جمعه 14 اسفند 1394

خورشید تا چه مدتی قادر است زندگی را روی زمین حفظ کند؟

 

تا جایی که می­دانیم، خورشید می­تواند تا زمانی که با حالت کنونی به تابش انرژی ادامه دهد، زندگی را روی زمین حفط کند. ما می­توانیم به نحو اطمینان بخشی بگویم که این مدت چه اندازه خواهد بود.

پرتوهای انرژی خورشید در اثر همجوشی هیدروژن و تبدیل آن به هلیوم تولید می­شود. برای تولید همۀ پرتوهایی که خورشید به بیرون می تاباند، میزان عظیمی از همجوشی باید صورت بگیرد. در واقع در هر ثانیه باید  654,000,000 تن هیدروژن به 649,400,000 تن هلیوم تبدیل ­شود (4,600,000 تن باقی مانده به انرژی تابشی تبدیل می­شود و خورشید برای همیشه آن را از دست می­دهد. درصد ناچیزی از این انرژی که به زمین می­رسد برای نگه داشتن زندگی روی سیارۀ ما کافی است).

به نظر می­رسد که با این مقدار هیدروژن که در هر ثانیه نابود می­شود، خورشید نمی­تواند مدت زیادی دوام بیاورد. اما این مقدار در برابر جرم عظیم خورشید آنقدر اندک است که به حساب نمی­آید. خورشید به طور کلی جرمی برابر با 2,200,000,000,000,000,000,000,000,000 (بیش از دو میلیارد میلیارد میلیارد) تن دارد. در حدود 53 درصد از این مقدار را هیدروژن تشکیل داده است که خود نشان می­دهد خورشید دارای  1,160,000,000,000,000,000,000,000,000 تن هیدروژن می­باشد.

(اگر کنجکاو هستید، بقیۀ جرم خورشید تقریبا به طور کامل هلیوم است و کمتر از 0/1 درصد از جرم آن از اتم­های پیچیده ­تر از هیلوم تشکیل شده است. هلیوم از هیدروژن فشرده ­تر است. در شرایط یکسان، مقداری از اتم­های هلیوم، جرمی چهار برابر همان مقدار از اتم­های هیدروژن دارد. به عبارت دیگر، مقدار خاصی از گاز هلیوم، جای کمتری از همان مقدار گاز هیدروژن اشغال می­کند).

اگر تصور کنیم که خورشید در ابتدا به طور کامل از هیدروژن خالص تشکیل شده و همیشه همجوشی هیدروژن به هلیوم را با سرعت 654 میلیون تن در ثانیه انجام داده است و به همین صورت هم ادامه خواهد داد، می­توانیم محاسبه کنیم که خورشید 40 میلیارد سال است که می­تابد و 60 میلیارد سال دیگر نیز به تابش ادامه خواهد داد.

اما در واقع موضوع به این سادگی نیست. خورشید یک ستارۀ «نسل دوم» است و از گاز و غبار کیهانی به جا مانده از ستارگانی به وجود آمده که میلیاردها سال پیش سوخته و منفجر شده ­اند. در نتیجه، مادۀ خامی که خورشید را تشکیل داده، برای شروع به کار شامل مقدار بیشتری از هلیوم بوده است؛ تقریباً به همان اندازه که هم اکنون در خورشید موجود است. یعنی اینکه خورشید به دلیل خلوص متوسط ذخیرۀ هیدروژنش، مدت کوتاهی (البته در مقیاس نجومی) است که می­تابد. خورشید شاید کمی بیش از شش میلیارد سال سن داشته باشد.

همچنین خورشید برای همیشه به تابش انرژی با سرعت کنونی ادامه نمی­دهد. هیدروژن و هلیوم موجود در خورشید به طور کامل با هم مخلوط ن می­شوند. هلیوم در مرکز هستۀ خورشید متمرکز می­شود، و واکنش­های همجوشی در سطح این هسته انجام می­شود.

همچنان که خورشید به تابش ادامه می­دهد، هستۀ هلیومی سنگین­تر می­شود و دمای مرکز آن بالا می­رود. سرانجام دما آنقدر زیاد می­شود که هلیوم را وادار به همجوشی به اتم­های پیچیده ­تر می­کند. تا آن زمان، خورشید به همین صورت کنونی تابش می­کند، اما پس از آنکه همجوشی هلیوم آغاز شد، شروع به بزرگ شدن می­کند و کم کم تبدیل به یک غول سرخ خواهد شد. دمای زمین به میزان غیر قابل تحملی بالا خواهد رفت و اقیانوس­ها تبخیر خواهند شد. تا جایی که می­دانیم، در این صورت سیارۀ ما دیگر جایگاهی برای زندگی نخواهد بود.

ستاره شناسان تخمین می­زنند که خورشید تا هشت میلیارد سال دیگر وارد این مرحلۀ جدید خواهد شد. هشت میلیارد سال هنوز هم مدت کاملاً درازی است و هیچ جایی برای نگرانی فوری وجود ندارد.  

 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 12 اسفند 1394

    حکیمی را پرسیدند: طاقت فرساترین کارها برای مردان کدام است؟
    گفت: دو کار است. اول ادارۀ مملکت و دوم خانه تکانی شب عید. البته در مورد اولی زیاد مطمئن نیستم!

    از شوخی گذشته، فصل، فصل خونه تکونیه. البته امسال خونه تکونی، به معنای واقعی کلمه در مورد من صدق نمیکنه چون خونمون رو نمی تکونیم بلکه کلاً عوضش کردیم و به زودی اسباب کشی می کنیم. 
    از اونجایی که نمیشه توی این مملکت هیچ کاری رو به صورت آدمیزادی انجام داد، برای این نقل و انتقال کلی کارهای اداری و قانونی باید انجام بدم و بعد هم اسباب کشی به خونۀ جدید و چیدمان و تنظیمات جزئی مثل نصب پرده و آنتن و خط تلفن و اینترنت و اینها.
    البته تا حالا مقدار زیادی از کارهای اداری انجام شده و فقط کارهای فیزیکی باقی مونده که همینها هم فکر میکنم ده بیست روزی طول بکشه. بعدش هم که ایام نوروزه و خونواده از الآن قول مسافرت رو گرفتن. 
    در نتیجه تا پایان تعطیلات فرصتی برای ترجمه ندارم و ترجمه هم که نباشه، داستانی در کار نخواهد بود. 
    به خاطر همین میخوام یه ماه از این کار مرخصی بگیرم و کارهای شخصیم رو انجام بدم تا وقتی که دوباره فرصتی بدست بیارم و به کار ادامه بدم. 
    پس تا اون موقع، بدرود. امیدوارم زیاد طول نکشه. 

  • نظرات() 
  • شنبه 8 اسفند 1394

    نورین گفت: "همۀ اینها چه معنی­ای داره؟ هنوز هم مولتی­وک توانایی کافی برای ادارۀ دنیا و ما رو داره و  اگه این کار رو با کمتر از حداکثر کفایت انجام بده، فقط ممکنه یه ناراحتی موقتی توی بردگی ما اضافه کنه. فقط موقتی، چون زیاد طول نمی کشه. دیر یا زود مولتی­وک متوجه می­شه که این مسأله یا غیر قابل حله، یا اون رو حل می­کنه و در هر حالت، چیزی که حواسش رو پرت کرده تموم میشه. بعدش بردگی دائمی و قطعی از راه می رسه".

    باکست گفت: "اما الآن که حواسش پرته، ما می­تونیم این حرف­ها رو که خیلی هم خطرناکه- بدون این که اون متوجه بشه بزنیم. به هر حال من جرأت نمی­کنم که خیلی زیاد در این مورد ریسک کنم. پس لطفاً حرفهام رو زودتر درک کنین.

    من یه بازی ریاضی دیگه دارم. یه بازی در مورد ساخت شبکه­ای بر اساس مدل مولتی­وک. می­تونستم نشون بدم که اصلاً مهم نیست که این شبکه چقدر پیچیده و افراطی باشه، حداقل یه نقطه وجود داره که همۀ جریان­ها تحت شرایط خاص با هم یه جا جمع بشن. همیشه یه ضربۀ سرنوشت ساز وجود داره که اگه به اون نقطه وارد بشه، باعث بارگذاری بیش از حد یه جای دیگه میشه که منجر به خراب شدن اون و بارگزاری بیش از حد یه جای دیگه میشه و همین طور ادامه پیدا می­کنه تا اینکه همش نابود میشه".

    -: "خوب"؟

    -: "نکته همینه. چه دلیلی داشت که من به دنور اومدم؟ مولتی­وک هم این رو می­دونه. این نقطه به صورت الکترونیکی و روباتی به شدت کنترل میشه به طوری که نفوذ ناپذیره".

    -: "خوب"؟

    -: "اما حواس مولتی­وک پرت شده، و به من هم اعتماد داره. خیلی زحمت کشیدم تا این اعتماد رو بدست آوردم. برام به قیمت از دست دادن همۀ شما تموم شده. فقط با وجود اعتماده که امکان خیانت وجود داره. اگه هر کدوم از شما تلاش کنین که به این نقطه نزدیک بشین، مولتی­وک حتی با وجود حواس­پرتی­ای که داره، تحریک میشه. اگه حواسش مولتی­وک پرت نشده بود، حتی به من هم اجازۀ نزدیک شدن نمی­داد. اما حواسش پرت شده و من هم اینجا هستم"!

    باکست سلانه سلانه و به آرامی به طرف شبکۀ محافظتی که پشت سرش قرار داشت رفت و چهارده تصویر که روی او قفل شده بودند، همراه با او رفتند. صدای نجوای آهستۀ مرکز مولتی­وک اطراف آنها را فرا گرفت.

    باکست گفت: "چرا به حریف آسیب ناپذیر حمله کنیم؟ اول آسیب پذیرش می­کنیم، بعد..."

    باکست در تلاش بود که آرام بماند، اما همه چیز به این بستگی داشت. همه چیز! با یک حرکت ناگهانی، او اتصالی را جدا کرد (ای کاش زمان بیشتری برای اطمینان داشت).

    او توقف نکرد و همچنان که نفسش را حبس کرده بود، متوجه شد که صدا از بین رفته است. زمزمه به پایان رسید و مولتی­وک برای همیشه خاموش شد. اگر بعد از یک لحظه، آن صدا برنمی­گشت، پس او نقطۀ کلیدی را یافته بود و بازیابی مولتی­وک غیر ممکن بود. اگر او به اندازۀ کافی سریع نبود، روبات­هایی که نزدیک می شدند...

    او متوجه شد که سکوت ادامه یافت. روبات­ها هنوز در فاصلۀ دور کار می­کردند. هیچ کدامشان نزدیک نشدند.

    روبرویش هنوز تصویر چهارده عضو مجلس ایستاده بودند و به نظر می­رسید که همۀشان در اثر عظمت اتفاقی که ناگهان افتاده بود گیج شده باشند.

    باکست گفت: "مولتی­وک سوخت و خاموش شد. نمی­تونه خودش رو بازسازی کنه". او تقریباً مست صدایش شده بود که می­گفت: "از وقتی که شما رو ترک کردم دارم روی این کار می­کنم. وقتی که هاینز حمله کرد، می­ترسیدم که دوباره از این نوع تلاش­ها انجام بشه و مولتی­وک حفاظش رو قوی­تر کنه. پس مجبور بودم سریع کار کنم. مطمئن نبودم..." او نفس نفس می­زد، اما خودش را وارد کرد که به صحبت ادامه دهد و از صمیم قلب گفت: "بالاخره آزادیمون رو بدست آوردم".

    او مکث کرد و بالاخره متوجه سنگینی سکوت شد. چهارده تصویر به او خیره شدند و هیچ کدامشان هیچ حرفی نداشتند که به او بزنند.

    باکست با لحن تندی گفت: "شما داشتین راجع به آزادی حرف می­زدین. حالا آزادین". سپس با تردید افزود: "مگه این همون چیزی نیست که می­خواستین"؟

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 7 اسفند 1394

    باکست متوجه شد که نمی­تواند تماس طول موج شخصی نورین را برقرار کند. تماس سه بار قطع شد. او تعجب نکرد. در دو ماه اخیر، تمایل فزاینده­ای به رفتن تکنولوژی به سمت موج­های کوچک­تر به وجود آمده بود، اما چندان طول نکشیده بود و هرگز جدی نبود. در هر بار تماس، او با لذتی غم آلود از آن استقبال کرده بود.

    این بار تماس برقرار شد. چهرۀ نورین به صورت هولوگرافی و سه بعدی به نمایش در آمد.

    باکست با حالتی غیر شخصی گفت: "من دارم تماست رو برمی­گردونم".

    نورین گفت: "برای یه لحظه فکر کردم تماس باهات غیر ممکنه. کجا بودی"؟

    -: "قایم نشده بودم. همین جا بودم. توی دنوِر".

    -: "چرا تو دنور"؟

    -: "دنیا برای من یه وسیله برای استفادس، نورین. من هر جا که بخوام میرم".

    چهرۀ نورین کمی پیچ و تاب خورد و گفت: "و شاید بتونی یه محل خالی برای خودت پیدا کنی. ما می­خوایم تو رو محاکمه کنیم، ران".

    -: "همین الآن"؟

    -: "همین الآن"!

    -: "و همین جا"؟

    -: "همین جا"!

    قسمت­هایی از فضا در هر طرف و پشت سر نورین شروع به درخشیدن کرد. باکست از یک طرف به طرف دیگر نگاه کرد. چهارده نفر، شش مرد و هشت زن در آنجا بودند. او تک تکشان را می­شناخت. آنها زمانی، نه خیلی دور، دوستان خوبی برای او بودند.

    در هر طرف و کمی فراتر از آن تصویر سازی، پس زمینه­ای از کلورادو در یک روز دلپذیر تابستانی وجود داشت که رو به پایان می­رفت. زمانی در آنجا شهری وجود داشت که دنور نامیده می­شد. آن پایگاه هنوز نام دنور را بر خود داشت اگرچه آن شهر هم مانند خیلی از شهر­های دیگر از روی زمین محو شده بود... او می­توانست ده روبات را هم در تصویر بشمارد که کاری را انجام می­دادند که مربوط به روبات­ها بود.

    باکست تصور کرد که آنها در حال حفظ محیط زیست بودند. او جزئیاتش را نمی­دانست، اما مولتی­وک می­دانست و پنجاه میلون روبات در همه جای زمین به طرز کارامدی زیر نظر او فعالیت می­کردند.

    پشت باکست یکی از شبکه­های متقاطع مولتی­وک قرار داشت، که تقریباً مانند قلعه­ای که برای حفاظت شخصی بود.

    او پرسید: "چرا الآن؟ و چرا اینجا"؟

    به طور ناخودآگاه به طرف اِلدرِد چرخید. او پیرترین زن در بین آنها بود و کسی بود که ابهتی داشت، البته اگر کسی می­توانست به آن «ابهت» بگوید.

    چهرۀ قهوه­ای تیرۀ الدرد کمی خسته به نظر می­رسید، اما صدایش قاطع و نافذ بود: "برای اینکه ما به آخرین حقیقت هم دست پیدا کردیم. بذار نورین بهت بگه. اون تو رو بهتر می­شناسه".

    چشمان باکست به طرف نورین چرخید و گفت: "من به چه جرمی متهم شدم"؟

    -: "بازی در نیار، ران. تنها جرمی که وجود داره، ضربه به مولتی­وک برای آزادیه و جرم انسانی تو اینه که علیه این جرم با مولتی­وک همدست شدی. به همین خاطر، حکم ما اینه که هیچ انسان زنده­ای دیگه نمی­خواد با تو همراهی کنه، یا صدای تو رو بشنوه، یا از وجودت آگاه باشه یا به هر شکلی بهت پاسخ بده".

    -: "پس چرا من رو با انزوا تهدید می­کنین"؟

    -: "برای اینکه تو به همۀ انسان­ها خیانت کردی".

    -: "چطوری"؟

    -: "این رو انکار می­کنی که دنبال راهی می­گشتی که انسان­ها رو طوری پرورش بدی که زیردست مولتی وک قرار بگیرن"؟

    باکست دستانش رو روی سینه­اش در هم گره کرد و گفت: "آهان!

    خیلی سریع کشف کردین، اما فقط لازم بود از مولتی­وک بپرسین".

    نورین گفت: "این رو انکار می­کنی که درخواست مهندسی ژنتیک کردی برای طراحی انسانی که به طرز برده واری مولتی­وک رو بدون هیچ سؤالی قبول داشته باشه"؟

    -: "من تقاضای پرورش انسان راضی­تری رو کردم. این خیانته"؟

    الدرد دخالت کرد و گفت: "ما فلسفه بافی نمی­خوایم، ران. این رو از ته دلمون می­دونیم. دوباره بهمون نگو که میشه مولتی­وک رو تحمل کرد. با ما بحث نکن که این طوری امنیت بدست میاریم. چیزی که تو بهش میگی امنیت، از نظر ما بردگیه".

    باکست گفت: "شما حکمتون رو صادر کردین، یا اینکه من هم حق دفاع از خودم رو دارم"؟

    نورین گفت: "شنیدی که الدرد چی گفت. می­دونیم چه دفاعی می­خوای بکنی".

    باکست گفت: "هممون شنیدیم که الدرد چی گفت. اما هیچ کس به حرف­های من گوش نکرد. چیزی که اون گفت اینه که دفاع من، دفاع از خودم نیست".

    سکوتی پدیدار شد و تصاویر به چپ و راست خود به یکدیگر نگاه کردند. الدرد گفت: "حرف بزن".

    باکست گفت: "من از مولتی­وک خواستم مسأله­ای رو در زمینۀ بازی­های ریاضی حل کنه. برای جلب توجهش، بهش گفتم که این بازی از روی ترکیب­های ژنی مدل­سازی شده و حل اون ممکنه در طراحی ترکیب ژنی­ای به کار بره که انسانیت در وضعیت بد فعلی از هر جنبه نباشه و با اشتیاق بیشتری هدایت اون رو بپذیره و با تصمیماتش موافق باشه".

    الدرد گفت: "ما هم همین رو گفتیم".

    -: "فقط تحت این شرایط بود که مولتی­وک این کار رو قبول کرد. چنین نژاد جدیدی از بشریت بر اساس استانداردهای مولتی­وک کاملاً خواستنیه، و بر اساس استانداردهای مولتی­وک، اون نهایت تلاشش رو در این مورد انجام میده. خواستنی بودن چنین چیزی اون رو وسوسه می کنه که ترکیبات پیچیده­تر و پیچیده­تری رو در مورد این مسأله آزمایش کنه که موضوع بی­پایانیه که اون رو فراتر از هر کار دیگه­ای که می­تونه انجام بده، به خودش مشغول می­کنه. شما همتون شاهدش بودین".

    نورین گفت: "شاهد چی"؟

    -: "مگه توی پیدا کردن من مشکل نداشتین؟ توی دو ماه گذشته، هچ کدومتون متوجه مشکلات کوچیکی نشدین که کم کم به وجود اومدن؟ ... پس چرا ساکتین؟ می­تونم سکوتتون رو علامت موافقت در نظر بگیرم"؟

     -: "اگه این طور باشه، بعدش چی میشه"؟

    -: "مولتی وک همۀ قابلیت­هاش رو به حل این مسأله اختصاص میده و و تلاش برای ادارۀ دنیا رو به تدریج به کمترین میزان می­رسونه، تا زمانی که به صفر برسه. با حس اخلاق­گرایی که داره، باید در راهی حرکت کنه که باعث خوشحالی انسان­ها بشه و به نظرش هیچ خوشحالی­ ای بزرگتر از موافقت با مولتی وک وجود نداره".

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 6 اسفند 1394

    مولتی­وک دیگر یک مکان مشخص نداشت. به وسیلۀ سیم کشی، کابل­های نوری و پرتوهای مایکروویو در همه جا حاضر بود. مغزی داشت که به صد مغز فرعی تقسیم شده بود اما مانند یک مغز واحد عمل می­کردند. در همه جا خروجی­هایی داشت که هیچ کدام از آن پنج میلیون انسان از یکی از آنها زیاد دور نبود.

    برای همۀ آنها وقت وجود داشت، چرا که مولتی­وک می­توانست با تک تک آنها در یک زمان صحبت کند و لازم نبود ذهنش را متوجه مشکل بزرگتری که نگران آن بود معطوف کند.

    باکست هیچ تصوری در مورد قدرت آن نداشت. پیچیدگی شگفت آنگیز آن چه بود بجز بازی ریاضی­ای که باکست دهه­ها بود که آن را درک می­کرد؟ او روشی را می­شناخت که از طریق آن، پیوند­های ارتباطی از یک قاره به قارۀ دیگر، در یک شبکۀ عظیم انجام می­شد. شبکه­ای که آنالیز آن می­توانست بر اساس یک بازی جذاب شکل بگیرد. چطور ممکن بود شبکه­ای را ترتیب داد که سرریز اطلاعات به آن به آن فشار وارد نکند؟ چطور ممکن بود نقاط راه گزینی را ترتیب داد؟ اثبات شده بود که نوع ترتیب دهی مهم نیست، همیشه حداقل یک نقطه برای قطع ارتباط وجود داشت.

    به محض اینکه باکست آن بازی را یاد گرفت، او را از مجلس بیرون انداختند. آنها بجز حرف زدن چه کار دیگری می­توانستند انجام دهند و فایده­اش چه بود؟ مولتی­وک بی­طرفانه اجازۀ هر حرفی و در مورد هر چیزی را می­داد چرا که برایش مهم نبود. این فقط اعمال بودند که مولتی­وک جلوی آنها را می­گرفت، آنها را منحرف می کرد یا به خاطر آنها مجازات می کرد.

    و این عمل هاینز بود که پیش از آنکه باکست برای آن آماده باشد، بحران را به وجود آورده بود.

    حالا او مجبور بود عجله کند. او بدون هیچ اطمینانی از آنچه پیش می­آمد، برای گفتگو با مولتی­وک آماده شد.

    می­شد در هر زمانی از مولتی­وک سؤال کرد. نزدیک به یک میلیون خروجی از نوعی وجود داشت که حملۀ ناگهانی هاینز به یکی از آنها صورت گرفته بود، یا از نوعی که هر کسی می­توانست از طریق آن با مولتی­وک حرف بزند. مولتی­وک پاسخ می­داد.

    خود گفتگو موضوع دیگری بود. به زمان نیاز داشت، به خلوت نیاز داشت، و بیش از همه به قضاوت مولتی­وک نیاز داشت. با اینکه مولتی­وک ظرفیت­هایی داشت که همۀ مسائل دنیا هم آن را پر نمی­کرد، به نوعی احتیاطش را در مورد زمانش بیشتر کرده بود. شاید چنین چیزی نتیجۀ خود ارتقاء دهندگی مداوم آن بود. مولتی­وک به طور دائم از ارزش خود بیشتر و بیشتر آگاه می­شد کمتر احتمال داشت که در مورد مسائل پیش پا افتاده از خود صبوری نشان دهد.

    باکست مجبور بود به حسن نیت مولتی­وک اعتماد کند. ترک کردن مجلس و همۀ فعالیت­هایش از آن موقع، حتی تحمل شهادت دادن علیه هاینز، آن حسن نیت را جلب کرده بود. شاید همین کلید موفقیت در این دنیا بود.

    شاید مجبور بود که آن حسن نیت را بپذیرد. برای اینکه درخواستش را ارسال کند، سفر هوایی­ای به نزدیک­ترین ایستگاه پست انجام داد. نمی خواست فقط تصویر آن را بفرستد، می­خواست خودش شخصاً در آنجا حضور داشته باشد. به طریقی احساس می­کرد که ارتباطش با مولتی­وک به این صورت نزدیک­تر بود.

    اتاق طوری بود که گویی برای یک کنفرانس انسانی از طریق تلویزیون مداربسته ساخته شده است. برای یک لحظۀ زود گذر، باکست فکر کرد که مولتی­وک شکلی انسانی به خود خواهد گرفت و به او خواهد پیوست.

    البته چنین چیزی رخ نداد. صدای خندۀ نرم و آهسته و بی­پایان کارکردن مولتی­وک به گوش می­رسید، چیزی که همیشه در حضور مولتی­وک وجود داشت؛ و حالا بالاتر از همۀ اینها، صدای مولتی­وک بود.

    این صدای همیشگی مولتی­وک نبود. به گوش او تقریباً صدایی کوچک، زیبا و حیله گرانه می­نمود.

    -: "روز بخیر، باکست. خوش اومدی. دوستان انسانت تو رو طرد کردن".

    باکست فکر کرد که مولتی­وک همیشه رک بود. او گفت: "مهم نیست، مولتی­وک. چیزی که مهمه اینه که من با تصمیمات تو که برای خیر و صلاح نژاد بشره موافقم. تو توی نگارش اولیۀ خودت این­طور طراحی شدی و ..."

    -: "و خود-طراحی من هم به این شیوۀ اساسی ادامه میده. اگه تو این رو می­فهمی، پس چرا خیلی از انسان­ها نمی­فهمن؟ من هنوز تجزیه و تحلیل این پدیده رو تکمیل نکردم".

    باکست گفت: "من یه مسأله برات آوردم".

     مولتی­وک گفت: "چه مسأله­ای"؟

    -: "من مدت خیلی زیادی رو روی مسائل ریاضی کار کردم که اونها رو از مطالعه روی ترکیبات ژنی الهام گرفتم. نمی­تونم به پاسخ­های لازم دست پیدا کنم و رایانه­های خونگی هم فایده ندارن".

    صدای کلیک عجیبی به گوش رسید و باکست نتوانست از این فکر ناگهانی که مولتی­وک جلوی خندۀ خود را گرفته است، به خود نلرزد. این عمل انسانی فراتر از چیزی بود که او آمادگی پذیرش آن را داشت.

    مولتی­وک گفت: "هزاران ژن مختلف توی سلول انسان وجود داره. از هر ژن شاید به طور متوسط پنجاه گونۀ متفاوت وجود داشته باشه و شاید تعداد بی­شمار دیگه­ای هم قبلاً وجود داشته. اگه بخوایم تمام ترکیبات ممکن رو محاسبه کنیم، فقط فهرست کردن اونها با بالاترین سرعت من، اگه به صورت ثابت ادامه پیدا کنه، در طولانی­ترین مدت ممکن از عمر جهان فقط کسر کوچکی ازش انجام میشه".

    باکست گفت: "به فهرست سازی کامل نیازی نیست. نکتۀ بازی من هم همینه. بعضی از این ترکیبات، محتمل­تر از بقیه هستن و با ساختن احتمال بیشتر روی احتمال بیشتر، می­تونیم این فهرست سازی رو به میزان خیلی زیادی کوتاه کنیم. به خاطر همین من ازت کمک می­خوام".

    -: "این کار هنوز هم خیلی وقت من رو می­گیره. چطور می­تونم اجازۀ این کار رو به خودم بدم"؟

    باکست تردید کرد. هیچ فایده­ای در تلاش برای محول کردن یک کار پیچیده به مولتی­وک وجود نداشت. با وجود مولتی­وک، کوتاه­ترین فاصلۀ بین دو نقطه، یک خط راست بود.

    او گفت: "یه ترکیب ژنی مناسب می­تونه انسانی رو بسازه که از محول کردن تصمیمات به عهدۀ تو راضی­تر باشه، تمایل بیشتری برای باور کردن تو در حل مشکلات برای خوشحال کردن انسان­ها داشته باشه و اشتیاق بیشتری برای خوشحال بودن داشته باشه. من نمی­تونم ترکیب صحیح رو پیدا کنم، اما تو می­تونی، و با راهنمایی مهندسی ژنتیک..."

    -: می­فهمم که منظورت چیه. این خیلی خوبه. من یه مقدار زمان بهش اختصاص میدم".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 4 اسفند 1394

    پانزده روز گذشت. روزهایی که در طول آنها باکست کاملاً تنها بود. تنهایی فیزیکی چیز چندان مشکل نبود که در دنیای مولتی­وک به وجود آمده بود. توده­های مردم در آن روزهای فاجعۀ عظیم مرده بودند و رایانه­ها بودند که آنچه باقی مانده بود را نجات دادند و بازیابی را هدایت کردند، و طراحی­شان را پیشرفت دادند تا اینکه همگی در مولتی­وک ادغام شدند. پنج میلیون انسان روی زمین باقی مانده بودند تا در راحتی کامل زندگی کنند.

    اما آن پنج میلیون نفر پراکنده بودند و شانس دیدن یک نفر خارج از محدوده، بجز مواقع از پیش برنامه ریزی شده، زیاد نبود. هیچ کس هم قرار نبود باکست را ببیند، حتی از طریق تلویزیون.

    در آن زمان باکست می­توانست انزوا را تحمل کند. او در طی بیست و سه سال گذشته خودش را زیر طراحی بازی­های ریاضی دفن کرده بود. هر مرد یا زنی که روی زمین زندگی می­کرد، می­توانست یک راه زندگی را که با خودش متناسب بود انتخاب کند، راهی که همیشه مولتی­وک آن را آماده می­کرد. مولتی­وک با توانایی کاملی که داشت، موضوعات مربوط به انسان­ها را بررسی می­کرد و در مورد راه انتخاب شده، تا زمانی که باعث کاهش خوشحالی انسان­ها نمی­شد، قضاوت نمی­کرد.

    اما بازی­های ریاضی چه جنبۀ منفی­ای می­توانست داشته باشد؟ باکست با خوشحالی فکر کرد که آنها فقط چیزهای مطلقاً انتزاعی هستند و به هیچ کس آسیبی نمی­رسانند.

    او انتظار نداشت که انزوا ادامه پیدا کند. مجلس نمی­توانست بدون محاکمه او را به طور دائمی منزوی کند، البته محاکمه­ای که متفاوت با چیزی بود که هاینز آن را تجربه کرده بود، محاکمه­ای بدون قدرت بی­رحمانۀ مولتی­وک در مورد عدالت مطلق.

      با این وجود، وقتی که انزوا به پایان رسید، خیالش راحت شد و خوشحال بود از اینکه بازگشت نورین بود که به آن پایان داد. او به زحمت از روی تپه به سمت باکست بالا می­آمد و او نیز با لبخند به سمت نورین راه افتاد. دورۀ پنج سالۀ موفقیت آمیزی بود که آنها با هم بودند. حتی ملاقات گاه به گاه با دو فرزند و دو نوه­اش هم خوشایند بود.

    باکست گفت: "ممنون که برگشتی".

    نورین گفت: "برنگشتم". نگاهش خسته بود. موهای قهوه­ایش را باد آشفته کرده بود و گونه­های برجسته­اش کمی خشن شده و آفتاب سوخته بود.

    باکست شروع به تهیۀ یک نهار سبک و قهوه کرد. او می­دانست که نورین از چه چیز خوشش می­آمد. نورین جلوی او را نگرفت و اگرچه برای یک لحظه تردید کرد، غذا را خورد.

    او گفت: "من اومدم باهات حرف بزنم. مجلس من رو فرستاده".

    باکست گفت: "مجلس! همه­ش پونزده نفر مرد و زن هستن. تازه اگه من رو هم به حساب بیاری. خودشون، خودشون رو انتخاب کردن یه مشت آدم­های درمونده هستن".

    -: "وقتی که خودت هم عضو بودی، همچین فکری نمی­کردی".

    -: "پیرتر شدم و یه چیزهایی یاد گرفتم".

    -: "حداقلش اینه که یادگرفتی به دوستانت خیانت کنی".

    -: "هیچ هم خیانت نکردم. هاینز می­خواست به مولتی­وک آسیب بزنه. براش کار احمقانه و غیر ممکنی بوده".

    -: "تو ازش شکایت کردی".

    -: "مجبور بودم. مولتی­وک بدون شکایت من از حقایق با خبر بود. اگه من شکایت نمی­کردم، خودم شریک جرم بودم. ممکن بود هاینز دستگیر نشه، ولی من می­باختم".

    -: "بدون وجود شاهد انسانی، مولتی­وک حکم رو به حالت تعلیق در می­آورد".

    -: "نه در مورد فعالیت ضد مولتی­وک. این که موضوع والدین غیر قانونی یا کار تمام وقت بدون مجوز نیست. من نمی­تونستم این شانس رو قبول کنم".

    -: "پس اجازه دادی سایمن به مدت دو سال از اجازۀ هر کاری محروم بشه"!

    -: "حقش بود".

    -: "عجب فکر تسلی بخشی! شاید رأی اعتماد مجلس رو از دست داه باشی، اما اعتماد مولتی­وک رو بدست آوردی"!

    باکست با جدیت گفت: "اعتماد مولتی­وک یه دنیا اهمیت داره". او ناگهان متوجه شد که به اندازۀ نورین قد بلند نیست.

    نورین آن قدر عصبانی بود که ممکن بود او را بزند، لبانش به هم فشرده شده و از شدت فشار سفید شده بودند. اما بعد تولد هجده سالگی­اش را به خاطر آورده بود. دیگر جوان نبود، و عادت به نشان ندادن خشونت بیش از حد با او عجین شده بود... البته نه در احمق­هایی مانند هاینز.

    او گفت: "پس این همۀ حرفیه که برای گفتن داری"؟

    -: "چیزهای زیادی برای گرفتن هست، نکنه یادت رفته؟ نکنه همتون فراموش کردین؟یادتون رفته که یه زمانی اوضاع چطوری بود؟ قرن بیستم رو یادت میاد؟ ما حالا زندگی طولانی­تری داریم. در امنیت زندگی می کنیم. زندگی شادی داریم".

    -: "ما زندگی بی­ارزشی داریم".

    -: "دوست داری به دنیای قدیم برگردی"؟

    نورین به شدت سرش را تکان داد و گفت: "اینها فقط قصه­های ترسناک برای ترسوندن ماست. ما درسمون رو خوب یاد گرفتیم. با کمک مولتی­وک می­تونیم موفق بشیم، ولی دیگه به این کمک نیاز نداریم. کمک بیشتر باعث میشه اونقدر بی­خاصیت بشیم تا بمیریم. بدون مولتی­وک، ما خودمون روبات­ها رو راه میندازیم. می­تونیم مزرعه­ها و معادن و کارخونه­ها رو هدایت کنیم".

    -: "چقدر خوب"؟

    -: "به اندازۀ کافی. با تمرین کارمون بهتر هم میشه. ما توی هر کاری به انگیزه نیاز داریم، وگرنه هممون می­میریم".

    باکست گفت: "ولی نورین، ما همین الآن هم کار داریم. هر کاری که بخوایم رو می­تونیم انجام بدیم".

    -: "هر کاری که بخوایم، البته تا زمانی که اهمیتی نداشته باشه. حتی این هم ممکنه ازمون گرفته بشه. مثل هاینز. و کار تو چیه، ران؟ بازی­های ریاضی؟ خط کشیدن روی کاغذ؟ انتخاب ترکیب­های عددی"؟

    باکست تقریباً برای دفاع از خود، دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: "این هم می­تونه مهم باشه. این کار چرند نیست. دست کم نگیر..." او مکث کرد، از ته دل می­خواست توضیح بدهد، اما نمی­دانست چگونه. ادامه داد: "من دارم روی مسألۀ مهم آنالیز ترکیبی بر اساس الگوهای ژنی کار می­کنم که می­تونه مورد استفاده..."

    -: "برای سرگرمی خودت و چند نفر دیگه قرار بگیره. آره، شنیدم که راجع به بازی­هات حرف می­زنی. تصمیم می­گیری که چطوری با حداقل گام­ها از نقطۀ الف به نقطۀ ب بری و اینطوری یاد میگیری که چطوری با حداقل خطرها از رحم به گور بری و ما هممون باید به خاطر این از مولتی­وک ممنون باشیم".

    نورین از جا برخواست و گفت: "ران، تو محاکمه میشی. از این بابت مطمئنم. محاکمه توسط خود ما. تو هم محکوم میشی. مولتی­وک از تو در برابر هر نوع آسیب بدنی محافظت می­کنه، اما نمی­تونه ما رو مجبور کنه که تو رو ببینیم یا باهات حرف بزنیم یا اصلاً کاری به کارت داشته باشیم. این طوری یاد می­گیری که بدون انگیزۀ برهمکنش انسانی، قادر به فکر کردن نیستی، یا قادر نیستی که حتی بازی­هات رو انجام بدی. خداحافظ".

    -: "نورین، صبر کن"!

    نورین به طرف در برگشت و گفت: "البته تو مولتی­وک رو داری. می­تونی با اون حرف بزنی، ران".

    او کوچک شدن نورین را دید که از جاده­ای که از میان پارک می­گذشت، دور می­شد. پارکی که با کار و زحمت روبات­هایی سرسبز و سالم نگه داشته شده بود که کسی آنها را ندیده بود.

    او فکر کرد: "آره، من با مولتی­وک حرف می زنم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 3 اسفند 1394

    زندگی و زمان­های مولتی­وک

     

    تمام دنیا هیجان زده شده بود. تمام دنیا می­توانست تماشا کند. اگر کسی می­خواست بداند که چند نفر تماشا کرده­اند، مولتی­وک می­توانست به او بگوید. رایانۀ بزرگ مولتی­وک حساب آن را نگه می­داشت، مانند حساب همۀ چیزهای دیگری که نگه داشته بود.

    در این مورد خاص، مولتی­وک قاضی بود. چنان به طرز خونسردانه­ای بی­طرف و مطلقاً شرافتمند بود که به هیچ دادستان و وکیل مدافعی نیاز نبود. فقط متهم، سایمن هاینز در آنجا بود و شاهد، رانلد باکست.

    البته باکست دیده بود. به خاطر وضعیت خاصش مجبور بود. اما بیشتر ترجیح می­داد که چنین نبود. در دهۀ دهم زندگی­اش، علائمی از پیری را نشان می­داد و موهای پر چین و شکنش آشکارا خاکستری شده بودند.

    نورین تماشا نمی­کرد. او به سمت در گفته بود: "اگه یه دوست برامون باقی مونده بود..." او مکثی کرد و افزود: "که من شک دارم"! و آنجا را ترک کرده بود.

    باکست مطمئن نبود که آیا اصلاً امکان داشت که او برگردد، اما در آن موقع، موضوع این نبود.

    هاینز احمق­ بود که دست به آن کار زده بود، گویی کسی می­توانست به طرف یکی از خروجی­های مولتی­وک برود و آن را بشکند. انگار که رایانه­ای که دنیا را احاطه کرده بود نمی­شناسد و انگار که آن رایانه با میلیون­ها روباتی که تحت فرمانش بودند، نمی­تواند از خود دفاع کند. و تازه، حتی اگر آن خروجی می­شکست، چه اهمینتی داشت؟

    هاینز این کار را در حضور باکست انجام داده بود!

    مولتی­وک باکست را به دقت صدا زد و گفت: "رانلد باکست اکنون شهادت می­دهد".

    صدای مولتی وک زیبا بود، زیبایی­ای که با دفعات زیاد شنیدن آن از بین نمی­رفت. جنس آن نه کاملاً مردانه بود، و نه در این مورد خاص، کاملاً زنانه، و به آن زبانی صحبت می­کرد که شنونده بهتر آن را می­فهمید.

    باکست گفت: "من برای شهادت دادن آماده­ام".

    راهی برای گفتن چیز دیگری بجز آنچه که گفت وجود نداشت. هاینز نمی­توانست از محکومیت اجتناب کند. اگر هاینز مثل روزهای قدیم با انسان­ها مواجه می­شد، ممکن بود سریع­تر محکوم شود و بی­رحمانه­تر مجازات شود.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 2 اسفند 1394

    باد خورشیدی چیست؟

     

    در سال 1850، ستاره شناس انگلیسی، ریچارد سی. کرینگتون، که روی لکه ­های خورشیدی مطالعه می­کرد، متوجه زبانۀ آتش کوچکی روی سطح خورشید شد که به مدت پنج دقیقه قابل دیدن بود. کرینگتون فکر کرد که شاید به طور اتفاقی، سقوط یک شهاب بزرگ به درون خورشید را دیده است.

    در دهۀ 1920، استفاده از ابزارهای پیشرفته­ تر برای مطالعۀ خورشید نشان داد که چنین «زبانه­ های خورشیدی»، رویدادهای عادی­ ای هستند و در ارتباط با لکه­ های خورشیدی رخ می­دهند. به عنوان مثال، ستاره شناس آمریکایی، جورج ای. هِیل، در سال 1889 بیناب نگار خورشیدی را اختراع کرد که امکان مشاهدۀ خورشید با یک طول موج نوری خاص را به وجود آورد. می­شد تصویری از خورشید تهیه کرد که با استفاده از نور هیدروژن درخشان موجود در جو خورشید گرفته شده بود، یا به عنوان مثال، کلسیم درخشان. معلوم شد زبانه­ های خورشیدی هیچ ارتباطی به شهاب­سنگ­ها ندارند، بلکه تنها انفجارات کوتاه عمری از هیدروژن هستند.

    زبانه­ های کوچک کاملاً معمولی هستند و در جاهایی که تعداد زیادی از لکه ­های خورشیدی وجود دارند به تعداد صد زبانه در روز تشخیص داده شده­اند، مخصوصاً زمان­هایی که لکه ­ها در حال بزرگ شدن هستند. زبانه­ های خیلی بزرگ، مانند آنچه که کرینگتون مشاهده کرد، کمیاب­تر هستند و فقط تعداد اندکی از آنها در هر سال رخ می دهند.

    گاهی اوقات یک زبانه درست در مرکز قرص خورشید رخ می­دهد، در نتیجه انفجار آن به سمت موقعیت زمین بلند می­شود. پس از اینکه این اتفاق رخ داد، رویداد جالبی روی زمین شکل می­گیرد. در طول مدت چندین روز، نورهای درخشان شفق شمالی دیده می شوند که گاهی اوقات در مناطق معتدل پایین­تر هم دیده شده­اند. قطب نمای مغناطیسی گیج می­شود و حرکات دیوانه­ واری انجام می­دهد. از این رو این پدیده گاهی اوقات «طوفان مغناطیسی» خوانده می­شود.

    قبل از شروع این قرن، این پدیده تأثیر چندانی روی زندگی عمومی مردم نداشت. با این وجود در قرن بیستم مشخص شد که طوفان مغناطیسی روی پرتوهای رادیویی و به طول کلی روی دستگاه­های الکترونیکی تأثیر گذار است. با وابستگی هر چه بیشتر بشریت به چنین دستگاه­هایی، طوفان­های مغناطیسی اهمیت بیشتری پیدا کرده­ اند. به عنوان مثال، در طول چنین طوفانی، ارسال و دریافت پرتوهای رادیویی و تلویزیونی متوقف می­شوند و تجهیزات رادار کار نمی­کنند.

    ستاره شناسان این زبانه ­ها را با دقت بیشتری مطالعه کردند و معلوم شد که این انفجارات، هیدروژن داغ را تا ارتفاع زیادی از خورشید به بیرون پرتاب می­کنند، به طوری که مقداری از این هیدروژن موفق می شود که علی­رغم گرانش غول آسای خورشید، از آن بگریزد و وارد فضا شود. هستۀ هیدروژن فقط از یک پروتون تشکیل شده، پس خورشید با ابری از پروتون­ها احاطه شده است (و همینطور مقدار ناچیزی از هستۀ اتم­های پیچیده ­تر) که در همۀ جهات به بیرون پاشیده می­شود. در سال 1958، فیزیک­دان آمریکایی، یوجین ان. پارکر، این جریان رو به بیرون ابر پروتونی را «باد خورشیدی» نامید.

    جریان پروتون­ها که به سمت موقعیت زمین می­آید، به ما می­رسد و بیشتر آن توسط میدان مغناطیسی زمین منحرف می شود. اما با این وجود، قسمتی از آن به جو بالایی راه می­یابد و باعث به وجود آمد شفق شمالی و برخی پدید ه­های الکتریکی گوناگون می­شود. زبانه­ های بزرگ خاص که ابر غلیظی را به سمت ما می­فرستند، چیزی را به وجود می­آورند که ما به آن «تندباد موقت خورشیدی» می­گوییم و تأثیرات طوفان مغناطیسی را به وجود می­آورند.

    همچنین، این باد خورشیدی است که موجب به وجود آمدن دنبالۀ ستارگان دنباله­ دار می­شود. ابری از غبار و گاز که در اطراف ستارۀ دنباله­ داری وجود دارد که در نزدیکی خورشید حرکت می­کند، به وسیلۀ باد خورشیدی از آن دور می شود. تأثیرات باد خورشیدی حتی روی ماهواره­ های ساختۀ دست انسان نیز مشاهده شده است. یک ماهوارۀ بزرگ و سبک وزن، مانند اکو 1، در اثر باد خورشیدی به مقدار محسوسی از مدار از پیش محاسبۀ خود دور می­شود.

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :