقش داشت، اما بعد از اون از فکر کاری که کرده بود، شبها خوابش نمی­برد. برای سالها با اون ترس زندگی کرد. و اگرچه بمب در جنگ جهای سوم مورد استفاده قرار نگرفت، ولی می­تونی تصور کنی که عدم اطمینان هر روزه چی به سرش آورد. می­تونی تصور کنی که روحش چقدر در عذاب بود تا اینکه در سال شصت و پنج، اونها تصمیم گرفتن که قرارداد صلح نهایی رو امضا کنن؟

    ما جرئیات تجزیه و تحلیل روانپزشکی تایوود و چند نفر دیگه مثل اون رو در اختیار داریم، که طی آخرین جنگ ازشون گرفته شده. این رو می­دونستی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "حقیقت داره. البته بعد از سال شصت و پنج این کار رو متوقف کردیم. چون با برقراری کنترل جهانی انرژی اتمی، پس مونده­های بمب اتمی در همۀ کشور­ها جمع آوری شدند و با برقراری تحقیقات در رابطه با لایه­های جو زمین که روی سیاره تأثیر میذاشتن، بیشتر برخورد­های اخلاقی بین مغزهای علمی از بین رفت.

    اما کشفیات در مورد زمان، خیلی جدی بود. سال 1964، تایوود دچار بیماری­ای­شد که به طور ناخودآگاه از هر چیزی که ارتباطی به انرژی اتمی داشت، متنفر شده بود. شرع کرد به اشتباهاتی که خیلی هم جدی بودن. در نتیجه ما مجبور شدیم که اون رو از تحقیقات در کلیۀ زمینه­ها منع کنیم. چند نفر دیگه هم مثل اون بودن، و اوضاع هم اون موقع خیلی خراب بود. اگه یادت باشه، چیزی نمونده بود که هند رو به طور کامل از دست بدیم".

    با توجه به اینکه من آن موقع در هند بودم، به خاطر داشتم. اما هنوز نکتۀ مورد نظر او را نفهمیده بودم.

    او ادامه داد:  "چی میشه اگه ته مونده­های اون فکر هنوز هم توی ذهن تایوود مونده باشه؟ متوجه نیستی که این سفر در زمان مثل یه شمشیر دو لبه می­مونه؟ چرا باید نیم کیلو ماده رو در زمان به عقب فرستاد؟ با این کار می­خواست چی رو اثبات کنه؟ همون وقتی که کسری از میلی گرم رو به عقب فرستاد، نظریش رو اثبات کرده بود. به گونم همون هم برای بردن جایزۀ نوبل کافی بود.

    اما با نیم کیلو ماده می­تونست کاری بکنه که با یه میلی گرم نمی­تونست و با همون کار بود که مرکز نیرو رو نابود کرد. اون راهی برای ناپدید کردن مقدار غیر قابل تصوری از انرژی پیدا کرده بود. با ارسال چهل کیلو خاک به عقب، می­تونست همۀ پلوتونیوم موجود در دنیا رو از بین ببره و انرژی اتمی رو برای مدت نامحدودی نابود کنه".

    اصلاً تحت تأثیر قرار نگرفته بودم، اما سعی کردم که موضوع را آنقدرها هم ساده نگیرم. گفتم: "شما فکر می­کنین که ممکنه که اون فکر کرده باشه که می­تونه بیشتر از یه بار قسر در بره"؟

    -: "همۀ این ماجرا بر این حقیقت استواره که اون یه آدم عادی نبود. من از کجا باید بدونم که اون فکر می­کرده که چه کار می­تونسته بکنه. در ضمن، افرادی هم باید پشت سرش بوده باشن، که دانش کمتر و مغز بیشتر داشته باشن، کسانی که کاملاً آماده باشن از این نقطه به بعد کار رو پیش ببرن".

    -: "هیچ کدوم از این افراد تا حالا پیدا نشدن؟ اصلاً مدرکی در موردشون وجود داره"؟

    یعد از کمی مکث، او دستش را به سمت جعبۀ سیگار دراز کرد. به سیگار خیره شد و آن را در دستانش چرخاند. فقط کافی بود که کمی بیشتر صبور باشم.

    سپس بدون اینکه آن را روشن کند، آن را محکم روی میز گذاشت و گفت: "نه".

    سپس نگاهی به من انداخت و گفت: "پس تو هنوز کاری در این مورد نکردی"؟

    شانه­ای بالا انداختم و گفتم: "به نطر که درست نمیاد".

    -: "خودت هم هیچ نظری نداری"؟

    -: "چرا، ولی نمی­تونم خودم رو وادار کنم که راجع بهش حرف بزنم. اگه اشتباه کرده باشم، بدترین اشتباه عمرم رو کردم. ولی اگه حق با من باشه، درست­ترین کار رو کردم".

    او گفت: "گوش می کنم". و دستش را زیر میز برد.

    نتیجۀ مطلوب را گرفتم. اتاق کاملاً عایق بندی شده بود. ضد صدا و ضد پرتوهای رادیو اکتیوی بود که ممکن بود از هر نوع انفجار اتمی ساطع شود. و علامت کوچکی که روی میزش بود نشان می­داد که حتی رئیس جمهور ایالات متحده هم نمی­تواند حرف ما را قطع کند.

    به عقب تکیه دادم و گفتم: "رئیس، اولین باری که با همسرت ملاقات کردی رو یادت میاد؟ این یه موضوع کوچیک بود"؟

    حتماً فکر می­کرد که حرف نامربوطی زده­ام. چه فکر دیگری می­توانست بکند؟  

    اما او لبخندی زد و گفت: "من عطسه کردم و اون برگشت. گوشۀ خیابون این اتفاق افتاد".

    -: "چه چیزی باعث شد که شما در اون لحظه، اون گوشۀ خیابون باشین. چی باعث شد که اون هم اونجا باشه؟ یادت میاد که چرا عطسه کردی؟ سرما خورده بودی؟ یا گرد و خاک داخل بینیت رفته بود؟ تصورش رو بکن که چه عواملی باید دست به دست همدیگه بدن تا در زمان و مکان مناسب، شما برای اولین بار با همسرتون ملاقات کنین".

    -: "اگه اون موقع این اتفاق نمی­افتاد، شاید توی یه موقعیت دیگه با هم ملاقات می کردیم".

    -: "ولی نمی­تونستی این رو بدونی. از کجا می­دونی با کسی ملاقات نکردی، به خاطر اینکه یه بار سرت رو برنگردوندی. یا به خاطر اینکه دیر کرده بودی. زندگیت در هر لحظه شاخه شاخه میشه و تو به طور اتفاقی یکی از این شاخه­ها رو انتخاب می کنی. هر کس دیگه­ای هم همین کار رو می­کنه. از بیست سال پیش شروع کن و شاخه­هایی که در طول این زمان از هم جدا میشن رو در نظر بگیر.

    تو عطسه کردی، بعد اون دختر رو دیدی، نه یه دختر دیگه. نتیجه این شد که تو یه تصمیم قاطع گرفتی، همین طور اون دختر و همین طور دختری که اون رو ندیدی، و مردی که اون دختر دیگه رو دید و همۀ آدمهایی که بعد از اون باهاشون ملاقات کردی، خونوادۀ خودت، خونوادۀ اون دختر، خونوادۀ افراد دیگه و بچه­هات.

    به خاطر عطسه­ای که بیست سال پیش کردی، ممکنه که پنج نفر، یا پنجاه نفر، یا پونصد نفر الآن مرده باشن که می­بایست زنده بمونن، یا زنده هستن در صورتی که می­بایست مرده باشن. حالا دویست سال به عقب برو، یا دو هزار سال و یه عطسه، حتی عطسۀ کسی که در طول تاریخ چیزی ازش شنیده نشده، می­تونست به این معنی باشه که امروز هیچ کدوم از افرادی که زنده هستن، زنده نباشن".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :3
    • 1  
    • 2  
    • 3  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :