چهارشنبه 16 تیر 1395

مطمئنم که هیچ وقت راجع به دوستم ازازل بهت چیزی نگفتم، آخه دربارۀ این موضوع من کاملاً آدم محتاطیم... می‌بینم که می‌خوای اعتراض بکنی و بگی که اون رو می‌شناسی، و با توجه به حافظۀ بی‌نقصت به عنوان یه حقیقت نفرت انگیز (البته اگه بتونم این رو بگم بدون این که باعث شرمندگیت بشم) اصلاً تعجب نمی‌کنم.

ازازل یه شیطونکه که توانایی‌های جادویی داره. یه شیطونک کوچولو. در واقع قدش به دو سانت هم نمی‌رسه، به هر حال همین هم خوبه، چون اون کاملاً اشتیاق داره تا قدرت و توانایی‌های شیطونکیش رو برای آدمی مثل من استفاده کنه، اگرچه من رو به عنوان یه موجود پست در نظر می‌گیره.

من هر وقت صداش می‌زنم، جواب میده، اما اگه انتظار داری که من جزئیات روشی که باهاش اون رو صدا می‌زنم رو بهت بدم، فایده‌ای به حالت نداره. کنترل کردن اون فراتر از توانایی مغز فسقلی توئه. بهت برنخوره.

وقتی که اومد، اصلاً حس شوخ طبعی نداشت. ظاهراً داشت یه نوع رویداد ورزشی رو تماشا می‌کرد که توش صد هزار زَکینی شرط بندی کرده بود و از این دلخور بود که نتونسته بود نتیجه رو ببینه. من بهش گفتم که پول چرک کف دسته و اون برای این به دنیا اومده که به هوشمندانی که بهش نیاز دارن کمک کنه، نه برای پول جمع کردن که به هر حال بدون هیچ شکی اونها رو توی شرط بندی بعدی می‌بازه.

این نکته‌های منطقی و حرف‌های حسابی که جواب نداشتن، اول هیچ تأثیری روی اون مخلوق بیچاره که بارزترین ویژگی اخلاقیش، خودپسندیشه، نداشتن جز این که ساکتش کنن. به خاطر همین من بهش یه بیست و پنج سنتی دادم.

فکر می‌کنم توی دنیای اونها، آلومینیوم واسطۀ داد و ستد باشه و از اونجایی که من قصد نداشتم اون رو ترغیب کنم که در ازای کمک ناچیزی که به من می‌کنه، یه چیز مادی قبول کنه، براش توضیح دادم که بیست و پنج سنت برابر با بیشتر از صد هزار زکینی توی دنیای اونه، و در نتیجه، اون با خوش اخلاقی اعتراف کرد که نگرانی‌های من، اهمیت بیشتری از نگرانی‌های خودش داره. همون طور که همیشه میگم، نیروی منطق بالاخره خودش رو نشون میده.

مشکل ایشتر رو توضیح دادم و ازازل گفت: "برای اولین بار، تو یه مشکل منطقی برام آوردی".

من گفتم: "البته که همین طوره". از این گذشته، خودت می‌دونی که من آدم غیر منطقی‌ای نیستم. من فقط به این روش برای خوشحال کردن خودم نیاز دارم.

ازازل گفت: "آره. گونۀ بی‌نوای تو نمی‌تونه الکل رو به درستی وارد چرخۀ سوخت و ساز کنه. به خاطر همین، محصولات واسطه توی جریان خون انباشته میشن و همین‌ها باعث عوارض ناخوشایندی میشن که همراه مستی به وجود میاد. تا جایی که من توی واژه نامه‌های شما تحقیق کردم، این واژه از یه واژۀ یونانی گرفته شده که «سم در درون» معنی میده".

خندم گرفت. همون طور که می‌دونی، یونانی‌های مدرن شراب رو با روزین قاطی می‌کردن. یونانی‌های باستان هم با آب قاطی می‌کردن. به خاطر همین هیچ تعجبی نکردم که اونها می‌گفتن «سم در درون»، آخه قبل از اینکه بنوشن، اون رو مسموم می‌کردن.

ازازل گفت: "فقط کافیه آنزیم‌هاش به درستی تنظیم بشن تا بتونه الکل رو سریع و بدون اشتباه وارد سوخت و ساز کنه تا حدی که به دو قسمت کربنی برسه و از اونجا به بعد با سوخت و ساز چربی، کربوهیدرات و پروتئین تقاطع پیدا کنه و به هیچ وجه نشونه‌ای از مستی به وجود نمیاد. در نتیجه الکل براش تبدیل به یه غذای سالم میشه".

-: "ولی ما باید یه مقدار مستی هم داشته باشیم، ازازل. اون قدر که برای ایجاد یه بی‌تفاوتی سالم در مقابل سختگیری احمقانۀ مادرش کافی باشه".

انگار فوراً حرفم رو فهمید و گفت: "آهان، آره. مادرها رو می‌شناسم. یادمه سومین مادرم بهم گفت ازازل، نباید جلوی یه مالوب جوون پلک سومت رو به هم بزنی".

حرفش رو قطع کردم و گفتم: "می‌تونی تنظیم رو یه جوری انجام بدی که یه مقدار کمی از مواد واسطه توی خونش انباشته بشه و یه شنگولی کوچولو به وجود بیاره"؟

ازازل گفت: "مثل آب خوردن". بعد با یه حالت ناخوشایند آزمندانه، بیست و پنج سنتی که می‌خواستم بهش بدم رو قاپید که از طرف قطر، از ازازل بلندتر بود.

یه هفته طول کشید تا این فرصت رو پیدا کردم که ایشتر رو آزمایش کنم. ما توی بار یه هتل متوسط بودیم که اون اونجا رو با برق خودش روشن کرده بود و چند تا مشتری لیوان‌های مشروبشون رو روی میز گذاشته بودن خیره خیره نگاهش می‌کردن.

ادامه دارد...

 

  • نظرات() 
  • جمعه 11 تیر 1395

    با ناراحتی گفت: "من که هیچ وقت همچین کاری نکردم. یا تقریباً هیچ وقت. و تو چطوری از من انتظار داری که خودم رو پذیرا نشون بدم؟ من که لبخند می‌زنم میگم چطوری، نمی‌زنم؟ همیشه هم میگم عجب روز خوبیه، حتی اگه روز خوبی نباشه".

    -: "کافی نیست عزیزم. تو باید دست یه مرد رو به نرمی توی دست خودت بگیری. باید گونۀ مرد و نیشگون بگیری، موهاش رو به هم بریزی و خیلی با ظرافت نوک انگشت‌هاش رو گاز بگیری. همین چیزهای کوچیک، به وضوح نشون دهندۀ علاقس، نشون دهندۀ تمایل از جانب تو به در آغوش کشیدن دوستانه و بوسیدنه".

    ایشتر که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت: "من نمی‌تونم همچین کاری بکنم. اصلاً نمی‌تونم. من به سختگیرانه‌ترین روش ممکن بار اومدم. برام غیر ممکنه که بجز رفتار درست، رفتار دیگه‌ای از خودم نشون بدم. این مرده که باید پا پیش بذاره و حتی اون موقع هم من در به شدت خودم رو عقب می‌کشم. مادرم بهم یاد داده که همیشه این جوری باشم".

    -: "ولی ایشتر، این کار رو موقعی انجام بده که مادرت نگاه نمی‌کنه".

    -: "نمی‌تونم. من خیلی... خیلی خویشتندارم. چرا یه مرد نمی‌تونه... نمی‌تونه بیاد پیش من"؟

    وقتی که این حرف‌ها رو زد از فکری که به ذهنش رسید یه کم قرمز شد و با دست بزرگ اما خوش ترکیبش، قلبش رو چنگ زد. (بیهوده فکر کردم که کاش دستش می‌دونست عجب موقعیتی پیدا کرده).

    فکر کنم این واژۀ «خویشتندار» بود که بهم ایده داد. گفتم: "ایشتر، فرزندم، متوجه شدم. تو باید توی نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی کنی. بعضی‌هاشون هستن که مزۀ خوبی دارن و باعث تقویت مزاج میشن. اگه یه مرد رو دعوت کنی و باهاش چند تا لیوان گرَسهوپر بخوری، یا مارگاریتا، یا یه دوجین مشروب دیگه که می‌تونم اسمشون رو بهت بگم، می‌فهمی که هم خویشتنداری تو کم میشه هم مال اون. بعد اون به قدری جسارت پیدا می‌کنه که ممکنه پیشنهادی بهت بده که هیچ مرد شریفی به یه خانوم محترم نمیده و تو هم اون قدر جسارت پیدا می‌کنی که و قتی اون این کار رو کرد می‌خندی و بهش پیشنهاد میدی که توی هتلی که تو می‌شناسی و مادرت ازش بی‌خبره، با هم ملاقات کنین".

    ایشتر آهی کشید و گفت: "این طوری که خیلی فوق‌العادس، ولی فایده‌ای نداره".

    -: "معلومه که داره. تقریباً همۀ مردها آرزوشونه که پیشت بشینن و باهات نوشیدنی بخورن. اگه کسی تردید کرد، بهش بگو که مهمون توئه. هیچ مردی، هر چقدر هم که پولدار باشه، وقتی یه خانوم محترم بهش میگه که مهمون..."

    اون حرف من رو قطع کرد و گفت: "مشکل این نیست. مشکل خود منم. من نمی‌تونم مشروب بخورم".

    من که تا اون موقع همچین چیزی نشنیده بودم. گفتم: "کاری نداره، عزیزم. فقط دهنت رو باز می‌کنی و..."

    -: "نوشیدن بلدم. قورت دادن رو هم بلدم. مسأله تأثیریه که روی من می‌ذاره. سرگیجه می‌گیرم".

    -: "ولی تو که خیلی مشروب نمی‌خوری. تو..."

    -: "همون یه لیوان بسه تا سرگیجه بگیرم. مگه این که حالم به هم بخوره و بالا بیارم. خیلی امتحانش کردم. من نمی‌تونم بیشتر از یه لیوان مشروب بخورم و اگر هم بخورم، دیگه توی حس و حال... همونی که خودت می‌دونی نیستم. خودم که میگم این به خاطر نقص سوخت و ساز بدنمه، اما مادرم میگه که این یه موهبت الهیه که من رو در مقابل مردهای شروری که می‌خوان بی‌گناهی من رو لکه دار کنن، حفظ می‌کنه".

    باید بگم یه لحظه از این فکر که کسی ممکنه جلوی خودش رو از زیاده روی در لذت بردن از انگور بگیره، صدام بند اومد. اما فکر چنین گمراهی‌ای، باعث شد قدرت تشخیصم تقویت بشه و همین باعث شد چنان نسبت به خطر بی‌تفاوت بشم که که قسمت نرم بالای بازوی ایشتر رو واقعاً فشار دادم و گفتم: "این رو بسپر به من، فرزندم. من ترتیب همه چی رو برات میدم".

    دقیقاً می‌دونستم که باید چکار کنم.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 6 تیر 1395

    نوشیدنی مضر

     

    جورج با آه عمیقی که بوی الکل میداد گفت: "اونقدر نوشیدنی مضریه که حد و حساب نداره".

    من گفتم: "اگه میونه روی کنی این طور نیست".

    او با چشمان آبی روشنش نگاهی سراسر ملامت و خشم به من انداخت و گفت: "من کی زیاده روی کردم که این دومین بارش باشه"؟

    گفتم: "از وقتی که به دنیا اومدی". سپس وقتی متوجه شدم که در مورد او عادلانه قضاوت نکرده‌ام، با عجله حرفم را تصحیح کردم و گفتم: "از وقتی که از شیر گرفتنت".

    جورج گفت: "فهمیدم. این هم یکی از اون تلاش‌های ناموفقت برای بذله گوییه". سپس بدون حضور ذهن، مشروبش را بلند کرد و به سمت لبانش برد، جرعه‌ای نوشید و دوباره پایین گذاشت و آن را در پنجۀ پولادینش نگه داشت.

    دیگر دنباله‌اش را نگرفتم. گرفتن مشروب از دست جورج مثل گرفتن استخوان از یک بولداگ گرسنه است.

    او گفت: "وقتی که اون حرف رو می‌زدم، داشتم راجع به یه زن جوون فکر می کردم، کسی که براش مثل یه عمو بودم. اسمش ایشتر میستیک بود".

    گفتم: "عجب اسم غیر عادی‌ای"!

    -: "ولی اسم شایسته‌ای براش بود، آخه ایشتر اسم الهۀ بابلی عشقه و ایشتر میستیک هم واقعاً الهۀ عشق بود، یا حداقل قابلیت این رو داشت که الهۀ عشق بشه".

    جورج ادامه داد: "ایشتر میستیک نمونۀ خوبی برای یه زن بود، البته اگه کسی شعور این رو داشته باشه که بفهمه. چهرش زیبایی کلاسیکی داشت، همۀ اجزای صورتش کامل و بی‌نقص بود، بالای همۀ اینها تاجی از موهای طلایی داشت که چنان برقی می‌زد که مثل هالۀ یه ستاره بود. بدنش رو فقط میشه با بدن آفرودیت توصیف کرد. یه بدن مواج و زیبا، ترکیبی از استحکام و انعطاف پذیری که توی یک بدن نرم و بی‌نقص با هم جا داده شده باشن.

    شاید تعجب کنی ـ که اون هم به خاطر عقل ناقصته ـ که من از کجا از این همۀ زیبایی‌های اون خبر دارم، اما من بهت اطمینان میدم که این ارزیابی رو از بیشترین فاصله‌ای که می‌تونستم انجام دادم، آخه من در چنین مواردی تجربۀ کلی دارم، و در این مورد خاص، بررسی مستقیم انجام ندادم.

    وقتی که لباس کامل پوشیده بود، می‌تونست تبدیل به بهترین عکس وسطی بشه که توی بیشتر مجله‌های مدی چاپ میشه که خودشون رو وقف جنبه‌های هنری اینجور چیزها کردن. یه کمر باریک که بالا و پایینش چنان تناسب خوشایندی داشت که اگه ندیده باشیش، عمراً نمی‌تونی تصورش رو بکنی، پاهای بلند، بازوهای خوش ترکیب، و تمام حرکاتش انگار برای دلبری کردن طراحی شده بود.

    و اگرچه هیچ کسی نمی‌تونه اون قدر گستاخ و پر رو باشه که چیزی بیشتر از این کمال بدنی رو بخواد، ایشتر خیلی هم تیزهوش بود و با نمره‌هایی که خیلی از بقیۀ همکلاس‌هاش بیشتر بود، درسش رو توی دانشگاه کلمبیا به پایان رسونده بود، اگرچه خیلی راحت میشه تصور کرد که یه استاد دانشگاه معمولی که می‌خواسته به ایشتر نمره بده، تحریک شده که بهش نمرۀ بیشتری بده. با این که تو خودت هم استاد دانشگاهی، دوست من ـ و البته این رو نمیگم که احساساتت رو جریحه دار کنم ـ من کمترین نظری در مورد این شغل ندارم.

    با وجود همۀ اینها، هر کسی ممکنه تصور کنه که ایشتر می‌تونست هر مردی رو انتخاب کنه، و هر روز هم توانایی این رو داشته باشه که انتخابش رو تجدید کنه. در واقع هر از گاهی چنین فکری به ذهن من هم می‌رسید که اگه اون من رو انتخاب کنه، من با چالشی روبرو میشم که بر خلاف دیدگاه‌های جنسی آقامنشانۀ منه، ولی باید اعتراف کنم که تردید داشتم چنین چیزی رو براش روشن کنم.

    چون اگرچه ایشتر واقعاً یه اشتباه کوچیک انجام داد، به این خاطر بود که اون آدم نسبتاً پر ابهتی بود. چندان بلندتر از 180 سانت نبود، اما وقتی صداش در میومد، انگار صدای ترومپت بود و بعداً همه فهمیدن که وقتی یه مرد گردن کلفت براش گستاخی کرده، ایشتر بلندش کرده و پرتش کرده اون طرف خیابون ـ که یه خیابون نسبتاً پهن هم بوده ـ و اون رو زده به تیر چراغ برق. یارو شش ماه توی بیمارستان بستری بوده.

    مردها در مورد نزدیک شدن به طرف اون تردید داشتن، حتی مؤدب‌ترین‌هاشون هم این طور بودن. هر انگیزۀ غیر قابل مقاومتی برای نزدیک شدن بهش باید با بررسی کامل انجام میشد که آیا امنیت وجود داره یا نه. حتی خود من، که تو هم می‌دونی مثل یه شیر شجاعم، می‌دیدیم که دارم فکرمی‌کنم نکنه استخون‌هان خورد بشه. اگه بخوام یه ضرب‌المثل بگم، وجدان ما از هممون آدم‌های بزدلی ساخته بود.

    ایشتر این وضعیت رو به خوبی درک می‌کرد و یه روز  در بارۀ این موضوع با من درد دل کرد. اون موقع رو خوب یادمه. یه روز خیلی قشنگ توی اواخر بهار بود و روی یه نیمکت توی پارک مرکزی نشسته بودیم. یادمه همون موقع، حداقل سه نفر که داشتن توی پارک می‌دویدن و ورزش می‌کردن، مسیرشون خم شد و با دماغ رفتن توی درخت!

    در حالی که لب پاپینیش که به طرز زیبایی منحنی بود می‌لرزید گفت: "من به احتمال زیاد تا آخر عمرم باکره می‌مونم. انگار هیشکی از من خوشش نمیاد. هیشکی من رو دوست نداره و چند وقت دیگه بیست و پنج سالم تموم میشه".

    در حالی که با احتیاط بهش نزدیک شدم تا چند تا ضربۀ آرامش بخش به دستش بزنم گفتم: "حتماً این رو درک می‌کنی عزیـ... عزیزم که مردها فقط تحت تأثیر کمال فیزیکی تو قرار می‌گیرن و شایستگی تو رو ندارن".

    با قدرت عجیبی که چند نفر که داشتن توی فاصلۀ زیاد پیاده می‌رفتن، برگشتن تا ببینن چی شده، گفت: "مسخرس. چیزی که داری میگی اینه که اونها اونقدر احمقن که از من می‌ترسن. وقتی که ما به هم معرفی میشیم، اون احمق‌ها یه جوری به من نگاه می‌کنن و بعد از این که با هم دست میدیم، بند انگشت‌هاشون رو می‌مالن، که همین به من میگه که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. اونها فقط میگن خوشحال شدم دیدمت، بعد دمشون رو میذارن رو کولشون رو فوری میرن".

    -: "تو باید بهشون انگیزه بدی، ایشتر عزیزم. تو باید یه جوری به مردها نگاه کنی که انگار یه گل ظریفن و فقط زیر آفتاب گرم لبخند تو می‌تونن به خوبی شکوفا بشن. باید یه جوری بهشون نشون بدی که پذیرای نزدیک شدنشون هستی و نباید یقۀ کت و خشتک شلوارشون رو بگیری و کلشون رو بکوبی به دیوار".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 4 تیر 1395

    تیوتایمولاین و عصر فضا(بخش سوم)

    ترجمۀ داود ابراهیمی (ابراهیم فروزان)

    رونوشت سخنرانی ارائه شده در دوازدهمین نشست سالانۀ انجمن شیمی پایان زمانی آمریكا

    آقایان؛ مرا بنیان‌گذار دانش شیمی پایان زمانی می‌خوانند و من نمی‌توانم از این موضوع به خود نبالم . ایجاد علمی جدید افتخاری است كه فقط به افراد كمی رسیده است. من هنوز می‌توانم به وضوح روزی را به یاد بیاورم که در سال 1974 برای نخستین بار مقداری تیوتایمولاین درون آب انداختم و فكر كردم متوجه چیز خاصی شده‌ام. بدون شك خیلی سریع حل شد، اما به این مسأله عادت داشتم. به نظر می‌رسید تیوتایمولاین همیشه به محض رسیدن به آب ناپدید می‌شود.

    اما من هرگز با نمونۀ تیوتایمولاینی به خلوص ذره‌ای كه آن روز به دست آورده بودم كار نكرده بودم، یادم می‌آید همان طور كه نزدیک شدن پودر سفید به آب را نگاه می‌كردم با خودم فكر كردم: عجیب است! این دفعه پیش از رسیدن به آب حل شد!

    خوب این داستان برای شما تكراری است، خودم می‌دانم،‌ اما باز می‌خواهم روی آن هیجان کسب اطمینان، اندازه‌گیری‌های صورت گرفته، زمان‌سنجی چشمی اولیه و كارهای دقیق‌تر با پایان زمان‌سنج، مثل همان كه الآن در اسمیتسونیَن هست، مکث كنم.

    اعلام خاصیت پایان زمانی یعنی همین واقعیت كه ماده‌ای وجود دارد كه 1.12 ثانیه پیش از آن كه آب به آن اضافه شود حل می‌شود یك جنبش به وجود آورد. مطمئنم كه همه‌ی شما آن را به یاد می‌آورید. با این وجود به نحوی این فكر پیش آمد كه تیوتایمولاین یك تقلب است. نظراتی که در مجلات علمی یا معتبر چاپ می‌شد مشخصاً لحن تمسخرآمیز داشت. در تماس‌های محرمانه‌ای که به دستم رسیده دیده‌ام که متأسفانه آزمایشاتی را تشریح کردند که مشخصاً از نظر علمی بی‌اعتبار هستند و من فقط می‌توانم نتیجه بگیرم که یک جور شوخی هستند. شاید آخرین شاهد برای آسیب‌هایی که ایشان وارد کردند همین باشد كه انجمن شیمی پایان زمانی آمریكا پس از 12 سال می‌تواند فقط 15 نفر را برای گوش فرا دادن به این سخنرانی جمع كند.

    آقایان این شوخی گران‌قیمتی بود كه به قیمت رهبری ما در مسابقه به سمت فضا تمام شد. همان زمان که محققین آمریكایی به زحمت می‌توانستند اعتباری برای ادامۀ تحقیقات تیوتایمولاین جمع کرده و محدود به آزمایش‌ها در مقیاس كوچك بوده و زیر فشار جو دیرباوری همكارانشان له می‌شدند، اتحاد جماهیر شوروی شهر خروشچفسك را در كوه‌های اورال ساخت كه لقب آن، تیوتایمولاین گراد، به خوبی نشان‌دهنده‌ی ماهیت فعالیت‌هایی است كه پشت دیوارهای آزمایشگاه‌های علمی مدرن و مجهز آن‌جا انجام می‌شود.

    در این که شوروی تیوتایمولاین را جدی گرفته و دارد با آن كارهایی انجام می‌دهد هیچ شکی وجود ندارد و ما هنوز هم در خواب خرگوشی خودمان هستیم. هیچ شخصیت سیاسی مهمی این مسأله را جدی و خطرناك نمی‌بیند. اگر هم آن‌ها چیزی در رسانه‌ها گفته باشند این است كه «تیوتایمولاین چیست؟» من الآن قصد دارم برای این سیاست‌مداران كوته‌بین توضیح بدهم تیوتایمولاین برای تلاش‌های فضایی ما چه معنایی دارد.

    با اختراع باتری دورزمان توسط آن مك‌لارن و دونالد میچی از دانشگاه ادینبورو تحقیقات تیوتایمولاین از مرحله‌ای كه الآن می‌توانیم آن را مرحله‌ی كلاسیك بدانیم، عبور كرد و به مرحله مدرن وارد شد. اگر شما جایی این موضوع را خوانده‌اید قاعدتاً غیب‌بین هستید، زیرا رسانه‌های عمومی و بیشتر نشریات علمی سرسختانه راه سكوت در پیش گرفتند. در واقع مقالۀ اصلی در مجله‌ی كوچك اما بسیار محترم «نتایج تکرار ناپذیر» به ویراستاری الكساندر كوهن لایق و توانا چاپ شد. اجازه بدهید باتری دورزمان را توصیف كنم.

    یك پایان زمان‌سنج، كه همه‌ی ما با آن آشنا هستیم، ابزاری است كه آب را به صورت خودكار به لولۀ حاوی تیوتایمولاین می‌رساند. تیوتایمولاین 1.12 ثانیه پیش از آن كه آب به آن برسد حل می‌شود.

    تصور كنید چنین پایان زمان‌سنجی به یك پایان زمان‌سنج مشابه دیگری متصل باشد، به نحوی كه حل شدن تیوتایمولاین در اولی پیپت آب‌ریز دومی را فعال كند. تیوتایمولاین واحد دوم 1.12 ثانیه قبل از ریختن آب حل می‌شود، یعنی 2.24 ثانیه پیش از ریختن آب در واحد اول.

    بی‌نهایت پایان زمان‌سنج را می‌توان بدین صورت به یكدیگر متصل نمود و تیوتایمولاین هر واحد 1.12 ثانیه قبل از واحد بعدی در زنجیره حل می‌شود. یك باتری دارای حدود 77000 واحد موجب می‌شود آخرین نمونه‌ی تیوتایمولاین یك روز كامل پیش از ریختن آب حل شود.

    چنین باتری‌هایی هم در ادینبورو ساخته شده هم در آزمایشگاه من در بوستون، كه این باتری‌ها مدل‌های بسیار پیچیده‌ای هستند كه از مدارهای چاپی و كوچك‌سازی پیشرفته در آن‌ها استفاده شده است. ابزاری با حجم كمتر از یك فوت مكعب می‌تواند بازه‌‌ی پایان زمانی 24 ساعت را پوشش دهد. شواهد قوی اما غیر مستقیمی وجود دارد كه شوروی ابزارهای بسیار پیچیده‌تری در اختیار دارد و آن‌ها را در مقیاس تجاری تولید می‌كند.

    كاربرد عملی واضح این باتری دورزمان در پیش‌بینی وضع هوا است. به عبارت دیگر اگر جزء اول تیوتایمولاین به نحوی در فضای باز قرار بگیرد كه در معرض باران احتمالی باشد، جزء آخر روز قبل حل می‌شود و بدین ترتیب یك راه بدون خطا برای پیش‌بینی باران به فاصله‌ی یك روز به دست می‌آید.

    مطمئنم كه همه‌ی شما آقایان متوجه هستید كه باتری دورزمان را می‌توان برای پیش‌بینی‌های عمومی هم استفاده نمود.

    یك مثال بسیار سطحی مطرح می‌كنم، فرض كنید شما به نتیجه‌ی یك مسابقه اسب‌دوانی علاقه‌مندید. مثلاً شما می‌خواهید روی اسب برنده شرط ‌بندی كنید. بیست و چهار ساعت پیش از مسابقه می‌توانید در ذهن خود عزمتان را جزم كنید كه اگر اسب مورد نظر روز بعد برنده شد، به محض رسیدن خبر فوراً آب را به جزء اول باتری دورزمان اضافه كنید و اگر برنده نشد نكنید.

    با چنین عزمی، شما فقط باید مراقب جزء آخر باشید. اگر تیوتایمولاین در جزء آخر حل شد، از طریق زنجیره‌ی حل شدن‌های باتری با فواصل زمانی 1.12 ثانیه كه البته شما لازم نیست نگران این جزئیات باشید، شما می‌توانید مطمئن باشید كه بدون شك اسب مورد نظرتان برندۀ مسابقه بوده است. حتی اگر میلتان کشید که زرق و برقش را زیاد کنید می‌توانید كاری كنید كه حل شدن آخرین جزء یك چراغ چشمك‌زن را روشن كند، ناقوسی به صدا درآید، مقداری خرج انفجاری منفجر شود یا هر چیزی كه بتواند توجه شما را جلب كند.

    آقایان شما می‌خندید، اما آیا نمی‌توان از این سیستم بدون هیچ تغییری برای پرتاب یك ماهواره استفاده نمود؟

    فرض کنید چهار ساعت پس از پرتاب، یک وسیلۀ خودکار روی مدار دورسنج ماهواره یک سیگنال به پایگاه پرتاب بفرستد. بعد فرض کنید سیستم جوری طراحی شده باشد که این سیگنال رادیویی جزء اول یک باتری دورزمان را فعال کند.

    متوجه نتیجه هستید؟ ارسال سیگنال چهار ساعت پس از پرتاب فقط می‌تواند به این معنی باشد که ماهواره به سلامت در مدار قرار گرفته است. اگر این گونه نبود پیش از گذشت چهار ساعت سقوط کرده و از بین می‌رفت. بنابراین اگر امروز آخرین جزء باتری دورزمان حل شود، می‌توانیم مطمئن باشیم که فردا پرتاب موفقی خواهیم داشت و سایر اقدامات را طبق برنامه انجام می‌دهیم.

    اگر آخرین جزء حل نشد یعنی پرتاب موفقیت‌آمیز نخواهد بود بنابراین مشکلی در مونتاژ ماهواره وجود دارد. گروهی از تکنیسین‌ها دستگاه را چک می‌کنند و هر وقت که قطعه‌ی ‌معیوب درست شد باتری دورزمان فعال می‌شود. در نهایت پرتاب با انتظار موفقیت صد در صد برنامه‌ریزی می‌شود.

    هنوز هم مطلب به نظرتان خنده‌دار می‌آید، آقایان؟

    آیا این تنها راه توجیه موفقیت‌های دائم شوروی در مقایسه با نتایج یک خط در میان ما نیست؟ البته رسم این است که نمایش موفقیت‌های پی در پی پرتاب‌های شوروی را بر این اساس بگذاریم که ایشان عامدانه شکست‌هایشان را پنهان می‌کنند. اما آیا واقعاً این طور است؟ آیا آن‌ها با همخوانی قابل توجهی موفقیت‌هایشان را در زمان‌هایی برنامه‌ریزی نکردند که بیشترین استفاده را از آن‌ها ببرند؟

    اسپوتنیک 1 کمتر از یک ماه بعد از صدمین سالگرد تولد تسیولکوفسکی، پیشگام علم موشکی شوروی، پرتاب شد. اسپوتنیک 2 به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب شوروی پرتاب شد. لونیک 2 درست پیش از بازدید خروشچف از ایالات متحده پرتاب شد. لونیک 3 در سومین سالگرد اسپوتنیک 1 پرتاب شد.

    انطباق تصادفی؟ یا آن‌ها به راحتی با کمک باتری دورزمان قدرت پیش‌بینی داشته‌اند؟ شاید آن‌ها چند مونتاژ مختلف از موشک را تست کرده و آن را که موفقیتش پیش‌بینی شده بود را انتخاب کرده بودند؟ دیگر چطور می‌توان توضیح داد که چرا ایالات متحده نمی‌تواند مانند آن‌ها یک موشک را در روزی خاص با موفقیت پرتاب کند؟

    همچنین به خاطر بیاورید که آن چنان که بعضی‌ها گفته‌اند شوروی همیشه موفقیتش را پس از اطمینان از کسب آن اعلام نمی‌کند. اقلاً در یک مورد که ایشان زودتر دستیابی به هدف را اعلام کردند.

    آن گاه که لونیک 3 در راه رسیدن به مدار ماه بود دانشمندان شوروی با اطمینان اعلام کردند که لونیک در طی مدار خود از روی پنهان ماه عکس خواهد گرفت. اگر بحث فقط سر مدار لونیک بود ایشان مشکلی نداشتند. از مسیر حرکت و محل زمین، ماه و لونیک مدار آن را می‌شود با دقت بالایی محاسبه کرد.

    اما دانشمندان شوروی چطور می‌توانستند مطمئن باشند که دوربین پیچیده‌ی نصب شده به خوبی کار خواهد کرد؟ آیا ممکن است که انجام موفقیت‌آمیز کار دوربین را به راه‌اندازی یک باتری دورزمان در پایگاه پرتاب متصل کرده باشند؟ آیا ممکن است باتری ایشان را تا آن حد از موفقیت و پیروزی پرستیژ مطمئن کرده باشد تا روز پیش از گرفتن تصاویر اخبار را اعلام کنند؟

    من می‌گویم که جواب این است: معلوم است که بله!

    و در مورد تلاش‌های آتی برای فرستادن انسان به فضا چه؟ فرض کنید که فرد قبول کند که پس از مدت معینی از پرتاب یک سیگنال را دستی بفرستد. وقتی که هنوز فضانورد روی زمین است یک باتری دورزمان به ما خواهد گفت که نه تنها او در مدار است بلکه زنده و به حدی سالم است که می‌تواند سیگنال را ارسال کند.

    اگر باتری دورزمان فعال نشود فرد پرتاب نمی‌شود. به همین سادگی. تا وقتی که ممکن است فضانورد صدمه ببیند گام انسان در فضا به تعویق می‌افتد. با توجه به بی‌خیالی دولت ما نسبت به تیوتایمولاین به نظر قطعی می‌رسد که شوروی پیش از ما به این هدف برسد.

    احتمالاً می‌توان این اصل را به تمام دستاوردهای علمی و غیر علمی تعمیم داد. به طور نظری می‌توان ابرباتری‌های عظیمی ساخت که نتایج انتخابات سال آینده را پیش‌بینی کنند. خوب من به اندازه‌ی کافی در مورد این موضوع صحبت کردم. اجازه دهید در کنار مزایای بزرگ در مورد بعضی ملاحظات مربوط به خطرات بزرگ تحقیقات تیوتایمولاین هم صحبت کنم.

    ***

    خطرات از قدیمی‌ترین متناقض‌نمای تیوتایمولاین شروع می‌شوند: تناقض فریب. به عبارت دیگر احتمال این که تیوتایمولاین حل شود اما با اضافه نکردن آب آن را فریب داد. همان طور که در آزمایشگاه من روشن شده است بحث اصلی در مقابل این نظر مربوط به نظریه‌ی اتم پایان زمان است که تا کنون توسط نیم دوجین محقق دیگر تأیید شده است. یکی از پیوندهای یک یا چند اتم کربن در مولکول تیوتایمولاین تشکیل یک ابرساختار زمانی روی بعد زمان می‌دهند. یک پیوند 1.12 ثانیه در گذشته و یکی 1.12 ثانیه در آینده است. با حل شدن سر آتی مولکول تیوتایمولاین و کشیدن بقیه مولکول، در واقع یک واقعه‌ی محتمل را پیش‌بینی نمی‌کند، بلکه یک واقعه‌ی حقیقی آینده را ثبت می‌نماید.

    با این وجود به طور نظری اثبات شده است که فریب دادن تیوتایمولاین ممکن است. با استفاده از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ می‌توان اثبات کرد که نمی‌توان با قطعیت گفت که آیا یک مولکول تیوتایمولاین پیش از اضافه شدن آب حل می‌شود یا خیر، در واقع احتمال این که حل نشود زیاد هم هست.

    این موضوع بدون شک برای یک مولکول صحیح است. اما حتا کوچک‌ترین نمونه‌ی میکروسکوپی که عملاً در پیچیده‌ترین باتری‌های دورزمان استفاده می‌شود هم حاوی کوئینتیلیون‌ها مولکول تیوتایمولاین است و احتمال این که تمام این کوئینتیلیون‌ها یا حتی کسر قابل مشاهده‌ای از آن‌ها حل نشوند بی‌نهایت اندک است.

    شکست یک باتری دورزمان که هزاران واحد در آن وجود دارد وابسته به شکست هر یک از واحدهای آن است. احتمال آن‌چه که شکست هایزنبرگ خوانده می‌شود قابل محاسبه است و بعضی تخمین زده‌اند یا اقلاً به نظر می‌رسد که نشان داده‌اند که احتمال این که یک باتری به اشتباه پاسخ مثبت دهد یک بار در بیش از یک میلیون بار است.

    در چنین موقعیتی بدون این که به جزء اول باتری دورزمان آب اضافه شده باشد جزء آخر حل می‌شود. برعکس این موقعیت رایج‌تر هم هست، با وجودی که به جزء اول آب اضافه شده باز هم جزء آخر حل نمی‌شود. طبیعتاً حالت اول از نظر تئوری جالب‌تر است چرا که سؤالی پیش می‌آید: پس آب از کجا آمده است؟

    برای ثبت چنین جواب مثبت اشتباه، حل شدن بدون اضافه شدن آب، در آزمایشگاه من آزمایش‌هایی صورت گرفته است. احتمال ایجاد ماده از هیچ وجود دارد و این مسأله به خاطر ارتباطی که با نظریه‌ی جهان ایستای گلد هویل دارد اهمیت زیادی دارد.

    قاعدۀ این آزمایش آسان بود. یکی از دانشجویان من برای اجرای آزمایش با صداقت تمام یک باتری را برای ثبت اضافه کردن دستی آب در روز بعد راه‌اندازی می‌کرد. جزء آخر به لحاظ نظری می‌بایست حل شود. سپس من دانشجوی اول را سر کار دیگری می‌گماردم و دانشجوی دیگری را با این دستورالعمل که آب را اضافه نکند مسئول باتری قرار می‌دادم.

    ابتدا ما بسیار متعجب شدیم که تحت این شرایط یک بار در هر بیست بار جزء آخر حل می‌شد. این رقم بسیار بزرگ‌تر از آن بود که با شکست هایزنبرگ قابل توجیه باشد. اما فوراً مشخص شد که تیوتایمولاین فریب نخورده است. در هر مورد چیزی آب را اضافه کرده بود. در مورد اول دانشجوی اصلی برگشته بود که آب را اضافه کند و پیش از این که بتوانند او را متوقف کنند این کار را کرده بود. در مورد دیگری اتفاقاً آب ریخته بود. یک بار دیگر نظافت‌چی...

    تعریف کردن شیوه‌هایی که تیوتایمولاین جلوی فریب خوردنش را می‌گیرد خسته کننده است. همین قدر کافی است که بگویم ما حتا یک مورد هم شکست هایزنبرگ نداشتیم.

    البته در این موقع ما جلوی اتفاقات عادی را گرفتیم در نتیجه آمار شکست دروغین کاهش یافت. مثلاً باتری را در محفظه‌های بسته خشکی قرار دادیم؛ اما حین آزمایشات محفظه‌ها ترک برداشتند و شکستند.

    در آخرین آزمایشمان فکر کردیم دیگر حتماً شکست هایزنبرگ را داریم، اما در نهایت این آزمایش در مجلات منتشر نشد. به جای آن من سعی کردم نتایج را به مسئولین ذیربط گزارش دهم که البته موفق نشدم. اجازه دهید این آزمایش را برای شما توضیح دهم.

    ****

    ما یک باتری را بعد از ثبت اثر حل شدن در یک محفظه ریخته‌گری شده فولادی قرار دادیم. در همان زمانی که ما منتظر رسیدن زمان اضافه شدن آب و اضافه نکردن آن بودیم توفان دایان نیوانگلند را درنوردید. آن زمان اوت 1955 بود. توفان پیش‌بینی شده و مسیر آن محاسبه شده بود و ما برای آن آماده بودیم. در سال‌های 1954 و 1955 توفان‌های متعددی در نیوانگلند اتفاق افتاده بودند و ما دیگر آب‌دیده شده بودیم.

    در این لحظه هواشناسی اعلام کرد که خطر گذشته است و توفان به سمت دریا می‌وزد. ما نفس راحتی کشیدیم و منتظر زمان صفر شدیم.

    اما اگر یکی از شما آن روز در نیوانگلند بوده باشد می‌داند که هواشناسی بعداً اعلام کرد که توفان را گم کرده است؛ توفان به سرعت بازگشت؛ در بسیاری جاها در یک ساعت بعد دوازده سانتیمتر یا بیشتر باران بارید؛ رودخانه‌ها طغیان کردند و سیلاب سرازیر شد.

    من باران را نگاه می‌کردم، سیل می‌آمد. رودخانه‌ی کوچک میان دانشگاهمان را نگاه می‌کردم که سیلابی شده و بالا می‌آمد و از همه طرف روی چمنزار گسترده می‌شد. ردیف درختان به نظر می‌آمد وسط آب روییده‌اند.

    من فریاد زدم که تبر بیاورند. یکی از دانشجویانم آن را آورد. او بعداً می‌گفت من چنان وحشیانه فریاد زدم که او فکر کرده بود من دچار جنون آدمکشی شده‌ام.

    من محفظه‌ی فولادی را شکستم. باتری دورزمان را خارج کردم. در آفتاب کم‌رمق آن روز توفانی یک پیاله آب را پر کردم و منتظر زمان صفر شدم تا در زمان مناسب روی باتری بریزم.

    به محض این که آب را ریختم باران آرام شد و توفان عقب نشینی کرد.

    نمی‌گویم ما باعث برگشتن توفان شدیم اما بالاخره می‌بایست به نحوی آب به باتری اضافه شود. اگر لازم می‌شد که بدین منظور محفظه‌ی فولادی را امواج برده تا توسط باد و آب شکسته شود این اتفاق می‌افتاد. واقعیت حل شدن جزء آخر این را پیش‌بینی کرده بود؛ و یا شاید برعکس، پیش‌بینی کرده بود که من عاقلانه آزمایش را خراب می‌کنم. من گزینه‌ی اخیر را انتخاب کردم.

    در نتیجۀ تمام این آزمایشات، من می‌توانم این را یک بمب صلح‌آمیز بنامم. جاسوس‌های دشمن که در یک مملکت خاص کار می‌کنند می‌توانند باتری‌های دورزمان بسازند و آن‌ها را فعال کنند تا یک مورد که جزء آخر حل شود پیش بیاید. این باتری را می‌توان در یک کپسول فلزی قرار داده و در ارتفاع خیلی بالا نزدیک جریان آبی گذاشت. بیست و چهار ساعت بعد جریان سهمگینی به وجود می‌آید زیرا فقط بدین ترتیب ممکن است که آب به محفظه برسد. این واقعه همراه با بادهای شدید خواهد بود زیرا فقط بدین ترتیب می‌توان محفظه را شکست.

    خسارات وارده به اندازه‌ی انفجار یک بمب هیدروژنی خواهد بود اما باتری دورزمان بمبی صلح‌آمیز است زیرا استفاده از آن منجر به اقدام متقابل و جنگ نخواهد شد. هیچ دلیلی به جز فرض مشیت الهی برای این واقعه پیدا نمی‌شود.

    چنین بمبی فناوری و هزینۀ اندکی دارد. کوچک‌ترین مملکت، کوچک‌ترین گروه انقلابی و مخالف می‌تواند آن را بسازد.

    بعضی وقت‌ها که حالم خوب نیست فکر می‌کنم نکند توفان نوح، واقعه‌ای که آثار آن در رسوبات بین‌النهرین یافت شده است، نتیجه آزمایش‌های سومریان باستان با تیوتایمولاین بوده است!

    آقایان! من به شما می‌گویم اگر ما اکنون یک وظیفه فوری داشته باشیم این است که دولتمان را متقاعد کنیم که برای کنترل تمام منابع بین‌المللی تیوتایمولاین فشار بیاورد. تیوتایمولاین اگر به خوبی استفاده شود بی‌نهایت مفید است و اگر از آن سوء استفاده شود بی‌نهایت مرگبار خواهد بود.

    حتا یک میلی‌گرم از آن نباید به دستان غیر مسئول برسد!

    آقایان، من شما را به پیکار در راه امنیت جهان فرا می‌خوانم!


    نکته: این مقاله پیش از این در شمارۀ 26 ماهنامۀ الکترونیکی «شگفتزار» منتشر گردیده است

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :