شنبه 29 خرداد 1395

مقدمه: در سال 1947، هنگامی که آیزاک ازیموف در حال کار بر روی رسالۀ دکترایش بود، ایده‌ای به ذهنش رسید. این ایده در بارهۀ ماده‌ای به نام «تیوتایمولاین» بود که ویژگی بی‌همتایی داشت. تیوتایمولاین خالص می‌توانست 1/12 ثانیه پیش از افزوده شدن آب مقطر به آن، در آب حل شود!
آیزاک ابتدا می‌خواست از این ایده برای نوشتن یک داستان علمی‌تخیلی استفاده کند، اما تصمیم گرفت با این ایده، یک نوع مقاله با سبک خشک و رسمس رساله‌های دکترا بنویسد. آن مقاله را نوشت و برای جان کمبل فرستاد. جان کمبل آن را قبول کرد و در شمارۀ ماه مارس سال 1948 مجلۀ استاوندینگ ساینس فیکشن به چاپ رسید.
آیزاک بعدا سه مطلب دیگر هم در مورد تیوتایمولاین نوشت. یکی از آنها مقاله و دوتای دیگر به نوعی داستان هستند.
مقالات و داستان‌های تیوتایمولاین عبارتند از:
1. ویژگی‌های پایان زمانی تیوتایمولاین بازتصعید شده (استاوندینگ ساینس فیکشن، مارس 1948، مقاله)
2. کاربردهای تیوتایمولاین در ریز روان پزشکی (استاوندینگ ساینس فیکشن، دسامبر 1953، مقاله)
3. تیوتایمولاین و عصر فضا (آنالوگ، سپتامبر 1960، داستان)
4. تیوتایمولاین به سوی ستارگان (ویژه نامۀ استاوندینگ: یادبود جان کمبل، 1973، داستان)
یکی از دوستان این وبلاگ به نام آقای داود ابراهیمی زحمت کشیده‌اند و هر چهار مطلب را ترجمه نموده و برای انشار در وبلاگ فرستاده‌اند. اما نخستین این مطالب و داستان‌ها، پیش از این توسط این جانب ترجمه شده و در جلد سوم کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» قرار دارد که می‌توانید آن را از همین وبلاگ دریافت کنید. آخرین مطلب هم ترجمه شده و در کتاب «برجیس را بخر و داستان‌های دیگر» قرار دارد که از آنجا که پیش از این با ناشر برای انتشار آن رسماً قرارداد بسته‌ام، از قرار دادن آن در این وبلاگ معذورم. اما در مورد مقالۀ شمارۀ 2 و داستان شمارۀ 3 مشکلی وجود ندارد و می‌توانید آنها را در ادامۀ این مطلب، بخوانید. لازم به ذکر است که مقالۀ کاربردهای «تیوتایمولاین در ریز روان پزشکی»، پیش از این در شمارۀ 25 ماهنامۀ الکترونیکی «شگفتزار» منتشر گردیده است.


کاربردهای تیوتایمولاین در ریز روان پزشکی
ترجمۀ داود ابراهیمی (ابراهیم فروزان)

چند سال پیش ویژگی‌‌های غیرعادی پایان ‌زمانی تیوتایمولاین خالص در همین مجله گزارش شد. با وجود کاربردهای نظری جذاب این ماده، به دلیل برخوردهای بدبینانه با این گزارش، تحقیقات در این زمینه کاهش یافته است. اما این آزمایشگاه با بودجۀ تحقیقاتی فراهم شده توسط انجمن امریکایی پیشرفت روان پزشکی کمّی موفق شد تحقیقات پیشین خود در این زمینه را ادامه دهد که نتایج به دست آمده در عین مفید بودن دور از انتظار هم بود.

بخشی از هدف این مقاله نشان دادن این مطلب است که به وسیله تیوتایمولاین می‌توان نوعی عدم تعادل روانی را شناسایی نمود و تشخیص آن را از یک هنر نامطمئن به علم دقیقی تبدیل نمود.

1.  اتم کربن پایان‌زمانی

همان طور که در مقالۀ پیشین که در این زمینه منتشر شد توضیح داده شده است، ویژگی منحصر به فرد تیوتایمولاین نرخ فوق‌العاده سریع حل شدن آن در آب مقطر است. در واقع این نرخ به حدی سریع است که تیوتایمولاین 1.12 ثانیه پیش از اضافه شدن آب حل می‌شود. این پایان زمانی یا زمان منفی حل شدن تا جایی که ما می‌دانیم واقعاً منحصر به فرد است. باروشک و لیبنیچ [2] ویژگی پایان زمانی جزئی‌ای برای بعضی از مشتقات خاص تیوتایمولاین گزارش کرده‌اند، اما ما نتوانستیم یافته‌های ایشان را تصدیق کنیم.

پایان زمانی باید نتیجۀ ساختار مولکولی تیوتایمولاین باشد و نخستین فرضی که به ذهن می‌رسد، اثر اتم‌های کربن متنوع آن است. این نخستین بار نیست که پیشرفتی در شناخت ما از‌ اتم کربن منجر به پیشرفتی در علم شیمی شده است.

در قرن نوزدهم معلوم شد که چهار پیوند والانسی کربن در گوشه‌های یک مربع قرار ندارند (هر چند که هنوز روی تخته و در کتاب‌های درسی این گونه ترسیم می‌شود) بلکه در رئوس یک چهار وجهی قرار گرفته‌اند (شکل 1). تفاوت این دو حالت این است که در حالت اول تمام پیوندها در یک صفحه قرار دارند و در حالت دوم پیوندها در دو صفحه عمود به هم تقسیم شده‌اند. دیدگاه دوم توضیح خواصی مانند ایزومر نوری را ممکن نمود که با تعبیر قدیمی‌تر اتم کربن مسطح قابل توضیح نبود.

شکل 1 - اتمهای کربن مسطح و چهار وجهی

اکنون بار دیگر می‌توانیم قلمرو دید خود را توسعه دهیم. می‌توانیم از اتم کربن چهار وجهی به اتم کربن پایان زمانی برسیم که دو صفحۀ حاوی پیوندهای اتم کربن آن در فضای عادی قرار نگرفته‌اند. بلکه یکی از آنها زمانی است، یعنی در بُعد زمان گسترده شده است. در صفحۀ زمانی، یک پیوند به سمت دیروز است و یک پیوند به سمت فردا. چنین اتم کربنی را نمی‌توان به شیوه معمول رو کاغذ نشان داد و تلاش برای این منظور هم بی‌فایده است.

واضح است که چنین اتم کربن پایان زمانی بسیار ناپایدار است و بسیار به ندرت می‌تواند تشکیل شود، در واقع تا جایی که ما می‌دانیم فقط در مولکول تیوتایمولاین وجود دارد. هنوز مشخص نیست که چه چیزی در ساختار تیوتایمولاین و اتصالات اتمی آن می‌تواند منجر به این وضعیت شود، اما بدون شک اتم پایان زمانی وجود دارد. در نتیجه جزئی از مولکول تیوتایمولاین در گذشته و جزئی از آن در آینده قرار دارد.

همین قسمتی از مولکول که در آینده است در آبی که آن هم در آینده است حل می‌شود (یعنی آبی که قرار است به تیوتایمولاین اضافه شود اما هنوز نشده است)، سپس بقیۀ مولکول هم به داخل محلول کشیده می‌شود و در آبی که ظاهراً آنجا نیست حل می‌شود. با درک این موضوع، معما و تناقض رفتار تیوتایمولاین حل می‌شود و تبدیل به موضوعی معمولی و قابل تحلیل ریاضی می‌شود.

 چنین تحلیل ریاضیاتی در حال انجام است و به زودی منتشر خواهد شد. در همین رابطه می‌توان اشاره نمود که وجود ویژگی پایان زمانی، وجود ویژگی برون‌زمانی را هم الزامی می‌نماید. در آزمایشگاه‌های ما تلاش قابل توجهی برای شناسایی این خواص برون‌زمانی صورت می‌گیرد. برای مثال فرض کنید نمونۀ کوچکی از محلول تیوتایمولاین در غلظت استاندارد یک میلی‌گرم در میلی‌لیتر با سرعت زیاد و در دمایی که به تیوتایمولاین لطمه نخورد تبخیر شود، در این حالت قاعدتاً تیوتایمولاین بایستی 1.12 ثانیه بعد از این که آب تبخیر شد ته نشین شود. چنین پدیده‌ای هنوز مشاهده نشده است اما اما احساس می‌کنیم مشکل فقط ایجاد شیوۀ مناسب برای سنجش آن است.

2. تصفیه پایان زمانی

هیچ چیز به اندازۀ مشکلات خالص‌سازی در راه تحقیقیات تیوتایمولاین مانع ایجاد نکرده است. از آنجا که مقدار اندکی ناخالصی می‌تواند تأثیرات پایان زمانی تیوتایمولاین را بپوشاند و در تکرار نتایج کمّی آزمایشات تداخل ایجاد کند، تلاش‌های زیادی در راه خالص‌سازی آن صورت گرفته است. چندین بار تبلور و تصعید ضروری بوده است. روش تصفیۀ پایان زمانی برای ساده نمودن این روال ابداع شده است.

همان گونه که در مقالات پیشین آورده شده است، با حل کردن عصارۀ پوست بوتۀ روزاسی کارلسبادنسیس روفو در آب مقطر 5 درجه سانتی‌گراد و سپس خشک کردن آن (انجماد خشک)، منجر به تولید پودر زرد کمرنگی می‌شود که یک میلی‌گرم آن ظرف مدت 0.72- ثانیه در یک میلی‌ لیتر آب حل می‌شود. (نباید مرحلۀ عصاره‌گیری را زیاد طول داد تا مواد نامحلول‌تر و غیر پایان زمانی عصاره داخل محلول شوند. این مواد به سرعت تمام آثار پایان زمانی را در پودر نهایی از بین می‌برند.)

پس از به دست آوردن پودر ناخالص با پایان زمانی کافی، فقط یک مرحلۀ دیگر برای به دست آوردن تیوتایمولاین با خلوص بالا لازم است. فیلتر پایان زمانی نشان داده شده در شکل 2 نموداری ساده شده از گزارش کامل ارائه شده توسط این آزمایشگاه است. در اینجا توضیح مختصر فرآیند کافی است. فیلتر پایان زمانی اصولاً ابزاری برای تصفیه با مکش سریع است. شیرهای 1 و 2 به وسیلۀ یک مدار الکترونیکی که در این نمودار نشان داده نشده است کنترل می‌شوند. در شروع فرآیند شیر 1 بسته است و 100 میلی‌لیتر آب مقطر در محفظه «الف» است. روی فیلتر شیشه‌ای محفظۀ «ب» یک گرم پودر تیوتایمولاین ناخالص گذاشته شده است. در این هنگام شیر 2 (که شیر دو طرفه است) باز می‌شود تا محفظه‌های «ب» و «پ» را به هم وصل کند. سپس مدار الکتریکی بسته می‌شود که موجب فعال شدن پمپ خلأ می‌گردد. پنج ثانیه پس از بسته شدن، مدار الکتریکی یک زمان سنج رله‌ای را فعال می‌کند که همزمان شیر 1 را باز می‌کند و شیر 2 را در وضعیت اتصال محفظۀ «ب» و «ت» قرار می‌دهد. نتیجۀ چنین فرآیندی آشکار است. 0.72 ثانیه پیش از این که شیر 1 باز شود مولکول تیوتایمولاین موجود در عصارۀ ناخالص در آبی که قرار است اضافه شود حل می‌شود و ناخالصی‌ها که هنوز وجود آب بر آنها تأثیری نگذاشته نامحلول باقی می‌مانند. به خاطر خلأ موجود در زیر تیوتایمولاین محلول از شیشه فیلتر گذشته و به محفظه «پ» می‌ریزد. وقتی شیر 1 و 2 باز می‌شوند، کلیۀ ناخالصی‌هایی که محلول در آب هستند در آبی که هم ‌اکنون روی عصاره اضافه شده است حل می‌شوند و به محفظه «ت» مکیده می‌شوند.

شکل 2 - طرح ساده شدۀ فیلتر پایان زمانی

محلول محفظه «پ» در خلأ خشک منجمد شد و یک میلی‌گرم پودر سفید رنگ به دست آمده در زمان 1.124- ثانیه در یک میلی ‌لیتر آب حل شد، یعنی سریع‌تر از خالص‌ترین تیوتایمولاینی که با روش‌های دیگر به دست آمده است. وجود ناخالصی یونی درون آب مقطر آزمایش شد و احتمال بروز تداخل در مشاهدات آتی داده نشد.

3.پایان ‌زمان‌ سنج ‌بین

پایان‌ زمان ‌سنج که در مقالۀ قبلی من در این مجله تشریح شد، ابزاری است دارای محفظه کوچکی حاوی پودر تیوتایمولاین که مانع گذر یک شعاع نور می‌شود که در صورت عدم ممانعت، شعاع نور بر یک سلول فتوالکتریک متمرکز می‌شود. حل شدن تیوتایمولاین محفظه را شفاف می‌کند و با فعال شدن سلول فتوالکتریک مدار بسته شده و زمان دقیق حل شدن مشخص می‌گردد. چون آب از طریق یک پیپت خودکار با کنترل الکتریکی اضافه می‌شود زمان اضافه شدن آب را می‌توان با دقت زیادی تعیین کرد. زمان حل شدن منهای زمان اضافه شدن آب، بازه درون زمانی را مشخص می‌کند.

برای همکاران ما در این آزمایشگاه مشخص بوده است که نه تنها بایستی به زمان حل شدن تیوتایمولاین توجه زیادی نمود، بلکه به نحوه حل شدن آن هم باید توجه کرد. لامبگر و هوفنی از همین آزمایشگاه اخیراً یک دوربین فیلم‌برداری بسیار کوچک (درون‌ زمان‌ سنج ‌بین) به سیستم اضافه کرده‌اند که به کمک آن می‌توان انحرافات اندک از حل شدن معمول را مشخص نمود [4]. با وجود این که هدف اولیه از ساخت این دستگاه آزمودن فرضیات مربوط به اتم کربن پایان زمانی بوده است، ثابت شد که درون‌زمان‌سنج‌بینی در یک سری آزمایش که در ادامه توضیح داده می‌شود، اهمیت بسیار زیادی دارد.

4. اراده ‌سنجی

همان طور که توضیح داده خواهد شد فیلتر پایان زمانی هم بایستی مانند درون ‌زمان‌ سنجی با حداقل دخالت انسان انجام شود. دلیل این الزام واضح است. قبلاً پیشنهادات بی‌فایده‌ای ارائه شده بود مبنی بر این که آب را پس از حل شدن تیوتایمولاین و پیش از زمان واقعی اضافه شدن آب از سیستم خارج نمایند و با حل شدن تیوتایمولاین در آبی که اضافه نشده است آن را گول بزنند. لازم به گفتن نیست که در چنین تلاش جسورانه‌ای فقط خود آزمایش‌کننده گول می‌خورد، زیرا با محاسبات ابتدایی ریاضی نشان داده می‌شود که پیشنهاد ایشان (اگر واقعاً جدی بوده باشد!) ناقض قانون دوم ترمودینامیک است [5].

با این وجود، با فراهم آمدن مقادیر قابل توجه تیوتایمولاین کاملاً خالص به وسیله تصفیۀ پایان زمانی، محاسبۀ تأثیر ارادۀ انسان بر زمان منفی حل شدن (همان بازه پایان زمانی) امکان‌پذیر شد و بالعکس می‌توان گفت سنجش قدرت اراده انسان به وسیله تیوتایمولاین ممکن شد. روش به دست آمده اراده‌سنجی نامیده شد.

از آغاز آزمایشات دیده شده بود که شخصیت‌های قاطع و بااراده وقتی آب را با دست اضافه می‌کنند به بازه پایان زمانی کامل دست می‌یابند. به عبارت دیگر متمرکز شدن ذهن ایشان بر اضافه کردن آب موجب می‌شد که هیچ شکی به دلشان راه نیابد و در نهایت اضافه کردن آب با همان قاطعیتی انجام می‌شد که با ابزار مکانیکی انجام می‌شد.

سایر افرادی که طبیعتی کم و بیش مردد و بی‌میل داشتند به نتایجی کاملاً متفاوت دست یافتند. حتی وقتی ایشان خود را مجبور می‌نمودند که با رسیدن یک علامت فوراً آب را اضافه کنند و به ما اطمینان می‌دادند که هیچ تردیدی در انجام عمل ندارند باز هم زمان منفی حل شدن کاهش قابل ملاحظه‌ای می‌یافت. بدون شک تردید داخلی چنان در اعماق ذهن ایشان رسوخ کرده بود و ناخودآگاه آن را پنهان می‌کردند که حتی خود ایشان هم آگاهانه از وجود آن خبر نداشتند. اهمیت چنین بروز فیزیکی و قابل سنجشی با تجهیزاتی کمّی برای روان‌شناسان واضح است.

شکل 3 - منحنی توزیع بازه‌های پایان زمانی در مردان و زنان

یک آزمایش گستردۀ اراده‌سنجی بر روی 87 پسر دانشجوی سال اولی کالج کامستاک لود (کراودد کریک، داکوتای شمالی) انجام شد. معلوم شد که توزیع قدرت اراده طبق منحنی احتمالی معمول زنگی شکل صورت می‌گیرد. دو دانشجو در همۀ تکرارها زمان حل شدنی معادل 1.10- یا بهتر کسب کردند و دو دانشجو هم حتی بازه پایان زمانی مثبت به دست آوردند. نکته جالب این بود که در بین دختران دانشجو (در آزمایش دیگری روی 62 دختر دانشجو) منحنی احتمال به سمت ارادۀ قوی‌تر جابجا شده بود (شکل 3). میانگین کل زمان‌های مشاهده شده برای تمام نمونه‌های مرد 0.625- بوده است در حالی که برای خانم‌ها 0.811- بوده است. این نتیجه تفاوت جنسیتی که در تمام عصر تاریخ مکتوب مشخص بوده است ـ اقلاً برای مردها ـ را اثبات می‌کند.

شواهدی هم وجود دارد که باور کنیم بازه پایان زمانی با وضعیت لحظه‌ای ذهن فرد تغییر می‌کند. یکی از دانشجویان به نام ا. ه. که در بیش از 10 آزمایش، بازه پایان زمانی بین 0.55- تا 0.62- به دست می‌آورد، ناگهان به بازه 0.92- افزایش یافت. این افزایش در اعتماد به نفس قابل توجه بود. تکنیسین مسئول آزمایش در پاسخ به این مسأله بیان کرد که هیچ اتفاق ناخواسته‌ای روی نداده است بلکه فقط آن روز عصر دانشجو از تکنیسین برای قدم زدن در محوطه دعوت کرده و تکنیسین دعوت او را قبول نموده است. از آنجا که ا. ه. ورزشکار نبوده به نظر نمی‌رسید که راه رفتن بتواند چنین تأثیری بر روی او بگذارد. برای تحلیل بهتر تأثیر، نویسندۀ مقاله تصمیم گرفت داوطلبانه به عنوان نفر سوم گروه ا. ه. را در محوطه همراهی کند. باور کردنی نبود که بازه پایان زمانی در آزمایش بعد به 0.14- کاهش یافت. اگر مجاز به قدری جولان ذهنی باشیم می‌توانیم بگوییم یک تفاوت جنسیتی دیگر در آزمایشات تیوتایمولاین مشاهده شده است، زیرا نویسنده مقاله (و دانشجو) مرد است و تکنیسین زن بوده است ـ یک زن قابل توجه! ـ به تازگی بعضی از وجوه این وضعیت مبهم توسط مک‌لوینسن توضیح داده شده‌اند [6].

5.  اراده‌سنجی شیزوفرنی

نخستین کسی که رفتار غیرعادی تیوتایمولاین تحت تأثیر بعضی آزمایش‌شوندگان خاص را مشاهده کرد لمبگر از همین آزمایشگاه بود که روی محلول دست‌ساز و مکانیکی تیوتایمولاین آزمایشات پایان زمان ‌سنج ‌بینی انجام می‌داد [7]. معمولاً پودر تیوتایمولاین بدون تغییر با سرعت خیلی زیاد حل می‌شد (زمان بین حالت کاملاً جامد و حالت کاملاً محلول کمتر از یک هزارم ثانیه است). اما در مورد یکی آزمایش‌شونده به نام ج. گ. ب. این حالت عجیب مشاهده شد که بین حل شدن یک قسمت از تیوتایمولاین و قسمت دیگر زمان قابل توجهی فاصله افتاده است. ده‌ها مرتبه تکرار آزمایشات اثبات می‌نمود که هیچ ایرادی به پایان ‌زمان ‌سنج و پایان ‌زمان‌ سنج‌ بین وارد نمی‌باشد. این را مجموعۀ نتایجی که در مقاله لمبگر آورده شده است هم نشان می‌دهد.

وقتی آزمایش‌شونده تحت تحلیل روانی بسیار دقیق قرار گرفت مشخص شد مبتلا به شیزوفرنی ناشناخته‌ای بوده است. تأثیر وجود دو شخصیت ذهنی با دو درجه اعتماد به نفس بر بازه پایان زمانی واضح است.

به لطف دکتر اَلن ا. ویندیشگریتز از انجمن جسم و روان (پوتلیکر، اوکلاهما) موفق شدیم از 150 بیمار مبتلا به انواع مختلف شیزوفرنی به عنوان موضوع آزمایش اراده‌سنجی استفاده کنیم.

نتیجۀ فوری این مطالعات نشان‌گر این بود که با پایان ‌زمان‌ سنج‌ بینی می‌توان شیزوفرنی عادی را به سه نوع مختلف تقسیم نمود. این سه نوع را می‌توان شیزوفرنی افقی، شیزوفرنی عمودی و شیزوفرنی پراکنده خواند. مرز تفاوت رفتار تیوتایمولاین در در شیزوفرنی افقی خطی افقی است. بیشتر مواقع نیمه بالایی تیوتایمولاین حدود 0.01 ثانیه زودتر از نیمه پایینی حل می‌شود. این نوع را می‌توان «نوع بالایی» نامید. در موارد بسیار کمتری هم نیمه پایینی زودتر حل می‌شود که به آن «نوع پایینی» می‌گوییم.

به همین ترتیب در شیزوفرنی عمودی دو طرف یک خط عمودی زمان حل شدن تفاوت می‌کند. در این مورد تقریباً نیمی از موارد نیمه سمت چپ زودتر حل می‌شود و در نیمی دیگر قسمت سمت راست. به این دو حالت به ترتیب «نوع چپی» و «نوع راستی» می‌گوییم. دلیل تشابه نسبت موارد وقوع دو نوع شیزوفرنی عمودی و تفاوت نسبت وقوع دو نوع شیزوفرنی افقی مسأله‌ای است که باید مورد توجه قرار گیرد. پیشنهاد شده است که نیروی گرانش در این امر دخیل است، اما هیچ آزمایش مستقیمی این را تأیید نکرده است.

 

جدول 1 - توزیع گروه‌های شیزوفرنی
بیماران مؤسسه جسم و روان

 

در شیزوفرنی پراکنده هیچ مرز مشخصی بین تیوتایمولاینی که زودتر حل می‌شود و تیوتایمولاینی که دیرتر حل می‌شود وجود ندارد. بلکه قسمت‌های مختلف نمونه به طرز ناهماهنگ و تصادفی حل می‌شوند.

تمام انواع شیزوفرنی فوق‌الذکر را می‌توان تحت اسم عمومی دگرشیزوفرنی گروه‌بندی کرد، زیرا دو شخصیت با اراده‌های متفاوت دخیل هستند. بیشتر افراد آزمایش‌شده مبتلا به دگرشیزوفرنی بودند. اما باقیماندۀ افراد از نظر روان‌ پزشکی تمامی علائم شیزوفرنی را نشان می‌دهند اما موجب هیچ اختلافی در بازۀ پایان زمانی نمی‌شدند. ما بدین نتیجه رسیدیم که این افراد دارای دو شخصیت با اراده مشابه هستند، پس مبتلا به هم‌شیزوفرنی هستند.

خلاصۀ توزیع بیماران در گروه‌های مختلف شیزوفرنی در جدول 1 آورده شده است.

می‌توان به جز گروه‌بندی بیماران در گروه‌های فوق، ایشان را براساس میزان تفاوتی که در بازۀ پایان زمانی قسمت نخست و قسمت دوم به وجود می‌آورند هم طبقه‌بندی کرد. از آنجا که بیشترین تفاوت مشاهده شده 0.010 ثانیه بوده است و پایان زمان‌ سنج‌ بین به راحتی می‌تواند بازه زمانی 0.001 ثانیه را اندازه کند، ده درجه مشخص می‌نماییم. درجه 10 یک صدم ثانیه اختلاف را نشان می‌دهد، درجه نه، 0.009 ثانیه اختلاف و به همین ترتیب تا درجه 1 که نشان‌دهنده یک هزارم ثانیه اختلاف است.

جدول 2 - فراوانی درجات مختلف در کل انواع شیزوفرنی

همان طور که در جدول 2 می‌توان دید معمولاً جمعیت درجات پایین‌تر بیشتر است (لازم به توضیح است که فقط 145 بیمار در جدول 2 آورده شده‌اند، زیرا واضح است که برای پنج بیمار هم‌شیزوفرنی درجه‌بندی کاربردی ندارد).

ارزش بالقوه مقادیر این زیرگروه‌های شیزوفرنی غیر قابل محاسبه است و علم جدیدی به نام ریز روان پزشکی کمّی را ایجاد نموده است. بیان وضعیت یک بیمار با عبارت "شیزوفرنی عمودی، نوع چپی، درجه 3" نسبت به عبارت ساده "مبتلا به شیزوفرنی" چقدر می‌تواند مفیدتر باشد؟

تنها اشکالی که ممکن است به بنای عظیمی که تازه برپا شده است وارد باشد این است که هنوز هیچ مفهوم پزشکی برای قسمت‌بندی ریز روان ‌پزشکی ما ارائه نشده است [8]. با این وجود نباید اجازه داد عدم موفقیت در کاربرد، زیبایی چشم‌گیر و تقارن زیبای روش جدید پایان ‌زمان‌ سنج‌ بینی و علم ریز روان‌ پزشکی کمّی مشتق از آن را محو نماید.

6.  مراجع

1- I. Asimov, Journal of Astounding Science Fiction, 50 (1), 120-125 (1948), ‘The Endochronic Properties of Resublimated Thiotimoline’

2- H. A. Barosjek, and C. Z. Libnicz, Acta Scandinavica Micropsychiatrica, 1, 273-281 (1950), ‘The Endochronic Properties of Methylthiotimoline, Ethylthiotimoline and Isobutylthiotimoline’

3- T. Lumbegger, and A. E. Hophni, Analytical Psycochemistry, 15, 1-7 (1951), ‘A New Device for the Purification of Thiotimoline Based of the Principles of Endochronicity’

4- T. Lumbegger, and A. E. Hophni, Annals of Psychocolloid Behavior, 123, 403-406 (1951), ‘The Theoretical Basis of Endochronic Behavior as Indicated by Solution Phenomena’

5- O. W. Stannich, Zeitschrift für mathematischen Psychiatromessungen, 101, 1129-1176 (1948), ‘The Paradox of Thiotimoline’

6- O. O. McLevinson, Proceedings of the Society for the Entertainment of Servicemen, 16, 22-31 (1957), ‘Differences in Mental Attitude, as Measured by Thiotimoline Studies, of Walk with Members of One’s Own and the Opposite Sex. New light on a puzzling problem’

7- T. Lumbegger, A preliminary note. Annals of Mental Biology, 66, 123 (1950), ‘The Anomalous Behavior of Thiotimoline Under the Influence of a Particular Subject’

8- A. E. Windischgraets, Proceedings of the Royal Society for Biophilosophical Measurements, (London), Series B 128, 92-109 (1952), ‘Possible Correlation Between Patient Characteristics and the Micropsychiatric Value Revealed by Endochronometroscopic Measurements’


  • نظرات() 
  • جمعه 21 خرداد 1395

    بالاخره بعد از کلی دردسر صفحه آرایی، کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» که شامل 14 داستان حذف شده از سه کتاب آیزاک ازیموفه آماده شد. نه تا از داستان‌ها توی وبلاگ قرار گرفت و پنج تای دیگه رو توی وبلاگ نذاشتم و میتونین اونها رو توی کتاب مطالعه کنین.

    این کتاب هم مثل کتاب‌های قبلی که تهیه کردم، در دو نسخۀ تلفن همراه و رایانه آماده شده؛ و این کتاب هم مثل کتاب‌های قبلی رایگانه و ازتون درخواست میکنم اگه از مطالعش لذت بردین، مبلغ هزار تومن به حساب مؤسسۀ حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) واریز کنین.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 20 خرداد 1395

    دومین شماره از فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» منتشر شد: 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 19 خرداد 1395

    همون موقع­ها بود که یه کاری برام پیش اومد و از شهر خارج شدم تازه بعد از یه ماه تونستم تئوفیلوس رو ببینم. اون توی یه فروشگاه بود و داشت یه چرخ دستی پر از خرت و پرت رو هل می­داد. طرز نگاه کردنش من رو بهت زده کرد. وقتی که این طرف و اون طرف رو نگاه می­کرد، انگار یه شبح بود.

    رفتم طرفش اون با دهن بسته فریادی کشید و جاخالی داد. بعدش من رو شناخت و گفت: "خدا رو شکر... ­ترسیدم زنه باشی".

    سرم رو تکون دادم و گفتم: "هنوز مشکلی هست؟ پس دیگه مسابقۀ حذفی برگزار نمی­کنی"؟

    -: "تلاشم رو کردم. مشکل همون بود".

    -: "مگه چی شد"؟

    اون یه نگاه به دور و برش کرد و به یه طرف رفت تا نگاهی به راهروی بین قفسه­ها بندازه. بعد از این که مطمئن شد کسی اون جا نیست، مثل کسی که فکر می­کنه لازمه احتیاط کنه و وقتشم محدوده، یواش و با عجله گفت: "خوب... ترتیبش رو دادم. مجبورشون کردم فرم پر کنن و توش سن و مارک خمیر دندون و از این جور چیزهای معمولی رو بنویسن و یه قرار ملاقات هم ترتیب دادم. هماهنگ کرده بودم که مسابقه توی سالن رقص والدورف آستوریا برگزار بشه، با یه عالمه ذخیرۀ رژ لب و یک کپسول اکسیژن حرفه­ای که من رو سر حال نگه داره. ولی یه روز قبل از مسابقه، یه مرد اومد به آپارتمان من.

    میگم مرد، ولی به چشم­های بهت زدۀ من، مثل یه کپه آجر متحرک بود. دو متر قد و یه متر و نیم پهناش بود و مشتش اندازۀ پتک آهنگری بود. اون لبخند زد و دندون­هاش رو نشون داد و گفت: آقا، خواهر من یکی از اون­هاییه که می­خواد توی مسابقۀ فردا شرکت کنه".

    من هم که سعی می­کردم اوضاع رو دوستانه نگه دارم، لبخند زدم و گفتم: "خوشحالم که این رو می­شنوم".

    اون گفت: "خواهر کوچولوی من یه غنچۀ ظریف روی شجره نامۀ بزرگ اجدادی­مونه. اون نور چشم من و سه تابرادرمه و هیچ کدوم از ما طاقت دلشکستگیش رو نداریم".

    پرسیدم: "برادر­هاتون هم شبیه شما هستن"؟

    اون با تأسف گفت: "نه دقیقاً. به خاطر بیماری در کودکی، من رشدم کم شده و کوچیک موندم. ولی برادرهام مرد­های صحیح و سالمی­هستن که قدشون تا اینجاست. بعد هم با دستش ارتفاع دو متر و نیمی رو نشون داد".

    من هم با کلی عشق و اشتیاق گفتم: "مطمئنم که خواهر خوشگل شما شانس خیلی خوبی داره".

    -: "خوشحالم که این رو می­شنوم. در واقع برای جبران این کوتولگی ناخواسته، من یه نوع حس پیش­بینی پیدا کردم و به طریقی مطمئنم که خواهر کوچولوی من این مسابقه رو می­بره. به یه دلیل عجیب، خواهر کوچولوی من علاقۀ دخترونه­ای به شما داره و من و برادرهام احساس می­کنیم که اگه اون ناامید بشه، از سگ کمتریم. و اگه این طور بشه..."

    اون دوباره لبخند زد و این دفعه دندون­هاش رو بیشتر نشون داد و آهسته شروع به شکستن بند انگشت­های دست راستش کرد و یه صدایی در می­اومد که انگار داره استخون خورد می­کنه. من تا حالا هیچ وقت صدای شکستن استخون رو نشنیده بودم، اما یه حسی بهم می­گفت که صداش اون طوریه.

    گفتم: "من احساس می­کنم که حق با شما باشه، آقا. شما عکسی از همشیره­تون دارین که یه یادآوری به من بشه"؟

    اون گفت: "اتفاقاً دارم". بعدش یه عکس درآورد و من احساس کردم که برای یه لحظه قلبم ایستاد. هیچ متوجه نمی­شدم که چطوری می­خواد مسابقه رو ببره.

    حس پیش­گوییش حتماً واقعی بود، چون بر خلاف همۀ موارد تعجب برانگیز، اون خانوم جوون مسابقه رو برد. وقتی که معلوم شد اون برنده شده، چیزی نمونده بود آشوب به پا بشه، اما برنده خودش به شخصه با چابکی شگفت انگیزی اتاق رو خالی کرد و از همون موقع، بدبختانه -یا شاید هم خوشبختانه- ما دو تا از هم جدا نمیشیم. در واقع، اون اونجاست که داره توی قفسه­های گوشت می­چرخه. اون خیلی گوشت می­خوره، البته بعضی وقت­ها می­پزه و می­خوره".

    من نگاه کردم و یه دختر رو دیدم به فوراً فهمیدم که اون همونی بود که تاکسی رو دو تا چهار راه تعقیب کرده بود. واقهاً که دختر سمجی بود. با تعجب نگاهی به شکم لرزون و ساق پای قوی بنیه و ابروهای به هم پیوستۀ کلفتش کردم.

    گفتم: "می­دونی تئوفیلوس، ممکنه بتونی جذابیتت رو به حالت کم توان سابق برگردونی".

    تئوفیلوس آهی کشید و گفت: "اون طوری احساس امنیت نمی­کنم. نامزدم و برادرهاش ممکنه از کاهش علاقش برداشت ناجوری بکنن. در ضمن، منافعی هم وجود داره. مثلاً من می­تونم توی هر ساعتی از شب توی خیابون­های این شهر قدم بزنم، اصلاً هم مهم نیست که این کار چقدر خطر داشته باشه. تا وقتی که اون با منه، من کاملاً احساس امنیت می­کنم. غیر منطقی­ترین پلیس راهنمایی رانندگی، با یه اخم اون نرم میشه. تازه، اون توی ابراز محبتش خیلی برونگرا و خلاقه. نه، جورج. من سرنوشتم رو می­پذیرم. پونزدهم ماه دیگه ما با هم ازدواج می­کنیم و اون من رو با خودش به خونۀ جدیدی می­بره که برادرهاش برای ما تهیه کردن. اونها با تولید اتوموبیل آیندشون رو ساختن. آخه می­دونی، چون توانایی کار کشیدن از مغزشون رو نداشتن، از دست­هاشون استفاده می­کنن. این درست همون چیزیه که من بعضی وقت­ها آرزو می­کنم..."

    چشم­هاش به طور غیر ارادی روی یه زن جوون افتاد که داشت به طرف اون می­اومد. وقتی که داشت نگاهش می­کرد، چشم­های زنه هم بهش افتاد و حسی همۀ اندامش رو لرزوند. اون با کمرویی و با یه صدای دل­ انگیز گفت: "ببخشید، من و شما اخیراً توی حموم ترکیه­ ای همدیگه رو ندیدیم"؟

    به محض این که این رو گفت، صدای قدم­های محکمی از پشت سرمون اومد و یه صدای بم خشن حرفش رو قطع کرد و گفت: "تئوفیلوس، عزیز دلم، این زنیکۀ پتیاره مزاحمت شده"؟

    روی پیشونی عزیز دل تئوفیلوس یه اخم خیلی شدید به وجود اومده بود که به طرف اون خانوم جوون بود. اون به لرزه افتاد و معلوم بود که ترسیده بود.

    من فوراً خودم رو بین اون دو تا انداختم، البته برای خودم خطر زیادی داشت، اما همه من رو می­شناسن که مثل شیر شجاعم. گفتم: "این خانوم خوشگل خواهر زادۀ منه، خانوم. داشته از دور من رو می­پاییده، اومده جلو که من رو ببوسه و با این کار به جایی اومده بوده که تئوفیلوس عزیز شما کاملاً تصادفی اونجا بوده".

    اون بدگمانی­ای که برای اولین بار روی صورت عشق تئوفیلوس دیدم خودش رو نشون داد. با لحنی که مطلقاً فاقد حس نوع دوستی­ای بود که انتظارش رو داشتم گفت: "آره جون خودت! می­خوام رفتنتون رو ببینم. جفتتون! همین الآن"!

    من کاملاً احساس کردم که عاقلانس که همین کار رو بکنم. بازوی اون دختر جوون رو گرفتم و دور شدیم و تئوفیلوس رو با سرنوشتش رها کردیم.

    اون خانوم جوون گفت: "اوه، آقا! کار خیلی شجاعانه ­ای بود این تیزهوشی شما رو می­رسونه. اگه شما من رو نجات نداده بودین، دچار انواع خراشیدگی و کوفتگی می­شدم".

    من هم با یه لحن زن پسندانه گفتم: "که واقعاً شرم آوره. چون بدنی که شما دارین رو نباید خراش داد. کوفتگی هم نباید توش ایجاد کرد. خوب، شما به حموم ترکیه­ای اشاره کردین. بهتره که با همدیگه دنبال یه حموم ترکیه ­ای بگردیم. تصادفاً من توی آپارتمان یکی دارم. یا حداقل یه حموم آمریکایی دارم که اون هم عملاً همونه. هر چی که نباشه شخص پیروز..."

    پایان

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 18 خرداد 1395

    البته یه مدت طول کشید تا اون رو ببینم، چون چیزی که اول توجه من رو به خودش جلب کرد، یه گروه از زن­های جوون بودن که دورش رو گرفته بودن. خوشبختانه زن­های جوون نمی­تونن حواس من رو پرت کنن، آخه من دیگه به سنی رسیدم که باید مراقب خودم باشم، اما اون موقع تابستون بود و اونها، تک تکشون، چنان لباس­های ناکافی­ای پوشیده بودن که من، همون طور که مرد محتاط باید این طور باشه، اونها رو با احتیاط بررسی کردم.

    فقط بعد از چند دقیقه بود که متوجه شدم اونی که در مرکز توجه این حلقۀ زن­های تابستونیه، کسی نیست بجز تئوفیلوس. هیچ شکی نبود که افزایش دمای هوا باعث شده بود تأثیر رایحش بیشتر بشه.

    راهم رو از بین اون حلقۀ زنونه باز کردم و با یه لبخند پدرانه بهش چشمک زدم و زدم رو شونش و روی صندلی کنار تئوفیلوس نشستم، که زن جوون و خوشگلی روش نشسته بود و با لب و لوچۀ آویزون، از روش بلند شد. گفتم: "تئوفیلوس، دوست جوون من! عجب منظرۀ دلربا و الهام بخشیه"!

    همون موقع متوجه اخم کوچیک و ناراحت کننده­ای روی صورتش شدم. با نگرانی پرسیدم: "مشکلی پیش اومده"؟

    بدون این که لب­هاش حرکت کنه، با صدای آهسته­ای که به زحمت می­تونستم بشنوم گفت: "تو رو خدا من رو از اینجا ببر بیرون".

    البته همون طور که می­دونی، من هم مردی هستم که همیشه یه راه چاره­ای گوشۀ جیبم دارم. فقط کار یه لحظه بود که بلند شم و بگم: "خانوم­ها، این دوست جوون من به خاطر یه فوریت اساسی زیست شناختی، باید بره دستشویی آقایون. اگه شما اینجا بشینین، ما خیلی زود برمی­گردیم".

    ما رفتیم توی یه رستوران کوچولو و از در پشتی خارج شدیم. یکی از اون خانوم­های جوون که شکمش به طرز ناخوشایندی جلو اومده بود و حس بد گمانی­ای به همون اندازه ناخوشایند داشت هم از در پشتی رستوران اومد بیرون، ولی ما دیدیمش و همون موقع تاکسی گرفتیم. اون زن تا دو تا چهار راه ما رو تعقیب می­کرد.

    وقتی که به خونۀ امن تئوفیلوس رسیدیم، گفتم: "تئوفیلوس، ظاهراً تو راز جذب کردن زن­های جوون رو کشف کردی. این همون بهشتی نیست که آرزوش رو داشتی"؟

    تئوفیلوس که زیر باد کولر کم کم داشت احساس راحتی می­کرد گفت: "نه دقیقاً. اونها کشیک همدیگه رو می­کشن. نمی­دونم چه طوری این اتفاق افتاده، یه دفعه فهمیدم. چند وقت پیش، یه زن غریبه اومد پیش من و پرسید که ما توی آتلانتیک سیتی با هم ملاقات نردیم. من هیچ وقت توی عمرم توی آتلانتیک سیتی نبودم.

    هنوز این رو نگفته بودم که یکی دیگه اومد جلو و گفت که من دستمالم رو انداختم و اون می­خواد بهم پسش بده، بعدش سومی اومد جلو و گفت دلت می خواد فیلم بازی کنی، پسر جون"؟

    گفتم: "تنها کاری که تو باید بکنی اینه که یکی­شون رو انتخاب کنی. من بودم اونی رو انتخاب می­کردم که بهت پیشنهاد داد فیلم بازی کنی. این زندگی خیلی راحتیه و دور و برت پر میشه از ستاره­های سینما".

    -: "ولی من نمی­تونم هیچ کدومشون رو انتخاب کنم. اونها مثل شاهین مراقب همدیگه هستن. همین که به نظر می­رسه من مجذوب یکی­شون شدم، بقیه برمی­گردن طرفش و موهاش رو می­کشن و هلش میدن و دورش می­کنن. من مثل قبل دوست دختر ندارم. حداقل قبلاً لازم نبود وقتی یکی از اونها سینه­هاش رو به طرف من می­گیره، نگاهشون کنم".

    از روی همدردی آهی کشیدم و گفتم: "چرا یه مسابقۀ حذفی برگزار نمی­کنی؟ وقتی که مثل همین حالا زن­ها دوره­ت کردن، بهشون بگو، عزیزان من، من عمیقاً مجذوب تک تکتون شدم. در نتیجه ازتون می­خوام به ترتیب الفبا صف ببندین و به نوبت من رو ببوسین. هر کی با احساس­تر این کار رو کرد، امشب مهمون منه. بدترین چیزی که ممکنه اتفاق بیفته اینه که یه عالمه بوسۀ مشتاقانه دریافت می­کنی".

    تئوفیلوس گفت: "هوممم! چرا که نه؟ همۀ مزایا متعلق به شخص پیروزه و من هم عاشق اینم که همۀ مزایا متعلق به من باشه". بعد هم لبهاش رو لیسید و طوری لبهاش رو غنچه کرد که انگار می­خواست هوا رو ببوسه و گفت: "فکر کنم بتونم این کار رو بکنم. به نظرت بهتر نیست اصرار کنم موقعی که می­خوان من رو ببوسن، دست­هاشون رو پشت سرشون نگه دارن"؟

    گفتم: "دوست من، تئوفیلوس، من اصلاً همچین فکری نمی­کنم. تو باید دوست داشته باشی که در این مورد یه مقدار تلاش هم انجام بشه. به گمون من قانون «هیچ بغل کردنی ممنوع نیست» قانون بهتریه".

    تئوفیلوس مثل کسی که نمی­خواست با توصیۀ کسی که خودش هم همچین تجربه­ای رو از سر گذرونده مخالفت کنه گفت: "شاید حق با تو باشه".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 17 خرداد 1395

    برای شخص پیروز

     

    من دوستم جورج را چندان زیاد نمی­دیدم، اما هر گاه که او را می­دیدم، تلاش می­کردم تا از او راجع به شیطانکی که می­توانست آن را احضار کند، سؤال کنم.

    او به من می­گفت: "برای یه علمی­تخیلی نویس پیر و کچل که گفته هر نوع فناوری فراتر از حد سنت­ها پیشرفت کرده، مثل جادو می­مونه. ولی با این وجود، دوست کوچولوی من، ازازل، یه موجود عجیب و غریب فرازمینی نیست، یه جن خوش قلبه. ممکنه قدش فقط دو سانت باشه، ولی می­تونه کارهای شگفت انگیزی بکنه... راستی، تو از کجا اون رو می­شناسی"؟

    -: "خودت بهم گفتی".

    روی صورت جورج خطوط افق حاکی از مخالفت به وجود آمد و با لحن غم انگیزی گفت: "من هیچ وقت راجع به ازازل چیزی نمیگم".

    گفتم: "البته بجز وقت­هایی که حرف می­زنی. این اواخر چکار کرده"؟

    جورجی آهی به عمق انگشت شست پایش کشید و هوا را از بوی آبجو انباشت و گفت: "تو انگشتت رو روی نقطۀ نارحت کننده­ای توی وجود من گذاشتی. دوست جوون من، تئوفیلوس، بدترین تلاش ما بود، من و ازازل، اگرچه نیتمون خیر بود".

    او لیوان دسته­دار آبجویش را برداشت و جلوی صورتش گرفت و ادامه داد: "تو هیچ وقت دوست من، تئوفیلوس رو ندیدی، آخه اون همیشه به جاهایی می­رفت که سطحش بالاتر از جاهایی بود که آدم­های رقت­انگیزی مثل تو میرن. اون یه آدم جوون و فرهیخته بود که همیشه زنهای جوون و خوش اندام رو تحسین می­کرد، چیزی که من در مقابلش مصونیت دارم. اما ظرفیت این رو نداشت که در مقابل اونها درست رفتار کنه."

    اون بهم می­گفت: "نمی­فهمم جورج. من که ذهن خوبی دارم؛ خیلی خوب حرف می­زنم؛ شوخ طبعم؛ مهربونم؛ خوش قیافه­ام..."

    من هم بهش می­گفتم: "آره، تو چشم داری، دماغ و چشم و دهن داری که همشون سر جای عادی خودشونن و تعدادشون هم عادیه. من فقط تا اینجا می­تونم جلو برم".

    -: "... و به طرز شگفت انگیزی توی نظریۀ عشق استعداد دارم، اگر چه هیچ وقت بخت زیادی برای عملی کردنش نداشتم. ولی به نظر می­رسه که توان جلب کردن توجه این موجودات خواستنی رو ندارم. نگاه که می­کنی، می­بینی که اونها همه جا دور و بر ما هستن، اما هیچ کدومشون کمترین تلاشی برای آشنا شدن با من نمی­کنن. حتی با وجود این که من انجا نشستم و دوستانه­ترین حالت رو به خودم گرفتم".

    دلم براش ­سوخت. من اون رو از زمان نوزادی می­شناختم و تا جایی که یادم میاد، یه بار مادرش که داشت از سینه بهش شیر می­داد، ازم خواست نگهش دارم تا لباسش رو مرتب کنه. به خاطر همین خودم رو مسئول می­دونستم.

    بهش گفتم: "دوست عزیز من، اگه بتونی توجهات رو جلب کنی، خوشحال­تر میشی"؟

    اون هم خیلی ساده گفت: "این جوری که دنیا بهشت میشه".

    مگه من می­تونستم جلوی بهشت رو بگیرم؟ پس ماجرا رو برای ازازل گفتم که طبق معمول اخم کرد و گفت: "نمی­شد ازم یه الماس می­خواستی؟ من می­تونستم با تغیر ترتیب اتم­های یه تیکه زغال­سنگ برات یه الماس خوب نیم قیراتی بسازم. ولی غیر قابل مقاومت بودن برای زن­ها؟ چطوری باید این کار رو بکنم"؟

    من که تلاش می­کردم یه کمکی بکنم گفتم: "نمی­تونی اتم­های داخل اون رو دوباره مرتب کنی؟ می­­خوام یه کاری براش کرده باشم. حتی اگه شده، به خاطر دید زدن ابزار تغذیه­ای فوق­العادۀ مادرش".

    ازازل گفت: "خوب، بذار فکر کنم... انسان­ها از خودشون رایحه ساطع می­کنن. البته با وجود گرایش مدرن شما به این که توی هر فرصتی حموم می­کنین و خودتون رو توی رایحه­های مصنوعی غرق می­کنین، دیگه از روش طبیعی برانگیختن احساسات خبر ندارین. شاید بتونم طوری ویژگی­ بیوشیمیایی این دوستت رو طوری تغییر بدم که بتونه مقدار غیر عادی­ای از رایحه­ای که به طور غیر عادی­ای مؤثره رو، وقتی که یه موجود مؤنث دست و پاچلفتی از اون گونۀ نفرت انگیزتون در معرض دیدش قرار گرفت، ترشح کنه".

    -: "منظورت اینه که بو بده"؟

    -: "به هیچ وجه. این رایحه­ایه که آگاهانه حس نمیشه، اما روی گونه­های مؤنت تأثیری داره که از نیاکان دورتون به جامونده و باعث میشه که بیاد جلوتر و لبخند بزنه. گونۀ مؤنث احتمالاً در حالت پاسخ­دهی به اون رایحه قرار می­گیره و من فکر می­کنم هر اتفاقی که بعدش پیش میاد، به صورت خودکار انجام میشه".

    گفتم: "پس من مطمئن باشم که تئوفیلوس جوون می­تونه خوب خودش رو نشون بده. اون یه مرد شرافتمنده که با انگیزه و جاه طلبه".

    دفعۀ بعد که تئوفیلوس رو دیدم، فهمیدم که روش درمانی ازازل مؤثر بوده. ما توی کافۀ پیاده رو بودیم.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • ازازل

    یکشنبه 16 خرداد 1395

    داستان‌های ازازل یه مجموعه داستان فانتزیه که آیزاک ازیموف نوشتن اونها رو در دهۀ 1980 شروع کرد. آیزاک در مجموع 29 عنوان از داستان‌های ازازل رو نوشت. 18 عنوان از اونها بعداً در کتابی با همین عنوان ازازل گردآوری شدن و تعدادی دیگه از اونها هم پس از درگذشت آیزاک، در کتابی با عنوان Magic: The Final Fantasy Collection گنجونده شدن. 
    کتاب ازازل در ایران با نام «آزازل» توسط خانم گیسو ناصری ترجمه شده (اگرچه متن روونی بود، اما با مقایسه‌ای که من بین متن اصلی و ترجمه انجام دادم، متوجه شدم که چقدر ناشیانه و سرهم بندی شده ترجمش کرده) و انتشارات شقایق هم اون در سال 1375 منتشر کرده.

    در کتاب ترجمه شده دو تا از داستان‌ها حذف شدن. همچنین یکی از داستان‌های ازازل هم در کتابی به نام The Asimov Chronicles وجود داشت که چون من اون کتاب رو هم داشتم، این داستان دیگه رو هم ترجمه می‌کنم و توی وبلاگ میذارم.
    فقط یه نکته‌ای وجود داره که نام «ازازل» از یکی از نام‌های شیطان که در کتاب مقدس وجود داره گرفته شده. این نام در متون اسلامی هم هست و به صورت «عزازل» یا «عزازیل» نوشته شده. پس «آزازل» اشتباهه. اما از اونجایی که این نام صرفاً اقتباس شده و اشاره‌ای به خود شیطان نداره، من نام «ازازل» رو صحیح‌تر می‌دونم و از همین نام استفاده خواهم کرد.

  • نظرات() 
  • شنبه 15 خرداد 1395

    شمارۀ دوم فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» به زودی (تیرماه) منتشر خواهد شد.
    همراه با داستان‌هایی از
    ایندو بایندر
    آیزاک ازیموف
    رابرت هاینلاین
    تئودور استورجن
    سعید سیمرغ (این حقیر)

  • نظرات() 
  • شنبه 8 خرداد 1395

    چرا ماه همیشه یک سوی خود را به طرف زمین نگه می­دارد؟

     

    کشش گرانشی ماه بر روی زمین باعث بالا آمدن آب اقیانوس­ها در دو طرف زمین می­شود و دو برآمدگی جذر و مدی را ایجاد می­کند. همچنان که زمین از غرب به شرق می­چرخد، یکی از این دو برآمدگی جذر و مدی که همیشه رو به ماه دارد و دیگری رو به سوی مخالف ماه، دور زمین از شرق به غرب حرکت می­کنند.

    همچنان که این دو برآمدگی جذر و مدی به دور زمین می­گردند، با ته دریاهای کم ژرفا مانند دریای برینگ و دریای ایرلند، اصطکاک ایجاد می­کنند. مجموعۀ این اصطکاک­ها انرژی چرخشی زمین را به گرما تبدیل می­کند. خیلی آهسته، همین طور که از انرژی چرخشی زمین کاسته می شود، سرعت حرکت سیارۀ ما به در محورش آهسته­تر می­شود. جذر و مد در برابر چرخش زمین مانند ترمز عمل می­کند و در نتیجه، شبانه روز ما هر صد هزار سال، یک ثانیه طولانی­تر می­شود.

    فقط آب­ها نیستند که در اثر گرانش ماه بالا می­آیند. پوستۀ جامد زمین هم تحت تأثیر این کشش قرار می­گیرد، اگرچه مقدار بالا آمدگی آن قابل توجه نیست. دو برآمدگی صخره­ای هم زمین را دور می­زنند که یکی از آنها رو به ماه دارد و دیگری در سمت مخالف آن است. همین طور که این برآمدگی­های صخره­ای دور زمین می­چرخند، اصطکاک یک لایۀ صخره­ای بروی لایۀ زیرین آن هم باعث کاهش انرژی چرخشی زمین می­شود. (البته برآمدگی­ها واقعاً به دور زمین نمی­چرخند، اما همچنان که زمین می­چرخد، سمت پایینی برآمدگی­ها که در یک مکان قرار دارد، در جای دیگری شکل می­گیرد).

    ماه هیچ دریایی ندارد و جذر و مد عادی در آن به وجود نمی­آید. با این حال پوستۀ صخره­ای آن تحت تأثیر نیروی گرانشی زمین قرار می­گیرد و نیروی گرانشی زمین هم هشتاد برابر نیروی گرانشی ماه است. برآمدگی­هایی که روی سطح ماه ایجاد می­شوند، بسیار بزرگ­تر از برآمدگی­هایی هستند که روی سطح زمین به وجود می­آیند، در نتیجه ماه تحت تأثیر اصطکاک جذر و مدی­ای قرار می­گیرد که به میزان قابل توجهی بیش از اصطکاک جذر و مدی زمین است، البته اگر آن هم در دوره­های بیست و چهار ساعته به دور خود می­چرخید. از سوی دیگر، ماه با جرم خیلی کمتری که از زمین دارد، در طول مدت گردش مساوی با زمین، انرژی چرخشی کمتری از زمین هم دارد.

    ذخیرۀ انرژی اولیۀ ماه که کمتر از زمین بود، در اثر برآمدگی­های بزرگی که زمین ایجاد می­کرد، با سرعت بیشتری کاسته شد و دورۀ گردش آن با سرعت نسبتاً زیادی رو به فزونی گذاشت. میلیون­ها سال پیش، سرعت چرخش ماه باید آن قدر آهسته شده باشد که دورۀ چرخش آن به دور خودش، با دورۀ گردش آن به دور زمین برابر شده باشد. وقتی که ماه به این نقطه برسد، همیشه یک سوی خود را به طرف زمین نگه خواهد داشت.

    این موضوع باعث می­شود که برآمدگی­ها در جای خودشان ثابت بمانند. یکی از این برآمدگی­ها درست در مرکز ماه به سمت ما قرار دارد و دیگری درست در مرکز سمت دیگر ماه که ما آن را نمی­بینیم، رو به طرف مخالف ما دارد. از آنجا که این دو جهت جایشان را عوض نمی­کنند، برآمدگی­ها دیگر حرکت نمی­کنند و دیگر هیچ اثر اصطکاکی در برابر دورۀ گردش آن وجود ندارد. در نتیجه، ماه تا مدت نامحدودی فقط یک سوی خود را به طرف ما نگه خواهد داشت، و همان طور که می­بینید، این یک رویداد تصادفی نیست، بلکه نتیجۀ غیر قابل اجتناب تأثیر گرانش و اصطکاک است.

    ماه یک مثال نسبتاً ساده­ است. تحت برخی شرایط، اثر جذر و مدی می­تواند شرایط پیچیده­تری از پایداری را ایجاد نماید. مثلاً به مدت هشتاد سال، چنین تصور می­شد که سیارۀ تیر (نزدیک­ترین سیاره به خورشید که بیش از همه تحت تأثیر نیروی گرانشی آن قرار دارد)، به همان دلیلی که ماه یک سوی خود را به طرف زمین نگه می­دارد، یک روی خود را به سمت خورشید گرفته است. در واقع بعداً معلوم شد که در مورد سیارۀ تیر، تأثیر اصطکاک می­تواند یک دورۀ پایدار 58 روزه را ایجاد نماید که درست دو سوم طول مدت 88 روزۀ گردش این سیاره به دور خورشید است.

     

  • نظرات() 
  • جمعه 7 خرداد 1395

    خوب دوستان، تا به اینجا 14 داستان از داستان‌های حذف شدۀ آیزاک رو که قولش رو داده بودم ترجمه کردم. البته فقط 9 تا از اونها رو توی وبلاگ قرار دادم. حالا همۀ اون چهارده داستان رو در قالب یک کتاب آماده می‌کنم و تیرماه برای آپلود قرار میدم. علت این که تیر ماه رو انتخاب کردم اینه که اولاً فعلاً در حال ویرایش نهایی کتاب هستم و دوماً منتظرم تا شمارۀ دوم مجلۀ «فصل علم و خیال» منتشر بشه تا در انتهای اون کتاب معرفی و تبلیغش کنم. اسم کتاب رو هم گذاشتم «... که در اندیشۀ او هستی» که نام یکی از داستان‌های کتابه. این هم تصویر جلد کتاب خواهد بود: 

    و اما یه مسألۀ دیگه. سال گذشته که کار ترجمه رو شروع کردم، از لحاظ اقتصادی اصلاً سال خوبی برای من نبود و من عملاً کل سال گذشته رو بیکار و خونه نشین بودم. در نتیجه از فرصت بدست اومده استفاده کردم و این داستان‌ها رو ترجمه کردم. متأسفانه توی مملکت ما برای محتوای فرهنگی ارزش اقتصادی قائل نیستن و من نمی‌تونم از طریق ترجمۀ داستان هزینه‌های زندگیم رو تأمین کنم. 
    اما دو سه هفته پیش از  کارگاهی که پدرم توش کار می‌کرد بهم پیشنهاد کار شد و من دو سه هفتس که توی اون کارگاه به کار حسابداری و برشکاری پیراهن مردونه مشغولم. البته از حسابداری بدم نمیاد و برشکاری هم کار سختی نیست اما بنا به تجربۀ قبلی از این کار خیلی بدم میاد، ولی خوب چاره‌ای نیست. 
    به همین دلیل اوقات فراغتم خیلی کم شده. البته فکر نکنید که ترجمه رو متوقف خواهم کرد و دیگه داستانی نخواهم فرستاد. هرگز این طور نخواهد شد. تا وقتی که زنده باشم و داستانی از آیزاک وجود داشته باشه که ترجمه نشده باشه. به این کار ادامه میدم اما مطمئناً حجم کار به اندازۀ گذشته نخواهد بود که امیدوارم پوزش بنده رو بپذیرین.

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 5 خرداد 1395

    بازرگان گفت: "جستجوگر، من هدیه­ای برای همۀ خدمۀ کشتی آماده کردم. اما اول باید به شما نشونش بدم. با احترام صمیمانه و عرض پوزش بابت پوشیده بودن افکار. حق با شما بود. چیز عجیبی در مورد این سیاره وجود داره. با وجود این که هوشمندان این سیاره به سختی به سطح یک رسیدن و فناوری­شون بی­نهایت ابتداییه، دیدگاهی رو توسعه دادن که ما تا به حال نمونش رو نداشتیم، و تا جایی که من اطلاع دارم، تو هیچ کدوم از دنیاهای دیگه هم بهش بر نمی­خوریم.

    ناخدا با ناراحتی گفت: "من که نمی­تونم تصور کنم اون چی می­تونه باشه". او می­دانست که بازرگانان گاهی اوقات در مورد کارهایشان بیش از حد غلو می­کنند تا ارزش خود را بالا ببرند.

    جستجوگر چیزی نگفت. او از دو نفر دیگر ناراحت­تر بود.

    بازرگان گفت: "این یه نمونه از هنرهای دیداری اونهاست".

    ناخدا گفت: "بازی با رنگ"؟

    -: "همین طور شکل. اما با شدیدترین تأثیر ممکن". او پروژکتور هولوگرافی را راه انداخت و ادامه داد: "نگاه کنین"!

    در فضای نمایشی پیش روی آنها، گله­ای از جانوران تنومند، پشمالو، دو شاخ و چهارپا پدیدار شد. آنها اندکی تردید کردند، سپس گریختند. گرد و خاک از زیر سم­هایشان به هوا برخواست.

    ناخدا زیر لب گفت: "عجب چیزهای زشتی­ هستن".

    تصویر هولوگرافیک حرکت گله را آرام کرد، آن را بزرگ نمود و یکی از آن جانوران محیط نمایش را پر کرد. سر بزرگش پایین آمد و سوراخ­های بینی­اش باد کرد.

    بازرگان گفت: "این حیوون رو ببینین، حالا این ترکیب اولیه که از روغن و مواد معدنی درست شده رو ببینین که ما اون رو روی سقف یه غار پیداش کردیم".

    دوباره آنجا بود! دقیقاً مانند تصویر هولوگرافی­اش نبود، تخت و درخشنده بود.

    ناخدا گفت: "عجب شباهت عجیبی"!

    بازرگان گفت: "عجیب نیست. عمدیه. ده­ها نوع از این شکل در موقعیت­های مختلف اونجا بود، از حیوانات متفاوت. جزئیات شباهتشون بیشتر از اونیه که تصادفی باشه. متوجه هستین که این چه دیدگاه جالبیه؟ این که رنگ­ها و شکل­ها رو به روشی قرار بدیم تا چشم­ها رو گول بزنیم که دارن به یه چیز واقعی نگاه می­کنن. این سازواره­ها، هنری رو ابداع کردن که واقعیت رو نشون میده. به گمونم می­تونیم اسمش رو بذاریم هنر تجسمی.

    و تازه، همش این نیست. ما دیدیم که این توی سه بعد هم انجام شده". بازرگان تعدادی چیز کوچک را نشان داد که از سنگ خاکستری و استخوان­های زرد کمرنگ ساخته شده بودند و گفت: "به وضوح مشخصه که اینها قصد دارن چی رو نشون بدن".

    به نظر می­رسید که ناخدا گیج شده است. او گفت: "شما اینها رو موقع ساخته شدن دیدین"؟

    -: "نه، ندیدم. یکی از افرادم یه موجود سیاره­ای رو دیده که داشته رنگ­ها رو توی غار می­مالیده، اما ما اینها رو وقتی تکمیل شده بودن پیدا کردیم. با این وجود هیچ توضیح دیگه­ای بجز این که اینها عمداً شکل گرفتن وجود نداره. این چیزها نمی­تونن تصادفی به این شکل در اومده باشن".

    ناخدا گفت: "این چیزها جالبن، اما به خوبی از انگیزه­ها پیروی نمی­کنن. تصاویر هولوگرافی که بهتر می­تونن این هدف رو براورده کنن. مگه نه"؟

    -: "این موجودات هیچ تصوری از این که یه روزی ممکنه تصاویر هولوگرافی به وجود بیاد ندارن و نمی­تونن به خاطرش یه میلیون سال صبر کنن. در ضمن، شاید هولوگرافی بهتر نباشه. اگه شما این چیزهای نمایشی رو با نمونه­های اصلی مقایسه کنین، متوجه می­شین که اینها به روش­های دقیقی ساده شدن و تغییر شکل داده شدن تا روی ویژگی­های دقیقی تمرکز بشه. من عقیده دارم این شکل از هنر، به روش­هایی می­تونه باعث پیشرفت خلاقیت بشه و مطمئناً چیزی متفاوت­تر از اونیه که بشه راجع بهش حرف زد".

    بازرگان رو به جستجوگر کرد و گفت: "من از توانایی­های شما حیرت زده شدم. میشه توضیح بدین که چطور بی­همتایی این هوشمندان رو حس کردین"؟

    جستجوگر حرکتی به علامت منفی انجام داد و گفت: "من اصلاً چنین چیزی رو حدس نمی­زدم. این خیلی جالبه و من ارزشش رو درک می کنم، اگرچه نمی­دونم که آیا ما خودمون می­تونیم رنگ­ها و شکل­ها رو به منظور به وجود آوردن چنین هنرهای تجسمی­ای کنترل کنیم یا نه. اما با این وجود، این موضوع من رو نگران می­کنه. نگرانی من از اینه که شما اینها رو چطور صاحب شدین؟ به جای اینها چی دادین؟ اینجا جایی که من می­تونم عجیب بودن موضوع رو ببینم".

    بازرگان گفت: "خوب، به نوعی حق با شماست. این کاملاً عجیبه. من فکر نمی­کنم تا زمانی که این موجودات اینقدر ابتدایی هستن، بتونیم چیزی بهشون بدیم، اما این کشف مهم­تر از اینه که هیچ تلاشی برای از خود گذشتگی انجام نشه. به خاطر همین، من از بین اونهای که این چیزها رو شکل دادن، یکی رو انتخاب کردم که به نظر می­رسید میدان ذهنیش به نوعی فعال­تر از بقیه بود و تلاش کردم در عوض بهش یه استعداد رو منتقل کنم".

    جستجوگر گفت: "و البته، موفق هم شدی".

    بازرگان، خوشحال از اینکه جستجوگر نکته را دریافت و چیزی هم نپرسید، گفت: "بله، موفق شدم. اون موجودات، حیواناتی که شکلشون رو با رنگ درست می­کنن رو با پرتاب کردن چوب­های درازی که به نوکشون سنگ­های تیزی وصل کردن، می­کُشن. این چوب­ها پوست حیوانات رو سوراخ می­کنن و اونها رو زخمی و ضعیف می­کنن. بعد به وسیلۀ موجوداتی که تک تک، از اون حیوانات کوچک­تر و ضعیف­تر هستن، کشته میشن. من متوجه شدم که چوب­­های نوک تیز کوچکتر با استفاده از یه چوب بزرگ و تحت تنش یه ریسمان که ازش به عنوان سامانۀ پیشران استفاده میشه، می­تونن با سریع­تر و مؤثرتر حرکت کنن".

    جستجوگر گفت: "چنین وسیله­ای در بین موجودات هوشمند اولیۀ دیگه هم پیدا شده که البته خیلی از اینها پیشرفته­تر بودن. دیرین ذهن شناسان اسمش رو گذاشتن تیر و کمون".

    ناخدا گفت: "دانش رو چطور جذب کردن؟ در این سطح از پیشرفت اصلاً ممکن نیست".

    -: "اما جذب کردن. هیچ اشتباهی هم وجود نداره. پاسخ دهی در برابر میدان ذهنی یه چیز درونیه و تقریباً غیر قابل مقاومته. مطمئناً فکر نمی­کنیم که من این اشیاء هنری رو برداشتم، که ارزش خیلی زیادی هم دارن، بدون این که متقاعد شده باشم در عوضش چیزی پرداخت کردم. هیچ در برابر هیچ، نا خدا".

    جستجوگر با لحنی افسرده گفت: "عجیب اینجاست. این که اونها پذیرفتن".

    ناخدا گفت: "اما بازرگان، ما مطمئناً نمی­تونیم این کار رو بکنیم. اونها آماده نیستن. این طوری بهشون آسیب می­زنیم. اونها با استفاده از تیر و کمان، نه فقط به حیوون­ها، بلکه به خودشون هم آسیب می­زنن".

    بازرگان گفت: "ما بهشون آسیب نمی­زنیم و آسیب هم نزدیم. این که اونها چه کاری با هم می­کنن و آخر کارشون کی می­رسه، مربوط به یه میلیون سال دیگس و به ما مربوط نیست".

    ناخدا و بازرگان رفتند تا برای شرکت کشتی فضایی گزارشی تهیه کنند. جستجوگر به سمتی که آنها می­رفند با ناراحتی گفت: "اما اونها پذیرفتن. اونها در میان یخ شکوفا میشن. و در عرض بیست هزار سال، این به ما مربوط میشه".

    او می­دانست که آنها حرفش را باور نمی­کنند، و احساس ناامیدی کرد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 4 خرداد 1395

    یک تماس مستقیم ذهنی که آنچنان پر از احساس تعجب و حیرت بود که محتوای اطلاعاتی آن را محو کرده بود، ناگهان برقرار شد.

    -: "قربان! اینجا! سریع بیاین"!

    موقعیت دقیق داده نشده بود. بازرگان مجبور بود رد پرتو­ها را بگیرد که از درز میان دو تودۀ مواد معدنی صخره­ای می­آمد.

    تعداد دیگری از خدمه هم به سوی آن نقطه می­آمدند، اما بازرگان نخستین کسی بود که به آنجا رسید.

    او پرسید: "چی شده؟

    معاونش در میان درخشش پرتوهای لباس خودش در دهانۀ غاری در دامنۀ تپه ایستاده بود.

    بازرگان نگاهی به آنجا انداخت و گفت: "این یه سوراخ طبیعیه، نه یه تولید تکنولوژیکی".

    -: "بله، اما نگاه کنین".

    بازرگان به بالا نگاه کرد و برای حدود پنج ثانیه ماتش برد. سپس پیام پر حرارتی برای بقیه فرستاد تا نزدیک نشوند.

    او گفت: "این ماهیت تکنولوژیکی داره"؟

    -: "بله قربان، می­تونین ببینین که این هنوز کامل نشده".

    -: "اما به وسیلۀ کی"؟

    -: "به وسیلۀ اون موجوداتی که اون بیرونن. اون هوشمندها. من یکی­شون رو دیدم که داشت اینجا کار می­کرد. این منبع نورشه. گیاه در حال سوختنه. اینها هم ابزراهاشه".

    -: "و اون کجاست"؟

    -: "فرار کرد".

    -: "تو واقعاً اون رو دیدی"؟

    -: "من ثبتش کردم".

    بازرگان به فکر فرو رفت. سپس دوباره به بالا نگاه کرد و گفت: "تا حالا چیزی شبیه به این دیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "یا چیزی راجع بهش شنیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "مبهوت کنندس"!

    به نظر نمی­رسید که بازرگان بخواهد نگاهش را برگیرد، و معاونش به آرامی گفت: "قربان، باید چکار کنیم"؟

    -: "هان"؟!

    -: "این مطمئناً می­تونه برای کشتی ما چهارمین جایزه رو به ارمغان بیاره".

    بازرگان با تأسف گفت: "حتماً. البته اگه بتونیم با خودمون ببریمش".

    معاونش مرددانه گفت: "من همین الآن ثبتش کردم".

    -: "هان؟! به چه دردی می­خوره؟ ما چیزی نداریم که در ازاش پرداخت کنیم".

    -: "ولی ما می­تونیم هر چیزی بهشون بدیم".

    بازرگان گفت: "چی داری میگی؟ اونها خیلی ابتدایی­تر از اون چیزی هستن که چیزی که بهشون میدیم رو بپذیرن. به احتمال زیاد اونها یک میلیون سال پیش از مرحله­ای هستن که پیشنهاد تبادل اصل رو بپذیرن. ما مجبوریم چیزهایی که ثبت کردیم رو از بین ببریم".

    -: "ولی ما که می­دونیم، قربان".

    -: "پس باید هیچ وقت راجع بهش حرف نزنیم. شغل ما هم اخلاقیات و سنت­های خودش رو داره. تو که خودت اون رو می­دونی. هیچ در برابر هیچ"!

    -: "حتی این"؟

    -: "حتی این"!

    در حالت سرسختانۀ بازرگان، ته مایه­ای از افسوس وجود داشت و با وجود این که گفته بود «حتی این»، دودل می­نمود.

    معاونش دودلی او را حس کرد و گفت: "بیاین تلاش کنیم یه چیزی بهشون بدیم، قربان".

    -: "و اون چیز چه فایده­ای براشون داره"؟

    -: "مگه چه ضرری داره"؟

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 3 خرداد 1395

    قایق بازرگان به مدت دو روز به سرعت به دنبال نشانه­ای منطقی از فناوری، دور سطح سیاره گشت. چیزی پیدا نکرد.

    جستجوی کامل سال­ها زمان می­برد اما ارزشش را نداشت. تصور این که موجود هوشمندی خودش را پنهان کرده باشد، غیر منطقی بود. از آنجا که فناوری پیشرفته، دشمنی نداشت، وجود خودش را آشکار می­نمود. تجربۀ جهانی بازرگانان در همه جا این را نشان می­داد.

    آن سیاره با وجود این که نیمه یخ زده بود، سیارۀ زیبایی بود. سفید و آبی و سبز. وحشی و خشن و رنگارنگ. زمخت و دست نخورده.

    اما شغل بازرگان کار کردن با زیبایی نبود و او در برابر چنین اندیشه­هایی، با بی­صبری شانه بالا انداخت. وقتی که خدمه دربارۀ چنین مواردی با او حرف می­زدند، او پاسخ­های کوتاهی به آنها می­داد.

    او گفت: "خوب، ما اینجا فرود اومدیم. به نظر می­رسه که اونجا تمرکز خوبی از هوشمندان وجود داره. از اون بهتر نمی­تونیم چیزی پیدا کنیم".

    معاونش گفت: "با اینها چکار می­تونیم بکنیم، قربان"؟

    بازرگان گفت: "شما می­تونین اطلاعات رو ثبت کنین. جانوران رو ثبت کنین. هم جانوران هوشمند و هم اونهایی که گمان می­کنید هوشمندن. همین طور هر کدوم از صنایع دستیشون رو که پیدا کردین. مطمئن بشین که تمام اطلاعات ثبت شده، کاملاً هولوگرافیک باشن".

    معاون گفت: "ما همین الآن هم داریم می­بینیم که..."

    بازرگان گفت: "ما می­تونیم ببینیم. اما باید اطلاعات رو ثبت کنیم که جستجوگرمون رو متقاعد کنیم که دست از این رویا برداره، وگرنه تا ابد اینجا می­مونیم".

    یکی از خدمه گفت: "اون جستجوگر خوبیه".

    بازرگان گفت: "جستجوگر خوبی بود. اما معنیش این نیست که همیشه هم خوب می­مونه. شاید موفقیت­های زیادش باعث شدن که خودش رو خیلی دست بالا بگیره. پس ما باید اون رو با واقعیت روبرو کنیم. البته اگه بتونیم".

    آنها لباسهایشان را پوشیدند و از قایق خارج شدند.

    البته می­توانستند از جو سیاره استفاده کنند، اما احساس قرار گرفتن در مقابل بادهای سرد و گزندۀ فضای باز سیاره آنها را ناراحت می­کرد، حتی در صورتی که جو و دمای سیاره هم مناسب بود، که در این مورد خاص نبود. گرانش سیاره هم کمی بالا بود، اما می­توانستند آن را تاب بیاورند.

    موجودات هوشمند که لباسی تقریباً سر هم بندی شده از قسمت خارجی حیوانات دیگر پوشیده بودند، با دیدن نزدیک شدن آنها با بی­میلی عقب نشینی کردند و از دور به تماشا نشستند. خیال بازرگان از این بابت راحت شد. هر نشانی از عدم ستیزه جویی برای آنهایی که اجازۀ دفاع از خود را نداشتند، خوشایند بود.

    بازرگان و خدمه­اش تلاشی برای گفتگوی مستقیم یا با اشاره نکردند. چه کسی می­دانست که هر اشاره­ای دوستانه تلقی خواهد شد یا بیگانه؟ در عوض، بازرگان یک میدان ذهنی برپا نمود، و آن را با لرزش­های بی­آزاری و صلح طلبی اشباع کرد و آرزو کرد که ای کاش میدان ذهنی آن مخلوقات برای پاسخگویی به حد کافی پیشرفته باشد.

    ظاهراً این گونه بود، چرا که برخی از آنها به عقب خزیدند و در حالی که گویی به شدت کنجکاو شده باشند، بی­حرکت نگاه کردند. بازرگان احساس کرد که افکار زودگذری را دریافت می­کند، اما به نظر می­رسید چندان شبیه به سطح یک نباشد و به آنها توجهی نکرد.

    در عوض، بی احساس به کار تهیۀ هولوگراف از بازتولید گیاهان، از گله­ای از جانوران گیاه­خوار که در مقابلش پدیدار شدند پرداخت و سپس به این نتیجه رسید که آن محیط خطرناک است و به سرعت گریخت. یک جانور بزرگ روی انتهای بدنش بلند شد، در حفره­ای در قسمت جلویی بدنش سلاح­هایی سفید را به نمایش گذاشت و سپس آنجا را ترک نمود.

    خدمۀ بازرگان که مانند او کار می­کردند، با حالتی روش­مند در آن محیط حرکت می­کردند.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 2 خرداد 1395

    کاوشگرها دقیقاً همان چیزی را آوردند که ناخدا انتظارش را داشت، آن هم با جزئیات زیاد. گونه­های هوشمند تقریباً شبیه به هم بودند، حداقل تا جایی که  ظاهر بیرونی مطرح بود، در گونه­های کم اهمیت­تر مناطق داخلی بازوی پنجم کهکشان... چندان غیر عادی نبود، اما بی­شک مورد علاقۀ ذهن شناسان قرار داشت.

    با این وجود، این گونۀ هوشمند در اولیه­ترین مراحل فناوری بود. مدت­های زیادی زمان لازم بود تا چیزی مفید به وجود بیاوردند.

    ناخدا که به سختی می­توانست خشمش را نشان ندهد هم همین را گفت، اما جستجوگر که همچنان برگه­های گزارش را بررسی می­کرد، بی­حرکت باقی ماند.

    او گفت: "عجیبه". و در خواست جلسه با بازرگان را کرد.

    این دیگر واقعاً خیلی زیاد بود. یک ناخدای موفق هرگز نباید بهانه­ای برای ناراحتی به دست جستجوگر می­داد، اما هرچیزی هم حدی داشت.

    ناخدا که در تقلا بود تا گفتگو، اگر دوستانه نیست، حداقل مؤدبانه باشد، گفت: "برای چی، جستجوگر؟ از این سطح چه انتظاری میشه داشت"؟

    جستجوگر اندیشمندانه گفت: "اونها ابزار دارن".

    -: "سنگ، استخون، چوب! همش همین! مطمئناً ما چیزی اونجا پیدا نمی­کنیم".

    -: "و هنوز هم یه چیز عجیبی توی الگو هست".

    -: "ممکنه بدونم که اون چی می­تونه باشه، جستجوگر"؟

    -: "اگه می­دونستم که چی می­تونه باشه که دیگه عجیب نبود و لازم نبود کشفش کنم، ناخدا! من واقعاً باید در مورد جلسه با بازرگان پافشاری کنم".

    *

    بازرگان هم درست مانند ناخدا خشمگین بود و ظرفیت بیشتری هم برای نشان دادن آن داشت. هر چه نبود، او هم متخصصی بود مثل همۀ آنهای دیگری که در کشتی بودند و حتی به عقیدۀ خودش (و چند نفر دیگر) تخصصش به اندازۀ تخصص جستجوگر ضروری بود.

    شاید ناخدا کشتی را هدایت می­کرد و شاید جستجوگر تمدن­های مفید را با استفاده از نشانه­های دقیق شناسایی می­نمود، اما در مرحلۀ پایانی، این بازرگان و گروهش بودند که با بیگانگانی روبرو می­شدند که برایشان مفید بود و در عوض چیزی می­دادند که برای آنها هم مفید بود .

    و همۀ اینها با ریسک بزرگی همراه بود. محیط زیست بیگانه نباید به هم می­خورد. هوشمندان بیگانه نباید حتی برای حفظ جان یکی از افراد، آسیب می­دیدند. دلایل خوبی برای آن در مقیاس کیهانی وجود داشت و بازرگانان بابت ریسک­هایی که از سر می­گذراندند، به نحو سخاوتمندانه­ای پاداش می­کردند، اما چراباید ریسک­های بی­فایده­ای را می­پذیرفتند؟

    بازرگان گفت: "اونجا هیچی نیست. برداشت من از اطلاعات کاوشگرها اینه که ما با جانوران نیمه هوشمند سر و کار داریم. خطرشون خیلی زیاده. ما می­دونیم که چطور باید با هوشمندان واقعی کار کنیم و اعضای گروه بازرگانی به ندرت بدست اونها کشته میشن. کی می­دونه که این حیوون­ها چه واکنشی نشون میدن، و تو هم خوب می­دونی که ما نباید به طور کامل از خودمون دفاع کنیم".

    جستجوگر گفت: "این حیوون­ها، اگه چیزی بیشتر از حیوون نباشن، به طرز شگفت انگیزی خودشون رو با یخ سازگار کردن. دگرگونی­های ظریفی توی الگو هست که من درکشون نمی­کنم، اما عقیدۀ من اینه که اونها خطرناک نخواهند بود و حتی ممکنه مفید هم باشن. احساس می­کنم ارزش آزمایش دقیق­تر رو داشته باشن".

    بازرگان پرسید: "هوشمندان عصر حجر به چه دردی می­خورن"؟

    -: "این رو دیگه شما باید کشف کنین".

    بازرگان با عصبانیت با خود فکر کرد: البته، این چیزیه که ما باید کشفش کنیم.

    او به خوبی از تاریخ و هدف اکتشافات کشتی فضایی با خبر بود. زمانی بود، یک میلیون سال پیش، که هیچ بازرگان، جستجوگر و ناخدایی نبود. فقط نیاکان حیوان مانندشان بودند که ذهنشان و فناوری عصر حجری را گسترش می­دادند، بسیار شبیه حیوانات همین دنیایی که در مدارش قرار داشتند. پیشرفت چقدر آهسته بود، چقدر فرایند خودپروری آهسته بود، تا وقتی که به تمدن سطح سه می­رسیدند. سپس کشتی­های فضایی از راه می­رسیدند و شانس ترکیب فرهنگ­ها به وجود می­آمد. آن وقت بود که باید این فرایند رخ می­داد.

    بازرگان گفت: "جستجوگر، من به تجربۀ شهودی شما احترام می­ذارم. میشه شما هم به تجربۀ عملی من احترام بذارین، اگرچه چندان تأثیر گذار نیست؟ هیچ راهی وجود نداره که ما از چیزی که کمتر از تمدن سطح سه هست، استفاده کنیم".

    جستجوگر گفت: "این یه حرف کلیه که شاید درست باشه، شاید هم نباشه".

    -: "با عرض احترام، جستجوگر، این درست هست. و حتی اگه اون... اون نیمه جانوران چیزی داشته باشن که به درد ما بخوره، و من نمی­تونم تصور کنم که چی می­تونه باشه، ما چی می­تونیم در عوض بهشون بدیم"؟

    جستجوگر ساکت بود.

    بازرگان ادامه داد: "در این سطح هیچ راهی وجود نداره که یه موجود پیش-هوشمند، انگیختگی توسط یه موجود بیگانه رو بپذیره. ذهن شناسان هم با این موضوع موافقن و تجربیات من هم این رو تأیید می­کنن. فراید خودپروری باید ادامه پیدا کنه تا حداقل به سطح دو دست پیدا کنن. و ما هم باید در عوض چیزی بهشون بدیم. اگه چیزی ندیم، چیزی هم نمی­تونیم بگیریم".

    ناخدا گفت: "و البته منطقی هم هست. با تحریک این هوشمندان به پیشرفت، می­تونیم در ملاقات بعدی ازشون بهره­برداری کنیم".

    بازرگان با بی­صبری گفت: "من به منطقش کاری ندارم. این قسمتی از سنت حرفه­ای منه. ما تحت هیچ شرایطی آسیبی ایجاد نمی­کنیم و در ازای چیزی که دریافت می­کنیم، پرداخت هم می­کنیم. اینجا چیزی نیست که بخوایم بگیریم، و حتی اگر چیزی هم باشه، راهی نداره که ما چیزی پرداخت کنیم. داریم وقت تلف می­کنیم".

    جستجوگر سرش را تکان داد و گفت: "من ازتون می­خوام یکی از مراکز جمعیت اونها بازدید کنین، بازرگان. وقتی که برگشتین، من از هر تصمیمی که گرفتین پیروی می­کنم".

    و حرفش مورد پذیرش قرار گرفت.

     

  • نظرات() 
  • شنبه 1 خرداد 1395

    هیچ در برابر هیچ

     

    منظرۀ زمین پیدا بود.

    نه از آن منظره­هایی که از کشتی­های فضایی دیده می­شوند. برای آنها، فقط ردیف­هایی از علامت­های روی صفحۀ نمایش رایانه بود؛ آن، سومین سیاره از ستاره­ای بود که در موقعیت دقیقی از خطی قرار داشت که سیارۀ وطن آنها را با سیاه­چاله­ای که در مرکز کهکشان قرار داشت، مرتبط می­کرد، و با سرعتی دقیق نسبت به آن حرکت می­کرد.

    زمان، کم و بیش در حدود 15000 سال پیش از میلاد بود.

    نه اینکه بودن در کشتی فضایی را در 15000 سال پیش از میلاد تصور کنید. برای آنها، این دورۀ دقیقی از زمان بر اساس اندازه گیری سیستم محلی خودشان بود.

    ناخدای کشتی فضایی با لحتی تقریباً خشمگین گفت: "داریم وقتمون رو تلف می­کنیم. بیشتر سیاره یخ زده. بیاین از اینجا بریم".

    اما جستجوگر کشتی با آرامش گفت: "نه ناخدا. این خودشه".

    تا زمانی که کشتی در فضا بود، یا در این مورد، در فرافضا بود، ناخدا بالاترین مقام را داشت. اما وقتی که کشتی را در مدار یک سیاره قرار می­داد، دیگر نمی­شد باجستجوگر بحث کرد. او دنیاها را می­شناخت. این تخصص او بود.

    و این جستجوگر در موقعیتی آسیب ناپذیر قرار داشت. او غریزه­ای خطاناپذیر برای منافع بازرگانی داشت. این او، و فقط او بود که دلیل این حقیقت شده بود که این کشتی فضایی خاص، سه جایزۀ کار بی­نقص را در سه سفر اکتشافی اخیر برده بود. سه در برابر سه.

    پس وقتی که جستجوگر می­گفت: "نه"، ناخدا حتی خواب «بله» را هم نمی­توانست ببیند. حتی در موقعیت غیر محتملی که او داشت، خدمه ممکن بود شورش کنند. شاید جایزۀ کار بی نقص برای ناخدا فقط یک دیسک رنگارنگ بود که در تالار اصلی آویخته شده بود، اما برای خدمه به معنی افزایش چشمگیر درامد و شاید افزایش مدت زمان مرخصی و حقوق بازنشستگی بود. و این جستجوگر، سه بار برایشان چنین چیزی را به ارمغان آورده بود. سه دربرابر سه.

    جستجوگر گفت: "هیچ دنیای عجیب و غریبی نباید آزمایش نشده، رها بشه".

    ناخدا گفت: "مگه چه چیز عجیبی در مورد این یکی وجود داره"؟

    -: "بررسی اولیه وجود هوش رو نشون داده، اون هم توی یه دنیای یخ زده".

    -: "مطمئناً همچین چیزی بی­سابقس".

    جستجوگر نگران به نظر می­رسید. او گفت: "الگوهای اینجا عجیبن. من نمی­تونم دقیقاً بگم چطور یا چرا، اما الگوهای زندگی و هوشمندی عجیبن. ما باید اونجا رو با دقت بیشتری بررسی کنیم".

    و البته، همین طور هم بود. اگر فقط برای هر ستاره، یک سیاره در نظر گرفته شود، حداقل در کهکشان نیم تریلیون دنیای سیاره­ای وجود داشت. افزون بر اینها، تعداد نامشخصی از اجرام مستقل وجود داشتند که در فضا حرکت می­کردند و تعداد اینها شاید ده برابر بیشتر بود.

    حتی با وجود کمک رایانه­ها، هیچ کشتی فضایی نمی­توانست همۀ آنها را بشناسد، اما یک جستجوگر باهوش، که علاقه­ای به چیز دیگری ندارد، با مطالعۀ همۀ گزارش­های اکتشافات منتشر شده، با بازی با آمار و ارقام، حتی زمانی که خواب است، چیزی را در می­یابد که به نظر بقیه، نوعی الهام راز آلود در چنین موردی است.

    جستجوگر گفت: "خوب، ما باید کاوشگرها رو برای برنامۀ به هم پیوستگی کامل بفرستیم بیرون".

    ناخدا عصبانی به نظر می­رسید. استفاده از تمام توان به معنی هفته­ها آزمایش با هزینۀ سنگینی بود.

    او با حداکثر لحن اعتراض آمیزی که می­توانست گفت: "چنین کاری لازمه"؟

    جستجوگر با اعتماد به نفس کسی که می­دانست حتی هوس­هایش هم قانون است گفت: "تقریباً این طور فکر می­کنم".

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :