چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395

امروز درست یک سال از زمان به دنیا اومدن این وبلاگ میگذره و من دوست دارم براتون توضیح بدم که چی شد که این کار رو شروع کردم.

ریشۀ ماجرا بر می گرده به اواخر سال 92. در اون زمان چیزی نمونده بود که پدر بشم و به همین دلیل مجبور شدم قفسۀ کتابها و میز و کامپیوترم رو جمع کنم و ببرم مغازه، آخه برای گذاشتن تخت خواب و کمد لباس بچه به اون اتاق احتیاج داشتیم. البته چندان هم بد نبود چون بیشتر اوقاتم رو مغازه بودم و این خیلی خوب بود که کتابهام و کامپیوترم دم دستم باشه و اوقات بیکاری ازشون استفاده کنم.

اما اوضاع یه جور دیگه رقم خورد. وقتی که بچه به دنیا اومد، فهمیدم که نگه داشتنش کار یه نفر نیست و به همین خاطر مغازه رو سپردم دست فروشنده و خودم خونه می موندم و توی نگهداری از بچه به همسرم کمک می‌­کردم. اوضاع طوری شده بود که هر از چند گاهی می‌­تونستم به مغازه سر بزنم و حساب و کتاب رو تحویل بگیرم و این جور کارها.

اسفند ماه سال 93 بود که تصمیم گرفتم کتاب «من. آسیموف» رو بردارم و برای بار سوم بخونم. نمی‌­خواستم کتاب رو ببرم خونه و تصمیم گرفتم هر وقت که رفتم مغازه، دو سه فصلش رو بخونم.

تا این که سال به پایان رسید و من برای این که ایام عید بیکار نباشم، اون کتاب رو بردم خونه تا بخونم. صبح‌­ها یه ساعت زودتر از خونواده بیدار می­شدم و شبها یه ساعت دیرتر می‌­خوابیدم تا اینکه پیش از پایان تعطیلات نوروز کتاب تموم شد.

دو سه روز بعد یه نکته‌­ای به ذهنم رسید که مربوط به چند فصل ابتدایی می­شد. چند فصل ابتدایی رو حدود یک ماه و نیم پیش خونده بودم و جزئیاتش یادم رفته بود. کتاب رو برداشتم و اون چند فصل رو دوباره خوندم.

حالا شما تصور کنین که آیا میشه یه خورۀ کتاب­های آیزاک، یکی از کتاب­ های اون رو برداره، دو سه فصل اولش رو بخونه ولی تا آخر نخونه؟! این شد که تا پایان فروردین ماه یه بار دیگه اون کتاب رو خوندم! یعنی تقریباً دو بار در یک ماه.

خوب، معمولاً در چنین مواقعی (یعنی بعد از مواقعی که مدت زیادی رو با آثار آیزاک سر می­کنم) تب ازیموف دوباره بالا گرفت و دوباره تصمیم گرفتم برای ترجمۀ یکی از داستان­های آیزاک که توی آرشیوم داشتم تلاش کنم. تلاش قبلی چند سال پیش بود. اون موقع تصمیم گرفتم کتاب Gold: The Final Science Fiction Collection رو ترجمه کنم، اما از اونجایی که دیکشنری درست و درمونی نداشتم (یه دیکشنری دوجلدی کت و کلفت آریان پور داشتم) و انعطاف فکری لازم رو هم نداشتم، اواسط همون داستان اول (Cal) کارم ناتموم موند.

این بار تصمیم گرفتم که با یه داستان علمی تخیلی کار نکنم. پس مجموعۀ دوم بیوه مردان سیاه رو انتخاب کردم. احساس کردم چون از اصطلاحات علمی کمتر توی این کتاب استفاده شده و ماهیت گفتگویی داره، باید ترجمش راحت تر باشه. نکته دیگه هم این بود که چون این کتاب جلد دوم مجموعۀ بیوه مردان سیاه محسوب میشه و من جلد اول رو بارها خونده بودم و با حال و هوا و جزئیات داستان­ها و شخصیتها آشنا بودم، همین موضوع می تونست ترجمه رو آسون‌تر کنه.

ترجمۀ داستان اول (زمانی که هیچ تعقیب کننده‌­ای نیست) یه هفته طول کشید. سه چهار روز در اردیبهشت ماه رفتیم مسافرت و بعد از باز گشت دومی (سریعتر از چشم) رو ترجمه کردم.

خیلی خوشحال بودم چون فکر می کردم کم کم قلق کار دستم اومده. اما از یه طرف با خودم می گفتم چه فایده اگه فقط خودم از لذت خوندن این داستان­ها بهرمند بشم. پس بهتره یه وبلاگ بزنم و داستان ها رو اونجا بذارم تا همه بخونن.

وبلاگ اول توی سایت بلاگفا بود، اما بعد از ارسال نخستین داستان، سرورشون خراب شد و تا مدتها قابل دسترسی نبود. تا اینکه با خودم گفتم: اصلاً بلاگفا رو ولش کن. یه وبلاگ دیگه توی یه سایت دیگه می­زنم. و این طوری شد که این وبلاگ به دنیا اومد.

تا امروز که این پست رو میذارم 82 داستان در قالب 5 کتاب از آیزاک ترجمه کردم و احساس می­کنم که دیگه هیچی جلودارم نیست.

توی این مدت دوستان خوبی پیدا کردم که مهمترین‌شون، دوست عزیزم محمد علیزاده هستن که با ایشون توی مجلۀ علمی تخیلی فصل علم و خیال همکاری می­ کنم. همین طور کلی دوستان دیگه که همه رو مدیون آیزاک هستم.

 

  • نظرات() 
  • سه شنبه 28 اردیبهشت 1395

    چرا ستارگان دنباله‌­دار، دنباله دارند؟

     

    برای دوران­های بسیاری، ستارگان دنباله‌­دارمردم را می­ترساندند. هر چند وقت یک بار، یک ستارۀ دنباله‌­دار، بدون دلیل آشکاری در آسمان ظاهر می­شد. شکل آن شبیه به شکل هیچ کدام از اجسام آسمانی دیگر نبود. به جای آنکه لبه‌­های تیزی داشته باشد، مه آلود بود و دنبالۀ کم نوری به دنبال آن کشیده شده بود. به نظر بعضی از مردم خیالباف، دنباله شبیه به موهای از شکل افتادۀ زنی گریان بود (واژۀ Comet به معنی ستارۀدنباله‌­دار از از یک واژۀ لاتین به معنی «مو» گرفته شده است) و نشانه­ای برای رخ دادن رویدادی فاجعه بار به حساب می­آمد.

    در قرن هجدهم، سرانجام مشخص گردید که برخی ستارگان دنباله‌­دارروی مدارهای معمولی به دور خورشید حرکت می­کنند، اما معمولاً این مدارها کشیده هستند. آنها در انتهای دور مدارشان قابل دیدن نیستند و فقط در انتهای نزدیک مدارشان که هر چند ده (یا چند صد یا چند هزار) سال به آن نزدیک می­شوند، قابل دیدن هستند.

    در سال 1950، ستاره شناس هلندی، یان اچ. اورت پیشنهاد داد که ابر بسیار بزرگی از شاید میلیاردها شبه سیاره در فاصلۀ یک سال نوری یا بیشتر به دور خورشید می­چرخد. آنها ممکن است هزار بار دورتر از پلوتو، دورترین سیاره باشند، و با وجود تعداد زیادشان، به هیچ وجه قابل دیدن نیستند. هر چند وقت یک بار، شاید به دلیل کشش گرانشی ستارگان نزدیک، از سرعت مداری تعدادی از آنها کاسته می­شود و به سمت خورشید سقوط می­کنند. گه گاه یکی از آنها به قسمت­های داخلی­تر منظومۀ شمسی نفوذ می­کند و چنان به خورشید نزدیک می­شود که از فاصلۀ چند میلیون کیلومتری خورشید به دور آن می­چرخد. در نتیجه مدار جدیدش را حفظ می­کند و تبدیل به چیزی می شود که ما آن را به عنوان ستارۀ دنباله‌­دار می شناسیم.

    تقریباً در همان زمان، ستاره شناس آمریکایی، فرد ال. ویپل پیشنهاد داد که ستارگان دنباله‌­دار از موادی با دمای جوش پایین مانند آمونیاک و متان تشکیل شده­اند و شامل ذرات سنگی هم هستند. در ابر ستارگان دنباله‌­دار که در فاصلۀ دوری از خورشید قرار دارد، آمونیاک، متان و مواد دیگر، منجمد و تبدیل به یخ بسیار سختی می­شوند.

    ساختار یخی ستارگان دنباله دار در فاصلۀ زیاد از خورشید، پایدار است. اما چه می­شود اگر سرعت یکی از آنها کاهش پیدا کند و به سمت خورشید سقوط کند؟ همچنان که آن به قسمت­های داخلی منظومۀ شمسی وارد می­شود، افزایش دمایی که از خورشید به آن می­رسد، باعث می­شود که یخ­های آن بخار شوند و ذارت سنگی که در لایۀ سطحی یخ به دام افتاده­‌اند آزاد می­شوند. در نتیجه، هستۀ ستارۀ دنباله‌­دار با ابری از غبار و بخار احاطه می­شود که با نزدیک شدن به خورشید، غلیظ­تر می­شود.

    باد خورشیدی در همۀ جهات از خورشید دور می­شود. این باد، جریان رو به بیرونی از ابری از ذرات زیر اتمی است. باد خورشیدی نیرویی ایجاد می­کند که از کشش گرانشی ضعیف ستارۀ دنباله‌­دارقوی­تر است. در نتیجه، ابر بخار و غبار دور ستارۀ دنباله‌­دار، در اثر باد خورشیدی به دنبال آن کشیده می شود و از خورشید دور می­شود. همچنان که ستارۀ دنباله‌­داربه خورشید نزدیک­تر می­شود، باد خورشیدی قوی­تر می­شود و ابر بخار و غبار به صورت دنبالۀ درازی از خورشید دور می­شود. هر چه ستارۀ دنباله‌­دارنزدیک­تر شود، دنبالۀ آن درازتر می­شود، با این حال غلظت موادی که از دور آن پراکنده می­شود بسیار کم است.

    طبیعتاً وقتی ستارگان دنباله‌­دار وارد قسمت­های داخلی­تر منظومۀ شمسی می شوند، مدت زیادی دوام نمی­‌آورند. هر بار عبور از نزدیکی خورشید، باعث می­شود که آنها مقداری از مواد خود را از دست بدهند و پس از چند ده بار بازگشت، از ستارگان دنباله‌­دار چیزی بجز هستۀ سنگی آن باقی نمی­‌ماند یا این که کلا خرد و تبدیل به شهاب­های کوچک می­شوند. تعدادی جریان­های شهابی وجود دارند که در مدارهای معمولی به دور خورشید می­گردند و وقتی که یکی از آنها با جو زمین برخورد کند، نمایش خیره کننده­ای از شهاب­ها را به وجود می­‌آورند. آنها بی­شک باقی­ماندۀ ستارگان دنباله‌­دار مرده هستند.

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

    جنسن گفت: "فکر کنم الآن آمادس که در مقابل شنونده سخنرانی کنه. شنونده­های یکدست تا بشه با دقت تجزیه و تحلیل کرد".

    -: "جامعۀ بافندگان و نساجان آمریکا به یه سخنران نیاز دارن و فکر کنم بتونم بی­بی رو بفرستم بینشون. تو می­تونی با اون شنونده­ها کار کنی"؟

    جنسن اندیشناک گفت: "با بافنده­ها؟ موقعیت اقتصادیشون می­تونه یکدست باشه و من شک دارم که سطح تحصیلاتشون خیلی گسترده ومتفاوت باشه. من به جزئیات این که نمایندۀ کدوم شهر و ایالت هستن و درصد بومی­سازیشون نیاز دارم. البته طبق معمول اطلاعات سن و جنسیت و این چیزهاشون رو هم می­خوام".

    -: "من ببینم چی می­تونم از اتحادیه بکشم بیرون. اما همونطور که می­دونی، وقت چندانی نداریم".

    -: "باید سعی کنیم سریع­تر کار کنیم. باید با یه عالمه از اطلاعات اساسی کار کنیم. سخنران شما هم داره یاد می­گیره که چطوری سخنرانی رو ارائه بده".

    مایرز خندید و گفت: "اون به نقطه­ای رسیده که حتی من رو هم متقاعد کرده. می­دونی، من نمی­خوام اون رو بفرستم توی مجلس، بیشتر خوشم میاد بفرستمش توی تلویزیون تا نقطه نظرات من رو بفروشه... اون، منظورم اینه که..."

    جنسن با لحن خشکی گفت: "منظورتون نقطه نظرات شماست. اون که چیزی نداره".

    -: "مهم نیست. جوجه رو آخر پاییز می­شمرن..."

    *

    بلاچ کارش را در کوکتل پارتی A.A.T.W خوب انجام داد. او از دستور­العمل­هایش پیروی کرد، لبخند زد، مقداری حرف زد، اما نه خیلی زیاد، یک یا دو لطیفۀ مؤدبانه گفت، با چند نفری صحبت کرد و در بیشتر مواقع، مشغول گوش کردن بود و سر تکان می­داد.

    با این وجود، مایرز که پشت میز نشسته بود، احساسا خفگی می­کرد. اگر بی­بی خراب می­کرد، آنها می­توانستند دوباره تلاش کنند، اما اگر خراب می­کرد، آیا آن قدر از وجودش باقی می­ماند که ارزش تلاش دوباره را داشته باشد؟ این می­توانست آزمونی باشد که بی­بی را نشان دهد. اما این کار را نکرده بود. عجب سر و ظاهری داشت! انگار سر یک سناتور رومی را روی بدنش گذاشته بودند.

    او نگاهش را از جنسن که سمت چپش نشسته بود دزدید. مرد کوچک اندام کاملاً آرام به نظر می­رسید، اما انقباض کوچکی میان ابروانش وجود داشت، گویی نگرانی­ای سرّی مثل خوره به جانش افتاده بود.

    شام به پایان رسیده بود و برخی اطلاعیه­های تجاری درحال انجام بود، از هیئت برگذاری سپاسگذاری به عمل آمد و افراد روی صندلی­هایی که به آنها نشان داده شده بود نشستند. به نظر می­رسید تمام آن جزئیات دیوانه کننده برای منظوری طراحی نشده­اند مگر قرار دادن تنشی غیر لازم بر روی سخنران.

    مایرز با جدیت به بلاچ خیره شد، نگاهش را به او دوخت و دو انگشتش را به نشانۀ پیروزی خیلی کوتاه بالا آورد. ادامه بده و قلب و روحشون رو به چنگ بیار، بی­بی!

    اما آیا می­توانست؟ سخنرانی یکی از بی­همتاترین و آرمان گرایانه­ترین آنها بود. ممکن بود طوری آن را قرائت کرد که گویی ستون اخبار روزنامه است، اما آن پر از دکمه­هایی بود که فشار داده می­شد، همانطور که جنسن و رایانه­اش گفته بودند.

    بلاچ حالا ایستاده بود. او به راحتی گام به جلو گذاشت و نوشته را روی تریبون قرار داد. او همیشه این کار را به خوبی انجام می­داد، آن را آنچنان عالی و عادی انجام می­داد که هرگز به ذهن شنوندگان هم خطور نمی­کرد که سخنرانی قرار است از روی نوشته، خوانده شود.

    مایرز به یاد زمانی افتاد که میزبان جلسه­ای بود که در آن سخنران به عللی با یک حرکت بیش از حد پر انرژی متن سخنرانی­اش را انداخته بود. می­شد نوشته را برداشت و آن را مرتب کرد، اما شنوندگان حس و حالشان را در آن لحظه از دست داده بودند و نمی­شد آنها را دوباره احیا کرد.

    بلاچ لبخندی به شنوندگان زد و آهسته آغاز کرد (برای سرعت گرفتن، زیاد طولش نده، بی­بی).

    طولش نداد. کمی سرعت گرفت. در جایی، او مکث کوتاهی کرد تا معنی علامتی را به خاطر آورد اما خوشبختانه آن مکث، مانند نوعی ژرف اندیشی به نظر رسید، نوعی فکر که ممکن است از خردی به بلوغ رسیده انتظارش را داشت. آن رویداد به ظاهرش خیلی کمک کرد.

    سپس او سریع­تر و احساساتی­تر حرف زد و مایرز در کمال تعجب می­توانست احساس کند که طبل­ها به صدا درآمده­­اند. آنها همان عبارت­های کلیدی بودند که با تأکید درستی ادا می­شدند، و در پاسخ می­توانست لولیدن شنوندگان را احساس کند.

    در یک نقطه، همه با یک اشاره خندیدند، و صدای کف زدن به گوش رسید. مایرز هرگز پیش از این نشنیده بود که صدای تشویق حرف بلاچ را قطع کند.

    صورت بلاچ کمی قرمز شده بود و در جایی او چنان مشتش را روی تریبون کوبید و یک لامپ کوچک فلورسنت لرزید (نندازیش، بی­بی). شنوندگان هم در پاسخ پایشان رو روی زمین کوبیدند.

    مایرز احساس کرد که هیجان در وجودش بالا می­آید، حتی با این وجود که دقیقاً می­دانست سخنرانی با چه دقتی آماده شده است. او به سمت جنسن خم شد و گفت: "اون شنونده­ها رو به جوش آورده. این همون چیزی نبود که گفتی"؟

    جنسن بلافاصله سر تکان داد. لبانش تکان کمی خوردند و گفت: "آره، و شاید..."

    بلاچ در حین صحبت­هایش مکث کوتاهی کرد، آنقدر که شنونگان را به تنش وا دارد، سپس دستش را با حالتی وحشیانه روی تریبون فرود آورد، نوشته را به صورت یک تودۀ مچاله شده برداشت و به کناری انداخت. در حالی که صدایش با آهنگ متفاوتی از پیروزی بالا رفته بود گفت: "به این نیازی ندارم. نمی­خوامش. این رو قبلاً با خونسردی نوشتم و حالا همۀ شما پبش روی من هستین. اجازه بدین از ته دلم با شما حرف بزنم. همون طور که جلوی شما ایستادم. دوستان و آمریکایی­های عزیز، اجازه بدین که بهتون بگم که شما و من، به همراه هم، چیزی که من توی دنیای امروز می­بینم و چیزی که ­می­خوام ببینم، حرفم رو باور کنید، دوستان عزیزم که این دو تا... یکی... نیستن".

    در پاسخ غرش تشویق جمعیت به پا خواست.

    مایرز وحشیانه جنسن را چنگ زد و گفت: "اون نمی­تونه اینها رو از خودش بگه".

    اما توانست و این کار را انجام داد. او سخنرانی را انجام داد و این کار را در میان تشویق و فریاد حضار انجام داد. اگر حرف­هایش شنیده می­شد، چندان مهم نبود. او هر دو دستش را بالا برد گویی می­خواهد شنوندگان را در آغوش بگیرد. صدایی فریاد زد: "ادامه بده! بهشون نشون بده"!

    بلاچ به آنها نشان داد. آنچه که دقیقاً گفت، اهمیتی نداشت، اما وقتی که به پایان رسید، تشویقی دیوانه­وار و شادمان و ایستاده انجام شد.

    مایرز از میان سر و صدا گفت: "چه اتفاقی افتاد"؟ (او هم با صدای بلند مانند دیگران تشویق می­کرد).

    جنسن همچنان نشسته بود و حالت عجیبی از در خود فرو رفتگی نشان می­داد. او به دست مایرز چنگ زد، او را نزدیک خودش کشید و با صدایی لرزان گفت: "خودت نمی­بینی چه اتفاق افتاد؟ این یه اصابت یک در میلیون بود. نزدیک آخراش بود که من داشتم کم کم نگران می­شدم که شاید ممکن نباشه. اون می­تونست..."

    -: "داری راجع به چی حرف می­زنی"؟

    -: "شنونده­ها به نقطۀ جوش رسیدن و بلاچ داشت برای اولین بار توی عمرش برای همچین شنوندگانی حرف می­زد، و سخنران­ها هم نقطۀ جوش خودشون رو دارن. خود بلاچ هم جوش آورده بود، و یه سخنران جوش آورده، می­تونه عقیدۀ عمومی رو با خودش همراه کنه و کوه­ها رو جابجا کنه".

    -: "کی؟ بی­بی"؟

    -: "آره".

    -: "خوب، این عالیه".

    -: "واقعا؟ اون وقتی که جوش آورده باشه، توان داره. وقتی بفهمه توانش رو داره، دیگه چه نیازی به تو داره؟ یا به من؟ و اگه این طور باشه، اون به کجا میره؟ بعضی­ها جذبۀ زیادی دارن، اما همیشه به مردم رو به سمت افتخار هدایت نمی­کنن".

    بلاچ همراه با شنوندگان بود و آنها دور و برش را گرفته بودند. او با حالتی نفس بریده به مایرز گفت: "کار آسونی بود! احساس فوق­العاده­ای دارم". سپس رو به آنهایی که دور و برش بودند کرد و بدون هیچ دردسری با آنها خندید و آنها را در مشتش نگه داشته بود.

    مایرز با گیجی به او نگاه می­کرد و جنسن با ترس!

    پایان

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

    بَری وینستون بلاچ هنوز کاملاً به چهل سالگی نرسیده بود. در زمان نوجوانی به صورت نیمه حرفه­ای بیسبال بازی می­کرد. او با کمترین تلاشی راهش را در دانشکدۀ میدوِسترن ادامه داد و به عنوان یک فروشنده تا حد متوسطی موفق بود. ظاهرش تأثیر گذار بود، نه به این دلیل که خوش تیپ بود، بلکه به این دلیل که از لحاظ بدنی پرتوان به نظر می­رسید و این تأثیر را ایجاد می­کرد که صاحب خردی به بلوغ رسیده است. در موهایش رگه­هایی از رنگ خاکستری دیده می­شد و طوری سرش را بالا نگه می­داشت و چنان به گرمی لبخند می­زد که طرف مقابلش را از اعتماد به او سرشار می­ساخت.

    معمولاً درک این که پشت خوش مشربی او چیزی نیست، بجر خوش مشربی بیشتر، حدود یک ساعت طول می­کشید.

    اما حالا، بلاچ احساس ناراحتی می­کرد. هر وقت نگاهش با نگاه مایرز گره می­خورد، دچار ناراحتی می­شد. او می­خواست پیشرفت کند. آرزوی سرّی او این بود که نمایندۀ مجلس شود و گاهی اوقات تعجب می­کرد از این که نتواند یک سخنران بزرگ شود، اما دردسر آنجا بود که مردم او را عصبی می­کردند. پس از این که به لبخند بزرگش عادت کرد، زمان حرف زدن فرا رسیده بود، اما هیچ حرف خاصی برای گفتن نداشت.

    و هیچ کس تا کنون او را مانند این مرد کوچک اندام با نگاه نافذش ناراحت نکرده بود، کسی که وقتی بلاچ مشغول خواندن متن سخنرانی­اش بود، آنجا کاملاً بی­حرکت نشسته بود. صحبت کردن با شنوندگان واقعی که سر و صدا می­کردند و سرفه می­کردند و به نظر می­رسید از این که او حرفش را تمام نمی­کند عصبانی هستند، به حد کافی سخت بود. این مرد کوچک -او به خاطر آورد که نامش جنسن بود- به هیچ طریقی واکنش نشان نمی­داد، بجز این که کار او را تمام کند.

    نه، او به طریقی واکنش نشان داد. مدام متن سخنرانی به دست بلاچ می­داد تا بخواند. هر کدام اندکی با دیگری تفاوت داشتند و هر کدام به نوعی او را جذب می­کردند، اما هیچ وقت احساس نمی­کرد که دارد در مورد آنها داوری می­کند. آنها به طریقی او را غمگین و شرمنده می­کردند.

    به نظر می­رسید دست­نوشته­ای که در این روز به او داده شده بود، از بقیه بدتر بود. او با نگرانی نگاهی به آن انداخت و گفت: "این همه علامت برای چیه"؟

    مایرز با لحن آرامش بخشی که همیشه برای بلاچ به کار می­برد گفت: "خوب، بی­بی، بذار آقای جنسن توضیح بده".

    -: "این دستور­العمله. چیزیه که باید یاد بگیری، ولی سخت نیست. خط تیره به معنی مکثه. خط زیر به معنی تأکیده، فلش به سمت پایین پیش از یه واژه به این معنیه که باید صدات رو به اندازۀ یکی دو نت پایین بیاری. فلش به سمت بالا به این معنیه که صدات رو بالا ببری. فلش خمیده، اگه انحناش به سمت پایین بود یعنی این که با لحن تحقیر آمیز واژه رو ادا کنی. اگه انحنا به سمت بالا بود، صدات رو از خشم بالا می­بری. یه پرانتز به معنی یه لبخند کوچیکه. دو تا پرانتز به معنی پوزخنده. پرانتز سه تایی به معنی خندیدنه. هیچ وقت نباید با صدای خیلی بلند بخندی. یه خط بالای واژه یعنی اینکه باید عصبانی به نظر برسی. خط دوتایی به این معنیه که واژه رو تکرار کنی. یه ستاره..."

    بلاچ گفت: "من نمی­تونم همۀ اینها رو حفظ کنم".

    مایرز از پشت سر بلاچ با نگرانی گفت: "من فکر نمی­کنم اون این کار رو بکنه".

    به نظر می­رسید که جنسن از این عدم پذیرش دوگانه نگران نشده است. او گفت: "با تمرین می­تونی یاد بگیری. مبلغ پیش پرداخت بالاست و یه خورده مایۀ دردسره".

    مایرز گفت: "ادامه بده بی­بی. یه بار دیگه متن سخنرانی رو بخون و هر جا لازم شد آقای جنسن بهت کمک می­کنه".

    بلاچ طوری به نظر می­رسید که گویی باز هم می­خواد اعتراض کند، اما خوش مشربی ذاتی­اش برنده شد. دست نوشته را روی تریبون گذاشت و شروع به خواندن آن کرد. او تپق زد، با اخم به دستنوشته خیره شد، دوباره شروع کرد و باز هم توقف کرد.

    جنسن به او توضیح داد و بلاچ دوباره شروع کرد. آنها یک ساعت روی سه پاراگراف نخست کار کردند تا زمانی که وقت استراحت رسید.

    مایرز گفت: "افتضاحه".

    جنسن گفت: "اولین باری که سوار دوچرخه شدی، کارت چطور بود"؟

    بلاچ تمام سخنرانی را دوبار در طول آن روز خواند. دوبار دیگر هم روز دوم خواند. سخنرانی دومی که تهیه شده بود، دقیقاً مانند قبلی نبود، اما به همان اندازه خالی از محتوا بود.

    پس از یک هفته بلاچ گفت: "فکر کنم قضیه رو گرفتم. به نظرم اون قدر خوب قضییه رو گرفتم که حس خوبی بهم دست داده".

    مایرز با امیدواری­ای پوچ گفت: "من هم همین طور فکر می­کنم".

    پس از آن جنسن به مایرز گفت: "اون بهتر از چیزی که من انتظار داشتم کارش رو انجام میده. اون واقعاً قابلیتش رو داره، اما..."

    -: "اما چی"؟

    جنسن شانه‌­ای بالا انداخت گفت: "هیچی. فقط باید ببینیم چی پیش میاد".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 25 اردیبهشت 1395

    نقطۀ جوش

     

    آنتونی مایرز در حالی که روی میز به سمت مردی که روبرویش نشسته بود، خم می­شد گفت: "بذار صاف پوست کنده بگم. رایانۀ شما متن سخنرانی رو نمی­نویسه"؟

    نیکلاس جَنسِن کاملاً آرام بود. او گفت: "نه، خودتون این کار رو می­کنین. یا یکی دیگه انجامش میده". او مرد کوچک اندامی­ بود که لباس­های بسیار تمیز و مرتبی به تن داشت، با گرۀ کراواتی مدل قدیمی که که نشان می­داد او هیچ گونه آگاهی­ای از دنیای یقه­های پیراهن ندارد.

    او گفت: "کاری که من کردم این بود که یه سری از واژه­ها، عبارت­ها و جمله­ها رو توسعه دادم که باعث واکنش گروه­های خاصی از مردم میشه، گروه­هایی که بر اساس جنسیت، سن، اخلاقیات، زبان، حرفه، محل اقامت و هر چیز دیگه­ای که به فکر می­رسه، از هم جدا شدن. اگه شما بتونین شنوندگانتون رو بر اساس جزئیات دقیقی که سخنرانتون جمع آوری می­کنه، توصیف کنین، می­تونم چیزی رو به شما بدم که توی متن سخنرانی­تون قرار بدین. هر چی که ما دقیق­تر راجع به شنوندگانتون اطلاعات داشته باشیم، برنامۀ رایانه­ای من می­تونه واژه­ها و عبارت­های کلیدی دقیق­تری رو تولید کنه. اونها توی تار و پود متن سخنرانی بافته میشن..."

    -: "میشه این کار رو کرد؟ معنی­ای هم میدن"؟

    -: "این دیگه به نبوغ نویسندۀ متن سخنرانی بستگی داره، ولی واقعاً مهم نیست. اگه شما روی طبل هم ضربه بزنین، ممکنه شنوندگانتون رو از جا بپرونین، تا جایی که بلند بشن و ضربان قلبشون با طبل هماهنگ بشه، تا وقتی که به نقطۀ جوش برسن. احساسات رو میشه کوک کرد، اما لازم نیست ضربه­های طبل کوک بشه. اون فقط یه ضرباهنگ ایجاد می­کنه. تو می­تونی طبل رو با هر کوکی که می­تونی به صدا در بیاری، اما این ضرباهنگه که دنبالشی. فهمیدی"؟

    مایرز چانه­اش را مالید و فکورانه به دیگری خیره شد. او گفت: "قبلاً هم این رو آزمایش کردی"؟

    جنسن لبخند کمرنگی زد و گفت: "فقط به صورت غیر رسمی. توی یه سخنرانی کوتاه. با این حال می­دونم که دارم چی میگم. من یه هیاهو شناسم..."

    -: "یه چی"؟

    -: "یه دانشجو که روی روانشناسی توده­های مردم مطالعه می­کنه. و تا جایی که می­دونم، نخستین کسی هستم که تونستم این موضوع رو رایانه­ای کنم".

    -: "و تو می­دونی که این کار می­کنه، البته به صورت نظری".

    -: "نه، من می­دونم که این ممکنه کار کنه، به صورت نظری".

    -: "و می­خوای روی من آزمایشش کنی. اگه کار نکرد چی"؟

    -: "تو چی رو از دست میدی؟ من تو رو مجبور نمی­کنم. این برای کار من مفیده و تا وقتی که من به چیزی که گفتم باور داشته باشم، اگه شما از خدمات من استفاده نکنین، سخنرانتون از دست میره".

    مایرز به نرمی با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و گفت: "ببین، بذار من راجع به سخنرانم یه کم توضیح بدم. اون آدم تأثیر گذاری به نظر می­رسه. صدای خوبی داره، خوشایند و دوست داشتنیه. اگه درست روش کار بشه، من می­تونم ازش مدیر اجرایی یه شرکت بسازم، یا یه سفیر، یا رئیس جمهور ایالات متحده. فقط مسأله اینه که ذهنیتی برای سخنرانی نداره و من باید حرف توی دهنش بذارم. تنها کاری که اون باید بتونه بدون من انجامش بده، اینه که سخنرانی رو طوری انجام بده که مردم گول این رو بخورن که انگار خودش ذهنیت سخنرانی رو داشته. این کاریه که از پسش بر نمیاد، حتی اگه متن سخنرانی رو براش نوشته باشن. سخنرانی ممکنه هوشمندانه باشه، اما اون نمی­تونه طوری اجراش کنه که خودش یه فرد هوشمند به نظر برسه. فکر می­کنی می­تونی متن سخنرانی رو بهتر از من بنویسی"؟

    -: "بهتر نه، فقط کم اشتباه­تر. من می­تونم این امکان رو براش به وجود بیارم که دکمه­های درست رو فشار بده و مردم رو به جوش بیاره".

    -: "منظورت چیه که به جوش بیاره"؟

    -: "این که به غلیان بیفتن. مگه معنی جوش این نیست؟ هر جمعیتی نقطۀ جوش خودش رو داره. اگرچه هر جمعیت متفاوتی، به چیز متفاوتی برای به جوش اومدن نیاز داره".

    -: "آقای جنسن، شاید داری یه مشت مزخرفات به من می­فروشی. هیچ سخنرانی­ای نمی­تونه اون قدر بدون خطا باشه که یه آدم پخمه نتونه بهش گند بزنه".

    -: "کاملاً برعکس. یه آدم پخمه تا وقتی که به خودش فکر نمی­کنه، می­تونه اون رو با اطمینان بیشتری از خود شما اجرا کنه. می­تونم ایشون رو ببینم؟ البته اگه شما می­خواین از خدمات من استفاده کنین".

    -: "حتماً این رو درک می­کنین که هر چی اینجا گفته شده، باید محرمانه باقی بمونه".

    -: "حتماً. از اونجایی که من قصد دارم این برنامه رو اقتصادی کنم، به محرمانه بودن بیشتر از شما علاقه دارم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 24 اردیبهشت 1395

    دیروز رفته بودم نمایشگاه کتاب. توی فهرستی که از کتابهای منتشر شدۀ آیزاک به فارسی تهیه کرده بودم، دو تا کتاب بود که من نداشتم. قصدم این بود که به ناشرش سر بزنم و اگه موجود بودن، اون کتابها رو بخرم. اما متأسفانه اصلاً اون ناشر حضور نداشت. حالا نمیدونم انتشارات منحل شده بود یا اینکه توی نمایشگاه نیومده بودن. 
    خلاصه گفتم بهتره با چند تا ناشر دیگه در مورد انتشار کتاب Buy Jupiter که هفتۀ گذشته ترجمش تموم شده صحبت کنم. 
    یهو یاد انتشارات شقایق افتادم که در دهۀ 60 و 70، تعداد زیادی از معروفترین کتابهای آیزاک رو منتشر کرده بودن. با خودم گفتم بد نیست یه سری هم به اونها بزنم که هم تجدید خاطره بشه، هم خدا رو چه دیدی، شاید مشتاق بودن بعد از 20 سال، یه کتاب دیگه از آیزاک منتشر کنن.
    مدیر و یک نفر از کارمندان انتشارات رو از روی چهره می شناختم. اونها هم توی غرفه حضور داشتن. روی میز هیچ کتابی از آیزاک نبود، قفط تعداد زیادی کتاب رمان سبک و عاشقانۀ ایرانی بود.
    پرسیدم: دیگه از آسیموف چیزی چاپ نمی کنین؟
    مدیر انتشارات گفت: نه، ولی اگه چیزی میخواین توی انبارمون موجوده، میتونین بعد از نمایشگاه تشریف بیارین. 
    گفتم: نه، همۀ اونهایی که منتشر کردین رو من دارم. منظورم اینه که من یه کتاب از آیزاک ترجمه کردم، گفتم شاید علاقمند باشید چاپش کنید.
    -: متأسفانه دیگه از این کتابها استقبال نمیشه. می‌بینین که ما هم مجبور شدیم از اینها چاپ کنیم. و به رمانهای روی میز اشاره کرد.
    با تأسف سری تکون دام. واقعاً چقدر حیفه که با ادبیات علمی‌تخیلی در کشور ما چنین برخوردی میشه و اینطور مهجور و مونده و سطح پایین نگه داشته شده. همه فکر می کنن که ادبیات علمی‌تخیلی فقط یه چیز خوش آب و رنگ و سرگرم کنندس و به درد بچه‌ها می خوره، در صورتی که همین تخیل علمیه که چرخ‌های ذهن دانشمندان و مهندسان رو به کار میندازه و تلاش می کنن که اون تخیلات رو عملی کنن. مملکتی که تخیل علمی نداشته باشه، چطور می خواد پیشرفت کنه؟!!!

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395

    چرا و چطور سیارۀ پلوتو با همۀ سیاره‌­های دیگر تفاوت دارد؟

     

    سیارۀ پلوتو دورترین سیاره از خورشید است (متوسط فاصلۀ آن 5/8 میلیارد کیلومتر است). اما به هر حال یک سیاره باید دورترین باشد و این قرعه به نام پلوتو افتاده است.

    با این وجود، فقط این نیست. پلوتو ویژگی­های عجیب و غیرعاد‌ی‌­ای دارد که آن را از بقیۀ هشت سیارۀ دیگر جدا می­سازد و آن را تبدیل به چیزی می­‌کند کنجکاوی قابل توجه ستاره شناسان را برانگیخته است. به عنوان مثال:

    1) مدار پلوتو از مدار همۀ سیاره­های بزرگ دیگر بیضی شکل­تر است. یک دایرۀ کامل خروج از مرکزی برابر با 0 دارد و خروج از مرکز مدار زمین فقط 0/017 است، پس به دایره بسیار نزدیک است. اما خروج از مرکز مدار پلوتو 0/25 است. گاهی اوقات تا 4/3 میلیارد کیلومتر به خورشید نزدیک می­شود و گاهی اوقات تا 7/2 میلیارد کیلومتر از آن دور می­شود. در واقع، وقتی که پلوتو در نزدیک­ترین نقطه به خورشید قرار دارد، حتی از نپتون هم نزدیک­تر است و برای مدتی، دیگر دورترین سیاره به حساب نمی­‌آید. در حال حاضر، پلوتو در فاصله­‌ای نزدیک­تر از نپتون به خورشید حرکت می­کند و تا چهل سال همین طور نزدیک­تر باقی می­ماند.

    2) مدار پلوتو اریب­‌تر مدار همۀ سیاره­‌های بزرگ دیگر است. اگر همۀ سیاره‌­ها در مدارشان در یک طرف خورشید به خط شوند، هر یک درست پشت سر دیگری قرار خواهند گرفت، همگی بجز پلوتو. مدار پلوتو  نسبت به مدار ما 17 درجه کجی دارد و می­تواند خیلی بالاتر از موقعیت سیاره­‌های دیگر قرار بگیرد یا خیلی پایین رود (به همین دلیل است  که آن وقتی که به خورشید نزدیک می­شود، هرگز با نپتون برخورد نخواهد کرد، بلکه از مدار نپتون، از فاصلۀ دوری در بالای آن خواهد گذشت).

    3) هشت سیارۀ دیگر بجز پلوتو به دو گروه تقسیم می­شوند. نخست، چهار سیاره که به خورشید نزدیکند: تیر، ناهید، زمین و بهرام. همگی کوچکند، چگالند و جو نسبتاً رقیقی دارند. سپس چهار سیارۀ خارجی قرار دارند: برجیس، کیوان، اورانوس و نپتون. سیاره‌­هایی غول آسا، با چگالی کم و جو بسیار غلیظ. فقط پلوتو باقی می­ماند، که در بین غول­های گازی قرار دارد، با این وجود مانند سیارات داخلی دنیای کوچگ و چگالی است. آن سیاره از جای خود خارج شده است.

    4) اگر تیر و ناهید را در نظر نگیریم، که به خورشید بسیار نزدیکند و اثر گرانشی خورشید، چرخش وضعی آنها را کند کرده است، می­توانیم بگوییم که همۀ سیارات به سرعت دور محورشان می­گردند. دورۀ گردش وضعی سیارات بین 10 تا 25 ساعت است. با این حال گردش وضعی پلوتو 153 ساعت طول می­کشد، یعنی نزدیک به 7 روز.

    چرا این سیاره این قدر غیر عادی است؟ آیا دلیلی وجود دارد که پلوتو این قدر متفاوت باشد؟

    در این مورد، پیشنهاد جالبی ارائه شده است. تصور کنید که پلوتو از ابتدا یک سیاره نبوده ، بلکه یکی از قمرهای نپتون بوده است. تصور کنید نوعی فاجعۀ کیهانی رخ داده و آن را از مدار قمری خود به یک مدار سیاره‌­ای مستقل پرتاب کرده باشد.

    اگر چنین باشد، ماهیت آن انفجار (اگر این چیزی باشد که رخ داده است) به خوبی می­تواند آن را به مداری اریب و نامتعادل پرتاب کرده باشد، که آن را به طرف نپتون یعنی جایی که کارش را از آنجا آغاز کرده باز می­گرداند.

    به عنوان یک قمر، می­توانست به جای این که یک غول گازی مانند سیاره­‌های خارجی باشد، یک سیارۀ کوچک و چگال باشد. همین طور به عنوان یک قمر، در زمانی به دور محورش می­چرخید که گردش خود را به دور نپتون انجام می­داد (با توجه به اثر گرانشی نپتون). این مورد در میان اقمار عمومیت دارد و حتی در مورد ماه خودمان هم چنین است. در این صورت، دورۀ گردش پلوتو به دور نپتون می­توانست در حدود یک هفته باشد (دورۀ گردش ماه چهار هفته است). وقتی که پلوتو به دور از نپتون پرتاب شد، ممکن است دورۀ چرخش وضعی خود را حفظ کرده باشد و به این ترتیب تبدیل به عجیب­ترین ویژگی این سیاره شده است.

    اما بدبختانه، همۀ اینها فقط گمانه پردازی هستند. هیچ دلیل محکمی وجود ندارد که پلوتو زمانی قمر نپتون بوده است، و اگر بوده است، ما نمی­دانیم که چه نوع فاجعه‌­ای می­تواند آن را به بیرون پرتاب کرده باشد.

  • نظرات() 
  • سه شنبه 21 اردیبهشت 1395

    گادفری میر در کنار اولدبری نشست و گفت: "کاملاً برات واضحه"؟ اولدبری حالا نزدیک به یک ماه بود که تحت نظارت بود.

    نیلسون در انتهای دیگر اتاق نشسته بود و گوش می­کرد و می­دید. او اولدبری را درست پیش از بالارفتن از نردبان کشتی به خاطر می­آورد. چهره­اش هنوز چهارگوش بود، اما گونه­هایش فرو رفته بود و توان از وجودش رخت بربسته بوده.

    صدای اولدبری ثابت یکنواخت اما با حالتی نیمه زمزمه­وار بود. او گفت: "اون اصلاً یه کشتی نبود. ما هم توی فضا نبودیم".

    -: "ما این رو فقط توی حرف نگفتیم. کشتی و کنترل­هایی که با تصویر زمین و ماه کار می­کردن رو بهت نشون دادیم. تو اونها رو دیدی".

    -: "آره. می­دونم".

    میر سریع و با حالتی حق به جانب ادامه داد: "این یه پرواز خشک بود. یه شبیه سازی کامل از شرایط برای آزمایش چگونگی دوام انسان­ها. طبیعتاً نمی­تونستیم به تو و دیویس این رو بگیم چون در این صورت آزمایش بی­معنی می­شد. اگه فایده­ای نداشت، می­تونستیم هر وقت که اراده کنیم آزمایش رو متوقف کنیم. می­تونستیم با این آزمایش چیزهایی رو یاد بگیریم و تغییرات رو اعمال کنیم. بعد با دو نفر دیگه ادامه بدیم".

    اولدبری با لحنی حسرت بار گفت: "اون دو نفر جدید هنوز آزمایش نشدن"؟

    -: "هنوز نه. اما آزمایش میشن. یه سری تغییرات هست که باید اعمال بشه".

    -: "من شکست خوردم".

    -: "ما چیزهای زیادی یاد گرفتیم. پس آزمایش در نوع خودش موفقیت آمیز بود. حالا گوش کن. کنترل­های کشتی طوری تنظیم شده بودند که دچار خطا بشن و ما بتونیم واکنش شما رو توی شرایط اضطراری بعد از چند روز فشار سفر بسنجیم. نقطۀ شکست برای وقتی زمان بندی شده بود که قرار بود شما دور ماه بچرخین و اون موقع قرار بود که ما سوئیچ رو خاموش کنیم و این طوری شما نمی­تونستین توی سفر بازگشت پشت ماه رو ببینین. چون قرار نبود که شما اون طرف ماه رو ببینین، به همین خاطر ما اون طرفش رو نساختیم. اسمش رو بذار مشکلات مالی. این آزمایش به تنهایی برامون پنجاه میلیون دلار هزینه داشته و تخصیص بودجه براش به این آسونی­ها نیست".

    نیلسون به تلخی افزود: "بجز این که کلید خاموشی صفحۀ نمایش سر وقت عمل نکرد. یه سوپاپ گیر کرد، شما قسمت تموم نشدۀ پشت ماه رو دیدین و ما مجبور شدیم کشتی رو متوقف کنیم تا جلوگیری..."

    میر حرف او را قطع کرد و گفت: "همین بود. حالا تکرارش کن، اولدبری. همه چی رو تکرار کن".

    *

    آنها فکورانه در طول راهرو قدم می­زدند. نیلسون گفت: "امروز تقریباً خودش بود. تو این طوری فکر نمی­کنی"؟

    میر اعتراف کرد: "این یه پیشرفت بود. یه پیشرفت بزرگ. ولی دورۀ درمانش به هیچ وجه تموم نشده".

    نیلسون پرسید: "به دیویس امیدی نیست"؟

    میر سرش را به آهستگی تکان داد و گفت: "این یه مورد متفاوته. اون کاملاً منزوی شده. اصلاً حرف نمی­زنه. و همین باعث میشه به هیچ طریقی نتونیم بهش نزدیک بشیم. ما آلدوسترون رو امتحان کردیم، آلکالوئید درمانی رو امتحان کردیم، الکتروانسفالوگرافی معکوس و چند تا چیز دیگه رو امتحان کردیم. هیچ کدوم فایده­ای نداشتن. اون فکر می­کنه اگه حرفی بزنه، ما اون رو بر اساس رسمی که داریم، می­کشیم. نمیشه از کسی که دچار دشمن پنداری حاد و مفرط شده چیزی پرسید".

    -: "بهش نگفتی که ما می­دونیم

    -: "اگه این کار رو بکنیم، ممکنه تمایل برای آدم­کشی رو در اون زنده کنیم و شاید اون قدری که در مورد اولدبری شانس آوردیم، در مورد دیویس خوش شانس نباشیم. من تقریباً فکر می­کنم که اون درمان ناپذیره. نظافتچی بیمارستان بهم گفت بعضی­وقت­ها که ماه توی آسمونه، دیویس بهش خیره میشه و زیر لب به خودش میگه: پرده"!

    نیلسون موقرانه گفت: "این من رو یاد حرفی میندازه که دیویس خودش اوایل سفر گفت. عقیده­ها به سختی می­میرن. این طور نیست"؟

    -: "این جنبۀ غم انگیز دنیای ماست. فقط..." میر مکث کرد.

    -: "فقط چی"؟

    -: "موشک­های بدون سرنشین ما -هر سه تاشون- ابزارهای ارتباطیشون درشت پیش از چرخش بومرنگی از کار افتادن و برنگشتن. بعضی وقت­ها فکر می­کنم شاید..."

    نیلسون با عصبانیت گفت: "خفه شو"!

    پایان

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

    دیویس گفت: "تو اون رو دیدی، مگه نه"؟

    اولدبری ناله کنان گفت: "دارم از ترس می­میرم".

    -: "تو اون رو دیدی. همون طوری که می­گذشتیم، تو قسمت پنهان ماه رو دیدی و دیدی که هیچی نبود. خدای بزرگ! بجز تیر و پایه­هایی که یه پرده به مساحت سیزده میلیون کیلومتر مربع رو سرپا نگه داشته بودن. قسم می­خورم. یه پرده"!

    او آنقدر با حالتی دیوانه­وار خندید که نفسش بند آمد.

    سپس با صدایی خش­دار گفت: "برای یه میلیون سال بشریت داشت به بزرگترین دروغی نگاه می­کرد که فراتر از هر رویایی بود. رفقای ما زیر یه پرده به بزرگی یه دنیا پایه زده بودن و اسمش رو ماه گذاشته بودن. ستاره­ها هم همه نقاشی شده هستن، باید همین طور باشن. اگه می­تونستیم به حد کافی دور­تر بریم، می­تونستیم یه مقدارش رو جمع کنیم با خودمون ببریم خونه. اوه، خیلی بامزس". او داشت دوباره می­خندید.

    اولدبری می­خواست بپرسد که چرا آن شخص عاقل و بالغ می­خندد. اما فقط توانست بگوید: "چرا... چرا..." خندۀ دیویس آنچنان دیوانه­وار بود صدای او را از ترس در گلو خفه می­کرد.

    دیویس پرسید: "چرا؟ من از کدوم گوری باید بدونم که چرا؟ چرا تلویزیون برای نمایش­هاش کنار خیابون خونه­های قلابی می­سازه؟ شاید ما هم نمایش هستیم و ما دو تا هم به جای اینکه وسط صحنۀ نمایش باشیم، یعنی جایی که انتظار میره اونجا باشیم، اشتباهی رسیدیم به جایی که یه دکور خوش رنگ و لعاب برپا شده. قرار هم نبوده که بشریت چیزی راجع به دکور بدونه. به خاطر همین هم بوده که ابزارهای اطلاعاتی همیشه بعد از سیصد هزار کیلومتر دچار اشتباه می­شدن. البته، ما اون رو دیدیم".

    او با حالتی متقلبانه به مرد بزرگ جثه­ای که کنارش بود نگاه کرد و گفت: "می­دونی چرا این که ما اون رو دیدیم مهم نیست"؟

    اولدبری با چهره­ای پوشیده از اشک به دیویس خیره شد و گفت: "نه، چرا"؟

    دیویس گفت: "برای این که دیدن ما مهم نیست. اگه ما برگردیم زمین و بگیم که ماه یه چادر گندس که با چوب سر هم شده، اونها ما رو می­کشن. یا اگه دلرحم باشن ما رو تا آخر عمرمون میندازن توی دیوونه خونه. به همین دلیل ما نباید یک کلمه هم راجع به چیزی که دیدیم حرف بزنیم".

    صدایش با حالتی تهدید آمیز قوی­تر شد و گفت: "فهمیدی چی گفتم؟ حتی یک کلمه"!

    اولدبری مویه کنان گفت: "من مامانم رو می­خوام"!

    -: "فهمیدی؟ دهنمون رو می­بندیم. این تنها راهمونه که باهامون مثل یه آدم عاقل رفتار کنن. بذار یکی دیگه بیاد و حقیقت رو کشف کنه و قربانی بشه. قسم بخور که ساکت می­مونی. روی قلبت صلیب بکش و بگو اگه به کسی بگی، امیدواری که بمیری"!

    دیویس درحالی که دستش را با حالتی تهدید آمیز بالا می­برد، به شدت نفس می­کشید. اولدبری تا جایی که زندان صندلی­مانندش اجازه می­داد خودش را به کناری کشید گفت: "من رو نزن، نه"!

    اما دیویس که از نقطۀ خشم گذشته بود فریاد زد: "فقط یه راه امن باقی مونده". و ضربه­ای به بدن جمع شدۀ اولدبری زد، دوباره، و دوباره...

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

    آنها حالا به سمت ماه سقوط می­کردند. یک سقوط آزاد. سرعت گرفتنشان به شدت گرانش بستگی داشت. گرانش ماه ضعیف بود، اما آنها از ارتفاع بالایی سقوط خود را آغاز کرده بودند. و حالا، سرانجام، منظرۀ ماه شروع به حرکت کرده بود و دهانه­های جدیدی جلوی دیدشان می­آمدند.

    البته آنها با ماه برخورد نمی­کردند و سرعتشان آنها را به سلامت دور ماه می­چرخاند. آنها از مقابل نیمی از سطح ماه حرکت می­کردند، در یک ساعت از جلوی چهار هزار و پانصد کیلومتر از سطح آن می­گذشتند، سپس در راه بازگشت پرتاب می­شدند تا بتوانند یک بار دیگر زمین را ببینند.

    اما اولدبری غمگینانه دلش برای چهرۀ آشنای ماه تنگ شده بود. از این فاصلۀ نزدیک، ماه چهره­ای نداشت و فقط سطح ناصاف آن دیده می­شد. از بس با نارحتی ماه را تماشا کرده بود، احساس می­کرد چشمانش پر از اشک شده.

    و آنگاه، ناگهان، فضای کوچک و شلوغ و داخل کشتی از صدای بلند زنگ انباشته شد و نیمی از صفحات مدرج روی سطح کنترل که روبروی آنها بود، با هیاهو رنگ قرمز اختلال را نشان دادند.

    اولدبری از ترس خودش را عقب کشید و جمع کرد، اما دیویس با فریادی که به نظر می­رسید پیروزمندانه است گفت: "نگفتم؟ همه چی ایراد پیدا می­کنه"!

    او بی­فایده دستور­العمل­ها را بررسی کرد و گفت: "دیگه هیچ اطلاعاتی فرستاده نمیشه. همه چی سری می­مونه".

    اما اولدبری هنوز به ماه نگاه می­کرد. ماه به طرز وحشتناکی نزدیک بود و سطح آن با سرعت حرکت می­کرد. آنها به آرامی شروع به چرخیدن کردند و اولدبری با جیغی گوش خراش گفت: "اونجا! اونجا رو نگاه کن"! انگشت اشاره­اش از شدت ترس سیخ شده بوده.

    دیویس سرش را بالا آورد و گفت: "اوه، خدای من! اوه، خدای من"! و بارها و بارها این را تکرار کرد، تا وقتی که صفحۀ نمایش از هر چیزی خالی شد و صفحات مدرجی که آن را کنترل می­کردند هم رنگ قرمز را نشان دادند.

    *

    لارس نیلسون نمی­توانست از آنچه که بود رنگ پریده­تر شود، اما دستانش، هنگامی که آنها را مشت می­کرد، می­لرزیدند.

    او گفت: "دوباره! این یه بدبیاری لعنتیه. بعد از ده سال، خودکار سازی دووم نیاورد. نه توی پروازهای بی­سرنشین، نه توی این یکی. کی پاسخگوئه"؟

    انداختن مسئولیت به گردن دیگران هیچ فایده­ای نداشت. هیچ کس مسئول نبود و نیلسون هم بلافاصله با غر و لندی این را تصدیق کرد. مسأله فقط این بود که در یک لحظۀ حیاتی، یک بار دیگر، همه چیز از کار افتاده بود.

    او گفت: "ما باید یه جوری اونها رو بکشیم بیرون. هممون می­دونیم که نتیجه زیر سؤاله".

    اما هنوز، کاری که می­شد انجام داد، در دست اجرا بود.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 18 اردیبهشت 1395

    دیویس گفت: "سیصد هزار کیلومتر. تقریباً هشتاد و پنج درصد راه رو تا اونجا رفتیم".

    قسمت روشن ماه پر از لکه­های جوش مانند به نظر می­رسید و دماغه­های آن از صفحۀ نمایش خارج شده بود. دریای آشفتگی یک بیضی تیره رنگ بود که به خاطر زاویۀ دید کج، از شکل افتاده بود. اما آنقدر بزرگ بود که بتوان مشت دست را در آن جا داد.

    دیویس ادامه داد: "و هیچ اشکالی هم پیش نیومده. حتی یه چراغ قرمز هم روی یه صفحۀ کوچیک روشن نشده".

    اولدبری گفت: "خوبه".

    -: "خوبه"؟ دیویس به اولدبری خیره شد و چشمانش را از شدت سوءظن در هم کشیده بود. او گفت: "توی اون تلاش­های قبلی هم تا اینجا هیچ مشکلی پیش نیومده بود. پس هنوز خوب نیست".

    -: "من که فکر نمی­کنم اشکالی پیش بیاد".

    -: "ولی من فکر می­کنم بیاد. فکر نکنم قرار باشه زمین این رو بدونه".

    -: "زمین چی رو بدونه"؟

    دیویس زیر خنده زد و اولدبری با نگرانی به او نگاه کرد. از خود شیفتگی او احساس ترس عجیبی می­کرد. دیویس به هیچ وجه شبیه به پدر اولدبری نبود که او به طرز عجیبی به خاطر آورده بود (فقط این که پدرش را جوان­تر از دیویس به خاطر می­آورد، با همۀ موهایش و صدای قلبش).

    نیم­رخ دیویس در زیر نور ماه به وضوح دیده می­شد. او گفت: "این که ممکنه چیزهای زیادی توی فضا باشه که به نظر نمی­رسه ما چیزی ازشون بدونیم. میلیاردها سال نوری جلوی روی ماست. فقط تنها چیزی که می­دونیم اینه که به جاش یه دیوار سیاه و جامد، درست اون طرف ماه وجود داره، با ستاره­هایی که نقاطی هستن که روی اون قرار گرفتن و سیاره­هایی که طوری روی اون می­چرخن که هر جوجه خروسی می­تونه از روی مدارهای خیالی اونها نظریۀ گرانش رو بیرون بکشه".

    اولدبری گفت: "یه بازی برای آزمایش ذهن­های ما"؟ ذهنش گفتۀ قبلی دیویس را -یا نکند مال خودش بودند؟- با کمی تحریف به یاد آورد. همۀ این ماجراهای کشتی به نوعی بعید به نظر می­رسید.

    -: "چرا که نه"؟

    اولدبری سراسیمه فریاد زد: "خیلی خوب، تا اینجا خیلی خوب. یه روزی خودت می­بینی که همۀ این چیزها درست بودن".

    -: "پس بگو چرا همۀ ابزارهای ثبت و ضبط، بعد از سیصد هزار کیلومتر گذشته اشتباه کردن؟ چرا؟ بهم جواب بده".

    -: "این بار ما اینجا هستیم. اونها رو تنظیم می­کنیم".

    دیویس گفت: "نه، تنظیم نمی­کنیم".

    خاطره­ای واضح از داستانی که در اوایل نوجوانی خوانده بود، اولدبری را از هیجان سر جای خودش سیخ کرد. او گفت: "می­دونی، یه زمانی یه کتاب راجع به ماه خوندم. اهالی بهرام یه پایگاه اون طرف ماه درست کرده بودن. خودت که می­دونی، ما نمی­تونیم اون طرف رو ببینیم. اونها مخفی بودن، اما می­تونستن ما رو ببینن".

    دیویس با ترش­رویی گفت: "چه طوری؟ بین زمین و اون طرف ماه، سه هزار کیلومتر ضخامت ماه وجود داره".

    -: "نه، بذار از اول شروع کنم". اولدبری شنید که صدایش دوباره می­لرزد، اما اهمیتی به آن نداد. او می­خواست به خاطر یادآوری آن داستان که باعث شده بود حالش بهتر شود، از صندلی­اش بیرون بیاید و بالا و پایین بپرد، اما به دلایلی نمی­توانست. او گفت: "می­دونی، اون داستان در آینده اتفاق می­افتاد و چیزی که زمین نمی­دونست این بود که..."

    -: "میشه خفه شی"؟

    صدای اولدبری بریده شده. احساس رنجیدگی و سرکوب شدگی می­کرد. با لحنی شکست خورده گفت: "تو خودت گفتی که زمین چیزی نمی­دونه و به خاطر همینه که ابزارها خاموش شدن و تنها چیز جدیدی که ما قراره ببینیم، طرف دیگۀ ماهه و اگه اهالی بهرام..."

    -: "میشه حرف زدن راجع به این بهرامی­های احمقت رو بس کنی"؟

    اولدبری ساکت شد. او از دست دیویس بسیار دلخور شده بود. این که دیویس یک فرد بزرگسال بود دلیلی نبود که آن طور فریاد کشیدنش کار درستی باشد.

    چشمانش به سمت ساعت برگشتند. با تعطیلات تابستانی فقط صد و ده ساعت فاصله داشتند. 
    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • جمعه 17 اردیبهشت 1395

    دیویس با خشونت گفت: "امروز روز سوم سفرمونه. بیشتر از نصف راه رو رفتیم".

    -: "هوم". اولدبری خاطراتش را به یاد آورد و ادامه داد: "یه پسرعمو داشتم که صاحب یه الوار فروشی بود. پسر عمو ریموند. بعضی­وقت­ها توی راه خونه به مدرسه می­دیدمش".

    به طرز غیر قابل توجیهی افکارش با خاطره­ای از شعر لانگ­فلو به نام «دهکدۀ بلک اسمیت» از هم پاره شد. به خاطر آورد که آن قطعه شعر شامل جمله­ای بود دربارۀ «بچه­هایی که از خانه به مدرسه می­رفتند» و به این فکر کرد که چه تعداد از مردم می­توانند آن طور غلط انداز حرف بزنند و بگویند: زیر درختان پراکندۀ بلوط، آهنگر دهکده ایستاده بود. او می­دانست که منظور از «آهنگر»، شخص آهنگر نیست، بلکه مغازه­ایست که در آن کار آهنگری انجام می­دهند.

    او پرسید: "داشتم چی می­گفتم"؟

    دیویس با تندخویی گفت: "نمی­دونم. من داشتم می­گفتم که بیشتر از نصف راه رو اومدیم و هنوز یه نگاه هم به ماه ننداختیم".

    -: "پس بیا یه نگاهی به ماه بندازیم".

    -: "خیلی خوب، تو منظره رو تنظیم کن. من به اندازۀ کافی این کار رو کردم. لعنتی! باسنم تاول زد از بس نشستم". او روی صندلی­اش جابجا شد، گویی می­خواست جای دیگری در قسمت عقب آن پیدا کند. ادامه داد: "من نمی­دونم این چه نظر مزخرفی بود که این کشتی لعنتی بچرخه و گرانشی داشته باشه که ما رو به سمت پایین فشار بده. یه کم بی­وزنی می­تونست فشار وزن رو از رومون برداره و راحت باشیم".

    اولدبری آهی کشید و گفت: "برای معلق شدن جا به اندازۀ کافی نداریم. و اگه در حال سقوط آزاد بودیم، از دل به هم خوردگی شکایت می­کردی".

    اولدبری همچنان که حرف می­زد، با کنترل­های صفحۀ نمایش کار می­کرد. ستاره­ها مانند خطوطی روی صفحۀ نمایش حرکت می­کردند.

    کار سختی نبود. مهندسین در ترنتون، نه در واقع در نیو مکزیکو، یا به هر حال روی زمین، آنها را با دقت آموزش داده بودند. تقریباً به سمت راست بچرخانید، آن را صد و هشتاد درجه از زمین دور کنید. وقتی که تقریباً درست شد، اجازه بدهید نور سنج­ها کار را به عهده بگیرند. ماه درخشان­ترین جسم در آن نزدیکی خواهد بود و با تعادلی ناپایدار در مرکز تصویر قرار خواهد گرفت. چند ثانیه­ای طول می­کشد تا نورسنج­ها بقیۀ آسمان را جستجو کنند و صفحۀ نمایش را به سمت زمین برگردانند. اما در آن چند لحظه، دستگاه را به حالت دستی در آورید و آنچه می­خواهید را ببینید.

    ماه در حالت هلال قرار داشت. باید زمانی که کشتی روی یک خط تقریباً صاف که دو دنیا را به هم وصل می­کرد به جلو می­شتافت، ماه در سمت مخالف زمین قرار می­داشت.

    اما هلال ماه یک هلال ضخیم بود. گویی که تصویری روی یک تقویم ارزان قیمت بود. اولدبری به دو سر فکر کرد که هر دو به سمت هم خم شده بودند. موهایی کوتاه و صاف در برابر موهایی بلند و مجعد و تصویر ضدنورشان در مقابل ماه دیده می­شد. تنها تفاوتی که وجود داشت این بود که در افکارش ماه کامل بود.

    دیویس گفت: "هه. هر جور حسابش رو بکنیم، اون اونجاست".

    -: "مگه انتظار داشتی نباشه"؟

    -: "من توی فضا انتظار هیچی رو ندارم. این که چیزی باشه یا چیزی نباشه. هیچ کسی تا حالا توی فضا نبوده، پس هیچ کسی نمی­دونه. ولی حداقل می­تونم ماه رو ببینم".

    -: "از روی زمین هم می­تونی ماه رو ببینی".

    -: "مطمئن نباش که از روی زمین چی می­تونی ببینی. چون هر کسی از روی زمین می­تونه بگه که ماه فقط یه وصلۀ زرده که روی پس زمینۀ آبی چسبیده، با سایه­هایی که به طور منظم عقب و جلو میرن".

    -: "و ستاره­ها و سیاره­ها هم همین طور منظم حرکت می­کنن"!

    -: "درست مثل اونهایی که توی آسمان نما هستن. چرا که نه. تلسکوپ ستاره­های بیشتری رو نشون میده که مثل نقطه..."

    -: "با انتقال به سرخ مصنوعی"؟

    دیویس با لحنی چالش برانگیز گفت: "چرا که نه. فقط این که ما در نیمه راه ماه هستیم و اون بزرگتر دیده میشه و شاید بفهمیم که واقعاً وجود داره. اون وقته که من قضاوت در مورد سیاره­ها و ستاره­ها رو عوض می­کنم".

    اولدبری به ماه نگاه کرد و آهی کشید. چند روز دیگر آنها آنقدر به آن نزدیک خواهند شد که آن را دور بزنند و به سمت پشت و نیمۀ پنهان آن حرکت کنند.

    او گفت: "من هیچ وقت داستانی که راجع به انسان روی ماه بود رو باور نکردم. چیزی که من دیدم، تصویر یه زن بود. دو تا چشم، که تقریباً با هم برابر نبودن، ولی خیلی غمگین بودن. می­تونستم ماه رو از پنجرۀ اتاق خوابم ببینم و اون همیشه باعث می­شد که احساس غم و اندوه کنم، ولی با این وجود، دوستانه­ هم بود. وقتی که ابرها حرکت می­کردن، همیشه به نظر می­رسید اون خانوم ماه بود که حرکت می­کنه، نه ابرها، ولی با این وجود از پنجره هم دور نمی­شد. و می­شد او رو از بین ابرها هم دید، با وجود این که خورشید از بین ابرها معلوم نبود، مگه ابرهای خیلی کوچیک. تازه خورشید خیلی هم درخشان­تره. چرا این طوریه، بابا، ... اوه، دیویس"؟

    دیویس گفت: "چه بلایی سر صدات اومده"؟

    -: "بلایی نیومده".

    -: "صدات داره می­لرزه".

    اولدبری با تلاشی ارادی صدایش را یک اکتاو پایین­تر آورد و گفت: "صدام نمی­لرزه".

    او به ساعت­های کوچکی روی داشبورد خیره شد. دو ساعت وجود داشت. این نخستین بار نبود. یکی از آنها ساعت استاندارد زمین را نشان می­داد، و او هیچ علاقه­ای به آن نداشت. این ساعت دیگر بود، ساعتی که تعداد ساعت­های گذشتۀ این سفر را نشان می­داد، که مدام توجه او را به خود جلب می­کرد. ساعت می­­گفت که شصت و چهار و اندی ساعت گذشته است و روی پس زمینۀ قرمز زمان پیش رو از سفرشان تا موقع فرود آمدن را نشان می­داد. رنگ قرمز نشان می­داد که صد و چهل و چهار و اندی ساعت دیگر مانده است.

    اولدبری متأسف بود که زمان باقی مانده ثبت می­شود. او بیشتر دوست داشت که خودش این را حساب کند. در ترنتون، او عادت داشت ساعت­های باقی مانده تا تعطیلات تابستانی را بشمارد و با ناراحتی در حین درس جغرافی در ذهنش روی آن کار می­کرد -همیشه هم درس جغرافی بود- که فلان تعداد روز و فلان تعداد ساعت باقی مانده است. او نتیجه را با اعداد ریز در کتاب درسی­اش می­نوشت. هر روز اعداد کوچکتر می­شدند. نیمی از هیجان تعطیلات تابستان در تماشای کوچک شدن آن اعداد بود.

    اما حالا، اعداد با چرخش دور پس از دور عقربۀ ثانیه شمار کوچکتر می­شدند و زمان با گذشت دقیقه­ها تکه تکه می­شد و قطعاتی به نازکی کاغذ، مانند گوشت کبابی­ای که با چاقویی بزرگ و با لذت برش می­خورد، از آن جدا می­گشت.

    صدای دیویس ناگهان به گوشش خورد که می­گفت: "تا حالا که به نظر نمی­رسه اشکالی پیش اومده باشه".

    اولدبری با اطمینان گفت: "قرار نیست اشکالی پیش بیاد".

    -: "چی باعث میشه که این قدر مطمئن باشی".

    -: "برای این که عددها دارن کوچیک­تر میشن".

    -: "هان؟ این دیگه چه حرفی بود"؟

    برای لحظه­ای اولدبری گیج شد و گفت: "هیچی".

    در کشتی فقط نور کم سوی هلال ماه دیده می­شد. او دوباره به خواب رفت درحالی که نفس­های عمیقی می­کشید، با حالتی نیمه آگاه از هلال ماه و نیمه رویا از ماه کامل که از پنجره دیده می­شد با چهرۀ زن غمگین روی آن که بی­حرکت در میان باد تکان می­خورد.

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395

    اولدبری پیش از این که پاسخی دهد تا ده شمرد و گفت: "من که همچین فکری نمی­کنم".

    -: "پس گوش کن. تصور کن که زمین همون طور که کتاب مقدس میگه، شش هزار سال پیش به وجود اومده باشه. چرا نباید با مقدار دقیقی از سرب توی کانی­های اورانیومی به وجود اومده باشه؟ اگه بشه اورانیوم رو خلق کرد، چرا با سرب داخلش نباشه؟ چرا نباید اقیانوس­ها رو با این مقدار نمک داخلش و سنگ­های رسوبی رو به این ضخامت خلق کرد؟ چرا نباید فسیل­ها رو دقیقاً همون جوری که هستن خلق کرد"؟

    -: "به عبارت دیگه، چرا نباید زمین رو به طور کامل با شواهدی خلق کرد که اثبات می­کنن زمین چند میلیارد سال سن داره"؟

    دیویس گفت: "درسته. چرا نباید این طور باشه"؟

    -: "اجازه بده سؤال مخالفش رو بپرسم. چرا باید این طور باشه"؟

    -: "من به این اهمیتی نمیدم. من سعی دارم بهت نشون بدم که تمام اون شواهدی که سن زمین رو اثبات می­کنن، لزوماً این رو رد نمی­کنن که زمین شش هزار سال پیش به وجود اومده".

    اولدبری گفت: "فکر کنم تو می­خوای این رو بگی که همۀ اینها یه بازی از پیش طراحی شده بوده. یه چیستان علمی برای آزمودن نبوغ بشریت، یه جور تمرین برای ذهن انسان، یا یه جور باشگاه ورزشی ذهنی توی صندوقچۀ اندیشۀ انسان".

    -: "فکر می­کنی خیلی بامزه­ای، اولدبری، ولی در واقع کجای این غیر ممکنه؟ ممکنه درست همین باشه. نمی­تونی اثبات کنی که این طور نیست".

    -: "من اصلاً نمی­خوام چیزی رو اثبات کنم".

    -: "نه، تو از همه چیز همون طوری که بهت داده شده، راضی هستی. به خاطر همینه که گفتم تو احمقی. اگه می­تونستیم توی زمان به عقب بریم و خودمون ببینیم، اون وقت یه مسألۀ دیگه بود. اگه می­تونستیم در زمان به عقب و پیش از سال 4004 قبل از میلاد بریم و مصر پیش از دوران دودمان پادشاهی رو ببینیم، یا بریم عقب­تر و یه ببر دندون شمشـ..."

    -: "یا یه تیرانوسور".

    -: "آره، یه تیرانوسور. تا وقتی که این کارها رو نکردیم، کاری بجز گمانه زنی نمی­تونیم بکنیم و چیزی هم وجود نداره که بهمون بگه که گمانه زنی کجا درسته و کجا نیست. بنیان دانش روی باور به منطق و باور به وجود استقرا و استدلال استوار شده".

    -: "این که جرم نیست".

    دیویس با حرارت گفت: "چرا، جرمه. تو باور می­کنی و به محض این که باور کردی، درهای ذهنت رو می­بندی. نظر خودت رو پیدا می­کنی و اون رو با هیچ نظر دیگه­ای عوض نمی­کنی. گالیله این رو فهمید که عقیده­ها چقدر سخت می­میرن".

    اولدبری با لحنی خواب آلود گفت: "کریستف کلمب هم همین طور". او به زمین آبی رنگ خیره شده بود که پیچش و تغییر شکل آهستۀ ابرهای آن تأثیر تقریباً هیپنوتیزم کننده داشت.

    دیویس ادامۀ حرف او را با شادی آشکاری گرفت و گفت: "کریستف کلمب! به گمونم تو فکر می­کنی که وقتی همه فکر می­کردن زمین صافه، کلمب روی این عقیده که زمین گرده باقی موند".

    -: "کم و بیش".

    -: "این هم نتیجۀ گوش کردن به حرف­های معلم کلاس چهارمته، که اون هم به حرف­های معلم کلاس چهارمش گوش کرده و همین طور بگیر برو جلو. هر انسان و باهوش و تحصیل کرده­ای در زمان کلمب می­تونست این رو تصدیق کنه که زمین گرده. موضوع اصلی بحث در اون زمان، اندازۀ زمین بود".

    -: "واقعیت داره"؟

    -: "کاملاً. کریستف کلمب نقشۀ یه جغرافی­دان ایتالیایی رو دنبال می­کرد که می­گفت محیط زمین بیست و دو هزار کیلومتره و لبۀ شرقی آسیا فقط شش هزار کیلومتر با اروپا فاصله داره. جغرافی­دان­هایی که توی دربار شاه جان پرتغالی بودن، پافشاری می­کردن که این درست نیست و محیط زمین حدود سی و هفت هزار کیلومتره و لبۀ شرقی آسیا در حدود هجده هزار کیلومتر از لبۀ غربی اروپا فاصله داره و برای شاه جان بهتره که آفریقا رو دور بزنه. حق صد درصد با جغرافی­دان­های پرتغالی بود و کریستف کلمب صد درصد در اشتباه بود. جغرافی­دان­های پرتغالی به هند رسیدن، اما کلمب هیچ وقت نرسید".

    اولدبری گفت: "اون این طوری آمریکا رو کشف کرد. این رو که نمی­تونی انکار کنی".

    -: "اون هیچ ربطی به عقیده نداره. یه چیز کاملاً تصادفی بود. کلمب چنان کلاهبردار باهوشی بود که وقتی سفر واقعی نشون داد نقشه­ش اشتباهه، به جای اینکه عقیدش رو عوض کنه، دفتر رویداد­های روزانۀ کشتی رو عوض کرد. عقیده­های اون هم به سختی مردن، یعنی در واقع تا وقتی که خودش نمرده بود، عقایدش هم نمرده بودن. تو هم همین طوری هستی. من می­تونم اون قدر حرف بزنم که زبونم مو در بیاره و تو هنوز عقیده داشته باشی که کلمب مرد بزرگی بود، چون اون موقعی که همه فکر می­کردن زمین صافه، اون فکر می­کرد که گرده"!

    اولدبری به طرز نامفهومی گفت: "هر جور می­خوای فکر کن". او خواب آلود شده بود و سوپ جوجه­ای را به یاد آورده بود که وقتی بچه بود، مادرش می­پخت. او آن را ساده درست می­کرد. او بوی مرغ سرخ شدۀ شنبه صبح­ها را به خاطر می­آورد، و منظرۀ خیابان­های بارانی در عصرها و ...

    *

    لارس نیلسون نوشته­ای را در مقابلش داشت که روان­شناسان قسمت­های مهم آن را علامت زده بودند.

    او گفت: "هنوز پیام­هاشون رو واضح دریافت می­کنیم"؟

    به او اطمینان دادند که ابزارهای دریافت اطلاعات کارشان را بی­نقص انجام می­دهند.

    -: "کاشکی یه راهی وجود داشت که جلوی گوش کردن حرف­هاشون بدون این که بفهمن رو می­گرفتیم. فکر کنم این حماقت خودم بود".

    گادفری میر هیچ دلیلی برای انکار حرف دیگری نیافت. او گفت: "کاملاً احمقانس. بهش به چشم اطلاعات اضافه نگاه کن که برای مطالعۀ واکنش انسان در فضا مورد نیازه. وقتی داشتیم واکنش انسان رو توی شتاب بالا آزمایش می­کردیم، از این که موقع خوندن گزارشات تغیر فشار خونشون مچت رو بگیرن احساس شرمندگی می­کردی"؟

    -: "نظرت راجع به دیویس و نظریه­های عجیبش چیه؟ من رو نگران می­کنه".

    میر سرش را تکان داد و گفت: "هنوز نمی­دونیم که باید نگران چی باشیم. دیویس داره در برابر دانشی که اون رو توی موقعیتی قرار دهده که خودش رو توش پیدا کرده، از خودش پرخاشگری نشون میده".

    -: "نظر تو اینه"؟

    -: "این یه نظریس. نشون میده که پرخاشگری می­تونه چیز خوبی باشه. می­تونه اون رو متعادل نگه داره. و ممکنه بیشتر از این هم پیش بره. هنوز برای گفتنش زوده. ممکنه که این اولدبری باشه که توی خطر بزرگتریه. کنش پذیریش داره بیشتر میشه".

    -: "پس به نظر تو ممکنه ما بفهمیم که انسان برای فضا ساخته نشده؟ همۀ انسان­ها"؟

    -: "اگه می­تونستیم کشتی­های بسازیم که بتونن صدها نفر رو توی یه محیط زمین گونه سازی شده با خودشون حمل کنن، هیچ دردسری نداشتیم. تا زمانی که کشتی­های این شکلی می­سازیم" -او با انگشت شست از بالای شانه­اش اشاره­ای به دوردست­ها کرد- "با یه عالمه از این مشکلات روبرو هستیم".

    نیلسون به شدن احساس نارضایتی می­کرد. او گفت: "خوب، اونها الآن سه روزه که توی راهن و تا اینجا صحیح و سالمن".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

    دیدن زمین و صحبت کردن راجع به آن، حتی صحبت راجع به گردی آن، اولدبری را به شدت دلتنگ آن کرد. او با صدایی آهسته شروع به صحبت راجع به خانه کرد. راجع به دوران نوجوانی­اش در ترنتون، نیوجرسی حرف زد، راجع به خانواده­اش داستان­هایی گفت که آن قدر معمولی و پیش پا افتاده بودند که در طول سال­ها تعداشان زیاد نبود. به چیزهایی خندید که به سختی خنده­دار بودند و درد گزندۀ دوران کودکی را حس کرد که فکر می­کرد سال­هاست التیام یافته است.

    یک بار اولدبری به خواب سبکی فرو رفته بود. سپس از خواب پرید و خودش را در نوری سرد و آبی فام یافت. به طور غریزی خواست از جا برخیزد و با برخورد آرنجش به فلز سخت، غر غر کنان سر جایش نشست.

    صفحۀ نمایش دوباره روشن شده بود. نور آبی رنگی که او را در لحظۀ بیدار شدن به تقلا انداخته بود، بازتابی از نور زمین بود.

    انحنای دور زمین حالا به میزان قابل توجهی بیشتر شده بود. آنها هفتاد و پنج هزار کیلومتر از آن دور شده بودند.

    دیویس به طرف حرکتِ بیهوده و ناگهانی او چرخید و با لحنی ستیزه جویانه گفت: "برای گردی زمین هیچ آزمایشی وجود نداره. با این وجود مردم می­تونن روی سطحش حرکت کنن و شکل زمین رو از روی جغرافیاش ببینن، همون طور که تو هم گفتی. اما جاهای دیگه­ای هم وجود داره که ما یه جوری رفتار می­کنیم که انگار اونها رو بدون هیچ دلیلی می­شناسیم".

    اولدبری آرنجش را که مور مور شده بود مالید و گفت: "خیلی خوب، بابا. خیلی خوب".

    دیویس که هنوز آرام نشده بود گفت: "زمین اونجاست. بهش نگاه کن. چقدر سن داره"؟

    اولدبری محتاطانه گفت: "به گمونم چند میلیارد سالی بشه".

    -: "به گمونت؟ ما چه حقی داریم که گمان کنیم؟ چرا فقط چند هزار سال نباشه؟ احتمالاً جد بزرگت از روی تاریخ نگاری سفر پیدایش عقیده داشت که زمین شش هزار سال سن داره. می­دونم که جد بزرگ من همچین عقیده­ای داشت. چی باعث میشه فکر کنی اونها اشتباه می­کردن"؟

    -: "شواهد زمین­شناختی خوبی در این مورد وجود داره".

    -: "زمانی که طول میکشه تا اقیانوس­ها رشد کنن و این مقدار نمک توشون حل بشه؟ زمانی که برای ته نشین شدن سنگ­های رسوبی لازمه؟ زمانی که طول میکشه تا این مقدار سرب توی کانی­های اورانیومی به وجود بیاد"؟

    اولدبری به عقب تکیه داد و با نوعی بی­تفاوتی به تماشای زمین پرداخت. او به سختی حرف­های دیویس را می­شنید. کمی که دورتر می­شدند، می­توانستند کل زمین را در یک قاب ببینند. حتی حالا هم که انحنای سیاره در مقابل فضا، در یک طرف صفحۀ نمایش قرار داشت، سایۀ شب در طرف دیگر صفحه دیده می­شد.

    البته سایۀ شب تغییر مکان نمی­داد. زمین می­چرخید اما از دید مردانی که در کشتی بودند، نور آن همچنان چاق دیده می­شد.

    دیویس گفت: "خوب"؟

    اولدبری تکانی خورد و گفت: "چی"؟

    -: "پس اون شواهد زمین شناختی لعنتیت چی شد"؟

    -: "اوه. خوب، یه چیزی به اسم واپاشی اورانیوم هست".

    -: "این رو خودم گفتم. تو احمقی. می­دونی چرا"؟


    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 14 اردیبهشت 1395

    اولدبری که به کنترل­ها خیره شده بود، نگران بود که مبادا یکی از آن چراغ­ها، قرمز خطر را نشان دهد و در همان زمان زنگ هشدار به صدا در آید.

    به آنها اطمینان داده شده بود که تحت هیچ شرایطی چنین اتفاقی نخواهد افتاد، اما تک تک آنها، برای تمام کنترل­ها در شرایط دقیق تنظیمی آزمایش شده بودند.

    و منطقی هم بود. خودکار سازی تا حدی پیشرفت کرده بود که کشتی ساز و کار خود تنظیمی داشت تا جایی که خود تنظیمی آن مانند یک موجود زنده بود. با این حال سه بار، کشتی­های بدون سرنشین که تقریباً به پیچیدگی این یکی که آنها در آن دفن شده بودند، در مسیرهای بومرنگی به طرف ماه فرستاده شده بودند. و هر سه بار کشتی­ها باز نگشته بودند.

    دیگر این که هر بار، تجهیزات اطلاعاتی که اطلاعات را به زمین مخابره می­کردند، پیش از این که کشتی­ها در مسیر پیش رو حتی به مدار ماه برسند، از کار افتاده بودند.

    صبر جامعه به سر آمده بود و افرادی که روی پروژۀ فضای عمیق کار می­کردند، رأی دادند که نباید تا موفقیت کشتی­های بدون سرنشین صبر کرد تا جان انسان­ها به خطر نیفتد. آنها تصمیم گرفتند که به یک کشتی سرنشین­دار نیاز است تا با تصحیح دستی، خسارت جزئی ناشی از شکست فزایندۀ تجهیزات خودکار ناقص را جبران نمود.

    خدمه­ای متشکل از دو نفر. آنها از عقلانی بودن فرستادن تنها یک نفر وحشت داشتند.

    اولدبری گفت: "دیویس! هی، دیویس"!

    دیویس که در سکوتی خجولانه فرو رفته بود، ناگهان از جا پرید و گفت: "چیه"؟

    -: "بیا ببینیم زمین چه شکلیه".

    دیویس گفت: "برای چی"؟

    -: "چرا که نه؟ ما که از اونجا اومدیم بیرون. بیا حداقل از منظره لذت ببریم".

    او به عقب تکیه داد. صفحۀ نمایش نمونه­ای از تجهیزات خودکار بود. برخورد پرتوهای موج کوتاه آن را روشن می­کرد. خورشید تحت هیچ شرایطی قابل دیدن نبود. بغیر از آن، صفحۀ نمایش به سمت نورانی­ترین چیز موجود در فضا می­چرخید. مهندسان بی­مقدمه گفته بودند که صفحۀ نمایش به طور خودکار همۀ حرکت­های کشتی را تصحیح می­کند. چهار سلول فتوالکتریکی کوچک که در چهار گوشۀ کشتی کار گذاشته شده بود، بی وقفه می­چرخیدند و آسمان را اسکن می­کردند. و اگر منبع درخشان­ترین نور را نمی­خواستند، همیشه می­توانستند از کنترل­های دستی استفاده کنند.

    دیویس کلیدی را بست و صفحۀ نمایش با نوری روشن شد. او نورهای مصنوعی اتاق را خاموش کرد و تصویر داخل صفحه در مقابل تاریکی درخشنده­تر شد.

    البته آن یک گوی با قاره­های روی آن نبود. چیزی که آنها می­دیدند، ترکیب مه آلودی از سفید و آبی و سبز بود که صفحه را پر کرده بود.

    روی صفحۀ ابزاری که با استفاده از میزان نیروی گرانش، فاصلۀ آنها را از زمین محاسبه می­کرد، عدد چهل و پنج هزار کیلومتر نقش بسته بود.

    دیویس گفت: "می­خوام لبۀ زمین رو بگیرم". او دستش را دراز کرد تا منظره را تظیم کند و تصویر به یک طرف کج شد.

    منحنی سیاه رنگی در صفحۀ نمایش پدیدار شد. هیچ ستاره­ای در آن وجود نداشت.

    اولدبری گفت: "این سایۀ شبه".

    منظره با لرزش سر جای خود برگشت. سیاهی از طرف دیگر پیش آمد و منحنی آن تیز­تر بود و شکل متفاوتی داشت. این بار تاریکی نقاط درخشان ستاره­ها را نشان می­داد.

    اولدبری آب دهانش را بلعید و با لحنی اندهناک گفت: "کاشکی برمی­گشتم همون جا".

    دیویس گفت: "حداقل ما می­تونیم ببینیم که زمین گرده".

    -: "این یه کشف به حساب نمیاد"؟

    وقتی که اولدبری با آن لحن حرفشش را زد، انگار دیویس را زنبور نیش زده بود. او گفت: "چرا، اگه این جوری بهش نگاه کنی، این یه کشفه. فقط درصد کمی از مردم زمین واقعاً متقاعد شدن که زمین گرده". او با اخم چراغ­های کشتی را روشن کرد و با مشت به صفحۀ نمایش کوبید.

    اولدبری گفت: "البته نه تا بعد از سال "1500.

    -: "اگه قیبله­های گینۀ نو رو به حساب نیاری، چون اونجا حتی سال 1950 هم افرادی وجود داشتن که باور داشتن زمین صافه. و توی آمریکا هم در اواخر دهۀ 1930 فرقه­های مذهبی وجود داشت که باور داشتن زمین صافه. یه جایزه هم برای کسی تعیین کرده بودن که بتونه ثابت کنه زمین گرده. این جور عقیده­ها به سختی می­میرن".

    اولدبری غر و لند کنان گفت: "ابله­ها".

    دیویس که چانه­اش گرم شده بود گفت: "تو می­تونی اثبات کنی؟ حالا جدای از این حقیقت که همین الآن دیدیش"؟

    -: "حالا دیگه داری حرف­های خنده­دار می­زنی".

    -: "من دارم حرف خنده­دار می­زنم؟ یا تو که داری حرف­های معلم کلاس چهارمت رو طوری میگی انگار وحی منزله؟ چه دلیلی برای اثباتش به ما دادن؟ این که سایۀ ما روی زمین موقع ماه گرفتگی گرده و این که فقط یه کره می­تونه سایۀ گرد داشته باشه؟ این­ها همش چرنده. یه صفحۀ گرد هم می­تونه سایۀ گرد داشته باشه. همین طور یه تخم مرغ و چیزهای این شکلی. اگرچه غیر عادیه، اما از یه طرف گرده. یا می­تونی به افرادی اشاره کنی که دور زمین رو گشتن؟ ممکنه اونها روی یه دایره با فاصلۀ دقیق دور نقطۀ مرکزی زمینِ صاف مسافرت کرده باشن. این هم می­تونه همون تأثیر رو داشته باشه. دکل کشتی­ها توی افق اول دیده میشه؟ این هم یه خطای دید از بین همۀ اونهاییه که خودت می­شناسی. موارد از این عجیب و غریب­تر هم هست".

    اولدبری که در برابر شور و حرارت دیویس عقب نشینی کرده بود خلاصه گفت: "آونگ فوکو".

    دیویس گفت: "منظورت آونگیه که بالای یه سطح صاف حرکت می­کنه و اون سطح صاف با چرخش زمین می­چرخه و سرعتش بستگی به عرض جغرافیایی جایی داره که آزمایش توش انجام میشه. البته. اگه آونگ روی یه سطح بمونه. اگه نظریه­هایی که در این مورد وجود داره درست باشن. این چطور می­تونه مردم کوچه و خیابون که فیزیک­دان نیستن رو راضی کنه؟ مگه اینکه قصد داشته باشه حرف فیزیکدان­ها رو مثل یه عقیده باور داشته باشه. بهت میگم چیه. هیچ دلیل قانع کننده­ای در مورد گرد بودن زمین وجود نداشت تا وقتی که موشک­ها تا ارتفاع کافی بالا رفتن که بتونن عکس­های کافی از سیاره بگیرن و انحناش رو نشون بدن".

    اولدبری گفت: "مزخرفه. اگه زمین صاف بود و قطب شمال هم مرکزش بود، اون وقت جغرافیای آرژانتین به هم می­خورد. هر مرکز دیگه­ای هم که در نظر بگیری، جغرافی یه جای دیگه رو به هم می­زنه. اگه شکل زمین نزدیک به کروی نبود، پوستۀ زمین این شکلی نبود. نمی­تونی این رو انکار کنی".

    دیویس برای چند لحظه ساکت شد، سپس با ترش­رویی گفت: "اصلاً برای چی ما داریم راجع به این با هم بحث می­کنیم. بره به جهنم".

    ادامه دارد...


  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :2
    • 1  
    • 2  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :